سایر > سیاسی
تاریخ انتشار: ۰۵ آبان ۱۳۸۸, ساعت ۳:۲۸ قبل از ظهر
بانگ جرسی آمد
ابراهیم نبوی
جرس: گفته است " کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست/ آنقدر هست که بانگ جرسی می آید." و با این پیش بینی حافظ شیراز " جرس" آغاز شد. صدایی که شنیدنش در آغاز دشوار بود، اما هر که دل سبزش در گرو معشوق آزادی بود، می دانست که این جرس را چنان طنینی خواهد شد که هر کسی حتی آنان که نمی خواهند مجبور به شنیدن آن باشند. شنیدیمش و می شنویمش و حالا صد روز از روز اول گذشته است. چندان بیشتر نیست از عمر درخت پاک جنبش سبز که هر روز تنومند تر و بزرگتر و پرشاخ و برگ تر و رعنا تر و زیباتر می شود. از عمر جنبش سبز صد و سی و سه روز می گذرد، و در این مدت گوئی که سالها از عمر جنبش گذشته است.
سبز: سبز را نشان از برکت گرفته اند در بسیاری از فرهنگ ها، که سبز رویش است و نشانی بر امید و آینده داشتن. و این سبز نه چون انتخابی که به آن اندیشیده باشی چندین سال، که همچون پرنده نیکبختی و سعادت آمد و بال زد و بر شانه ها نشست، بر شانه ها نشانه شد و بر دست ها چون میثاقی از دوستی گره خورد و در همه جای شهر رنگ خوش آشنایی شد. گفته اند که نشانی از دین خدای و سیادت علوی دارد، اگر این باشد که برکت ما را باد. اما نیک می دانیم که همچون دیگر نشانه ها و ویژگی های جنبش سبز، این رنگ نیز حاصل سلیقه ای عمومی و بختی نیک است. قرعه فال در وزارت کشور دروغ هم نتوانست این سبزی را از ما بستاند که بسیارتر از بسیار قصد کرده بودند که سبز را به نشانه دین و خدای نشانه خویش کنند و همانگونه که قرنها دین و خدای و عشق و ایمان را فروخته بودند، این را نیز دکان خود کنند. اما و هزار اما که بخت از دهان دوست نشانشان نداد و دولت دروغ نتوانست که این نشان پاک را ملوث کند و ملتی توانست که نشانه سبز را به عنوان نشانه خویش بر دست های ملت و برشانه های خویش بگذارد که بماند. آنکه گفته بود " تنها صداست که می ماند" نیز چراغی سبز را بر بالای سر خانه های شهر روشن دیده بود. نمی گویم که معجزتی را ببینیم که معجزه را نیز چندان ارزان فروخته اند، که تا نامش ببری، توفان خنده برهوا خواهد خواست، اما، گفته اند " گاهی بساط عیش خودش جور می شود." و این عیش و زیستنی است که همه چیز آن به کام ما خوش آمده است تا امروز.
ندایی و سهرابی: نام شان آوردم که فراموش نکنیم اگر بخت بر این ملت روی آورده و دولت از آن سیاه بختان برگشته، نه بخاطر سکه ای است که چرخیده و خوش نشسته است. نه، ما این راه سبز امید را نه بسادگی و راحتی که به دشواری و سختی بسیار آمده ایم. ما و این ملت سبز، توانایی بسیار و استعدادی شگرف را در کنار نفرتی بزرگ از آنچه در آن بودیم و هستیم و نمی بایست سرنوشت ما باشد، نشاندیم و بر سر حرف مان ماندیم و رای مان را که داده بودیم و به هیچ نشمرده بودند، بازخواستیم، و چون تهدید و تشر دیدیم، پای بر خواست مان فشردیم و تا به آنجا رفتیم که چشمان زیبای ندای مان به جهان بسته شد و پیکر سهراب مان بر زمین شکسته شد و حق مان را نخواستیم که بدهیم. شاید که تمام آنچه به دست آوردیم بخاطر این سختکوشی بود. آقا، گمان کرده بود با یک الدرم و بلدرم و خطبه نماز جمعه اش و اشاره انگشت اش ما پس می نشینیم، و گمان او چندان بیراه نبود اگر می خواست فکر کند، ملت همانند که در این سی سال، اما ملت رودخانه ای بود که نه امروزش به سی سال قبل که امروزش به دیروز هم مانند نبود. ما ایستادیم که باخته بودیم وقتی پیش از این نایستاده بودیم، ما از اشاره انگشت که هیچ، از توپ و تانک و بسیجی شان هم نترسیدیم و آقایی که گفته بود، بچه سوسولهایی هستند که دو روز دیگر می روند، دید که ما هستیم و هستیم و تا حق مان را نگیریم نمی رویم. حق مان زندگی است.
رسانه سبز: گفته اند که زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد و ما زبان مان سرخ نبود، که پیش از این بخاطر سرخی زبان، بارها سبزترین سرهای این دیار به دار نشسته بودند، ما آرام و زبان مان رام بود. چیزی جز حق مان نخواستیم و به زبانی جز نرمی سخن نگفتیم. سخن برآوردند که جنگی است نرم و توفانی از خنده پیچید که جنگ و نرمی؟ و چنین بود و چنین شد که نرم خویی و نرم سخن گفتن مان را جرمی کردند و بسیارتر از بسیار از هم سخنان مان را به همین جرم به محبس افکندند. ما اما فریب تندخویی شان را نخوردیم که اگر چنین می کردیم دیگر نه ما سبزجامگان و سبزکوشان و سبزاندیشان بودیم و نه آنچه به آن می رسیدیم، همان بود که می خواستیم. رسانه سبز را خواستیم تا با آن سخن سبز بگوئیم. جرس رسانه سبز ماست. سبز و امروزین و با شیوه ای که صدها هزار تن از هموطنان مان می شناسند. رسانه سبز نشانه هایی دارد، نخست آنکه پویاست و دائما در جستجوی شیوه های تازه گفتن است، دیگر آنکه آیینه ای است تا اوضاع کشور را بازبتابد در چشم آنان که خود حادثه اند و لاجرم خود را در آینه حوادث روزگار می بینند و سه دیگر آنکه از آبشخور ایرانی است که دلمان در گرو آن است، ایرانی هستیم و ایران را می خواهیم که بزرگ و زیبا باشد. ایرانی هستیم و ایرانی را می خواهیم که آزاد و آباد باشد، ایرانی هستیم و ایرانی را می خواهیم که در جهان امروز زندگی کند و زنده باشد و به زندگی فکر کند. رسانه ما با پول ایرانی، برای ایران و با کلمات زیبای فارسی با مخاطبانی که امروز سازندگان فردای ایران شده اند، سخن می گوید.
خاتمی و موسوی و کروبی: من شیفته کسی نیستم و شیفتگی را راه و رسم جنبش سبز نمی دانم. شیدایی و دلباختگی با عقل و بلوغ جنبش سبز در یک اقلیم نمی گنجند. اما جرس را چنان یافته ام که راه و رسمی روشن دارد. موسوی مصداق بارز حقی است که نشانه کرده ایم. او از نگاه من مصداق حق به غارت رفته ماست. بخاطر او رنگ سبز را نشانه کردیم و همراه با او خواستیم که وضع سیاه کشور را تغییر دهیم. او تا به امروز با تدبیر و لیاقت و پایمردی جنبش را همراهی کرده است. گفتن رهبر جنبش نه آنکه در اندازه او نباشد که هست، اما به این خاطر نمی گویم که جنبش سبز میهن مان زیر پرچم رهبری موسوی است که خود می دانم که جنبش سبز، جنبشی مردمی است که بسیاری از رهبرانش گفته اند و می دانند که مردمانی خردمند در تصمیمی جمعی با وضعی ناهنجار در جدال اند. این همراهی و همسخنی بزرگ را فدیه سربازی این و آن کردن و بزرگی را بر صندلی عظمت نشاندن سزاوار نمی بینم. از نگاه من که به عنوان یکی از همراهان جرس می نویسم، کروبی مرد میدان نبرد برای احقاق حق مردم است، او به شجاعت آبرو و اعتبار داده است و همراهی اش با ملتی که او را بر شانه های خویش نشانده اند، سزای دفاع او از حق به غارت رفته ماست. و خاتمی از نگاه من، همچنان رهبر فکری اصلاحات است که اگر اصلاحات نبود، جنبش سبز از تنه تنومند و مقتدر اندیشه اصلاح طلبی جوانه نمی زد. این سه را در کنار هم مجموعه کاملی می بینم که می توانند زبان ما باشند و سخن ما را بگویند و دولت سبز ما را در آینده ای که چندان دور نیست تشکیل دهند.
من و جرس: شاید بسیاری از ما مردمان سبز، همانهاییم که زاده یک نسل ایم، نسلی که در بحران انقلاب، به صد راه و بیراه رفت و بعد از همه تجربیات تلخ و شیرین، حالا دریافته است که باید مسیر رفته را از راهی دیگر برود. محسن کدیور را از زمانی که او هجده ساله بود و من نوزده ساله بودم می شناسم، اولین بار مقاله ای از او را که بدخط ترین خوش فکر دانشگاه مان بود، گرفتم و من که خوش خط بودم و به اندازه او نخوانده بودم، بازنویسی اش کردم. فقط در این حد. او چنان زیبا می نوشت که بازنوشتن نوشته اش، برای من لذتبخش بود. در خانه پدری او روزهایی گذراندم و همواره چون چشمی نگران روزهای زندگی او را دنبال کردم. وقتی زندان رفت تا سالهایی از عمر با برکتش را در زندان بگذراند، نگرانش بودم. وقتی کدیور به زندان رفت، بسیاری از دوستانم در روزنامه های عصر اصلاحات نوشتند که " ما را هم بگیرید، ما هم مثل کدیور فکر می کنیم." من در ستون پنجم جامعه نوشتم که " مرا نگیرید، من مثل کدیور فکر نمی کنم." و توضیح دادم که اصولا من به این دلیل کدیور و کسانی چون او را دوست می دارم که برای بودن در کنار آنان لازم نیست، مثل او فکر کنم.
صدمین شماره جرس: حالا ما دوباره به هم رسیدیم، محسن کدیور از خیابان قصرالدشت شیراز به ایالات متحده رفته است، من از خوابگاه دانشگاه به بلژیک آمده ام، مهاجرانی از مجلس نمایندگی در تهران به لندن رفته است، موسوی در تهران مانده است و ما همچنان که همچنان است می کوشیم و می خواهیم که در کنار همدیگر کاری کنیم، شاید کارستانی بشود شاید هم نشود، اما آنچه مهم است تلاشی است که می کنیم. صدمین شماره جرس را در صد و سی و سومین روز جنبش سبز بزرگ می داریم و امیدواریم که با تلاشی که همه دوستان مان در داخل و خارج ایران می کنند، نه در هزارمین شماره، که بسیار زودتر به خانه برگردیم. اگر سبزیم، ریشه ما در خانه ای است که هم خاک ماست، هم هوای ماست، هم رویای ماست، هم زبان ماست.
و آنها که نیستند: همراهان ما بسیار بودند و بسیاری از آنان حالا در سلول های تنگ استبداد پشت درهای بسته نشسته اند. بسیاری را زبان گفتن بریده اند و بسیاری را درهای آزادی بسته اند و بسیاری را قلم شکسته اند. ما سخنگویان آن قبیله ایم که بسیاری شان چون محمد قوچانی و چون هنگامه شهیدی و چون بهمن احمدی و چون ژیلا بنی یعقوب و چون شمس الواعظین و چون جلایی پور، یا در زندان اند و یا در خانه هستند و گفتن نمی توانند. ما یک خانواده بزرگیم. خانواده ای عظیم از دانایی و گفتن از حقیقت و آزادی و فرزندان مردمانی سبز که اراده کرده اند فردا را بسازند و می سازند و می سازیم.
صدمین روز جرس، بر خوانندگان سبز این خانواده و همکارانم مبارک باد
سید ابراهیم نبوی
چهارم آبان 1388
تاریخ انتشار: ۰۵ آبان ۱۳۸۸, ساعت ۳:۲۸ قبل از ظهر
بانگ جرسی آمد
ابراهیم نبوی
جرس: گفته است " کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست/ آنقدر هست که بانگ جرسی می آید." و با این پیش بینی حافظ شیراز " جرس" آغاز شد. صدایی که شنیدنش در آغاز دشوار بود، اما هر که دل سبزش در گرو معشوق آزادی بود، می دانست که این جرس را چنان طنینی خواهد شد که هر کسی حتی آنان که نمی خواهند مجبور به شنیدن آن باشند. شنیدیمش و می شنویمش و حالا صد روز از روز اول گذشته است. چندان بیشتر نیست از عمر درخت پاک جنبش سبز که هر روز تنومند تر و بزرگتر و پرشاخ و برگ تر و رعنا تر و زیباتر می شود. از عمر جنبش سبز صد و سی و سه روز می گذرد، و در این مدت گوئی که سالها از عمر جنبش گذشته است.
سبز: سبز را نشان از برکت گرفته اند در بسیاری از فرهنگ ها، که سبز رویش است و نشانی بر امید و آینده داشتن. و این سبز نه چون انتخابی که به آن اندیشیده باشی چندین سال، که همچون پرنده نیکبختی و سعادت آمد و بال زد و بر شانه ها نشست، بر شانه ها نشانه شد و بر دست ها چون میثاقی از دوستی گره خورد و در همه جای شهر رنگ خوش آشنایی شد. گفته اند که نشانی از دین خدای و سیادت علوی دارد، اگر این باشد که برکت ما را باد. اما نیک می دانیم که همچون دیگر نشانه ها و ویژگی های جنبش سبز، این رنگ نیز حاصل سلیقه ای عمومی و بختی نیک است. قرعه فال در وزارت کشور دروغ هم نتوانست این سبزی را از ما بستاند که بسیارتر از بسیار قصد کرده بودند که سبز را به نشانه دین و خدای نشانه خویش کنند و همانگونه که قرنها دین و خدای و عشق و ایمان را فروخته بودند، این را نیز دکان خود کنند. اما و هزار اما که بخت از دهان دوست نشانشان نداد و دولت دروغ نتوانست که این نشان پاک را ملوث کند و ملتی توانست که نشانه سبز را به عنوان نشانه خویش بر دست های ملت و برشانه های خویش بگذارد که بماند. آنکه گفته بود " تنها صداست که می ماند" نیز چراغی سبز را بر بالای سر خانه های شهر روشن دیده بود. نمی گویم که معجزتی را ببینیم که معجزه را نیز چندان ارزان فروخته اند، که تا نامش ببری، توفان خنده برهوا خواهد خواست، اما، گفته اند " گاهی بساط عیش خودش جور می شود." و این عیش و زیستنی است که همه چیز آن به کام ما خوش آمده است تا امروز.
ندایی و سهرابی: نام شان آوردم که فراموش نکنیم اگر بخت بر این ملت روی آورده و دولت از آن سیاه بختان برگشته، نه بخاطر سکه ای است که چرخیده و خوش نشسته است. نه، ما این راه سبز امید را نه بسادگی و راحتی که به دشواری و سختی بسیار آمده ایم. ما و این ملت سبز، توانایی بسیار و استعدادی شگرف را در کنار نفرتی بزرگ از آنچه در آن بودیم و هستیم و نمی بایست سرنوشت ما باشد، نشاندیم و بر سر حرف مان ماندیم و رای مان را که داده بودیم و به هیچ نشمرده بودند، بازخواستیم، و چون تهدید و تشر دیدیم، پای بر خواست مان فشردیم و تا به آنجا رفتیم که چشمان زیبای ندای مان به جهان بسته شد و پیکر سهراب مان بر زمین شکسته شد و حق مان را نخواستیم که بدهیم. شاید که تمام آنچه به دست آوردیم بخاطر این سختکوشی بود. آقا، گمان کرده بود با یک الدرم و بلدرم و خطبه نماز جمعه اش و اشاره انگشت اش ما پس می نشینیم، و گمان او چندان بیراه نبود اگر می خواست فکر کند، ملت همانند که در این سی سال، اما ملت رودخانه ای بود که نه امروزش به سی سال قبل که امروزش به دیروز هم مانند نبود. ما ایستادیم که باخته بودیم وقتی پیش از این نایستاده بودیم، ما از اشاره انگشت که هیچ، از توپ و تانک و بسیجی شان هم نترسیدیم و آقایی که گفته بود، بچه سوسولهایی هستند که دو روز دیگر می روند، دید که ما هستیم و هستیم و تا حق مان را نگیریم نمی رویم. حق مان زندگی است.
رسانه سبز: گفته اند که زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد و ما زبان مان سرخ نبود، که پیش از این بخاطر سرخی زبان، بارها سبزترین سرهای این دیار به دار نشسته بودند، ما آرام و زبان مان رام بود. چیزی جز حق مان نخواستیم و به زبانی جز نرمی سخن نگفتیم. سخن برآوردند که جنگی است نرم و توفانی از خنده پیچید که جنگ و نرمی؟ و چنین بود و چنین شد که نرم خویی و نرم سخن گفتن مان را جرمی کردند و بسیارتر از بسیار از هم سخنان مان را به همین جرم به محبس افکندند. ما اما فریب تندخویی شان را نخوردیم که اگر چنین می کردیم دیگر نه ما سبزجامگان و سبزکوشان و سبزاندیشان بودیم و نه آنچه به آن می رسیدیم، همان بود که می خواستیم. رسانه سبز را خواستیم تا با آن سخن سبز بگوئیم. جرس رسانه سبز ماست. سبز و امروزین و با شیوه ای که صدها هزار تن از هموطنان مان می شناسند. رسانه سبز نشانه هایی دارد، نخست آنکه پویاست و دائما در جستجوی شیوه های تازه گفتن است، دیگر آنکه آیینه ای است تا اوضاع کشور را بازبتابد در چشم آنان که خود حادثه اند و لاجرم خود را در آینه حوادث روزگار می بینند و سه دیگر آنکه از آبشخور ایرانی است که دلمان در گرو آن است، ایرانی هستیم و ایران را می خواهیم که بزرگ و زیبا باشد. ایرانی هستیم و ایرانی را می خواهیم که آزاد و آباد باشد، ایرانی هستیم و ایرانی را می خواهیم که در جهان امروز زندگی کند و زنده باشد و به زندگی فکر کند. رسانه ما با پول ایرانی، برای ایران و با کلمات زیبای فارسی با مخاطبانی که امروز سازندگان فردای ایران شده اند، سخن می گوید.
خاتمی و موسوی و کروبی: من شیفته کسی نیستم و شیفتگی را راه و رسم جنبش سبز نمی دانم. شیدایی و دلباختگی با عقل و بلوغ جنبش سبز در یک اقلیم نمی گنجند. اما جرس را چنان یافته ام که راه و رسمی روشن دارد. موسوی مصداق بارز حقی است که نشانه کرده ایم. او از نگاه من مصداق حق به غارت رفته ماست. بخاطر او رنگ سبز را نشانه کردیم و همراه با او خواستیم که وضع سیاه کشور را تغییر دهیم. او تا به امروز با تدبیر و لیاقت و پایمردی جنبش را همراهی کرده است. گفتن رهبر جنبش نه آنکه در اندازه او نباشد که هست، اما به این خاطر نمی گویم که جنبش سبز میهن مان زیر پرچم رهبری موسوی است که خود می دانم که جنبش سبز، جنبشی مردمی است که بسیاری از رهبرانش گفته اند و می دانند که مردمانی خردمند در تصمیمی جمعی با وضعی ناهنجار در جدال اند. این همراهی و همسخنی بزرگ را فدیه سربازی این و آن کردن و بزرگی را بر صندلی عظمت نشاندن سزاوار نمی بینم. از نگاه من که به عنوان یکی از همراهان جرس می نویسم، کروبی مرد میدان نبرد برای احقاق حق مردم است، او به شجاعت آبرو و اعتبار داده است و همراهی اش با ملتی که او را بر شانه های خویش نشانده اند، سزای دفاع او از حق به غارت رفته ماست. و خاتمی از نگاه من، همچنان رهبر فکری اصلاحات است که اگر اصلاحات نبود، جنبش سبز از تنه تنومند و مقتدر اندیشه اصلاح طلبی جوانه نمی زد. این سه را در کنار هم مجموعه کاملی می بینم که می توانند زبان ما باشند و سخن ما را بگویند و دولت سبز ما را در آینده ای که چندان دور نیست تشکیل دهند.
من و جرس: شاید بسیاری از ما مردمان سبز، همانهاییم که زاده یک نسل ایم، نسلی که در بحران انقلاب، به صد راه و بیراه رفت و بعد از همه تجربیات تلخ و شیرین، حالا دریافته است که باید مسیر رفته را از راهی دیگر برود. محسن کدیور را از زمانی که او هجده ساله بود و من نوزده ساله بودم می شناسم، اولین بار مقاله ای از او را که بدخط ترین خوش فکر دانشگاه مان بود، گرفتم و من که خوش خط بودم و به اندازه او نخوانده بودم، بازنویسی اش کردم. فقط در این حد. او چنان زیبا می نوشت که بازنوشتن نوشته اش، برای من لذتبخش بود. در خانه پدری او روزهایی گذراندم و همواره چون چشمی نگران روزهای زندگی او را دنبال کردم. وقتی زندان رفت تا سالهایی از عمر با برکتش را در زندان بگذراند، نگرانش بودم. وقتی کدیور به زندان رفت، بسیاری از دوستانم در روزنامه های عصر اصلاحات نوشتند که " ما را هم بگیرید، ما هم مثل کدیور فکر می کنیم." من در ستون پنجم جامعه نوشتم که " مرا نگیرید، من مثل کدیور فکر نمی کنم." و توضیح دادم که اصولا من به این دلیل کدیور و کسانی چون او را دوست می دارم که برای بودن در کنار آنان لازم نیست، مثل او فکر کنم.
صدمین شماره جرس: حالا ما دوباره به هم رسیدیم، محسن کدیور از خیابان قصرالدشت شیراز به ایالات متحده رفته است، من از خوابگاه دانشگاه به بلژیک آمده ام، مهاجرانی از مجلس نمایندگی در تهران به لندن رفته است، موسوی در تهران مانده است و ما همچنان که همچنان است می کوشیم و می خواهیم که در کنار همدیگر کاری کنیم، شاید کارستانی بشود شاید هم نشود، اما آنچه مهم است تلاشی است که می کنیم. صدمین شماره جرس را در صد و سی و سومین روز جنبش سبز بزرگ می داریم و امیدواریم که با تلاشی که همه دوستان مان در داخل و خارج ایران می کنند، نه در هزارمین شماره، که بسیار زودتر به خانه برگردیم. اگر سبزیم، ریشه ما در خانه ای است که هم خاک ماست، هم هوای ماست، هم رویای ماست، هم زبان ماست.
و آنها که نیستند: همراهان ما بسیار بودند و بسیاری از آنان حالا در سلول های تنگ استبداد پشت درهای بسته نشسته اند. بسیاری را زبان گفتن بریده اند و بسیاری را درهای آزادی بسته اند و بسیاری را قلم شکسته اند. ما سخنگویان آن قبیله ایم که بسیاری شان چون محمد قوچانی و چون هنگامه شهیدی و چون بهمن احمدی و چون ژیلا بنی یعقوب و چون شمس الواعظین و چون جلایی پور، یا در زندان اند و یا در خانه هستند و گفتن نمی توانند. ما یک خانواده بزرگیم. خانواده ای عظیم از دانایی و گفتن از حقیقت و آزادی و فرزندان مردمانی سبز که اراده کرده اند فردا را بسازند و می سازند و می سازیم.
صدمین روز جرس، بر خوانندگان سبز این خانواده و همکارانم مبارک باد
سید ابراهیم نبوی
چهارم آبان 1388

No comments:
Post a Comment