Monday, June 28, 2010
Friday, June 11, 2010
In US
قربون خدا برم با این کاراش و این رقم حال دادناش...
حالا که در آخرین روز ویزا گرفتیم،چند ساعت زود و مطمئن رسیدن هم چند ساعت بود.پس به جای بلیت ۹ صبح چهار شنبه، بلیت ۳/۵ صبح یک شنبه را کردیم... اینجوری اگه همه چی خوب پیش میرفت ما ساعت ۹/۵ شب میرسیدیم و به عبارتی ، شب حنا بندون دور هم میبودیم .
از لارناکا پرواز بدون تأخیر انجام شد.پرواز ما از پراگ هم چیزی نمانده بود که سر وقت انجام شود .یادم آمد دوباره بگم خدا را شکر . . .
همه چیز آماده بود که تیک آف انجام شود. دست احسان را فشردم و بلند گفتم خدا را شکر .... بلا فاصله خلبان اعلام کرد: خانمها آقایان، با عرض پوزش لاستیک هواپیما کم باد است به محض بر طرف شدن مشکل پرواز میکنیم. یک ساعت بعد اعلام کرد ببخشید لاستیک پنچر است و باید کامل عوض شود.بفرمائید پایین تشریف ببرید تو سالن (لابد باید سبک میشد تا جک بزنند زیرش...) حد اقل دو ساعت تأخیر داریم.! نشون به این نشان که پس از پنج ساعت تأخیر پرواز کردیم.ساعت هفت رسیدیم نیویورک.با اینکه اونجا زیاد معطل کارهای مربوطه نشدیم اما نیم ساعت ، زمان کافی نبود که ما بتونیم در آخرین لحظه به پرواز کلمبوس برسیم . پرواز را از دست دادیم و چون مسئولیت این، جا ماندن با خودشان بود ،در اولین پرواز بعدی به کلمبوس دو تا صندلی فرست کلاس به ما اختصاص دادند(که مثلا دلجویی کرده باشند) .اما پرواز، یک ساعت یا دو ساعت بعد نبود.شش صبح بود.پس تو هتل ج.اف کندی هم یک آتاق دادند که شب را اونجا لالا کنیم. این پرواز هم مستقیم به کلمبوس نبود .از نیویورک به آتلانتا و از اونجا به کلمبوس بود. تو آتلانتا هم کمتر از یک ساعت تأخیر سبب شد که بالاخره ساعت ۱۲/۵ برسیم.تنها چند ساعت به وقت مراسم مونده.اینجا دیگه وقتش بود که دوباره از خدا ممنون و متشکر باشیم و بدون واهمه از تأخیر و اینجور مشکلات آنرا به زبان آوریم.
وقتی پدر رایان را که اونجا منتظر ما بود؛ در آغوش گرفتیم خیالمان راحت شد که از این به بعد دیگه همه چی به خوبی پیش میره و رویا به حقیقت میپیونده و من و احسان نیز اینجا تو خاک آمریکا تو جشن عروسی نرگس و رایان در کنار محترم و خانواده و دوستان و آشنایان داماد حضور داریم.
الان ساعت پنج صبح است که دارم اینارو مینویسم . محترم نیز یک ساعتی هست که بیدار شده و اصرار داره تا صبح زود است بریم بیرون قدم بزنیم و نوشتن بماند برای یه وقت دیگه. ...
آره راست میگه ... بمونه بقیهاش برا یه وقت دیگه
حالا که در آخرین روز ویزا گرفتیم،چند ساعت زود و مطمئن رسیدن هم چند ساعت بود.پس به جای بلیت ۹ صبح چهار شنبه، بلیت ۳/۵ صبح یک شنبه را کردیم... اینجوری اگه همه چی خوب پیش میرفت ما ساعت ۹/۵ شب میرسیدیم و به عبارتی ، شب حنا بندون دور هم میبودیم .
از لارناکا پرواز بدون تأخیر انجام شد.پرواز ما از پراگ هم چیزی نمانده بود که سر وقت انجام شود .یادم آمد دوباره بگم خدا را شکر . . .
همه چیز آماده بود که تیک آف انجام شود. دست احسان را فشردم و بلند گفتم خدا را شکر .... بلا فاصله خلبان اعلام کرد: خانمها آقایان، با عرض پوزش لاستیک هواپیما کم باد است به محض بر طرف شدن مشکل پرواز میکنیم. یک ساعت بعد اعلام کرد ببخشید لاستیک پنچر است و باید کامل عوض شود.بفرمائید پایین تشریف ببرید تو سالن (لابد باید سبک میشد تا جک بزنند زیرش...) حد اقل دو ساعت تأخیر داریم.! نشون به این نشان که پس از پنج ساعت تأخیر پرواز کردیم.ساعت هفت رسیدیم نیویورک.با اینکه اونجا زیاد معطل کارهای مربوطه نشدیم اما نیم ساعت ، زمان کافی نبود که ما بتونیم در آخرین لحظه به پرواز کلمبوس برسیم . پرواز را از دست دادیم و چون مسئولیت این، جا ماندن با خودشان بود ،در اولین پرواز بعدی به کلمبوس دو تا صندلی فرست کلاس به ما اختصاص دادند(که مثلا دلجویی کرده باشند) .اما پرواز، یک ساعت یا دو ساعت بعد نبود.شش صبح بود.پس تو هتل ج.اف کندی هم یک آتاق دادند که شب را اونجا لالا کنیم. این پرواز هم مستقیم به کلمبوس نبود .از نیویورک به آتلانتا و از اونجا به کلمبوس بود. تو آتلانتا هم کمتر از یک ساعت تأخیر سبب شد که بالاخره ساعت ۱۲/۵ برسیم.تنها چند ساعت به وقت مراسم مونده.اینجا دیگه وقتش بود که دوباره از خدا ممنون و متشکر باشیم و بدون واهمه از تأخیر و اینجور مشکلات آنرا به زبان آوریم.
وقتی پدر رایان را که اونجا منتظر ما بود؛ در آغوش گرفتیم خیالمان راحت شد که از این به بعد دیگه همه چی به خوبی پیش میره و رویا به حقیقت میپیونده و من و احسان نیز اینجا تو خاک آمریکا تو جشن عروسی نرگس و رایان در کنار محترم و خانواده و دوستان و آشنایان داماد حضور داریم.
الان ساعت پنج صبح است که دارم اینارو مینویسم . محترم نیز یک ساعتی هست که بیدار شده و اصرار داره تا صبح زود است بریم بیرون قدم بزنیم و نوشتن بماند برای یه وقت دیگه. ...
آره راست میگه ... بمونه بقیهاش برا یه وقت دیگه
Thursday, June 3, 2010
اشکها و لبخندها
تکرار حکایتهای تلخ و شیرین زندگی پس از این همه سال...خرداد سال ۶۲ در آن سالهای هراس و زندان و اعدام، یکی از پیامدهای ازدواج غیر متعارف من و همسرم این بود که خانواده عروس ،حتی پدر و مادر از حضور در آن مراسم مختصر ، محروم بمانند.
و حالا خرداد ۸۹ هفته آینده مراسم ازدواج دخترم با نامزدش ( نرگس ورایان) در حالی در آمریکا برگزار خواهد شد که به من و پسرم هنوز ویزا نداده اند...ای کاش از ویزای قبلی استفاده کرده بودیم و سابقه یک بار سفر ینگه دنیا را در پاسپورت داشتیم تا ما هم همزمان با همسرم مجوز سفر میگرفتیم. در این فرصت کوتاه باقی مانده سعی میکنیم کما کان امیدوار بمانیم... اما اگر نشد، شکایت این بی عدالتی را به کی باید برد و علت آنرا کجا باید جست ؟ در ایرانی بودن ... یا ... ؟ جای شکرش باقیست که مادر عروس حضور دارد... !عادلانه تر از ۲۷ سال پیش…!
و حالا خرداد ۸۹ هفته آینده مراسم ازدواج دخترم با نامزدش ( نرگس ورایان) در حالی در آمریکا برگزار خواهد شد که به من و پسرم هنوز ویزا نداده اند...ای کاش از ویزای قبلی استفاده کرده بودیم و سابقه یک بار سفر ینگه دنیا را در پاسپورت داشتیم تا ما هم همزمان با همسرم مجوز سفر میگرفتیم. در این فرصت کوتاه باقی مانده سعی میکنیم کما کان امیدوار بمانیم... اما اگر نشد، شکایت این بی عدالتی را به کی باید برد و علت آنرا کجا باید جست ؟ در ایرانی بودن ... یا ... ؟ جای شکرش باقیست که مادر عروس حضور دارد... !عادلانه تر از ۲۷ سال پیش…!
Subscribe to:
Comments (Atom)
