برادر عزیزم،دیروز چه گپ طولانی و خوبی زدیم.خدا پدر اینترنت را بیامرزد.اما در این غربت که من تشنه هم صحبتی و هم نشینی هستم؛ ویرم گرفت که علاوه بر آن همه ،مقداری هم چیز هایی بنویسم .اول تکلیف این کلمه غربت را معلوم کنم تا برداشت دقیق تری از منظورم بیان کنم.غربت نسبی است؛ همیشه و همه جا میتونه با آدم باشه یا نباشه ؛ میتونی بر خلاف عرف و معمول یه جورایی دوسش داشته باشی و اونو یه پدیده منفی نبینی و خیلی چیزای دیگه که میشه در بار ه ش نوشت.شاید یه روز فرصت کنم یه چیزی بنویسم در این باره که اصلا چه بسا دلیل اصلی مهاجرت من به غربت،همان زندگی در غربت بود. البته از این پس در صورتی مطالبی را خواهم نوشت که لا اقل برداشت کلی خودم از آن نوشته ، ارسال پیام مثبت و دلگرم کننده باشد. تا کنون هم سعی شده غیر از این نباشد. به هر حال.
دیروز اشارهای به فیس بوک کردم و اینکه من هم آنجا عضو هستم . نه یه عضو معمولی بلکه کمی تا اندکی عضو فعال. تک و توک عضو ساکت و محتاط هم آنجا هست از جمله خودت و رضا و دیگران.
می خوام همین نکته یعنی اینترنت و فیس بوک را بهانه قرار بدم و تشنگیای که در خط اول به آن اشاره کردم را بیشتتر معنی و تفسیر کنم.
دیروز دوباره دلم برا روزنامه تنگ شد و تو این بی پولی شهامت به خرج دادم و روزنامهای خریدم تا به اعتیاد خودم به اینترنت و به این لپ تاپ مسخره بگم بیلاخ ( ببخشید که این کلمه بی ادبی است). آه که چقدر حرف حرف میاره و چقدر من روده دراز دوست دارم حاشیه برم و اصولاً من بیشتر عاشق حاشیه هستم تا اصل. آره،گفتم بی پولی ، راستی این بی پولی اینجا تو فرنگ هم نمیخواد دست از سر ما برداره و بیشتر از هر چیزی منو آزار میده، زکی، چه کشف بزرگی، خب معلومه دیگه .این مشکل همه بی پولها و کم پولها رو عذاب میده.اما من رو بیشتر. من که این همه افراطی عاشق سفر هستم.من که این همه تشنهٔ دیدار هستم. من که اندکی ریسک اومدن به ایران را تنهایی به جان خریدم تا بتونیم همگی با خیال راحت به وطن سر بزنیم.حالا این مشکل لامصب رو چکارش کنیم...مجبوریم بسازیم با سازی که صدای غمگینش مثل صدای غمگین موسیقی ایرانی ، آش کشک خاله است.وقتی اوضاع ازین قرار است خب معلومه دیگه ،آدم به خواهر زاده ش که تو فیس بوک برات مینویسه دلم براتون تنگ شده دایی جونم ... پاسخ روراست باید بده که شرمند بی پولی دایی جون...
آره قرار بود از اینترنت و فیس بوک بیشتر بگم .میدونی که این روزا هر کدام از ما یه لپ تاپ شخصی داریم به اضافه یه کامپیوتر خانگی.تورو خدا مچ گیری نکنی کهای دروغگو اگه پول ندارید شش هفت تا کامپیوتر برا چیتونه.قضیه از این قراره که این دامادمون اینا (این واژه یک کلمه اصیل اراکی است و به معنی داماد ما است) هم آدم کار درستی هستند و هم ، کارشون درسته. نگرفتی ؟ واضح تر بگم.ارتباط و همکاری رایان با شرکتی که قبلا کار میکرد سبب شد که از این طریق مجانی دو سه تا لپ تاپ قابل تعمیر گیرمون بیاد.اولی که مشکل برقی و الکترونیکی داشت توسط خودش و احسان راه اندازی شد و به مادر خانم دامادمون اینا تعلق گرفت لابد چون پارتی ش قوی تره.لپ تاپ بعدی برای راه اندازی مجدد به ایده و ابتکار من هم احتیاج داشت.اولی ، دو سه ماه بیشتر کار نکرد و سوخت.(آه من گرفتش) رایان چند روز بعد یه دونه نو، برا مادر خانم عزیز خرید. لپ تاپ من که یه لقمه چسب دوقلو به یه گوشه ش چسبیده و به نظر خودم این به ارزش و زیبایی ظاهریش هم افزوده، گوش شیطون کر همچنان کار میکنه .احسان هم خیلی وقت بود که اون لپ تاپ را که از ایران با خودش آورده بود داغون کرده و در سفر به آمریکا که آدما دست و دل باز میشن یه لپ تاپ نو هدیه گرفت. و بدین ترتیب خدارو شکر اگه پول نداریم لا اقل هر کدام یه دنیای شخصی مجازی مال خود خودمون ، داریم.
برگردیم به موضوع فیس بوک.صبح کله سحر که بیدار شدم و یه وری تو رختخواب این لپ تاپ خانم که رو صورتش یه خال قشنگ داره(یادش بخیر اون زمان که همسرم یه خال قشنگ بزرگ تو صورتش بود... کاش ۲۶ سال پیش اونو با جراحی پلاستیک دور ننداخته بود ) را یواشکی بیدار کردم؛ اول از همه پیام همسرم را دیدم که از سر کار برام ارسال کرده بود.او دیشب شب کار بود به همین دلیل جاشو لپ تاپ گرفت در کنار من.این روزا نمیدونم همه آدما اینجور شدن یا ما خیلی شورش رو در آوردیم.ساعتها گاهی تو خونه به فاصله چند متری یکدیگر نشستیم و هر کس با دنیای مجازی خودش حال و حول و صفا میکنه و انگار نه انگار همسرش یا فرزندش کنارش نشسته.خنده دار است و گاهی هم کمی مضحک و مسخره.
(یاد درد دل و و شرح زیبایی افتادم که چند سال پیش عمو عبدالله از نقش تلویزیون در خانواده داشت که میگفت یادش بخیر قدیما همگی دور تا دور خونه مینشستند پای صحبت بزرگترا و به دقت گوش میکردند، متلها را ، حکایتها را و پند و اندرزها را . اما حالا همه صورت و کلهشان رو به یه جعبه بی حرکت میماند ساعتها بدون اینکه یک کلمه حرفی به میان آید..... و حالا او لابد باید بگه صد رحمت به همون دوران تلویزیون ... ) پریروز من به اعتراض و کنایه به همین موضوع از همون فاصله دو سه متری سعی کردم با همسرم چت کنم و چیزی به طنز نوشتم.آنقدر سر گرم و مشغول بود که یا ندید و یا دید و محل نگذاشت. حالا دیشب سر کار فرصت کافی داشته که یه پیام اینترنتی برام ارسال کنه و تذکر بده که : ... اینکه از بی پولی نوشتی به مریم تو فیس بوک ،اگه منظورت این بوده که فقط به خودش تنها بنویسی ... پس چرا رو وال(دیوار) من نوشتی...؟ من هم در پاسخ چیزی به انگلیسی نوشتم کهای بابا ببخشید... من اصلا تو این فیس بوک نمیدونم آدم روی دیوار خودشه یا رو دیوار مردم؛ پشت دیواره یا اینور دیوار . تو یه اتاق امن و خلوته یا تو حال و راهرو که همه هستن و بالاخره اینکه کیا رو دیوار تو دارند راه میرن یا چه بسا گلاب به روتون دارن پای دیوارت یه کاری میکنند... و این به برکت اینترنت و کشف بزرگ انسان ، کشف دنیای مجازی که هیچ حد و مرزی نداره حاصل شده ... خوب یا بد من دقیق نمیدونم اما من بیشتر دوست دارم به خوبی از آن یاد کنم و از خوبی هاش راضی باشم تا از بدی هاش ناراضی.
مهمترین بدیش به نظر من اینه که مجبوری ساعتها شق و رق یه جا بشینی و مث من که عضلات کمرم گرفته از دیروز، درد رو تحمل کنی و معلوم نیست تا کی باید یه وری را بری.ای کاش یه جور لپ تاپهایی زودتر اختراع میشد که در فاصله چهل پنجا سانتی صورت آدم قرار میگرفت و هرجا و هر وقت که میخواستی باهات و همراهت میامد و هر زمان نمیخواستی محو میشد.
به کمر درد اشاره کردم فکر نکن که از موضوع دوباره خارج شدم.کمر دردم مال اینه که کمرم چاییده به احتمال زیاد.آخه دیروز هم از ماشین استفاده نکردم و با دوچرخه مسیر بیست کیلومتری کار را پدال زدم(یه جور رقابت با احسان) و با بدن عرق کرده نشستم پای کولر. خوب میشه چیزی نیست.
دیروز اشاره کردم که جوونا این روزا الگوهای خوبی خوشبختانه دور و برشان هست و هر خوبیای را از کسی سر مشق میگیرند به تناسب اینکه چه ویژگیهایی در کدام شخص بیشتر از دیگری هست و مجموعه اینها با هم به تکامل آنها کمک میکند.و مثال زدم که احسان علاقه به درس و پیشرفت در این زمینه را بالطبع باید از شما و چند نفر دیگر الگو بگیرد.خصوصیات و ویژگیهای مثبت دیگر را هم از دیگر عزیزان.همچنین گفتم چقدر من کیف کردم و حال کردم که چند روز پیش با دوستش پنجاه کیلومتر رکاب زدند تا ساحل دریا ،آبی به تن زدند و بلافاصله برگشتند.ناهار آماده بود زرشک پلو با مرغ. جای شما خالی همگی با هم نوش جان کردیم.دوستش رفت که از خستگی بخوابد اما احسان بلافاصله و طبق برنامه هر روز ، رفت بسکتبال.
این علاقه و عشق به ورزش، بازی ، تفریح و لذت در احسان را که در من هم ، همیشه بوده و خواهد بود، با اجازه دیگران سهم المتیاز الگو پذیری آن را میخوام بخشیش را به حساب خودم بنویسم چرا که من هنوز سعی میکنم با جسارت و بهتر است بگم سر بزرگی ، دوش به دوش او در حد توان و سنّ و سال خودم کم نیارم. داستان دوچرخه سواری دیروز من هم در همین رابطه است.سرتو درد نیارم ؛ عضو فیس بوک بودن نیز از همین بهانه و حال و هوا جدا نیست.
سالها پیش از اینکه کامپیوتر به خانههای ما راه باز کند و ما ایرانیها هم به دنیای مجازی راه پیدا کنیم ؛ تو اون سالهای خوب یادم هست که یکی از ابزارهای من برا زندگی کردن نامه نوشتن بود. نامههای عاشقانهای که باید کلک میزدم و آدرس فرستنده را با هماهنگی قبلی به نام خواهرم پشت پاکت مینوشتیم که یه دفعه لو نریم. نامههایی که سالهای بعد به دوستان و برادر خواهرها مینوشتم و این عادت و بهتر است بگم اعتیاد همچنان با من هست که در مهاجرت فزونی هم گرفت . اینترنت و دنیای مجازی اگر چه شکل آنرا تغییر داد و یه جورایی تحول هم داد اما خوشبختانه به اصل موضوع لطمهای که نزد هیچ، کمک هم کرد.
کمتر از دو سال پیش، دامادمون اینا که میدیدند ما بسیار به نوشتن علاقمندیم برایم وب لاگ درست کردند.اما ما که به جز نامه نوشتن چیز دیگهای بلد نبودیم بنویسیم؛و دیدیم نامه که جاش تو وب لاگ نیست؛ چند تایی از نوشتههای دیگران را که سبز تر از آن دیگران دیگر بود گذاشتیم تو این وب لاگ تا به علت کم کاری و تهی بودن یه وقت در و پیکر آن را تخته نکنند.اما جدا از این تعارفات که خودم برا خودم تکه پاره میکنم باید این حقیقت رو دوباره اشاره کرد که من نه اندوخته کافی به اندازه اکثر وب لاگ نویسها دارم و نه اصلا دوست دارم که ناغافل جوری بنویسم که نوشتنم سبب بشه که احیانا جوونا با من به این راحتی که الان هستن نباشن و به این راحتی که تو فیس بوک صدها دوست از هر قماش و جنس و سایز دارم را به هیچ قیمتی نباید از دست بدم. بدیهی است روی دیگر سکه این است که سنّ و سال و عدد را نمیشه پنهان کرد و به طور کامل ادای جوونا رو در آورد ، لذا با یه جور ترفندها و کلکهایی باید این وسط لولید و فیس بوک جای مناسبی است برا لولیددن که از علایق و نیازهای من است.
تا یادم نرفته اما به دو نمونه از عزیزان اشاره کنم کهای دریغ که یکی دیر اقدام به وب لاگ نوشتن کرد و دیگری نیز افسوس که هنوز با کامپیوتر و اینترنت بیگانه است و من بسیار حیفم میآید که چنین بماند.
یادم نبود زودتر برات آدرس وب لاگ عمو عباس www.abdi.blogsky.com را بنویسم.هر چند کتابهایش و مقالاتش در روزنامهها حضور موثر وی را اثبات میکرد ؛ اما جای خالی ش در این عرصه نیز کاملا محسوس بود که اخیرا برطرف شد. مورد دوم اشارهام به برادر بزرگمان است که دلم میخواد با کمک و همکاری یکدیگر بتونیم ایشان را نیز به این دنیای فراخ مجازی که پر است از راهها و ابزارهای آسان پیوستن به دنیای حقیقی ؛ همراه کنیم.هر چه زودتر استفاده از اینترنت و ایمیل و بهره بردن از این امکان تماس را برای او هم فراهم کنیم؛ به نظرم نشاط،امید و سر زندگی بیشتر را برایش به ارمغان آورده ایم.چیزی که او در این سنّ به آن نیاز جدی دارد و ما هم به حضور و حس کردن مداوم ایشان.
اینکه در این دنیای مجازی از همه سنّ، جنس ، نژاد، ملیت ، فرهنگ ، زبان، و طرز فکر با نیاز و هدفهای متنوع و مختلف عضو دنیای مجازی تو میشوند هم جالب است و هم دشواریهای خاص خود را دارد بویژه اگر بخواهی به قید و بندهای خودت هم وابسته و پای بند باشی. همین دلیل اصلی شاید باشد که خیلیها عطایش را به لقایش میبخشند.سرت را بیش از این درد نیارم.ادامه این مطلب بماند تا زمانی دیگر.روز خوش.