Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Wednesday, February 17, 2010


پنجشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۸
حماسه ۵۰ میلیونی
هوشنگ اسدي
hooasadi(at)yahoo.frبهمن ماه1388 به پایان می رسد. انقلاب اسلامی 31 ساله می شود. در این هفته پایانی هنوز بحث بر سر برنده "مصاف 22 بهمن" ادامه دارد.

نظام وبلند گوهایش می گویند مثل همیشه برنده شده اند. پیش بینی کیهان تهران که نه تنهاازهمه رازهای دیروز و امروز جهان باخبر است، حتی فردا راهم بدون کمترین خطا، پیش بینی می کند، درست در آمده است. پیشتر از 22 بهمن کیهان نوشته بود 50 میلیون نفر به خیابانها خواهند آمد و جهان رامبهوت خواهندکرد.

اصلا عجیب نیست که این اتفاق عینا می افتد. درست 50 میلیون نفر ناقابل به خیابانها می آیند. حتی یک نفر هم از پیش بینی کیهان بیشتر یاکمتر نیست. همه بلندگوهای کودتاچیان هم این عدد "گرد" را در بوق می کنند تا برجهانیان آشکار شود که هشت ماه بعد ازتولد جنبش سبز، 5 میلیون نفردیگر هم لباس طرفدارای از "نظام" را پوشیده اند تا از 45 میلیون نفر انتخابات به 50 میلیون برسد. مبارک است.

بیهوده نیست که رهبرانقلاب باسرعت تمام جشن پیروزی بر فتنه را اعلام می کند: " آيا حضور ده‌ها ميليون انسان بصير و پرانگيزه در جشن سی و يک سالگی انقلاب کافی نيست که معاندان و فريب‌خوردگان داخلی را که گاه رياکارانه دم از «مردم » می‌‌زنند، به خود آورد و راه و خواست مردم را که همان صراط مستقيم اسلام ناب محمدی صلی‌الله عليه و آله و راه امام بزرگوار است، به آنان نشان دهد."

"معاندان و فریب خوردگان داخلی" باید همان "خس وخاشاک" و "اغتشاشگران" باشند که خبرگزاری های زنجیره ای امنیتی ـ نظامی به رهبری حسن شایانفرآنها را از ظهر 22 بهمن "دود" کرده و به "هوا" فرستاده بودند.

بسیجیان بساط شادمانی راه می اندازند. روزدوشنبه 26 بهمن که روز "شهادت حضرت امام رضا(ع)" است و برای آنها باید روز عزا باشد، "جشن پیروزی برفتنه" می گیرند و در جاده چالوس میان هزاران نفر که از شمال بر می گردند، شیرینی پخش می کنند.

روزنامه کیهان هم زیر چاپ است تا وقوع پیش بینی خود را به تیتر اول مبدل کند: "حباب فتنه آمريكا تركيد. حماسه بي سابقه ملت در 22 بهمن"

به روایت "نظام" پیروزی در 22 بهمن با "صراط مستقيم اسلام ناب محمدی" بوده است. "فتنه سبز" ریشه کن شده، رهبرانش از ترس مردم گریخته اند. جهان هم با اعلام تولید اورانیوم 20 درصدی مبهوت شده وسر جایش نشسته است.

آیا حوادث جهان، آن هم فقط در روزهای هفته پایانی بهمن ماه، روایت نظام را تائید می کند؟

هنوز کیهان منتشر نشده است که تصاویر هوائی گوگل در اختیار جهانیان قرار می گیرد. جهان به تصاویرحماسه ای 50 میلیونی می نگرد که حتی نتوانسته میدان آزادی را بپوشاند. دم خروس صف های خود جوش اتوبوس ها را هم که "ده‌ها ميليون انسان بصير" را به خیابان ها آورده اند، نمی توان پنهان کرد. مطبوعات جهان بلافاصله این خبر را پوشش می دهند. انگارنه انگار که 50 میلیون نفر باز هم در یک "رفراندوم" به سبک جمهوری اسلامی شرکت کرده اند.

هنوز این خبر داغ است که عکس دیگری از ایران دنیا را تسخیر می کند و برنده جایزه جهانی می شود. زن جوانی تنها ایستاده بر بام فریاد اله اکبر سر داده است. پژواک صدای این زن ایرانی همچنان در سراسر گیتی طنین انداز است که چشمان بیگناه ندا سر بر می کشد و نماد جنبش مدنی ایران را به خبرمهم روز تبدیل می کند. ندا آقا سلطان، بازمی گردد. باردیگر کودتاچیانی را می نگرد که فریاد آزادی او را با گلوله پاسخ دادند. خون ندا بازمی جوشد و همه حماسه 50 میلیونی را به خاکسترتبدیل می کند. فیلم ویدیوئی قتل ندا، بهترین فیلم خبری سال شناخته می شود.

نشست شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد در ژنو سوئيس آغاز به کار می‌کند. این شورا، يکی از زير مجموعه‌های مجمع عمومی اين سازمان است که در سال ۲۰۰۶ ميلادی به ابتکار کوفی عنان، دبيرکل وقت سازمان ملل متحد، تشکيل شد.



در نشست این هفته، ‌وضعيت حقوق بشر در ۱۶ کشور عضو سازمان ملل متحد مورد بررسی قرار می گیرد:قطر، نيکاراگوئه، ايتاليا، السالوادور، گامبيا، بوليوی، فيجی، سان مارينو، قزاقستان، آنگولا، ماداگاسکار، عراق، اسلوونی، مصر و بوسنی هرزگوين.

"نظام" که به ریاست محمدجواد لاریجانی در اجلاس حضور داردحتما بخودمی بالد که ایران را در کنار عقب مانده ترین کشورهای دنیا قرار داده است.

شوراى حقوق بشر سازمان ملل خواستارآزادى تمام زندانيان سياسى، تعيين نماينده ويژه در امور شكنجه و پذيرش تحقيق بين المللى در باره خشونت هاى پس از انتخابات ایران است.

و "نظام" که آزادترین کشورهای دنیا را زیرسلطه دارد، همه این موارد را رد می کند.

انزوای بيشتر حکومت جمهوری اسلامی، حاصل این نشست است.

به روشنی پیداست، حقوق بشر به سرعت جای خود را درکنا رپرونده اتمی بازکرده است و "جهان مبهوت" همزمان دو پرونده را روی میز مذاکره باکودتاچیان می گذارد. تازه ترین برگ پرونده قطور حقوق بشر به علی کروبی تعلق دارد. فرزند شیخ دلاور که در راه پیمائی 22 بهمن دستگیر شد و موردشکنجه قرار گرفت. اگر کمی شانس نیاورده بود، ماموران "حماسه 50 میلیونی" ـ چنانکه به او گفتند- پس از تجاوز، جنازه مثله مثله شده اش را به خانواده اش تحویل می دادند.

فاطمه کروبی، فریاد پسرش را در نامه ای می پیچد و برای رهبرجمهوری اسلامی می فرستد. خودش هم درکنار زهرا رهنورد می ایستد: کوتاه نخواهیم آمد.



و هنوز هفته در نیمه است که بيش از ۱۲۰۰ نفر از "مدافعان حقوق برابر" به زهرا و فاطمه می پیوندند.

آنها در بيانيه ای با عنوان "نگذاريم لايحه ضد خانواده در مجلس به تصويب برسد" می نویسند: "اين لايحه، نه تنها از قانون ۳۵ سال پيش يعنی قانون مصوب سال ۱۳۵۳ بسيار عقب‌تر است، بلکه قصد دارد چندهمسری مردان را قانونی کند... اقتدارگرايان مردسالار می‌خواهند در حاشيه‌ی بحران سياسی موجود، بی ‌سروصدا و فرصت‌طلبانه ميخ قوانين تبعيض‌آميز عليه زنان را بر تن برابری‌خواهان و حاميان عدالت اين سرزمين محکم‌تر بکوبند."

1200 امضا درپای بیانیه که حاصل پیوند جامعه مدنی در داخل وخارج کشور است، نشان می دهد که بسیاری دیگر از شهروندان "مابیشماریم" جای فعالین مدنی دستگیر شده را پر کرده اند.

بیرون از مرزهای ایران، "جهان مبهوت" برای نخستین بار "صدای سبز" را از بیروت می شنود. ازجائی که جمهوری اسلامی میلیونها دلار صرف ایجاد و اداره حزب الله کرده است.

در تظاهرات میلیونی که به یاد رفیق حریری بر پا شده، پلاکادر بزرگ سبز با تصاویر رهبران جنبش سبز و شعار "رای من کو" خبر از آغاز حضور اعراب درکنار مردم ایران می دهد.

روزنامه الحیات می نویسد: "لبنان باصدای سبز".

لمیس اندونی تحلیلگرمسائل خاورمیانه دروب سایت الجزیره می‌پرسد: "چرا اعراب در این زمینه سکوت کرده‌اند؟"

و این عنوان را برای مطلبش بر می گزیند: "ما، اعراب، باید سکوت خود را در مورد ایران بشکنیم."

و درست درهمین زمان هیلاری کلینتون وزیر خارجه آمریکا با دست پر در عربستان است. او با پشتوانه افکار عمومی آمریکا به کنارگوش جمهوری اسلامی آمده است.

برپایه تازه‌ترین نظر سنجی موسسه گالوپ که در روزهای اول تا سوم فوريه ۲۰۱۰ انجام شده، اکثريت مردم آمريکا توان نظامی ايران را تهدیدی جدی و خطرناک برای منافع دولت ايالات متحده قلمداد می‌کنند.

دولت آمريکا از چند ماه پيش رايزنی های سياسی گسترده ای را در جهت فعال تر ساختن کشور های منطقه در مسير تقابل با ايران آغاز کرده است. استفاده از نفوذ کشورهای منطقه در جهت اعمال فشار به چين و روسيه در موضوع ايران، از جمله هدفهای عمده رايزنی های سياسی امريکا در اين زمينه بوده است.



ديدار جاری هيلاری کلينتون، وزير خارجه آمريکا، از منطقه خليج فارس و گفتگوهايی که در قطر و عربستان سعودی انجام داده، مرحله پايانی اين تلاشها قبل از اتخاذ تصميم نهايی عليه ايران طی روزهای آينده است.

وزیر امور خارجه آمریکا، در دوحه، پایتخت قطرمی گوید: "به نظر می رسد ایران به سوی تسلط یک دیکتاتوری نظامی به رهبری سپاه پاسداران حرکت می‌کند. اختیارات حکومتی رهبر، رئیس جمهوری و مجلس ایران از آنها سلب و به سپاه پاسداران منتقل می‌شود."

هیلاری کلینتون در عربستان، جمهوری اسلامی را "بزرگترین حامی تروریسم" می خواند و از ایران می خواهد تا در سیاست "خطرناک" هسته ای خود بازنگری کند و می گوید که موضع ایران انتخاب های محدودی برای جهان باقی گذاشته است و این کشور متحمل "هزینه های گزافی" خواهد شد.

کارشناسان سخنان وزیر خارجه آمریکا را اعلام سیاست جدید آمریکا در باره جمهوری اسلامی ارزیابی می کنند.

بی بی سی می نویسد: "ایران، عامل نزدیک تر شدن آمریکا و عربستان سعودی" است. سعود الفيصل وزیر خارجه عربستان سعودی موثر بودن تحریم های بیشتر شورای امنیت علیه ایران را زیر سئوال می برد و خواستار راه حلی "فوری" برای مقابله با برنامه های اتمی ایران می شود. او می گوید: "تحریم ها راه حلی دراز مدت هستند. اما ما این مسئله را کوتاه مدت می‌انگاریم... به جای راه حلی تدریجی به راه حلی فوری نیاز داریم."

وزیر خارجه عربستان در باره بستن تنگه هرمز توسط جمهوری اسلامی هشدار می دهد. لحن سعود الفیصل تند و کم سابقه است.

چند ساعت بعد از تاکيد سعود الفيصل وزير خارجه عربستان بر ضرورت يافتن راه حل "کوتاه مدت تر از تحريم" برای پايان دادن به خطر اتمی ايران، محمود احمدی نژاد در تهران تهديد می کند: "مقابله با کشورهايی که در تحريم عليه ايران شرکت کنند مانند گذشته ارشادی نخواهد بود."

رئیس دولت کودتا، وانمود می کند حتی نام وزیر خارجه آمریکا را هم نمی داند و اورا موردتمسخر قرار می دهد: "حرف هایش را جدی نگیرید."

ظاهرا رهبرجمهور اسلامی سخنان پیشکارش را نشنیده است. او خانم کلینتون را "دوره گرد" می خواند و حرفهایش را هم خیلی جدی می گیرد: "اکنون بار دیگر آمریکایی‌ها، مأمور خود را همچون دوره‌گردی به خلیج فارس فرستاده‌اند تا همان دروغ‌ها را تکرار کند اما اکنون هیچکس این سخنان را باور نمی‌کند، زیرا آمریکا به فکر مصالح و منافع ملت‌های منطقه نبوده بلکه بر عکس تا آنجا که توانسته است، منطقه را در زیر پای منافع نامشروع خود، لگدمال کرده است."

ظاهرا روسیه، یار استراتژیک جمهوری اسلامی جزو "هیچکس" نیست. وقتی نتانیاهو بالب پر خنده از روسیه بر می گردد، تازه معلوم می شود که روس ها دارند ورق تازه ای را رومی کنند.

ناتالیا تیموکووا، سخنگوی دیمیتری مدودف، رئیس جمهوری روسیه، می گوید: "در صورتیکه ایران اعتماد جامعه بین المللی در مورد صلح آمیز بودن برنامه های اتمی خود را به دست نیاورد، نمی توان وضع تحریم بین المللی علیه این کشور را مردود تصور کرد."

صاحبنظران بلافاصه عدم تحویل سامانه موشکی اس ۳۰۰ به ایران را به این موضع جدید ربط می دهند. يک مقام ارشد روسیه همین روزها گفته است که دلیل تأخیر در تحویل این موشک‌ها به ايران "مشکل فنی" است، و این موضوع "پس از رفع مشکل فنی، عملی خواهد شد".

دستگاه قضائی هم بلافاصله پنج آمریکائی را از آستین شعبده بیرون می کشد و اعلام می کند آنها را در راهپیمائی 22 بهمن دستگیر کرده است.

عصر چهارشنبه حتی بوی جنگ به مشام می رسد. رضا تقی زاده در سایت رادیو فردامی نویسد: "اگرچه در شرايط کنونی، شانس اعمال تحريم های تازه عليه ايران، فوری تر از روی کردن به ساير گزينه ها است، در عين حال احتمال مبادرت به حمله نظامی عليه ايران نيز کاملا جدی است. اعلام خطرامروز ژنرال نيکلای ماکاروف رييس ستاد ارتش روسيه داير بر اينکه «حمله نظامی امريکا عليه ايران نتايج وحشتناکی برای منطقه خواهد داشت» علاوه بر هشدار نسبت به نتايج جنگ احتمالی، نشانه جدی تلقی کردن خطر حمله نظامی از جانب کشور متبوع او است. پيش از ماکاروف کارشناسان نظامی روسيه نيز بخصوص طی روزهای اخير نسبت به افزايش احتمال در گيری نظامی با ايران هشدار داده بودند.رييس ستاد مشترک نيروهای مسلح روسيه نظر خود را در مورد احتمال حمله نظامی به ايران چند ساعت پس آن مطرح کرد که شان مک کورمک سخنگوی کاخ سفيد اعلام داشت «تمام گزينه های منجمله استفاده از ظرفيت نظامی عليه ايران همچنان بروی ميز قرار دارد.» به اين ترتيب، بنظر مي رسد که روسيه، بر خلاف دولت جمهوری اسلامی، تهديد به استفاده از ظرفيت نظامی عليه ايران را جدی تلقی مي کند."

در همین روز، خبرهائی هست که شاید جهان را"مبهوت" نکند، اما سخت تکان دهنده است.

خبرگزاری کار ایران، ایلنا، با انتشار گزارشی تشریحی بر اساس آمارها و داده های بخش خصوص و نهاد های دولتی می نویسد: "صنعت روزهای سختی را تجربه می‌کند و مرگ و میر در واحدهای صنعتی بر زایش‌ها پیشی گرفته است، لذا باید مسوولان همین امروز فکری برای حل مشکل صنعت کنند، چرا که فردا خیلی دیر است."

یکی ازاین صنایع، صنعت برق است که 900 هزار کارگرش در آستانه بیکاری هستند.

غروب چهارشنبه، رهبرجمهوری اسلامی کمی فتیله را پائین می کشد. از حماسه 50 میلیونی خبری نیست. صحبت "دههامیلیون انسان" چند روز پیش هم فراموش شده وجایش را "حضور گسترده مردم در ۲۲ بهمن" گرفته است؛ ومقایسه ای نسبی: "جمعيت شرکت‌کننده در راهپيمايی ۲۲ بهمن امسال و در سی و يکمين سالگرد پيروزی انقلاب اسلامی، به مراتب از سالهای قبل بيشتر، پررنگ‌تر و قوی‌تر بود. "

بهمن تمام می شود.جنبش مدنی ایران، بافریاد زن جوانی بر بام ونگاه آخرگلسرخ جنبش سبز در خیابان، تدارک چند ماهه کودتاگران را بر باد می دهد و جهان را در مقابل حقیقت به کرنش وامی دارد.

شگفتا ایران ما، زهرا و فاطمه که دو نام "زن اسوه ومظلوم" تاریخ شیعه اند، در برابر کسی قد علم کرده اند که مدعی است حکومت پدرشان علی را بار دیگر برپا کرده است.

زنان ایران: ناشناسی بر بام، ندائی خفته درخون، زهرا و فاطمه دست در دست هم می می دهند و "اجرای سمفونی ترس باشرکت هزاران نیروی نظامی و امنیتی" رابی اثر می کنند.

شعار رفراندوم از خیابانها می آید و در صدای عبدالکریم سروش منعکس می شود. او دو گام بزرگ تابوشکن بر می دارد. امضاء کنندگان بیانیه 5 نفره را "سکولار سیاسی" می خواند وخواستار رفراندوم برای حذف اختیارات ولی فقیه می شود.

آیا حق باکسی نیست که نوشت: "جمهوری اسلامی در پادگان میدان آزادی دفن شد"؟
پنجشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۸
موسوی: مردی برای تمام فصول

عباس میلانی
مردان سنتی ایران، به ویژه از نوع کسانی که در مقام های رهبری جمهوری اسلامی اند، اغلب برای اشاره به همسران خویش از واژه "منزل" استفاده می کنند. کاربرد این واژه ریشه در این واقعیت دارد که آنها می خواهند از این راه "غیرت و شرف" مردانه خویش را حفظ کنند. به گمانشان نام زن هم بخشی از عترت اوست و اگر نا اهلی حتی نام همسرشان را بشنود به غیرت مردانه شان بر می خورد.

جنم انسانی میرحسین موسوی را می توان، از جمله، در این واقعیت سراغ کرد که او به زنی چون زهرا رهنورد دل باخت و او را به همسری و همراهی برگزید. زمانی که در حدود سال های پنجاه نخست با هم آشنا شدند، زهرا رهنورد نامی پرآوازه در عرصه فمینیسم اسلامی بود. در عین حال مجسمه ساز و منتقدی نامدار و از ستارگان حلقه های روشنفکران مذهبی ایران به حساب می آمد. در آن سالها این گونه حلقه ها در ایران رواجی تازه پیدا کرده بود. شاید رهنورد شهرت خویش را بیش از هر چیز مدیون نظرات سیاسی اش بود. در آن روزگار نقد پدر سالاری در محافل دانشگاهی غرب رواجی تمام داشت. اما رویکرد رهنورد به این جریان فکری، از نوعی دیگر بود. در سخنرانی هائی که اغلب برای انجمن های اسلامی دانشجویی نوخاسته ایراد می شد، می گفت بی شک در اسلام می توان جنبه هایی زن ستیز سراغ کرد اما تأکید داشت که این مایه های زن ستیز الزاماَ جزیی از جوهر اسلام نیست. رواجشان را مدیون سیطره مردان در اسلام می دانست.

انتخاب رهنورد به عنوان همسر و همراه، نکات بسیار مهمی را درباب چند و چون شخصت موسوی باز می گوید. مردان همنسلش، به ویژه در میان کسانی که دلبستگی های مذهبی داشتند، به ندرت به زن روشنفکری دل می بستند که چون رهنورد مستقل بودند و در زمان ازدواج حتی از همسرشان پرآوازه تر بودند. نه تنها در آغاز ازدواجشان بلکه در ماه های اولی که به مقام نخست وزیری رسیده بود بسیاری موسوی را به عنوان "شوهر رهنورد" می شناختند.

امروز البته شوهر رهنورد به چهره برجسته جنبش دمکراتیک ایران بدل شده است. ورودش به فعالیت های انتخاباتی دور اخیر مایه امید و شور ملیون ها ایرانی شد و کودتای انتخاباتی علیه اش موجی بی سابقه از اعتراض مردمی را به همراه داشت. به رغم نفش کلیدی اش در این تحولات شگرف تاریخی، هنوز زندگی نامه روشنی از او در دست نیست و شخصیت او در هاله ای از ابهام و شایعه بافی مانده است.

زندگی سیاسی نسبتاً طولانی اش نوعی معما است. چگونه کسی که سالها سرباز وفادار انقلاب آیت الله خمینی بود، می تواند امروز به نماینده نیروهای طرفدار دمکراسی و لیبرالیسم ایران بدل شود؟

در دوران هشت ساله نخست وزیری اش که همزمان با سال های آغازین رژیم جمهوری اسلامی بود، جنایاتی سهمگین صورت پذیرفت. یکی از خونبارترین جنگ های عصر جدید جنگ ایران و عراق بود و می دانیم که بعد از دو سال که نیروهای ایران ارتش مهاجم عراق را به مرزهای پیش از جنگ پس راندند و آشکارا بود که از آن پس جنگ پیروزی نخواهد داشت. ولی رژیم جمهوری اسلامی شش سال دیگر به جنگ ادامه داد.

حتی اگر این جنگ هشت ساله هم نمی بود، زندگی موسوی باز هم خالی از رمز و راز نمی ماند. از جار و جنجال گریزان است و روحیه ای عزلت گزین و حتی خجالتی دارد و این همه سبب شده که شخصیت او به لوحی سفید بدل شود و هر کس از ظن خود هر آنچه می خواهد بر آن بنویسد. در چند ماه اخیر گاه حتی به ظاهر به ناظری شبیه بود که تحولات تاریخی عظیمی که به نامش در حال تکوین بود صرفاً نظاره می کند. آیا نقشی در به راه انداختن حرکت توده ای که ارکان رژیم اسلامی را به لرزه انداخته داشته است؟ آیا صرفا شور و شوق جنبش هوادارانش او را به این نقش و لحظه تاریخی کشانده؟

خوشبختانه با تأمل در مجموع اسناد و اقوال می توان به گرته ای هر چند کمرنگ از شخصیت او دست یافت. برخی حقایق زندگی اش یکسره اجتناب ناپذیراند. دلبستگی و ازدواجش با زهرا رهنورد خود نشانگر حیاتی پر از سرکشی و تقابل در برابر سنت ها و نیروهای ارتجاع است. در واقع جنبش سبز و ایستادگی اش در برابر استبداد صرفا واپسین نشان و لحظه از مبارزات دیرینه موسوی در برابر استبداد و ارتجاع است.

میر حسین موسوی در سال 1941 در شهر خمین در استان ترک زبان آذربایجان به دنیا آمد. نام خانوادگی کاملش موسوی خامنه ای، نشان خویشاوندی دورش با معاند دیرینش علی خامنه ای است. پدر موسوی تاجر چای بود و از مکنت چندانی برخوردار نبود. وقتی برای ورود به دانشگاه راهی تهران شد در هیچ یک از رشته هایی که معمولاً مورد طلب دانشجویان بود، یعنی طلب و مهندسی و حقوق ثبت نامه نکرد. در دانشکده هنر و معماری دانشگاه ملی (بهشتی امروز) ثبت نام کرد. در آن زمان دانشگاه ملی اولین و تنها دانشگاه خصوصی ایران بود. اکثر دانشجویانش را فرزندان طبقات مرفه تشکیل می داد. ولی در سال 1965 دولت اداره دانشگاه را به عهده گرفت و به تدریج فرزندان طبقات مختلف به آنجا راه یافتند. و طولی نکشید که آنجا هم به یکی از مراکز مخالفت با رژیم شاه بدل شد. در واقع میرحسین موسوی خود از بنیانگذاران انجمن اسلامی آن دانشگاه بود.

در زمانی که موسوی فوق لیسانس خود را از دانشگاه دریافت کرد (در سال 1969) فضای روشنفکری ایران در حال تغییر بود. از اوایل دهه شصت دیگر اسلام برای شمار قابل ملاحظه ای از مردان و زنان متجدد و ایران صرفاً تجسم تحجر و واپس ماندگی نبود. موسوی از جمله مشتاقان حسینه ارشاد بود. برخی از طرفداران بازاری و میانه روی آیت الله خمینی در تأسیس حسینیه ارشاد نقشی اساسی داشتند. هدف اصلی حسینه ارشاد جذب زنان و مردان تجدد خواهی بود که از مدتها پیش به رفتن به مساجد رغبتی نشان نمی داند. موسوی و رهنورد هم در زمره کسانی بودند که به حسینه ارشاد رو کردند. شواهدی حاکی از آن است که ازقضا باب آشنایی و دلبستگی آنها در همان جلسات حسینیه گشوده شد. برخی نیز می گویند آن دو در یک نمایشگاه نخست با هم آشنا شدند.

جذبه اصلی حسینیه ارشاد البته علی شریعتی بود. سخنرانی پرتوان بود. مایه فکری و عمق مطالعاتی چندانی نداشت. نوعی کیمیاگر اندیشه ها بود. در دوران تحصیلاتش در پاریس انکار و آرای انقلابی زمان را گرفته بود. در تهران می خواست مارکس و محمد و امام حسین و چه گوارا را در بیامیزد. با ترکیبشان از چیزی به نام "تشیع علوی" سخن می گفت که در واقع صورت بندی ایرانی همان جریانی بود که در ابتدای مسیحیت به خصوص در آمریکای لاتین از آن به عنوان "الهیات رهایی بخش" یاد می کردند. ترکیب التقاطی شریعتی از این اندیشه ها و مشرب های گوناگون نوید ایدئولوژی هایی را می داد که در این جهان انقلاب و در آن جهان رستگاری را میسر می کند.

ایدئولوژی ذاتاَ متضاد و ناهمگون شریعتی در واقع نمایانگر ناهمگنی ائتلاف سیاسی ای بود که در ماه های قبل از انقلاب برای سرنگونی شاه متحد شدند. حتی آیت الله خمینی هم گاه در جملاتش به آمریکا و سرمایه داری و در شعارهایش در جانبداری از فقرا از واژگان و مفاهیم مارکسیستی مایه و بهره می گرفت. گر چه شریعتی روحانیون تشیع را بسان تجسم نیرویی که از ارتجاع و انسداد فکری و از خرافه پرستی دفاع می کند مورد نقد قرار داده بود، اما معمولاَ آیت الله خمینی را از این حملات مستثنی می کرد. دلیلش مبارزات او علیه استبداد و استعمار بود. پیام شریعتی آشکارا به دل موسوی نشست. او نیز چون شریعتی با استبداد رژیم شاه سر عناد داشت. او نیز استبداد و وابستگی رژیم شاه به آمریکا را می نکوهید. در مقالاتش از نامه مستعار "رهرو" استفاده می کرد. مانند شریعتی او نیز دلبسته خمینی شد، به ویژه که زمانی که هاله پیروزی انقلاب هم به شهرتش افزود. اما از همان زمان حسینه ارشاد هم می توان نشانه هایی از مبارزه موسوی با روحانیون محافظه کار و سنتی سراغ کرد. ریشه این تقابل، به دیگر سخن، به سالهای قبل از آغاز جنبش سبز تاویل پذیر است.

علی شریعتی یکی از نظریه پردازان مهم انقلاب 1979 بود. حدود دو سال پیش از سقوط رژیم شاه درگذشت اما در نویدهای نامتجانس اما فریبنده او می توان نشانه های نویدهای ناهمگون انقلاب 1979 را نیز سراغ کرد. هم در آرای او و هم در نویدهای انقلاب شاهد تلاش واهی برای برآوردن نیازها و آمال نامتجانس انقلابیون چپی، روحانیون قمی و طبقه متوسط بودیم. تنها در گرماگرم مبارزه با رژیم شاه بود که می شد این تضادها و تناقض ها را نادیده گرفت و یا بر آنها سرپوش گذاشت. اما در واقع حتی در آن روزها هم این تضادها جدی بودند و گاه رخ می نمودند. برای مثل، قبل از مرگ شریعتی، خمینی و طرفدارانش نظرات انتقادی شریعتی را برنتابیدند و عملاً او را از سخنرانی در حسینه ارشاد باز داشتند.

در واقع تضادهای سیاسی اجتناب ناپذیر امروز رژیم اسلامی در ایران تداوم و تجلی همان تضادها و تناقض های ایدئولوژیک قبل از انقلاب اند. حرکت اصلاح طلبی، چه آنگاه که در ریاست جمهوری خاتمی تجسم می یافت و چه زمانی که در هیات جنبش سبز رخ می نماید، نماینده نیروهایی هستند که در آن ائتلاف ناهمگون قبل از انقلاب شرکت جستند و از همان زمان تاکنون معترض چرخش استبدادی رژیم بوده اند.

از هر نظری که بنگریم برآمدن موسوی به سلک رهبران طراز اول رژیم جدید حتی برق آسا بود. در زمان انقلاب به عنوان روشنفکری که اعتقادات مذهبی عمیق دارد شناخته شده بود. به علاوه در آن سالها اول، رژیم اسلامی محتاج چهره ای مردمی بود، چهره ای که بتواند اتئلاف ناهمگون انقلاب را در کنار هم نگهدارد. سلوک آرام و متین موسوی، و نیز ریشه های فکری اش در حسینه ارشاد، دقیقاً خصوصیاتی بود که رژیم در آن سال ها محتاجش بود. به علاوه او در شخص آیت الله بهشتی دوست و متحدی پرتوان یافته بود. بهشتی از قدرتمندترین مردان بعد از انقلاب بود. چندی پس از 22 بهمن 57 با همکاری رفسنجانی و خامنه ای دست به تأسیس حزب جمهوری اسلامی زدند و به همت آیت الله بهشتی، موسوی سردبیر ارگان مطبوعاتی حزب شد. وقتی بهشتی و بیش از هفتاد نفراز رهبران رژیم در حمله ای تروریستی جان باختند، بر آمدن سیاسی سریع موسوی هم آغاز شد. اول وزیر امور خارجه و پس از چندی نخست وزیر شد.

رویارویی امروز خامنه ای وموسوی ریشه در تحولات آغاز انقلاب دارد. زمانی که موسوی نخست وزیر بود، خامنه ای مقام ریاست جمهوری را به عهده داشت. در آن زمان اداره امور روزمره قوه اجراییه با نخست وزیر بود. رئیس جمهور بیشتر مقام نمادین بود. ولی خامنه ای حتی آن روز هم حاضر به پذیرفتن محدودیت های قانونی مقامش نبود. دائم به عرصه هایی سر می کشید که در حیطه قانونی قدرت نخست وزیر بود و هر بار با مقاومت سرسختانه موسوی روبرو می شد. در عین حال ریشه های ایدیولوژیکی هم برای تنش ها سراغ می توان کرد. خامنه ای با روحانیون محافظه کار و با محافل بازاری نزدیک بود. در نظر بسیاری از این عده جنگ ایران و عراق فرصتی برای سودآوری بود. خامنه ای [همانطور که به تازگی اعلان کرد] نواب صفوی را یکی از مهمترین شخصیت های زندگی سیاسی اش می دانست، با او به سیاست پا گذاشت، در حالی که هواداران همین روحانی جوان بعد از اعدامش به دست رژیم شاه توسط آیت الله خمینی، در جریانی به نام هیات موتلفه متحد شدند. در سالهای بعد از انقلاب، همین گروه یکی از ارکان قدرت در رژیم اسلامی و از حامیان همیشگی خامنه ای بودند. در عین حال همیشه از منافع بازاری های سنتی ایران دفاع می کردند و می کنند.

خامنه ای در مقام رئیس جمهور بارها کوشید موسوی را از کار برکنار کند. حتی از هاشمی رفسنجانی و آیت الله منتظری دراین کار مدد جست ولی ره به جایی نبرد. او وقتی در سال 64 برای بار دوم به ریاست جمهوری انتخاب شد بار دیگر کوشش برای برکناری موسوی را از سر گرفت. نامه ای هم به آیت الله خمینی نوشت و درآن 600 شکایت از موسوی را ردیف هم کرد. متن نامه تاکنون منتشر نشده اما برخی از مداحان خامنه ای مضمونش را در اختیار منابع گوناگون گذاشتند. گویا این 600 شکایت شامل اختلافات شخصی و عقیدتی است. خامنه ای رغبت موسوی به انتخاب تکنوکرات ها برای مقام های مدیریتی و سیاسی را برنمی تابید و تماس ها و حمایت های موسوی از روشنفکران ایرانی را، چه آنها که مذهبی بودند، چه آنان که به جدایی دین و دولت باور داشتند، دوست نمی داشت.

اما همه تلاش خامنه ای برای برانداختن موسوی گره زدن بر باد بود. ایت الله خمینی قاطعانه از نخست وزیر زمان جنگ دفاع کرد. در سخنرانی معروفی که هدفش آشکارا خامنه ای بود، آیت الله خمینی گفت که منتقدین نخست وزیر حتی از اداره یک نانوایی هم عاجزند. به هر صورت، آنچه موسوی را محبوب آیت الله خمینی کرده بود درایت و توانایی مدیریت او بود.

به علاوه آیت الله خمینی تنها حامی موسوی نبود. بسیاری در سپاه پاسداران هم طرفدار موسوی بودند. پاکدامنی و درستکاری مالی او را می ستودند. نظام کوپنی ای که موسوی اداره کرد در اصل فارغ از فساد بود. حتی دشمنانش می گفتند که هرگز وسوسه مال اندوزی و دزدی از بیت المال که دامن بسیاری از رهبران را گرفته بود، نشد.

البته دو پرسش مهم در مورد دوران نخست وزیری موسوی کماکان لاینحل مانده اند. اول مساله نقش او در ماجرای معروف به ایران-کانترا است. گرچه او جزو کسانی نبود که با الیور نورث که همراه یک کیک و نسخه ای از کتاب مقدس محرمانه به تهران آمده بود دیدار کردند. او در کنار رفسنجانی و خامنه ای جزو گروه اصلی ایرانیان بود که در این مذاکرات شرکت داشتند. قرار شد که در مقابل دریافت تسلیحات نظامی آمریکایی مورد نیاز ایران، رژیم اسلامی هم از نفوذ خود برای رهایی بخشیدن به گروگان های همکار آمریکا که در دست حزب الله گرفتار بودند استفاده کند. بدون شک چنین همکاری نزدیک با "شیطان بزرگ" می توانست به شهرت مذاکره کنندگان صدمه بزند. در مراحل مختلف موسوی و هاشمی از این بابت مورد حملات مختلف رژیم قرار گرفته اند. اما خامنه ای توانسته تا به حال نقش خود را در این ماجرا پنهان نگاه دارد.

بی شک بحث انگیزترین جنبه دوران صدارت موسوی و آنچه بیش از هر مساله دیگر باعث نقد و انتقاد از او شده، مساله اعدام حدود چهارهزار نفر از زندانیان سیاسی است که اغلب هم از اعضای سازمان مجاهدین خلق بودند و به جرایم دیگری در زندان بسر می بردند. مجاهدین خلق زمانی متحد رژیم و پیش از آن چندی مخالف مسلح آن بودند. آیا موسوی چه نقشی در این جریان داشت؟ در بهترین حال می توان فرض کرد که او از این کشتار بی خبر بود. از قضا ادعای خود او هم همین است. شرح این ماجرا را بیشتر از هر جا می توان در خاطرات آیت الله منتظری سراغ کرد. هم او بود که با شجاعتی بی بدیل به این کشتارها اعتراض کرد و به جرم این شجاعت، آیت الله خمینی او را از مقام جانشین رهبری و همه مقامات دیگر عزل کرد.

آیت الله منتظری در خاطرات خود به تصریح می گوید که برخی از سران رژیم، از جمله رئیس جمهور علی خامنه ای، ظاهراً از کشتارها بی خبر بودند. به علاوه حمایت صریح و قاطع آیت الله منتظری از موسوی در فعالیت های سیاسی اخیرش نشانگر این واقعیت است که ادعای موسوی مبنی بر بی اطلاعی از ماجرای کشتار پذیرفتنی است. اما حتی اگر این ادعا را نپذیریم، باز هم به گمانم شکی نباید داشت که موسوی تنها در ازای سکوت یا نادیده گرفتن برخی مواردی که با وجدان او ناسازگار بودند می توانست برای هشت سال در صدر قدرت این رژیم دوام بیاورد.

مرگ آیت الله خمینی در سال 1989 زندگی سیاسی موسوی را هم یکباره پایان بخشید. علی خامنه ای با تکیه به این ادعا که آیت الله خمینی در بستر مرگش او را به رهبری برگزید به مقام رهبری رسید. او که تکثر مراکز قدرت را بر نمی تابید و در عین حال کینه موسوی را هم به دل داشت، در بازنویسی قانون اساسی مقام نخست وزیر را یکسره از میان برداشت. موسوی به دنیایی از هنر و نقاشی و معماری و آکادمی هنری که خود بنیانگذارش بود پناه جست.

تلاش برای بر کشیدن ساختار فکر هنرمندان از بطن آثار هنری شان کاری آسان نیست. ولی در ایران می دانیم که هنر و ایدئولوژی هرگز از یکدیگر و از عالم سیاست فاصله چندانی نداشتند. می دانیم که اسلام، دست کم در آغاز، بازآفرینی چهره اسنان را منع می کرد. چنین خلاقیتی را انحصار خداوند می دانست لاجرم روح زیبا طلب و زیبایی جوی انسان از هنر خطاطی و البته از قالی های ایرانی سر درآورد.

نقاشی های موسوی هم دراین سنت جای دارند. تلاش برای بازآفرینی واقعیت نمی کنند. اغلب از خطوط بظاهر ساده و به غایت زیبا و پیچیده تشکیل شده اند. گاه به نقاشی های ماندریان شباهت دراند و گاه یادآور خطوط و گنبدهای زیبا خطاطی و معماری ایران اند.

هم نقاشی و هم طرح های معماریش را می توان برخاسته و بازنماینده روح لطیف او دانست. به علاوه وجه مشخص و برجسته دیگر آنها را می توان بافت و ساخت ترکیبی آنها و آمادگی موسوی برای نفوذپذیری از منابع گوناگون دانست. در عرصه معماری، برای مثال، او از دوستداران رنزو پیانو است که یکی از دومعمار اصلی مرکز پمپیدو در پاریس بود. در ساختمان های پیانو چفت و بست های اغلب پنهان شده ساختمان ها آشکار و نمایان هستند و او تلاشی در پنهان کردنشان ندارد. اینگونه شفاف سازی با ذائقه های دمکراتیک موسوی همسو و همساز است. ساختمان های موسوی هم از سنت پیانو و هم از سنت پرغنای معماری ایرانی مایه و تأثیر پذیرفته اند. در واقع نماهای و ساختمان های او به اندازه تفکر سیاسی اش هم مؤید شخصیتی اند که هم از مدرنیسم هنری و سیاسی غرب خبر دارد و هم مایل و قادر است که این اصول را با اصول برگرفته از سنت ایرانی در بیامیزد.

در دوران نسبتاً طولانی غیبت سیاسی، موسوی روابط خود را با نخبگان فکری ایران ریشه دارتر و وسیع تر کرد. هم اصلاح طلبان مسلمان و هم روشنفکران عرفی مسلک در میان دوستانش بودند و ترکیب این دوستی ها گرایشات آزادیخواهی او را بیشتر و بیشتر بر کشید. در سال 1997 وقتی اصلاح طلبان رژیم می خواستند کاندیدایی در انتخابات ریاست جمهوری معرفی کنند، نسخت به سراغ موسوی رفتند. اما او این مسوولیت را نپذیرفت. برخی می گویند دعوت را نپذیرفت چون گمان داشت خامنه ای از نظارت استصوابی شورای نگهبان برای رد صلاحیت او استفاده خواهدکرد. برخی دیگر ادعا می کنند که محافظه کاران معاند موسوی تهدیدش کردند که تصاویری از همسرش را در زمانیکه هنوز حجاب بر سر نداشت منتشر خواهند کرد. با اینکه موسوی از پذیرفتن پیشنهاد کاندیدا شدن امتناع کرد، او به همراهی همسرش زهرا رهنورد یکی از مشاوران اصلی خاتمی شد.

دوران ریاست جمهوری خاتمی دوران یاس و امید بود. از سویی آزادی های فرهنگی بی سابقه ای در ایران پیدا شد و مایه امید شد. از سوی دیگر این واقعیت که استبداد مذهبی توانسته یکسره تلاش های رئیس جمهور منتخب مردم را خنثی کند یاس و ناامیدی فراوانی پدید آورد. بسیاری از مشاوران خاتمی بازداشت شدند. روزنامه های هوادار دولت تحت فشار قرار گرفته و شورای نگهبان عملاً همه لوایح مجلس اصلاح طلبان را به این ادعا که خلاف شرع اند رد کرد. پیروزی این تلاش های استبدادی عده ای را از اصلاح رژیم مایوس کرد و برخی دیگر را متقاعد ساخت که تنها پس از اصلاحات عمیق می توان به اصلاح رژیم امید داشت.

در سال 2004 دوران ریاست جمهوری خاتمی بسر آمد و او چهار سال بعد را به نظاره کردن فاجعه ریاست جمهوری احمدی نژاد پرداخت. در سال 2009 بر آن شد که بار دیگر در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کند. ولی خامنه ای حاضر نبود خطر دوره تازه ای از ریاست جمهوری خاتمی را بپذیرد. به هزار و یک تمهید خاتمی را به انصراف وادار کرد. در آن زمان بود که موسوی وارد میدان شد و خلا ایجاد شده با خروج خاتمی را پر کرد. به نظر می رسد که خامنه ای این بار موسوی را خطری کمتر جدی تلقی می کرد. ظاهراً گمان داشت که شخصیت آرام و جنجال گریز موسوی و غیبت طولانی اش از عالم سیاست او را به رقیبی بی خطر برای احمدی نژاد بدل کرده است.

ولی در چند هفته پیش از انتخابات اتفاقی شگفت انگیز رخ داد. همراهی و حضور زهرا رهنورد در فرآیند انتخابات- که در تاریخ جمهوری اسلامی یکسره بی سابقه بود- و شعار ساده موسوی که هر شهروندی خود یک ستاد انتخاباتی است جنبشی پرشور و عظیم به راه انداخت. جوانان و زنان ایران را به صف طرفداران خود جلب کرد و با کمک آنها جریانی به غایت زبردست در استفاده از فضاهای مجازی به راه انداخت و زیرکی و وسعت این جنبش ناگهان رژیم را فلج کرد.

رفتار متین موسوی در مناظرات تلویزیونی، به ویژه در مقابل با کنش های اهانت آمیز احمدی نژاد بسیاری از نیروهای حاشیه نشینی را جلب خود کرد. در یکی از مناظره ها احمدی نژاد تکه کاغذی را به کرات تکان می داد و به تهدید می پرسید که آیا مضمونش را بر ملا کند و شکی نبود که محتوای نامه مربوط به شخصیت و گذشته زهرا رهنورد است. بالاخره هم احمدی نژاد سوابق علمی و صلاحیت رهنورد را برای احراز ریاست دانشگاه مورد شک وحمله قرار داد. روز بعد از مناظره بحث انگیز، زهرا خود با قاطعیت و متانت حملات احمدی نژاد را پاسخ گفت. به علاوه موسوی می توانست حمایت بسیاری از نام آورانی که معمولاً در سیاست دخالت نمی کردندرا جلب کند. از داریوش مهرجوئی فیلمساز معروف گرفته تا بازیگران فوتبال تیم ملی ایران به صف طرفداران او پیوستند. به علاوه بی کفایتی اقتصادی دولت و اوباش منشی آنها در عرصه های فرهنگی صفوف وسیعی از مردم را به صف طرفداران موسوی سوق داد. در یکی از فیلم های تبلیغاتی اش که از قضا توسط یکی از کارگردانان به نام ایران تهیه شده بود، موسوی می گوید که با انتخاب او دوران حکومت "رمالی و کف بینی" به سر خواهد آمدو مشورت با اهل خبرت و عقل جانشین نخوت قدرت و بی خردی خواهد شد. نه تنها جوانان بلکه جنبش پرتوان زنان ایران و نیز بسیاری در بخش خصوصی سخت از رمق افتاده ایران این پیام موسوی را به جان دل خریدند و منادی اش شدند.

رفتار موسوی در رهبری جنبش که پس از کودتای انتخاباتی پدیدار شد حتی ستودنی تر از درایت او در رهبری جریان انتخابات بود. جنبش سبز از طیف گسترده ای از نیروهای سیاسی گوناگون تشکیل شده. برخی اصلاح طلب اند و صرفا سودای اصلاح وضع موجود و رجعت به روزگار خوش گذشته را در سر دارند. برخی دیگر در فکر ساختاری یکسره متفاوت اند. موسوی می باید محافظه کاری گروه اول و رادیکالیسم گروه دوم را خنثی می کرد. در عین حال می باید مواظب هر آنچه می گفت بود. مبادا رژیم از لغزش زبان او مستمسکی برای بازداشتش به جرم براندازی بسازد. این ائتلاف وسیع و پیچیده را موسوی به مدد شعاری ساده و همه گیر نگهداشته است. میلیون ها ایرانی تحت لوای شعار ساده "رای من کو؟" به اعتراض برخاسته و ادامه داده اند.

در همه این مراحل موسوی با متانتی شگفت انگیز با مسایل روبرو شد. از زمان انتخابات تا به حال 17 بیانیه صادر کرده و در چندین مصاحبه مطبوعاتی شرکت جسته. نیم نگاهی به مضمون این بیانیه ها و گفته ها کافی است تا در بطن آن حرکت فکری روشن موسوی را بازبینیم. او هر روز نسبت به این رژیم بیگانه تر و به ارزش های دمکراتیک نزدیک تر می شود. در مصاحبه اخیر که در کلمه چاپ شد به ایما و اشاره استبداد کنونی را با استبداد رژیم شاه قیاس پذیر می داند. می گوید استبداد امروزین تداوم همان استبداد شاهی است. در همین چند کلمه او توانست دلزدگی ها و ناامیدی ها نسلی از انقلابیون روزهای نخست انقلاب را صورت بندی کند.

در ماه های اخیر رژیم کوشیده هر روز فشار بیشتری بر موسوی رهنورد وارد کند. بخش عمده مشاورانش را بازداشت کرده اند. گاه مورد حمله اوباش رژیم اند و کمتر روزی است که مطبوعات وابسته به دستگاه این دو نفر را مورد حملات سخت و زننده قرار ندهند. گاه حتی مسلمان بودن آنها را محل شک می دانند. همین چند روز پیش یکی از مراکز اطلاعاتی وابسته به سپاه پاسداران زهرا رهنورد را هم کیش و همراه شیرین عبادی خواند و عبادی را هم به "بهایی صهیونیست" بودن متهم کرد و مدعی شد که او "با اسلام مساله دارد."

به رغم شدت این حملات رژیم هنوز جرات بازداشت موسوی را پیدا نکرده وقتی شدت و گسترش سرکوب های اخیر را مد نظر بگیریم، به نظر می آید که تصمیم بازداشت نکردن موسوی در نوعی مصلحت گرایی سیاسی ریشه دارد. آنها نمی خواهند موسوی را به نلسون ماندلای جنبش ایران بدل کنند. زندانی ای که تجسم جنایات رژیم خواهد بود و بازداشتش توجه جهانیان را به این جنایات جلب خواهد کرد. موسوی و فروتنی و صدای آرام و متینش، موسوی و تعلق خاطرش به عدم خشونت و به خردورزی دقیقاً شهیدی است که رژیم پوسیده فعلی توان تحملش را ندارد.

متن انگلیسی این مقاله در شماره 11 مارس مجله نیوریپابلیک به چاپ می رسد.

Saturday, February 13, 2010

با عرض سلام

)


جناب آقای بیکدلی با سلام و ارادت.سعادتی بود که عصر روز تعطیل همدیگر را بصورت اتفاقی‌ ملاقات کردیم و گپ کوتاهی‌ زدیم. بسیار علاقمندم که با افرادی که با من دیدگاه متفاوتی دارند دیدار و گفتگو داشته باشم و دعوت مکرر شما را پذیرا باشم . شرایط خاصی‌ که شما دارید سبب میشود که در صورت دیدار حضوری بیشتر ، این گفتگوها در بهترین حالتش بی‌ ثمر باشد و در بدترین حالتش موجب دلخوری ، کدورت و سرد شدن روابط شود.اکنون حد اقل سلام و علیک گرمی‌ با هم داریم و این غنیمت است.
شما اگر کارمند هر وزارتخانه دیگری بودید،شرایط مساعد تر بود برای گپ‌های حضوری.اما شغل و وظیفه شما تکلیفتان را پیشاپیش مشخص کرده و حق ندارید از آن عدول کنید مگر اینکه مثل آقای رضا حیدری‌ها دل به دریا بزنید که این کار از هر کسی‌ بر نمی‌‌آید.
شما حتی اگر به جای سفیر بودن،کارمند وزارت اطلاعات بودید؛ امکان بحث و گفتگوی آزادانه (یا به ظاهر آزاد) بیشتر داشتید.مأمور اطلاعات میتواند به بالایی‌‌ها بگوید از باب مصلحت شغلی‌‌اش چنین کرد و چنان گفت اما شما چی‌ ؟ شما حتی حق تظاهر به مخالفت با بعضی سیاستهای جاری را ندارید و نمیتوانید آزادانه ابراز عقیده کنید چون موقعیت و خانواده تان به خطر می‌‌افتد.
اینکه با تدبیر و سیاست ورزی ماهرانه توانستید سفیر چهار دولت پی‌ در پی‌ باشید(رفسنجانی‌ ، خاتمی ، خاتمی و دور اول احمدی نژاد) کارنامه جالبی‌ هست و باید به شما تبریک گفت اما علیرغم داشتن این کارنامه درخشان باید منتظر نتیجه نهایی‌ ماند که زمانش هم نباید خیلی دیر باشد.امیدوارم آنان که به شما نمره و پول میدهند هم در دنیا و هم در اخرت به همین منوال بر خر مراد سوار باشند تا شما هم لنگان خرک خویش به منزل برسانید. (جسارت نکرده باشم، من خودم همچنان در جهل مرکب دارم درجا (میزنم اما کور سوی امیدی دارم هنوز
از صمیم دل آرزو دارم که شما و خانواده از این معرکه خطرناک به سلامت عبور کنید. و آن زمان بنشینیم با هم گپ بزنیم در حالیکه زبانمان و دلمان با هم یکیست و اختلاف دیدگاه هم داریم؛ و هیچ نیرویی قادر نباشد به جای وجدان ما زبان ما را به حرکت در آورد. قطعاً در چنان روزی این من هستم که از شما بسیار درس‌ها خواهم آموخت و گذشت و جوانمردی را یاد میگیرم چرا که هم اکنون این من هستم که معترض و منتقد هستم و شما سکوت اختیار می‌کنید به ناچار . . .یا به اختیار . . . مخلص شما عبدی .

Thursday, February 11, 2010

Farrokh Negahdar

معه ۲۳ بهمن ۱۳۸۸
آیت الله منتظری و مهندس بازرگان
ناقدان نفرت پراکنی و ستیزه جویی

فرخ نگهدار
farrokh1946(at)gmail.com
در تمام سالهای نوجوانی و جوانی در نوعی فضای فکری پرورش یافته ام که هستی را به دو نیم کرد. نیمی نیک و نیمی زشت و ستیز دائمی میان آندو را ضروری، اجتناب ناپذیر و تشدید شونده می دید. فضایی که در آن تضاد و سیر گریز ناپذیر به سوی تخاصم مسلم گرفته می شد، تخاصمی که حاصل غایی آن نوعی رهایی مطلق یا آزادی مطلق تصور می شد. در چنین فضایی تو یک انتخاب بیشتر نداشتی: "یا با اونا - یا با ما". تو در نهایت یا خائنی یا خادم. یا دیوی یا فرشته. در چنین فضایی حق همیشه از آن توست و باطل همیشه سهم طرف مقابل. کردار تو، همیشه خیر است و کردار او همه شر. در چنین فضایی زندگی همه عقیده است و جهاد. در چنین فضایی انسان های روی زمین، همه جا و بی هیچ استثناء به دو گروه دوست و دشمن تقسیم می شوند که فقط شمشیر میان آن دو حکم میراند. جوهر زندگی ستیز است. ستیزی دائمی تا رسیدن به بهشت موعود. آن بهشت موعود جایی دست یافتنی است. جائیست که انسان همه رنج هایش ریخته و الک آویخته و حوری و غلمان و شیر و عسل از هر سو روان.

برخی این شیوه تفکر سیاسی را به مارکسیسم نسبت می دهند. اما راست این است که اندیشه مارکسیستی هم، مثل سایر مکاتب، آمیزه ای است از طرز فکر پیشینیان با آرایش و عناصر تازه. در طول تاریخ، تا زمانی که مدرنیته پدید آمد، حکومت متکی بر شمشیر بود. حکومت حق بود و حق با حکومت بود و حکومت حقی ابدی بود. حفظ قدرت اوجب واجبات بود و حاکم حق داشت از خود به هر وسیله دفاع کند و اگر نمی کرد سخره تاریخ بود.

عنصر اصلی اندیشه لنین هم همین بود. او می گفت: "دولت وسیله اعمال سلطه یک طبقه بر طبقه دیگر است" و "مساله مرکزی کسب قدرت سیاسی است". به جز گروه اندک سوسیال دموکرات ها و برخی لیبرال ها همه مکاتب تا آن زمان حکومت را وسیله اصلی بسط رحمت در میان "خودی ها" اعمال شدت با "دیگران" می دیدند. اشداء علی الکفار و رحماء بینهم.

ما فدائیان سال ها به نوعی مفتون همین نظریه ها بوده ایم. فکر می کرده ایم که حداکثر وحدت و همدلی و فداکاری و آرمان دوستی در بین ما مستولی است. و اختلاف در سازمان ناشی از انحراف یا نفوذ افکار دشمن است. برای یک سازمان مسلح که هدف خود را جنگیدن با حکومت قرار داده بود، اصل این بود که هر اختلافی ناشی از نوعی رسوخ طرف مقابل در وجود ماست.

رکن اول ارتش وظیفه حمله و دفاع را عهده دار است. اما ارتش ها یک "رکن دوم" هم دارند که کارش حفاظت اطلاعات، نفوذ و مقابله با نفوذ است. تمام سازمان های سیاسی دشمن خو نیز باید برای جلوگیری از نفوذ "دشمن" در صفوف خود و برای نفوذ در صفوف دشمن تدبیر اندیشی کنند. این سازمان ها موظف اند برای هر عضو خود یک نگهبان بگمارند و برای نگهبان ها هم نگهبان های دیگر. بدون این شبکه جاسوسی، هیچ سازمان جنگی مخفی رزمنده ای باقی نخواهد ماند.

تصویری که اعضای تازه کار یک سازمان ستیزه جوی انقلابی از روابط درونی خود دارند با تصور آنها از روابط درونی ارتش های سرکوب گر بکلی متفاوت است. واقعیت این است که در درازنای زمان محال است روابط انسانی در این دو محیط متفاوت بماند. کسی که با دشمن شدت می کند، با خودی شدت می کند، دیرتر یا زودتر.

می خواهم بگویم کسی که جهان را میان شر و خیر، تقسیم شده می بیند، نه تنها به سادگی چشم بر تمام کژی های دنیای "خیر" می پوشد و تصویری بکلی دروغ از آن برای خود می سازد، (آن گونه که ما سوسیالیسم واقعا موجود را می دیدیم)، نه تنها دنیای "شر" را فاقد هرگونه ارزش و احترام می انگارد (آن گونه که ما دنیای سرمایه داری را می دیدیم) و چشم بر تمام نیکی های آن می بندند، بلکه – از هر دو مهم تر - در درون دنیای خودی نیز هر گونه دگر اندیشی و تفاوت را هم بر نمی تابد. هرگونه نقد را سازمان شکنی می بیند و حتی برای کنترل ذهن اعضای خود شبکه جاسوسی درونی درست می کند.

بینش سیاسی و رفتار سیاسی تقسیم بردار نیست. ما فعالان سیاسی قادر نیستیم "طرف مقابل" را دشمن خود تصور کنیم و در درون خود به دنبال رد پای دشمن نگردیم. دنیای سیاست، و از آن وسیع تر دنیای انسانی، دوشقه و چند پاره نیست. این ما هستیم که به هوای حفظ هویت، به خاطر کسب قدرت، و یا برای حفظ امنیت، آن را چند شقه و چند پاره می کنیم. من به این نتیجه رسیده ام که لاانسان الی الانسان. یعنی نیست انسانی به جز همان انسان. این یعنی هستی انسان یگانه است. به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است.



· مصادیق ستیزه گرایی

قاره اروپا از آغاز قرن 19 تا نیمه ی قرن 20 اسیر ناسیونالیسم، این نیرومند ترین سامانه فکری حاکم بر مناسبات ملت های اروپا بوده و پررنگ ترین مرزکشی ها و مردم کشی ها را هم موجب شده است. اکنون در اروپای قرن بیست و یکم کمتر اثری از آن همه ترس و نکبت ناسیونالیستی بر جای مانده است. از نیمه قرن 19 تا اواخر قرن 20 شبح کمونیسم، با شعار کارگران همه کشورها متحد شوید، نیمی از اروپا را با انقلاب پرولتری فتح و روح نیمه ی دیگر را نیز تا ابعاد بزرگ تحت تاثیر قرار داد.

ناسیونالیسم اروپائیان را بر اساس ویژگی های قومی-فرهنگی و کمونیسم آنان را بر اساس موقعیت نسبت به وسایل تولید به "ما" و "آنها" به خودی و غیر خودی، دوست و دشمن، بیگانه و رفیق، به دو پاره ستیزنده تقسیم و ستیز پایان ناپذیر میان آن دو را گریز ناپذیر می انگاشت.

از اوایل قرن بیستم این هر دو اندیشه به کشور ما ایران هم رسوخ کرد و نحله های ملیون و چپ ها پدید آمدند. در میانه قرن گذشته دو جریان فکری به اوج قدرت میرسند و سیاست کشور ما را در قبضه خود می گیرند. چپ در سازمان دهی توده استثمار شونده علیه استثمار گران به کلی ناموفق ماند، و بیشترین تاثیرش ترویج فرهنگ مدرن در جامعه شد. ملی گرایان اما از نیمه قرن گذشته به بعد در تسخیز ذهنیت اقشار اجتماعی علیه غرب نقش موفق تری ایفا کردند. با این همه هیچ کدام از دو پروژه، نه تکیه بر "تضاد میان اقشار استثمار شونده و استثمار کننده" و نه تکیه بر "تضاد میان ملت استثمار شونده و امپریالیسم" هیچ کدام به گسل عمده در جامعه ما تبدیل نشد.



· میراث استبداد سلطنتی: دو پاره سازی ایرانیان

اما کاری ترین عامل تقسیم کننده ما ایرانیان به دو گروه در صد ساله اخیر تعارض میان دو نگاه مدرن و پیشامدرن بوده است. گروه وسیعی از روشنفکران ما دین را پیش وجدان خویش پدیده ای خرافی، زائد، ضد عقل، افیونی، غلط، ارتجاعی و از به هر روی پدیده ای منفی فهمیده و در اشکال گونه گونه برای رفع آن تلاش کردند. یکی از جدی ترین نسخه ها مدرنیزاسیون و سکولاریزاسیون جامعه ایران از طریق تکیه بر قدرت دولتی بوده است. تز اصلی پهلوی اول، پس از استقرار، نه طبقاتی بود و نه ملی گرایانه، هدف اصلی پهلوی ها، در گام اول مدرن کردن دستگاه دولت و کنار زدن مداخله و نفوذ نگاه دینی در آن و سپس تسری آن به تمام ارکان جامعه بود. با اصلاحات شاه، اسلام گرایی از اوایل دهه 40 شمسی در ایران رو به رشد نهاد و هر روز که گذشت تقابل میان دستگاه دین با دستگاه سلطنت بیشتر شد. پهلوی ها مدرن سازی ایران را از طریق ایمن سازی فضای فرهنگی و حراست از آزادی بیان، دنبال نکردند. آنها قدرت و نفوذ روحانیت در میان ملت را آماج گرفتند و ضرورت مدرن سازی نگاه دینی و نقش و تاثیر و مسوولیت روشنفکران در این باب را به دیده نگرفتند. آنها نه تنها از جلب اعتماد روشنفکران ایران کاملا روی می گرداندند، نه تنها عرصه روشنفکری ایران را اساسا ترک کردند، بلکه سرکوب و مرعوب کردن روشنفکران را دنبال کردند.

در آستانه انقلاب ما با جامعه ای واقعا تقسیم شده مواجه بودیم. در یک طرف حدود 10 تا 20 در صد از مردم ایران، و بیشتر متمرکز در بافت نوساز شهرهای بزرگ، با آشنایی بیشتر به شیوه زندگی و فرهنگ غرب، با دسترسی بیشتر به سیستم آموزش عمومی، ، اقشار پرنفوذتر و بالایی ما را تشکیل می دادند و در سوی دیگر حدود 75 تا 80 درصد مردم با تحصیلات کمتر در بافت سنتی و نیز در حاشیه های شهرها، در اکثر روستاها، شهرها کوچک تر روزگار می گذرانند. با پیروزی انقلاب یورش اکثریت اسلامی بر اقلیت سکولار بسرعت حدت یافت. هر کس در آخرین تحلیل به یکی از این دو سو رانده شده است. من در تحلیل دیگری تحت عنوان "علل سقوط پهلوی گرایی در ایران"، (1387) بحث کرده ام که سیاست آپارتاید فرهنگی شاه بیش از استبداد گرایی شاه زمینه سقوط و تغییر رژیم را هموار کرده است.



· علل دوپاره شدن مجاهدین

از سوی دیگر با ظهور پهلوی ها، برخلاف دوره مشروطه ارتباط میان روشنفکران ایران و روحانیون تقریبا قطع شد و پس از 28 مرداد فضای روشنفکری ایران تقریبا به طور کامل به تسخیر اندیشه مارکسیسم در آمد و مقدم ترین معنای روشنفکری بریدن از دین شد. این جدایی تا آنجا پیش رفت که مفهوم "روشنفکر دینی" حتی در ذهن دین داران مفهومی متناقض، ساختگی و شکننده جلوه کرد.

مطالعه علل شکستن سازمان مجاهدین و تغییر ایدئولوژی آن در سال 54 از این زاویه کاملا قابل تامل است. بسیاری تحلیل گران این پدیده را به خدعه، کج اندیشی و یا نادانی رهبران وقت نسبت دادند. این تحلیل ها قطعا محتاج باز بینی است. شاید شکاف فرهنگی میان ایرانیان در آن دوران عمیق تر از آن بود که متحمل در آمیزی دو پاره ی اندیشه شریعتی گردد. تردید نکنیم که شریعتی تشنه نوسازی دین بود. او کوشید سنن شیعی را با کمک مارکسیسم در حالی نوسازی کند که از یک سو سنن مارکسیستی در ایران آن روز بار سنگین دگماتیک و بار ضد دین داشت و از سوی دیگر مدرن سازی به سبک پهلوی ایران را به دوپاره ی مدرن و سنتی، اما بشدت بیگانه با هم تقسیم کرده بود.

مجاهدین خلق تاب تحمل این دو هویتی را نداشتند و مقاومت در برابر آن فشارهای فکری و اجتماعی بسیار سنگین در هم شکست. آنها از دورن شکستند. خوب به یاد دارم که تلاش رهبران مجاهد در زندان برای حفظ خصلت اسلامی سازمان در اواخر کار دیگر هیچ جنبه روشنفکرانه نداشت و کاملا سیاسی بود. آنها که اسلامی ماندند استدلال شان تنها این شد که جامعه ما اسلامی است و لذا کنار گذاشتن دین یعنی قطع ارتباط با مردم. تلاشی ایدئولوژیک سازمان مجاهدین در اساس زیر فشار و زیر ستیز فکری، فرهنگی و اجتماعی میان دو بخش از هم بیگانه ی جامعه ما صورت پذیرف و خود بشدت بر این جدایی و بدگمانی افزود.



· میراث استبداد دینی: تشدید ستیز میان ایرانیان

انقلابی که 31 سال پیش در چنین روزهایی به پیروزی رسید فقط قدرت حاکمه و استبداد شاهی را ریشه کن نکرد. این انقلاب در بعد اجتماعی در عمل طغیان خشم فروخفته اقشار سنتی ایران بود علیه اقشار مدرن کشور. آنها تقریبا تمام دستگاه دولتی از کادرهای غیر اسلامی پاکسازی کردند. دانشگاه ها که سنگر اصلی اقشار مدرن جامعه بود، به عنوان "مرکز ضد انقلاب شناخته شد و تماما تعطیل شدند. هنر مدرن در هم کوبیده شد. همان شکافی که تا قبل از انقلاب جامعه ما را دو پاره می کرد، صد برابر تشدید شد.

حکام تازه قانون اساسی را کاملا بدور از چشم اغیار نوشتند. حتی فدائیان هم که بزرگترین و رزمنده ترین سازمان پیکارجوی شرکت کننده در انقلاب بود کاملا نادیده گرفته شد. قانون را طوری نوشتند که هیچ منفذی برای مشارکت اقشار غیر سنتی، برای سکولارها، برای کسانی که ایدئولوژی اسلامی ندارند باز نماند. دیوار بلند و رسوخ ناپذیر میان "ما" و "آنها" از نو بازسازی شد و تا آسمان رفت؛ منتها این بار از این سو، از سوی اسلام گرایان علیه دیگران. هرمنوتیک سوء ظن، و این بار صدها بار شدیدتر فضا را آلود. اصلا زبان رایج حاکمان و شکست خوردگان شد، در هر دو سوی دیوار.

انقلاب بزرگترین مهاجرت تمام تاریخ 3 هزار ساله ایرانیان را به وجود آورد. طی یک دهه بین 1 تا 3 میلیون نفر از جمعیت فعال کشور ترک آشیان کرد. شمار اعدام شدگان سیاسی سر به هزاران زد. تخم کین و نفرت میان پاره ی مدرن شده جامعه ما چنان گسترده شد که نام اسلام، نام دین و گاه حتی خدا، برای بسیاری دشناک ترین واژه ها شد، حتی در کلام شاعران، بر سر زبان های سوخته. واژه های آشنا و بی آزار بس تلخ شدند و بس بیگانه. جمهوری اسلامی ایران شکاف تولید شده در دوران پهلوی ها را ترمیم نکرد. آن را صد برابر عمیق تر کرد. او ما را رسما به شهروندان خودی و غیر خودی تقسیم کرد. بخشی از ملت پایگاه استکبار جهانی شدند و در زمره کفار و محارب و مهدور الدم؛ و بخش دیگر شدند تمام "ملت". ملتی مسلمان، شریف و شهید پرور.



· صدای بازرگان

در این فضای کاملا تقسیم شده که هیچ کس هیچ صدایی را از آن سوی دیوار اصلا نمی شنید، مهندس مهدی بازرگان، در حالیکه رئیس دولت بود، ایستاد و از حقوق ضدانقلابیون حرف زد؛ از شیوه محاکمه امیر عباس هویدا انتقاد کرد. کابینه بازرگان در آن حد که جامعه گر گرفته بود داغ نشد. او از هر دو سو را با خود داشت. خود به غایت مومن بود، اما اصلا اعتقاد نداشت که برای اداره کشور تنها احزاب اسلامی حائز صلاحیت اند. بازرگان در تمام عمر ضد انحصار طلبی بود.

اما تلاشی که مهندس بازرگان برای آشتی و همزیستی دو پاره کشور ما داشته است، فقط به رفتار او با رهروان دو سوی دیوار محدود نیست. پایداری او در خط مشی اصلاح طلبانه و قانونی نیز دقیقا ناشی از اعتقاد راسخ او به امکان غلبه بر شکاف عمیق فرهنگی-اجتماعی به ارث رسیده از دهه های گذشته است.

در میان فعالان سیاسی کشور ما این بحث مطرح است که کدام رژیم اصلاح پذیر هست و کدام نیست. این بحث مطرح است که اگر اصلاح گذشتند و به سوی انقلاب تاختند تکلیف چیست؟

مقایسه رفتار مهندس بازرگان با رفتار یار قدیم او دکتر شاپور بختیار بسیار آموزنده است. بختیار کسی بود که رژیم شاه را اصلاح پذیر و جمهوری اسلامی را اصلاح ناپذیر می دید و بازرگان کسی بود که هر دو رژیم را اصلاح پذیر دید. بسیاری از دوستداران خرد-ورز حکومت شاه نظری "بختیاری" دارند. از جمله داریوش همایون تا همین اواخر. بسیاری از اصلاح طلبان در جمهوری اسلامی هنوز برعکس تحلیل می کنند: آنها رژیم شاه را اصلاح ناپذیر و جمهوری اسلامی را اصلاح پذیر می بینند.

نادرند کسانی که "بازرگانی" فکر می کنند؛ آنها که هر دو حکومت اصلاح پذیر می انگارند. مشهور ترین کس البته خود مهندس بازرگان است. اما او یگانه کس نیست. پایمردی کسانی چون احسان نراقی هم قابل احترام است. آیت الله شریعت مداری هم تا حد معین همین طور بود.

گرچه تجارب جوامع و جمع بندی های جامعه شناسی سیاسی نشان داده است این که هر رژیمی تا چه حد ظرفیت اصلاح دارد بیشتر به قدرت جامعه مدنی مربوط است تا ماهیت حکومت، اما خوش بینی اصلاح طلبانه بازرگانی بر پایه از این فهم جامعه شناسانه نبود. اصلاح طلبی بازرگان ناشی از علاقه اش به سازش و حرمتی است که او برای حقوق گرایش ها قایل است. بازرگان کسی نیست که اقشار اجتماعی را در دو اردوی "خیر" و اردوی "شر" تقسیم کند.

کسی که آگاه یا ناخودآگاه جامعه را به دو اردوی خصم، به دو طایفه مدرن و مرتجع، تقسیم می کند، کسی که هدف پیکار سیاسی را غلبه اردوی خیر بر شر قرار می دهد، فارغ از این چپ باشد یا راست، دینی باشد یا غیر دینی، حکومت طرف مقابل را اصلاح ناپذیر می انگارد.

بازرگان و بختیار تا آخرین روزهای شاه "اصلاح طلب" هستند. اما از روزی که قدرت آیت الله خمینی از قدرت شاه پیشی گرفت منهدس بازرگان "اصلاح طلبی" را در رابطه با قدرت تازه تعریف و مهار سیل و کاهش از خرابی ها را وجهه همت خود ساخت. بختیار مقابله با قدرت تازه و کنار زدن آن را، برچیدن آن را آغاز کرد. مقایسه رفتار بازرگان و بختیار به من آموخت که اصلاح طلبی تو اگر با شور شوق همزیستی و تعامل صلح آمیز گرایش های اجتماعی عملا موجود آمیخته نباشد، با تغییر قدرت سیاسی پوچ می شود.



· صدای منتظری

در تاریخ معاصر ما پس از آیت الله طالقانی جایگاه آیت الله منتظری در ترمیم زخم های به جا مانده از جدایی و نقار فرهنگی، در جلب نگاه و اعتماد نیمه دیگر مردم ایران برجسته است. آیت الله منتظری نه فقط انسانیت و اخلاق را در کشور ما ورای منافع قدرت و حاکمیت و ایدئولوژی قرار داد، بلکه از نگاه من، به احیای بازگردانیدن روح اعتماد و خوش بینی به نیمه شکست خورده و سرکوب شده ی کشور، به امکان سازش و همزیستی با طرف مقابل خدمتی بی بدیل کرده است.

دموکراسی و حقوق بشر، در فضای تیره ای که نحله های سیاسی و فرهنگی و اجتماعی بشدت از هم بیگانه و ترسیده هستند، هرگز جوانه نخواهد زد. پیش شرط دموکراسی و انتخابات آزاد شنیدن صدای یک دیگر از پشت دیوارهاست، مقدم ترین پیش شرط دموکراسی ریختن ترس و ایجاد اعتماد در طرف مقابل است. منظورم از طرف مقابل فقط دولت، یا فقط میان دولت و ملت نیست. مقدم ترین پیش شرط دموکراسی ریختن ترس ما از گروه های سیاسی و اجتماعی غیر خودی، غیر مذهبی، غیر سکولار، غیر چپ، و غیر از ماست.

صدای آیت الله منتظری در غرقابه خونبار 67 در دفاع از ظلمی که بر خانواده های "کفار" و "منافقین" رفت در فضای غمزده و مرده آن سال ها، چنان در دل ستمدیگان نشست که تا امروز هیچ فریاد رس دیگری جای آن را پر نکرده است. آیت الله منتظری در این 20 ساله آخر عمر با تصویری از خود در اذهان زخم دیدگان از حکومت، از هر طیفی، ترسیم کرد بیشترین زمینه باور به امکان سازش و همزیستی را بین نحله های دوگانه جامعه ما فراهم ساخت. صدای او بیش از هر پیشوای دینی دیگر در دل های اقشار طرد شده جامعه ما جا باز کرد، بی آنکه ذره ای هم اجازه دهد همدلی و یگانگی عمیق او با جامعه دین داران و مومنان ایران لطمه بیند.

رفتار و کردار آیت الله منتظری با ساکنان آن سوی دیوار، کسانی که سلف ایشان، آیت الله خمینی، هیچ گاه چشم و دل دیدن آنان را نداشت، ولایت او را بر قلب ها، از هر طایفه ای، مسجل ساخت. مرجعیت منتظری پایه اش بر مهر شد و نه بر سود، سود دنیوی یا آخروی.

میراث آیت الله منتظری هم اما به شنیدن صدای ستمدیدگان از حکومت دینی محدود نماند. تلاش او برای تطبیق فقه شیعی با نیازهای جامعه متحول و صدور فتاوی و نظریه های دینی برای اصلاح فقه اسلامی در سمت نزدیک سازی آن ها با حاکمیت مردم و رعایت حقوق شهروندی کاملا حائز اهمیتی تاریخی است. فتاوی آیت الله منتظری نقطه چرخش واقعی کارنامه آیات عظام در کشور ماست.

در سال های اخیر این بحث که آیا دین با حقوق بشر و دموکراسی سازگار است و رابطه اسلام با حقوق بشر و دموکراسی چیست به یک بحث بسیار جدی در میان تمام نحله های دینی، اسلامی، شیعی و غیر دینی تبدیل شده است. اکثر روشنفکران سکولار به این سوال ها پاسخ های منفی یا تردید آمیز می دهند. بسیاری هم در آن سو دموکراسی و حقوق بشر پدیده هایی می بیینند که با دین، با اسلام و با برداشت های شیعی از آن هیچ ارتباطی ندارد.

گرچه تحقیقات جامعه شناختی و فرهنگ شناسانه به خوبی ثابت می کند که تمام تعالیم و آموزش های دینی به واسطه ابناء بشر عرضه شده و سخت تابع شرایط عینی و ذهنی زمان خود قرار دارند، با این حال بر اثر تاریخی که کشور ما در دوران مدرن پیموده و عمق شکافی که بین دو قشرهای مذهبی و غیر مذهبی جامعه پدید از ساکنان آن شکل گرفته است، باور به اصلاح پذیری دستگاه روحانیت و محتوای فقه شیعی، به گونه ای که تنها قابلیت زیست، حضور و انطباق با فرهنگ و زندگی مدرن را کسب کند، بلکه به دستگاه رواج اخلاق، آشتی، عفو، همدلی، تعاون و خیر اجتماعی بدل شود، در نگاه اکثریت بزرگ کاری ناشدنی جلوه می کند.

کدام یک از آیات عظام ما برابر حقوقی همه شهروندان را - اعم از "کافر" و "مرتد" و مسلمان - آرمانی اسلامی دانسته اند؟ هنوز هیچ یک از مراجع بزرگ ما برابر حقوقی همه انسان، اعم از "اعم از گبر و کافر و مسلمان شیعه" را عادلانه ندانسته اند. با این حال نگاه فقها به حقوق بشر، به خصوص به حقوق زن، و در میزان نابرابری و تبعیض یکسان نیست. برخی از آنان هنوز کشتن به خاطر عقیده را جایز و حتی واجب می بینند و برخی دیگر به رفع یا کاستن از حدت تبعیض ها توجه نشان داده اند. آیت الله منتظری از یگانه مقام والای مذهبی است که دغدغه کاستن از تبعیض در فقه را خدمت به اسلام می دید. فتوای او در دفاع از حقوق شهروندی بهائیان فقط شجاعت سیاسی نیست. تلاشی واقعا ستودنی است برای آشتی دادن تعلق دینی و شیعی با ارزش های اصیل جهان امروز، برای مرهم نهادن بر زخم هایی که جامعه ما را شکافته است، برای احیای اعتماد و همدلی میان گروه های اجتماعی مختلف. فتاوی او، به خصوص آنها که در پایانه عمر صادر شد، امید به همزیستی دین با دموکراسی و حقوق بشر، امید به تحول در تفکر حاکم بر دستگاه دین در کشور ما جانی تازه بخشیده است.



•در خاتمهدر پایان مایلم به نقش دو عزیز دیگری که بعد از من سخن خواهند گفت هم اشارتی داشته باشم. دو چهره ای که سال های عمر را برای کاهش از ورطه دوئیت و تقابل میان دو شق مردم کوشیده اند. کاری که دکتر سروش برای تطبیق ارزش های دینی با نیازهای جامعه مدرن کرده است تا همین جا در عرصه تخفیف منازعات و ناباوری ها و تقابل ها در جامعه ما ثمرات ارزشمند داشته است. صدای سروش صدایی است که در هر دو بخش جامعه ما پژواک دارد. کار سروش تنها حرف زدن با خودی ها نیست. او در راه باز اندیشی دینی و تطبیق پذیری و تلفیق پذیری آن با ارزش های مدرن زحمات بسیار کشیده است. سروش برخلاف برخی اندیشه سازان دیگر، گسست از درک متحجر، به غایت یک سویه و طغیان گر از اسلام را با پشت کردن به اسلام پی نگرفته است. او در سنگر دین ایستاده و برای نوسازی دین می جنگد. و کار بسیار بسیار دشوار نیز همین است.
مسعود بهنود هم امشب با ماست. تا شاه بود تلاش بهنود باز کردن چشم و گوش "حکومت" به دیدن آن سوی دیوار و نیز باز کردن چشم "مردم" بود به دیدن و فهمیدن "این سوی دیوار" . شاه که رفت، بهنود دست از کار نکشید. و از معدود کسانی بود که نرفت. مسعود روشی بختیاری نداشت و ندارد. طبع او "بازرگانی" است. چیره دستی بهنود در کشیدن مو از ماست، به یاری قصص و بهره کشی تمام عیار از آن برای باز کردن راه تامل و خود اندیشی و زدودن سوء تفاهم، برای رسیدن به درک بهتر از همدیگر واقعا زیباست.



•بار مسوولیت ما روشنفکران سکولار
جای مهندس بازرگان و آقای منتظری در میان ما ایرانیان تا ابد خالی است. یادمان آنان گرامی داشت روش و تلاش آنهاست در گشایش درهای صلح، همزیستی و رعایت حق یک دیگر. یادمان آنان ترویج گفتگوست؛ تلاش برای درک بهتر از "طرف مقابل" است.

اما تولید "درک بهتر از طرف مقابل"، تولید فهم تازه از اصول و ارزش های استقرار یافته، به خصوص تلاش برای خلق مفاهیم و زبان تازه، فقط وظیفه یک طرف نیست. انتظار این نیست که آن سوی دیوار تغییر کند. اصلا مشکلات ذهنی ستیز آفرین فقط در آن سوی دیوار نیست. عدم همزیستی و عدم تحمل قطعا دلایلی دو جانبه دارد. هم "ما" و هم "آنها" باید تجدید نظر کنیم. سروش، منتظری و بازرگان گام های معین برداشته اند. آنها بر تلقی ما از ایشان در حالی تاثیر گذاشته اند که پیوندهای استوار خود را با دیدگاه های اسلامی در جامعه حفظ کرده اند.

سوال این بار این است: آیا "ما" روشنفکران سکولار ایران نیز قادر شده ایم تلقی جامعه مذهبی ایران از خود را آن ترمیم کنیم؟ آیا گام هایی را که برخی پیش گامان "آنها" برداشته اند و فشارهای درونی که برای همین گام ها متحمل شده اند، ما روشنفکران چپ یا لیبرال ایران نیز برداشته ایم و آن فشارها را از جانب خودی ها متحمل شده ایم؟

پاسخ من به این سوال تا امروز هنوز تماما مثبت نیست. روشنفکری سکولار ایران امروز خوشبختانه از ضرورت آشتی ملی، از همزیستی، از تعامل و مدارا، به خصوص از عدم خشونت، به وسعت صحبت می کند. اما به اعتقاد من روشنفکری سکولار ایران هنوز برای پیدا کردن زبان مناسب و تدابیر عملی برای کاهش از سوء ظن و باز کردن دریچه های گفتگو با آن سوی دیوار به برداشتن گام های دیگر نیاز دارد.

روشنفکری سکولار ایران، اگر بخواهد عملا در مسیر ساختن جامعه باز، به سوی زدودن زنگارهای نقار و ترس از درآمیزی، به سوی غلبه بر شکافی که طی بیش از 80 سال در ملت ما را در هراس از "نیمه دیگر" قرار داده است، حرکت کند قبل از همه باید در زبان و نگاه خود نسبت به دین در 3 عرصه اساسی بازنگری کند:

1. روشنفکری سکولار ایران تا امروز به چیزی به نام ارزش های دینی و تعلق دینی با دیده شک و تردید و در اغلب موارد با دیده نفی و رد نگریسته است. ذات دین در معدل نگاه روشنفکر سکولار ایران چیزی بد، بیهوده، خرافه مانند، افیونی، مایه تداوم سلطه، ارتجاعی و غیره دیده شده است. این درک از دین درکی جامعه شناسانه و تاریخی نیست. سرسری و سلطه جویانه است. با این درک منفی از ذات دین نمی توان نسبت به دین داران نگاهی خود ستایانه و برتری جویانه نداشت. روشنفکری ایران باید تلقی خود را علل پیدایش، دوام، منشاء قدرت ادیان، در جامعه بشری تغییر دهد و آن را با دست آوردهای تحقیقات تاریخی و جامعه شناختی تطبیق دهد.

2. نگاه مسلط بر روشنفکری سکولار ایران نگاهی است که می گوید دین امر خصوصی شهروندان است و در عرصه عمومی جایی برای ظهور و حرکت آن نیست. این نگاه نگاهی ضد دینی است. دین اساسا پدیده ای اجتماعی است برای تنظیم مناسبات اعضای آن جامعه با یکدیگر. هستی و تاثیر اصلی دین اساسا در مناسبات انسان ها با یک دیگر است. جای دین عرصه عمومی است. حضور دین در وجدانیات فردی پشتوانه حفظ مناسبات اجتماعی معین است. اما حضور دین در عرصه عمومی تا حق است که به کسب حق ویژه برای پیروان یک آئین منجر نشود و اصول دموکراسی را خدشه دار نکند. حکومت حق مومنان نیست. همه شهروندان، چه مسلمان و چه نا مسلمان همه باید به یک سان حق مشارکت داشته باشند. هیچ چیز جز این نه عادلانه است و نه صلح آفرین. روشنفکری سکولار ایران باید از حق موجودیت دین مدنی، و نه دین حکومتی، تا به آخر دفاع کند.

3. در پس نگاه روشنفکران سکولار ایرانی نسبت ب ظرفیت های تطبیق اسلام با نیازهای زندگی مدرن شک و شبهه جدی، حتی از آن هم صریح تر، معاندت جدی وجود دارد. روشنفکری سکولار ایرانی باید تشویق کننده و گشاینده راه برای همسازی اسلام با حقوق بشر و اصول دموکراسی شود. کوشش خانم شیرین عبادی در این زمینه کاملا ارزشمند است. اما طرز فکر ایشان هنوز طرز فکر گرایش مسلط بر روشنفکری سکولار ایران نیست. رابطه تنگاتنگ اندیشمندان سکولار ایران با علمای دین، تعامل هرچه نزدیک تر میان دانشگاه ها و حوزه ها، همکاری نزدیک و مراودات فکری مستمر با مراجع نزدیک ترین راه تغییر دیدگاه های کهن و تطبیق آن ها با نیازهای جامعه مدرن است. دین اسلام و مذهب شیعه همانقدر با زندگی مدرن و تضمین برابر حقوقی شهروندان هیچ چیز از دیگر ادیان کم ندارند. کمبود قبل از همه به قطع امید روشنفکران سکولار ایران و ورطه ای که، بر خلاف غرب،دانشگاه پدید آمده باز می گردد.

مجلس بزرگداشت آیت الله منتظری و مهندس مهدی بازرگان روز دوشنبه 8 فوریه 2010 (19 بهمن 1388) در لندن در آمفی تئاتر UCL برگزار شد