Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Thursday, October 29, 2009

A.Abdi

اطلأعیه بسیار مهم : با توجه به اینکه امروز یک دانشجو سوالات و انتقاداتی را در حضور ولی‌ فقیه مطرح کرد و همگان مشاهده فرمودند که اتفاق ناگواری برایش نیفتاده است؛ یک دانش آموز نیز بلافاصله جرات پیدا کرد و سوال خویش را با صدای بلند بدین شرح بیان کرد (این دانش آموز هیچ انتقادی نداشت،فقط یک سوال داشت ) :
حضرت آیت الله ، شاهنشاه آریامهر مریض شد مرد. صدام را به دار آویختند. آیت الله خمینی جام زهر را سر کشید اما نمرد.ایشان بعدا مریض شد مرد. اخیرا شایع شد که شما هم مریض هستید.آیا حضرتعالی هم تصمیم دارید جام زهر سر بکشید یا ریق رحمت ؟ معظم له پاسخ فرمودند : در مورد جام زهر هنوز به نتیجه نرسیده‌ام . رحمت را دوست دارم. اما ریق را نمی‌‌دانم چیست و رابطه ااش را با رحمت نمی‌فهمم. اگر منظورت از ریق رحمت سر کشیدن ، تسلیم شدن در برابر عزراییل است؛باید بگویم من اهل تسلیم نیستم.من تو دهن این عزراییل میزنم.من خودم خدا تعیین می‌کنم.
دانش آموز مذکور که هنوز مطلبش را کامل بیان نکرده بود؛ خیلی‌ دوست داشت دل به دریا بزند و در باره عبارت ریق رحمت و همچنین در باره عبارت طوق لعنت و چند اصطلاح دیگر، منظور خویش را روشن تر بیان نماید اما از پاسخ قاطع ایشان یکه خورد ، جوانب احتیاط را حفظ نمود و سکوت اختیار کرد.
چنانچه برای آن دانشجو و این دانش آموز طی‌ روزهای آینده مزاحمتی ایجاد نشود و فضای بیت آیت الله همچنان سرشار از دموکراسی و آزادی بیان باشد؛ این امر نشانه‌ای از معجزه الهی است . لذا به برکت این اعجاز به کلیه دانش آموزان عزیز مژده میدهیم که میتوانند روز ۱۳ آبان به محضر ولی‌ فقیه عادل و مهربان شرف حضور یابند و در یک برنامه زنده که از صدا و سیما نیز مستقیما پخش میشود؛تمامی‌ سوالات خود را مطرح نمایند تا پاسخ ایشان را همهٔ مردم بشنوند .دفتر مقام معظم رهبری ، پنج شنبه ۱۲ ذولقعده ۱۴۳۰ ه ق

Wednesday, October 28, 2009

سایر > سیاسی
تاریخ انتشار: ۰۶ آبان ۱۳۸۸, ساعت ۲:۰۸ قبل از ظهر
پس از صد شماره
سید عطالله مهاجرانی



شبکه جنبش راه سبز(جرس): صد شماره را پشت سر گذاشت. نسبت راه سبز و نهضت سبز ملت ایران، همان نسبت مابین رودخانه و آینه است. با این تفاوت که در این میان راه سبز آینه ای صامت نیست. فرصت و مجالی ست تا دوستداران و دلبستگان و یاران نهضت سبز ملت ایران نظر و اندیشه خود را در راه سبز مطرح کنند.

ما در زمانه عسرت روزنامه و یا رسانه ملی مردم ایران به سر می بریم. همین دولت برآمده از تزویر و تقلب در همان آغاز کارش چند روزنامه را بست و به صراحت گفت: این روال معمول هیات نظارت است.

در چنین روال معمول نامیمونی، راه سبز هر روز کوشیده است طراوتی نو پیدا کند و گامی به پیش بردارد.

درجه توفیق و یا عدم توفیق راه سبز امری ست که خوانندگان بایست ارزیابی کنند و راه سبز را یاری نمایند. می خواهم از زاویه ای، نه به "راه سبز" که بازتاب جنبش سبز است، بلکه به جنبش سبز ملت ایران نگاه کنم. می خواهم به این پرسش پاسخ گویم یا دست کم این پرسش را توضیح دهم: راهی را که آمده ایم، و در تداومش می کوشیم، راهی درست و بی خدشه است؟

در سفری که به آمریکا داشتم، پس از صحبتم در نشست واشنگتن انستیتیوت و نیز کالج مونتگمری با موجی از پرسش ها و نظر ها روبرو شدم. شاید قدر مشترک پرسش ها و نظرها که از سوی برخی افراد متفاوتی مطرح می شد این بود که: به اندازه کافی سبز نیستم.

سبزی مورد نظر دوستان سرخی می زد و گاه سرخ سرخ بود. آنان جنبش سبز را مرحله ای و مقدمه ای برای انقلابی تازه تلقی می کردند که در یک کلام بساط جمهوری اسلامی را بر خواهد چید. از دید آنان آقایان موسوی و کروبی و خاتمی هم رهبران مرحله ای هستند و ملت ایران از آنان گذر خواهد کرد. این سخن تازه ای نبوده و نیست. سی سال است که مجاهدین خلق و سلطنت طلبان بر همین موضع پای فشرده اند. در واقع آنان سرخند.

در واقع سرخ ها جنبش سبز را فرصتی دیده اند که بر این موج بنشینند و به مقصدی که می پسندند، راه یابند. شعار جمهوری ایرانی در حقیقت شعار این گروه می تواند تلقی شود. می خواهند در آینده دیگر نام و نشانی از اسلام و انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی باقی نماند.

این رویکرد، از آنجا که می داند چنین هدفی به آسانی به دست نمی آید، می کوشد حمایت آمریکا و غرب را جلب کند و به زبانی سخن بگوید که به گوش آمریکا و حتی اسراییل شیرین بیاید.

شعار نه غزه ، نه لبنان هم با چنین پنداشتی شکل گرفت. یکی از افرادی که نقدی بر صحبت من در کالج مونتگمری نوشته است، به صراحت می گوید من دارم قیصر را نا امید می کنم! قیصر می خواهد انتقام خواهر و برادرش را بگیرد. چاقوی ضامندارش را تیز کرده و در سر فرصت می خواهد یک یک جنایتکاران را مجازات کند. این تصویر سینمایی از زاویه دید یک هنرپیشه سابق سینماست که در آستانه هفتاد سالگی هنوز بوی قیصر می دهد، البته این بار اگر انقلابی اتفاق بیفتد، یک کمدی تمام عیار خواهد بود. چیزی شبیه سرنوشت آق میتی در قیصر، در همان تک گویی درخشان بهمن مفید... که کارش به بیمارستان روسا افتاد!

نهضت سبز ملت ایران تلاشی است برای احقاق حقوق تضییع شده در انتخابات 22 خردادماه، و نیز پی گیری آزادی فرزندان رشید ملت ایران که به زندان افتاده اند و مجازات آنانی که جوانان مردم را کشته اند.

به گمانم می توان بر دو مرحله مشخص تکیه کرد:

اول: برکناری رییس جمهور و دولت ناشی از تقلب و کودتا

دوم: پاسخگویی رهبری در باره اقدامات و تصمیم هایی که انجام می دهد. برای این دوخواسته مشخص می توان از ظرفیت همین قانون اساسی موجود استفاده کرد.

سرخ ها، جنبش سبز را یک بهانه و فرصت می دانند. از این رو می کوشند برای آن خط مشی و اهداف و حتی رهبری دیگری تعریف کنند.

از دید مهندس موسوی که در کانون جنبش سبز قرار دارد، این جنبش حرکت و نهضتی مبتنی بر عدم خشونت و اصلاح طلبانه است. دیگر برای قیصر که چاقوی ضامندارش را بر دارد و یک تنه خود قانونگذار و قاضی و مجری شود، مجالی نیست. همان سخنی که روزگاری کاسترو به چگوارا گفته بود: می خواهی تارزان آفریقا بشوی؟

جنبش سبز ملت ایران جنبشی است که از درون آن گاندی ایرانی و یا نلسون ماندلای وطنی بر می کشد. نیازی به قیصر و چگوارا نیست.

سایر > سیاسی
تاریخ انتشار: ۰۵ آبان ۱۳۸۸, ساعت ۳:۲۸ قبل از ظهر
بانگ جرسی آمد
ابراهیم نبوی



جرس: گفته است " کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست/ آنقدر هست که بانگ جرسی می آید." و با این پیش بینی حافظ شیراز " جرس" آغاز شد. صدایی که شنیدنش در آغاز دشوار بود، اما هر که دل سبزش در گرو معشوق آزادی بود، می دانست که این جرس را چنان طنینی خواهد شد که هر کسی حتی آنان که نمی خواهند مجبور به شنیدن آن باشند. شنیدیمش و می شنویمش و حالا صد روز از روز اول گذشته است. چندان بیشتر نیست از عمر درخت پاک جنبش سبز که هر روز تنومند تر و بزرگتر و پرشاخ و برگ تر و رعنا تر و زیباتر می شود. از عمر جنبش سبز صد و سی و سه روز می گذرد، و در این مدت گوئی که سالها از عمر جنبش گذشته است.

سبز: سبز را نشان از برکت گرفته اند در بسیاری از فرهنگ ها، که سبز رویش است و نشانی بر امید و آینده داشتن. و این سبز نه چون انتخابی که به آن اندیشیده باشی چندین سال، که همچون پرنده نیکبختی و سعادت آمد و بال زد و بر شانه ها نشست، بر شانه ها نشانه شد و بر دست ها چون میثاقی از دوستی گره خورد و در همه جای شهر رنگ خوش آشنایی شد. گفته اند که نشانی از دین خدای و سیادت علوی دارد، اگر این باشد که برکت ما را باد. اما نیک می دانیم که همچون دیگر نشانه ها و ویژگی های جنبش سبز، این رنگ نیز حاصل سلیقه ای عمومی و بختی نیک است. قرعه فال در وزارت کشور دروغ هم نتوانست این سبزی را از ما بستاند که بسیارتر از بسیار قصد کرده بودند که سبز را به نشانه دین و خدای نشانه خویش کنند و همانگونه که قرنها دین و خدای و عشق و ایمان را فروخته بودند، این را نیز دکان خود کنند. اما و هزار اما که بخت از دهان دوست نشانشان نداد و دولت دروغ نتوانست که این نشان پاک را ملوث کند و ملتی توانست که نشانه سبز را به عنوان نشانه خویش بر دست های ملت و برشانه های خویش بگذارد که بماند. آنکه گفته بود " تنها صداست که می ماند" نیز چراغی سبز را بر بالای سر خانه های شهر روشن دیده بود. نمی گویم که معجزتی را ببینیم که معجزه را نیز چندان ارزان فروخته اند، که تا نامش ببری، توفان خنده برهوا خواهد خواست، اما، گفته اند " گاهی بساط عیش خودش جور می شود." و این عیش و زیستنی است که همه چیز آن به کام ما خوش آمده است تا امروز.

ندایی و سهرابی: نام شان آوردم که فراموش نکنیم اگر بخت بر این ملت روی آورده و دولت از آن سیاه بختان برگشته، نه بخاطر سکه ای است که چرخیده و خوش نشسته است. نه، ما این راه سبز امید را نه بسادگی و راحتی که به دشواری و سختی بسیار آمده ایم. ما و این ملت سبز، توانایی بسیار و استعدادی شگرف را در کنار نفرتی بزرگ از آنچه در آن بودیم و هستیم و نمی بایست سرنوشت ما باشد، نشاندیم و بر سر حرف مان ماندیم و رای مان را که داده بودیم و به هیچ نشمرده بودند، بازخواستیم، و چون تهدید و تشر دیدیم، پای بر خواست مان فشردیم و تا به آنجا رفتیم که چشمان زیبای ندای مان به جهان بسته شد و پیکر سهراب مان بر زمین شکسته شد و حق مان را نخواستیم که بدهیم. شاید که تمام آنچه به دست آوردیم بخاطر این سختکوشی بود. آقا، گمان کرده بود با یک الدرم و بلدرم و خطبه نماز جمعه اش و اشاره انگشت اش ما پس می نشینیم، و گمان او چندان بیراه نبود اگر می خواست فکر کند، ملت همانند که در این سی سال، اما ملت رودخانه ای بود که نه امروزش به سی سال قبل که امروزش به دیروز هم مانند نبود. ما ایستادیم که باخته بودیم وقتی پیش از این نایستاده بودیم، ما از اشاره انگشت که هیچ، از توپ و تانک و بسیجی شان هم نترسیدیم و آقایی که گفته بود، بچه سوسولهایی هستند که دو روز دیگر می روند، دید که ما هستیم و هستیم و تا حق مان را نگیریم نمی رویم. حق مان زندگی است.

رسانه سبز: گفته اند که زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد و ما زبان مان سرخ نبود، که پیش از این بخاطر سرخی زبان، بارها سبزترین سرهای این دیار به دار نشسته بودند، ما آرام و زبان مان رام بود. چیزی جز حق مان نخواستیم و به زبانی جز نرمی سخن نگفتیم. سخن برآوردند که جنگی است نرم و توفانی از خنده پیچید که جنگ و نرمی؟ و چنین بود و چنین شد که نرم خویی و نرم سخن گفتن مان را جرمی کردند و بسیارتر از بسیار از هم سخنان مان را به همین جرم به محبس افکندند. ما اما فریب تندخویی شان را نخوردیم که اگر چنین می کردیم دیگر نه ما سبزجامگان و سبزکوشان و سبزاندیشان بودیم و نه آنچه به آن می رسیدیم، همان بود که می خواستیم. رسانه سبز را خواستیم تا با آن سخن سبز بگوئیم. جرس رسانه سبز ماست. سبز و امروزین و با شیوه ای که صدها هزار تن از هموطنان مان می شناسند. رسانه سبز نشانه هایی دارد، نخست آنکه پویاست و دائما در جستجوی شیوه های تازه گفتن است، دیگر آنکه آیینه ای است تا اوضاع کشور را بازبتابد در چشم آنان که خود حادثه اند و لاجرم خود را در آینه حوادث روزگار می بینند و سه دیگر آنکه از آبشخور ایرانی است که دلمان در گرو آن است، ایرانی هستیم و ایران را می خواهیم که بزرگ و زیبا باشد. ایرانی هستیم و ایرانی را می خواهیم که آزاد و آباد باشد، ایرانی هستیم و ایرانی را می خواهیم که در جهان امروز زندگی کند و زنده باشد و به زندگی فکر کند. رسانه ما با پول ایرانی، برای ایران و با کلمات زیبای فارسی با مخاطبانی که امروز سازندگان فردای ایران شده اند، سخن می گوید.

خاتمی و موسوی و کروبی: من شیفته کسی نیستم و شیفتگی را راه و رسم جنبش سبز نمی دانم. شیدایی و دلباختگی با عقل و بلوغ جنبش سبز در یک اقلیم نمی گنجند. اما جرس را چنان یافته ام که راه و رسمی روشن دارد. موسوی مصداق بارز حقی است که نشانه کرده ایم. او از نگاه من مصداق حق به غارت رفته ماست. بخاطر او رنگ سبز را نشانه کردیم و همراه با او خواستیم که وضع سیاه کشور را تغییر دهیم. او تا به امروز با تدبیر و لیاقت و پایمردی جنبش را همراهی کرده است. گفتن رهبر جنبش نه آنکه در اندازه او نباشد که هست، اما به این خاطر نمی گویم که جنبش سبز میهن مان زیر پرچم رهبری موسوی است که خود می دانم که جنبش سبز، جنبشی مردمی است که بسیاری از رهبرانش گفته اند و می دانند که مردمانی خردمند در تصمیمی جمعی با وضعی ناهنجار در جدال اند. این همراهی و همسخنی بزرگ را فدیه سربازی این و آن کردن و بزرگی را بر صندلی عظمت نشاندن سزاوار نمی بینم. از نگاه من که به عنوان یکی از همراهان جرس می نویسم، کروبی مرد میدان نبرد برای احقاق حق مردم است، او به شجاعت آبرو و اعتبار داده است و همراهی اش با ملتی که او را بر شانه های خویش نشانده اند، سزای دفاع او از حق به غارت رفته ماست. و خاتمی از نگاه من، همچنان رهبر فکری اصلاحات است که اگر اصلاحات نبود، جنبش سبز از تنه تنومند و مقتدر اندیشه اصلاح طلبی جوانه نمی زد. این سه را در کنار هم مجموعه کاملی می بینم که می توانند زبان ما باشند و سخن ما را بگویند و دولت سبز ما را در آینده ای که چندان دور نیست تشکیل دهند.

من و جرس: شاید بسیاری از ما مردمان سبز، همانهاییم که زاده یک نسل ایم، نسلی که در بحران انقلاب، به صد راه و بیراه رفت و بعد از همه تجربیات تلخ و شیرین، حالا دریافته است که باید مسیر رفته را از راهی دیگر برود. محسن کدیور را از زمانی که او هجده ساله بود و من نوزده ساله بودم می شناسم، اولین بار مقاله ای از او را که بدخط ترین خوش فکر دانشگاه مان بود، گرفتم و من که خوش خط بودم و به اندازه او نخوانده بودم، بازنویسی اش کردم. فقط در این حد. او چنان زیبا می نوشت که بازنوشتن نوشته اش، برای من لذتبخش بود. در خانه پدری او روزهایی گذراندم و همواره چون چشمی نگران روزهای زندگی او را دنبال کردم. وقتی زندان رفت تا سالهایی از عمر با برکتش را در زندان بگذراند، نگرانش بودم. وقتی کدیور به زندان رفت، بسیاری از دوستانم در روزنامه های عصر اصلاحات نوشتند که " ما را هم بگیرید، ما هم مثل کدیور فکر می کنیم." من در ستون پنجم جامعه نوشتم که " مرا نگیرید، من مثل کدیور فکر نمی کنم." و توضیح دادم که اصولا من به این دلیل کدیور و کسانی چون او را دوست می دارم که برای بودن در کنار آنان لازم نیست، مثل او فکر کنم.

صدمین شماره جرس: حالا ما دوباره به هم رسیدیم، محسن کدیور از خیابان قصرالدشت شیراز به ایالات متحده رفته است، من از خوابگاه دانشگاه به بلژیک آمده ام، مهاجرانی از مجلس نمایندگی در تهران به لندن رفته است، موسوی در تهران مانده است و ما همچنان که همچنان است می کوشیم و می خواهیم که در کنار همدیگر کاری کنیم، شاید کارستانی بشود شاید هم نشود، اما آنچه مهم است تلاشی است که می کنیم. صدمین شماره جرس را در صد و سی و سومین روز جنبش سبز بزرگ می داریم و امیدواریم که با تلاشی که همه دوستان مان در داخل و خارج ایران می کنند، نه در هزارمین شماره، که بسیار زودتر به خانه برگردیم. اگر سبزیم، ریشه ما در خانه ای است که هم خاک ماست، هم هوای ماست، هم رویای ماست، هم زبان ماست.

و آنها که نیستند: همراهان ما بسیار بودند و بسیاری از آنان حالا در سلول های تنگ استبداد پشت درهای بسته نشسته اند. بسیاری را زبان گفتن بریده اند و بسیاری را درهای آزادی بسته اند و بسیاری را قلم شکسته اند. ما سخنگویان آن قبیله ایم که بسیاری شان چون محمد قوچانی و چون هنگامه شهیدی و چون بهمن احمدی و چون ژیلا بنی یعقوب و چون شمس الواعظین و چون جلایی پور، یا در زندان اند و یا در خانه هستند و گفتن نمی توانند. ما یک خانواده بزرگیم. خانواده ای عظیم از دانایی و گفتن از حقیقت و آزادی و فرزندان مردمانی سبز که اراده کرده اند فردا را بسازند و می سازند و می سازیم.

صدمین روز جرس، بر خوانندگان سبز این خانواده و همکارانم مبارک باد

سید ابراهیم نبوی
چهارم آبان 1388

Wednesday, October 21, 2009

سه‌شنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۹
سرگشاده به رهبر عصر یخبندان: تا بهار ما زنده بمان!
آقای خامنه ای! لطفا" زنده بمانید!
جناب آقای خامنه ای!
شایعه مرگ شما در هفته قبل در دنیا پیچید که خبری بسیار ناگوار بود و هست! خواهش می کنم دست کم مدتی دیگر زنده بمانید. ما شما را زنده می خواهیم. خیلی طول نمی کشد. سعی کنید زنده بمانید و بهار را و خروش سبز این ملت را ببینید. خروشیدن سبز بهار از دل این زمستان سیاه، خروشی دیدنی است. بخصوص برای شما که اسیر عصر یخبندان هستید و جمود و انجماد تمام وجود شریفتان را فرا گرفته است! زنده بمانید برای دیدن روزی که مردم شما را محاکمه کنند، ولی طبق "قانون اساسی نوین" خود، شما را "اعدام نکنند"! آن روز خواهید دید این ملت، از استبداد سیر شده، ولی خواهان مرگ هیچکس، حتی مرگ شخص شما که سیاهترین استبداد و دیکتاتوری تاریخ ما را به نام خود رقم زده اید، نیستند. زنده بمانید زیرا فردای کشوری که مردمش "سبزی زندگی" را بر سیاه اندیشی ها و سیاه کاریهای شما و یارانتان جایگزین خواهند نمود، حقیقتا" روزی بزرگ و دیدنی است. زنده بمانید و ببینید ما خواهان "مرگ دیکتاتوری و استبداد" در این سرزمین هستیم، اگرچه عادلانه ترین محاکمه تاریخی را برایتان ترتیب خواهیم داد و بر حسب قانونی ملی و متمّدنانه، شما و ایادی تان را مجازات خواهیم کرد.
حضرت آقا!
این ملت هنوز در حال مداوای زخمهای تن نازنین جوانان خود هستند. خاک گور عزیزانشان هنوز سرد نشده و داغها هنوز تازه اند. زندانها هنوز از بهترین فرزندان این مردم پر است. جوانانی که در زندانهای شما با بدترین و وحشیانه ترین شکنجه ها و تجاوزها، آزار داده شدند تا مجبور شوند بگویند از بیگانگان دستور گرفته اند و یا عوامل و مأموران خارجی بوده اند! حال آنکه اینها بچه های پاک همین سرزمینی هستند که برای شرکت در انتخاباتی که شما به دروغ، منادی عدالت و بیطرفی در آن بودید، وارد صحنه شدند. آقای خامنه ای امیدوارم "شایعه مرگ" شما دروغ باشد و واقعا" فرصت توبه به درگاه خداوندتان را بیابید. هرچند نمی دانم توبه کردن برای شما چقدر کارساز خواهد بود، زیرا مأموران وحشی شما در زندانهایتان کارهایی کرده اند که گمانم توبه شما هم نتواند چاره ای بکند. پاسداران شما با دختران جوان، پسران و حتی مردان و زنان کارهایی کرده اند که در مقابل بیان آنها، حتی "شرم" هم راه گریز می طلبد تا نشنود! از طرفی حقیقتا" نمی دانم شخصی مثل شما، اساسا" خدایی را بنده هستید تا در برابرش "شرم" کنید؟ اصلا" نمی دانم شما چگونه خدایی را می پرستید؟ و نمی دانم خداوند شما، آیا روح بخشش و عطوفتی هم دارد؟ که اگر داشت لابد ذره ای هم به شما می بخشید و چنین دل و جانتان را سیاه نمی ساخت که هیچ هشداری بیدارتان نکند و هیچ توبه ای هم علاج تان نکند. خدای ما که "ضد ولایت فقیه" هم هست، سرشار است از عاشقی و مهر و سبز است و فوق العاده بخشایش گر است.
ما هرگز آرزوی مرگ شما را نداریم و برای سلامتی تان دعا می کنیم تا آن روزهای بزرگ را از دست ندهید، اما بدانید بنا بر همان دینی که شما داعیه اش را دارید، آه مظلومان و نفرین مادران بی شماری به سوی شما روان است و خیلی بعید است از لهیب آن آتش عظیم خلاصی یابید. از طوفان خشم مردم بر علیه شما می ترسم. حتی نزدیک بودن به این لهیب شعله ور هراسناک است. چه رسد که فرد نحیفی چون شما در آن بسوزد.
آقای خامنه ای!
13 آبان در پیش است. . 13 آبان؛ را که هر سال برای "مبارزه با استکبار جهانی" برگزار می نمودید، امسال مردم به عنوان "روز جهانی مبارزه با استکبار داخلی"؛ یعنی دیکتاتوری حقیر شما به خیابانها می آیند! مناسبتهای بی شماری از محرم، 16 آذر و 22 بهمن و غیره هم در راه است. مردم از هر مناسبتی از مذهبی تا سیاسی و حتی مناسبتهای اجتماعی و فرهنگی استفاده خواهند کرد تا یک پیام ساده را به گوش ثقیل حضرتعالی برسانند: "باید بروید"!
آقای خامنه ای! مردم شما را نمی خواهند. شما مظهر تفرعن، غرور و نخوت فرعونی و فساد به طور مطلق شده اید و مردم ما با هر زبانی این واقعیت را با شما خواهند گفت تا یا خودتان از مسند نامشروع قدرت کنار بروید و قدرت را به ملت بسپارید و یا این فشار میلیونی شما و تاج و تخت نامشروعتان را فروبریزد. در هر صورت شما گریزی ندارید جز اینکه بروید. اما ای کاش زنده بمانید، بهار سبز ما را ببینید و بعد مانند سیاهی زمستان بروید. فقط مدتی زنده بمانید!
پی نوشت: این مطلب آقای محمدرضا شکوهی فرد را درباره بحث ضرورتهای نگارش قانون اساسی نوین برای فردای کشورمان بخوانید.

Friday, October 16, 2009

e 13 10 2009 7:13


به‌مناسبت چهارمین همآیش سراسری اتحاد جمهوریخواهان ایران
رهبران جنبش سبز و رهبری جمهوری اسلامی ایران
فرخ نگهدار

مهرماه ۱۳۸۸ – اکتبر ۲۰۰۹

پیش گفتار
همآیش چهارم اتحاد جمهوری‌خواهان ایران فرصتی است برای بحث و تبادل نظر پیرامون اوضاع کشور، شناخت چالش‌ها و فرصت‌هایی که مردم ایران برای دسترسی به آمال دموکراتیک با آن مواجه‌اند. اتحاد جمهوری خواهان تشکلی است در خارج کشور برای استقرار اصول جمهوریت و مردم سالاری در نظام سیاسی کشور. محتوای اساسی حرکتی که از ۲۲ خرداد تحت عنوان جنبش سبز یا راه سبز امید در داخل کشور بسط یافته است نیز همین احیای عناصر جمهوریت و مردم سالاری در حیات سیاسی کشور است. از این روی ضروری بوده است که، با توجه به شرایط پدید آمده پس از 22 خرداد، نشستی که پیش روی داریم وسعت می‌یافت و با مشارکت، همکاری و توافق فعالینی سازمان می‌یافت که کوشندگان و سخن گویان حرکت سبز، برای احیای عناصر جمهوریت و دموکراسی در نظام سیاسی کشورند. چنان همآیشی می‌توانست و می‌بایست چالش‌ها، فرصت‌ها، راه کارها و راهبردهای حرکت سبز را بررسی و راه‌های تداوم و همگرایی جنبش اعتراضی سبز را جست و جو و سامان گری کند.
اما از این فکر استقبال کافی نشد و مقرر شد همآیش توسط مسوولان اتحاد جمهوری خواهان برگزار شود؛ اما عمده وظیفه آن همانا مسایل حرکت سبز باشد.
نوشته حاضر نگاه‌ها، سمت گیری‌ها و سیاست‌هایی را طراحی، تدوین و توصیه می‌کند که عموم رهبران و سازمان‌گران جنبش سبز - و نه فقط جمهوری خواهان سکولار - می‌توانند و یا می‌باید در قبال دستگاه رهبری جمهوری اسلامی ایران در پیش گیرند. منتها قبل از هرگونه سیاست‌گذاری باید بتوانیم "جنبش سبز" را مشترکا تعریف یا تجسم[۱] کنیم.


فراز نخست: تعریف و خصلت نگاری حرکت سبز

جنبش سبز بیان التهاب یافته‌ی جامعه مدنی است
جنبش سبز به لحاظ ماهیتی جنبشی یک دست نیست. جنبشی متنوع است که گرایش‌های تاریخی، فکری، سیاسی، فرهنگی، قومی، جنسیتی وسِنّی بسیار متنوعی را در خود حمل می‌کند[۲]. حرکت سبز فاقد یک ساختار ایدئولوژیک و دستگاه فکری پردازش شده است. چندگانگی پایه‌ای ترین وجه مشخصه این حرکت است. اما این تنوع و چندگانگی مانع از شناخت خصلت‌ها و خواست‌های مشترک در آن نیست.

خصلت‌ها
جنبش سبز از جنبه هویتی و رفتاری به تدریج و به میزان محسوس حرکتی تعریف شده است. اکنون در میان نظریه‌پردازان سیاسی - علیرغم برخی ناروشنی‌ها – در این زمینه کمتر اختلاف دیده می‌شود. قشرهای وسیع فعالین هم عمدتا به این خصلت‌ها پای بندند. اهم این خصلت‌ها در ۴ ضلعی زیر می‌گنجند:
۱- مسالمت جویی و خشونت‌گریزی،
۲- قانون گرایی و ایستادن بر حقوق قانونی،
۳- عدم تکیه به قدرت‌های خارجی و اتکاء بر قدرت شهروندان
۴- حقیقت جویی و اخلاق گرایی (به ویژه تبری از دروغ و خدعه)

خواسته‌ها
مطالبات جنبش سبز از حاکمیت جمهوری اسلامی نیز اکنون تا حد زیادی تعریف شده است:
۱- تشکیل گروه حقیقت یاب بی طرف برای رسیدگی به تخلفات انتخابات
(عدم قبول احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهور منتخب)
۲- محاکمه و مجازات عاملین کشتار مردم، شکنجه زندانیان، و تهمت به افراد،
۳- اصلاح قانون انتخابات،
۴- آزادی زندانیان سیاسی،
۵- رعایت آزادی‌های قانونی،
۶- بی طرفی صدا و سیما، حق دسترسی مخالفان به رسانه‌ها،
۷- منع مداخله نهادهای نظامی در امورسیاسی و اقتصادی[۳]

مجموعه این ویژگی‌ها و مطالبات به روشنی نشان می‌دهد که جنبش سبز برآمدی برای احیاء و تحکیم عناصر جمهوریت و مردم سالاری در جمهور اسلامی، برآمدی برای صیانت از حقوق شهروندی، برآمدی در سمت دموکراسی است.

با ماندن احمدی نژاد جمهوری اسلامی ایران از یک سو دارد به جمهوری استالینی ایران متحول می‌شود. از سوی دیگر در درون نظام مقاومتی سنگین در برابر این روند شکل گرفته است که حفظ و بسط عناصر جمهوریت و دموکراسی در جمهوری اسلامی ایران را یگانه راه بقای آن یافته است. ستاد مقاومت در برابر "استحاله استالینی"[۴] در درون نظام است. اما این ستاد بدون تکیه بر گروه‌های اجتماعی که خود را معتقد به نظام تعریف نمی‌کنند، امکان ندارد جلوی استحاله استالینی را سد کند.

جنبش اعتراضی بشدت آگاه است که رهبری آن باید در درون نظام بماند تا از درون کشور رانده نشود. حرکت سبز هرجا برآمد کرد، با وسواس زیاد نشان داد که روش‌های پیگیری، زمان پیگیری و مکان پیگیری را طوری گزین می‌کند که، نه تنها حق موجودیت و مشروعیت خود را به مخاطره نیافکند، بلکه تناسب قوای موجود را به سود خود تقویت و زمان موفقیت را نزدیک تر کند. جنبش سبز جنبشی نیست که فقط با "نفی" هویت یابی کند.

نقطه قوت جنبش سبز آن است که خواسته‌های آن بر خصلت‌های آن سایه نمی‌اندازد. ما ایرانیان هم داریم به جایی میرسیم که به هر وسیله‌ای برای رسیدن به هدف تن ندهیم و خصلت‌های حرکت را قربانی خواسته‌هایش نکنیم.

حفظ موجودیت و پاسداری از خصلت‌های جنبش ضامن تداوم فشار اجتماعی (برای اصلاحات) است. آیا هدف نهایی این جنبش به قدرت رسانیدن خویش است؟ به اعتقاد من رسیدن به حکومت هدف نهایی نیست. قرار دادن "کسب قدرت" در مقابل جنبش و تبلیغ آن به عنوان "هدف نهایی" مردم فریبی و اهرم کردن آنان برای کسب قدرت است. هیچ "هدف نهایی" از این دست پیش روی این جنبش نیست[۵]. جنبش سبز برای به قدرت رسانیدن خود برنخاسته است. این جنبش برای اعمال قدرت بر حاکمیت برخاسته است و تا حکومت به اراده او تمکین نکند از جوشش نخواهد افتاد. موضوع این جنبش اعمال بی وقفه فشار برای ایجاد "تغییر و باز هم تغییر" در رفتار، در ترکیب و در ساختار حکومت است تا همیشه. جنبش سبز بیان التهاب یافته‌ی جامعه مدنی است.

فراز دوم: معنای سیاست‌گذاری در قبال حاکمیت

موضوع بحث
منظور ما از "سیاست گذاری در قبال حاکمیت تعیین موضع نسبت به نظریه ولایت فقیه نیست. فعالان سیاسی ایرانی، اعم از سبز یا غیر آن، سال‌هاست که با تظریه ولایت فقیه تعیین تکلیف کرده‌اند. حتی آیات عظام ما هم امروز این نظریه را قبول ندارند. اکثر کارگزاران جمهوری اسلامی ایران امروز دریافته‌اند هر رهبری که خودخواسته بر مردم حکم براند، سرانجام مردم را بی تاب و برآشفته و سیستم سیاسی را بی ثبات می‌کند. راست این است که هر فرشته‌ای که بی رای مردم در قدرت بماند، سرانجام چون دیو برون میرود. و تاریخ گویای مکرر همین حقیقت است.

موضوع بحث ما سنجش کفایت سیاسی و صلاحیت اخلاقی رهبر کشور نیز نیست. در میان فعالان و حامیان جنبش سبز در کفایت سیاسی و صلاحیت اخلاقی آقای خامنه‌ای برای اداره کشور کمتر نظرات ضد و نقیض به چشم می‌خورد. در طول بیست سال اخیر هرچه پیش آمدیم اعتبار و احترام ایشان، و پای بندی به انصاف و عدل در مواضع وی در ذهن بخش‌های بزرگ تری از جامعه ما آسیب دید. وی در طول دوران زمامداری‌اش گام به گام از مسند یک رهبر فرا جناحی، از جایگاه یک رهبر مسوول و دور اندیش - که می‌کوشد پایبندی همه‌ی مصلحان و خیرخواهان مدافع جمهوری اسلامی را حفظ کند - فرولغزیده، از جلب اعتماد و پشتیبانی بخش اصلاح طلب جمهوری اسلامی بکلی دست کشیده است. اعتقاد طیف وسیعی از اصول گرایان نیز به درایت و صلاحیت او واقعا آسیب دیده است[۶]. اکثریت بزرگ برپاکنندگان جمهوری اسلامی ایران اکنون از مسیری حکومت در آن می‌غلطد واقعا نگرانند
بخش عمده‌ای از این نگرانی‌ها مربوط به شیوه گردانش امور در همین 3 ماهه اخیر است. اعتماد به صحت تصمیم‌های بیت رهبری و یا حواشی آن در ذهن موثرترین فعالان و کارگزاران نظام حاکم واقعا صدمه دیده است.

نهاد یا فرد؟
سیاست گذاری در قبال رهبری جمهوری اسلامی ایران سیاست‌گذاری در قبال یک فرد نیست. این یک تصمیم گیری کاملا حیاتی با اهمیت استراتژیک فوق العاده است. اگر مساله قضاوت در باره کارنامه و "خصایل یک شخص"[۷] بود درست این بود که قضاوت نهایی را به پس از مرگ رها و آن را به دست تاریخ بسپاریم. حتی در متمرکزترین دیکتاتوری‌ها (مثل حکومت استالین، هیتلر، صدام و غیره) هم حکومت کردن "امری جمعی" است. تصمیم حاکم محصول پیچیده‌ای از کنش‌ها و واکنش‌هایی است که در درون حلقه اصلی قدرت شکل می‌گیرد. در تمام سیستم‌های هیرارشیک همواره اشخاص معینی وجود دارند که پروسه تصمیم گیری محصول مداخله آنهاست. با این استدلال می‌خواهم این گمانه زنی‌ها را که می‌پرسند "آیا آقای خامنه‌ای شخصا فجایع اخیر را رهبری کرده است و یا او هم اکنون اسیر و قربانی اطرافیان است؟" نادقیق، غیرواقعی و گمراه کننده معرفی کنم.

بحث سیاست‌گذاری در قبال شخص رهبر (آقای خامنه‌ای) مطرح نیست. موضوع بحث ما سیاست‌گذاری در قبال دستگاه رهبری است. منظور تعیین تکلیف با اهرم‌ها و تکیه گاه‌های دستگاه حاکم، یعنی سپاه، ارتش، نیروهای انتظامی، وزارت اطلاعات و غیره است. آقای منتظری به حق می‌گوید که این حکومت "ولایت فقیه" نیست؛ این ولایت نظامی – امنیتی‌هاست. مجلس خبرگان نه حکومت تعیین می‌کند و نه حکومت حفظ می‌کند. تکیه آقای خامنه‌ای بر سپاه و بسیج و انتظامی‌ها و امنیتی‌ها و زندان‌هاست. تکیه او بر مجلس خبرگان نیست. ستاد رهبری اکنون در بیت رهبری مستقر شده است. اشخاصی که در آنجا هستند در باره مسایل مربوط به امنیت حکومت، مثل تاسیس و تخلیه زندان کهریزک، اعزام لباس شخصی‌ها، شلیک به سوی مردم، راه اندازی محاکمات نمایشی، شوهای تلویزیونی و از این قبیل، تصمیم می‌گیرند.

موضوع "سیاست گذاری در قبال جناح‌های حکومت" نیست. موضوع "سیاست گذاری در قبال دستگاه رهبری و زیر مجموعه‌های آن" است. موضوع بحث سیاست‌گذاری در قبال حکومتی است که ، از پس هر چرخش، ممکن است به گوشه‌ای رانده شود که جز به قوه قهریه راهی برای دفاع از خود نیابد. موضوع مرکزی سیاست‌گذاری در قبال نیروهای کنترل کننده سپاه و بسیج، در قبال قدرت‌های حاکم بر دادگاه‌ها و زندان‌ها و امنیتی‌ها و انتظامی‌ها، و در یک کلام در قبال دستگاه حاکم است[۸].
موضوع مرکزی در تدوین خط مشی سیاسی تعیین سیاست نسبت به حاکمیت است. سوال مرکزی این است: با این حکومت چه باید کرد؟[۹]

پنج گزینه مطرح است
تحلیل‌ها و خط مشی‌های معینی در این زمینه از سوی فعالان یا گرایش‌های سیاسی مختلف عرضه و یا پیگیری شده‌اند. روئوس این تحلیل‌ها و خط مشی‌ها را به 5 صورت زیر می‌توان دید و دسته بندی کرد:

۱. رژیم تحت رهبری ولی فقیه مرتکب جنایت علیه بشریت شده است. تلاش کنیم تا سران رژیم در دادگاه‌های بین المللی محاکمه و به دست عدالت سپرده شوند. خامنه‌ای مصداق بارز یک جنایتکار علیه بشریت است.

۲. این رژیم ماهیتا استبدادی و تحت رهبری خامنه ایست. جهت شعارها باید علیه خامنه‌ای و جمهوری اسلامی باشد. احمدی نژاد مهره خامنه ایست و نفی او هدف جنبش نیست. هر سازشی با خامنه‌ای خیانت به آرمان مردم است. این رژیم باید برود.

۳. جنبش اجتماعی باید تغییر در رفتار رهبری، و تمکین او به مطالبات ملی، را هدف قرار دهد. عزل حکومت (رهبری) کار فشار اجتماعی نیست. جنبش سبز باید نقد حقوقی و قانونی رفتار رهبری را با هدف تغییر در رفتار وی دنبال کند. اما باید این نقد نباید به مسیری برود که تنش میان حکومت و ملت غیرقابل کنترل شود.

۴. رهبران جنبش باید برای تحقق خواست‌های ملی بر فشار اجتماعی تکیه کنند. بدون این فشارها هیچ اصلاحی در امور امکان پذیر نیست. اما این فشارها نباید خصلت "مقابله با نظام" به خود گیرد. لذا رهبری نباید مورد انتقاد قرار گیرد و باید دور زده شود. سایر نهادها باید مخاطب و مورد نقد باشند.

۵. مسوولیت نخبگان سیاسی کمک به رهبری (حکومت) برای مهار فشارهای اجتماعی است. رهبران جنبش سبز باید حساب خود را از طرفداران "فشار از پائین" جدا کنند. انباشت فشار اجتماعی برای تاثیر گذاری بر رفتار رهبری همان انباشت تنش میان حکومت و مخالفان است. تکیه بر فشار اجتماعی نمی‌تواند به درگیری نیانجامد. بسیج اجتماعی وظیفه نخبگان سیاسی نیست.

به این ترتیب ناراضیان از وضع موجود ظاهرا ۵ خط مشی متفاوت در قبال آقای خامنه‌ای در پیش دارند. خواننده این تحلیل، هرگاه خود را جزو ناراضیان از وضع موجود بیابد به احتمال زیاد یکی از این ۵ خط مشی را بیشتر با ذائقه خود سازگار خواهد دید[۱۰].

تقلیل ۵ گزینه به ۳ رویکرد
هرگاه از زاویه نظری ۵ گزینه‌های فوق را گروه بندی کنیم در محتوا به بیش از ۳ رویکرد نمی‌رسیم:

- رویکرد رادیکال: شامل گزینه اول (رایدکالیسم رمانتیک) و گزینه دوم (رادیکالیسم اصول‌گرا) که بیشتر مورد پسند گروه‌ها و فعالینی است که اصلاح امور در این رژیم را ناممکن، بی فایده، یا کم اثر می‌بینند.
- رویکرد رفرمیست: گزینه سوم (رفرمیسم چالشگر) و چهارم (رفرمیسم ملاحظه‌گر) که بیشتر مورد پسند گروه‌ها و فعالینی است که فشار مردم برای اصلاح امور در رژیم کنونی را ممکن و پر اثر می‌بینند.
- رویکرد محافظه‌کار: گزینه پنجم مورد پسند گروه‌ها و فعالینی است که اصلاح امور را، نه به خاطر ارزش‌های انسانی، بلکه از این زاویه ضروری می‌بینند که اگر از آن‌ها امتناع شود ثبات سیاسی کشور یا قوام حکومت آسیب می‌بیند (رفرمیسم محافظه‌کار).[۱۱]
آقایان موسوی و کروبی در این ماه‌ها از دو سو زیر فشار قرار داشته‌اند. از یک سو رادیکال‌ها تلاش کرده‌اند جنبش سبز به جنبشی علیه دستگاه حاکم و علیه تمامیت رژیم "فراروید". و از سوی دیگر فشار و تهدیدهای سنگینی از سوی برخی گروه‌بندی‌ها در حکومت اعمال شده که آنان از پیگیری یک رفرمیسم چالشگر یا ملاحظه‌کار دست بردارند و از رفرمیسمی محافظه کار پیروی کنند. علیرغم این فشارها رهبران اعتراضات ماه‌های اخیر و شناخته شده‌ترین سخن‌گویان جنبش سبز در داخل کشور تقریبا بلا استثناء در چارچوب یک رفرمیسم ملاحظه کار یا چالشگر عمل کرده‌اند.

فراز سوم: جنبش سبز و نیروهای طرفدار "تغییر رژیم"

شعار "تغییر رژیم"[۱۲] شفاف ترین بیان خواست و آرزوی بزرگ گروه‌های اجتماعی معین و غیرقابل حذف در جامعه ماست. خط رادیکال در عین حال بیش از خط رفرمیستی قادر است شرایط را به سوی حدت یابی مقابله حکومت و مردم سوق دهد.

خط رادیکال از جنبه نظری حامل 2 ضعف اصلی است: اولا به "مبارزه مطالباتی" و امکان عقب راندن حاکمیت در قبال خواست‌های سیاسی بها نمی‌دهد و در واقع هر اصلاحی در امور کشور را به سقوط رژیم موکول می‌کند؛ ثانیا نمی‌تواند معلوم کند که با سقوط حکومت کدام نیرو حکومت را خواهد گرفت. خط رادیکال نمی‌تواند ثابت کند حکومتی که با ساقط کردن جمهوری اسلامی روی کار می‌آید مشخصه‌ها، سیاست‌ها و عملکردهایی بهتر از حکومت فعلی، یا قبلی، خواهد داشت.

خط رادیکال در صحنه عمل نیز حامل ۲ نقطه ضعف است: اولاحاملین اصلی خط رادیکال با هم جمع ناپذیرند. مجاهدین، سلطنتی‌ها، چپ‌های افراطی و جریان‌های قومی، فاقد ظرفیت سیاسی برای تشکیل اتحادند. ثانیا هیچ یک از آنها، حتی به حمایت خارجی قادر به کسب قدرت، و با شدتی بیشتر، قادر به حفظ قدرت نیستند[۱۳]. این پروژه (تغییر رژیم) مجری ندارد[۱۴].

برخی رفرمیست‌ها تصور می‌کنند می‌توانند رادیکال‌ها را منزوی کنند. برخی دیگر آنها را بی اهمیت می‌بینند. این تصورات غیر واقعی‌اند. نیم قرن سیاست "آپارتاید سکولاریستی" در دوران پهلوی و از پی ۳۰ سال فشار سنگین "ضد سکولاریستی" خشم و ستیزی در میان بخش‌هایی از اقشار مدرن رسوخ یافته که زدودن آن نشدنی است. بخش‌هایی از جامعه ما واقعا حاضر نیستند خود را با هیچ تعبیری از جمهوری اسلامی تطبیق دهند. نابودی هرچه سریع تر جمهوری اسلامی و محاکمه سران آن برایشان آرزویی پر کشش است. وجود همین کشش باعث می‌شود که هرجا فرصت دست دهد این نوع رادیکالیسم، چه به صورت هیجانی، چه به صورت مستدل، روی صحنه بیاید. به علاوه هرچه حکومت بیشتر خشونت کند رادیکال‌ها بیشتر اغوا می‌شوند.

سیاست‌گذاری جنبش سبز در قبال خط رادیکال از حساس ترین کارهاست. مقابله با لایه‌های اجتماعی بشدت نومید از حاکمیت جمهوری اسلامی اشتباه است. باید نیازها و مطالبات این اقشار را دید و درک کرد. اشتباه بزرگ آن است که گرایش رادیکال (از جمله شعار سرنگونی) به بیگانگان نسبت داده شود. با بستن آنان به امریکا و اسرائیل هیچ مساله‌ای حل نمی‌شود و بغرنجی‌های تازه تولید می‌شود.
وضعیت البنه اصلا ساده نیست. از یک سو جذب و جلب حمایت این اقشار برای اعمال فشار و عقب نشاندن حاکمیت ضروری است، از سوی دیگر جذب این نیرو هم حکومت را متعرض تر می‌کند و هم زیرش نیروهای معتدل و محافظه کار را از پی دارد.

تا روز ۲۲ خرداد ۸۸ رهبران دو گرایش رادیکال و رفرمیستی در دو سوی متقابل عمل می‌کردند. رفرمیست‌ها موافق حمایت از موسوی و کروبی و رادیکال‌ها عموما مخالف حمایت بودند. اما بعد از ۲۲ خرداد انبوهی از رادیکال‌ها هم به نهضت سبز پیوستند.

وضعیت تازه هر دو نیرو را وادار کرده است که در باره نحوه رفتار با یک دیگر از نو با دقت سیاست‌گذاری کنند. اکنون سوال این است که آیا این دو خط مجبورند یک دیگر را منزوی گردانند یا دو خط مشی می‌توانند به موازات هم پیش روند و زیاد درگیر هم نشوند؟

جنبش سبز نباید با خط رادیکال وارد پلمیک شود. مخاطب قرار دادن رادیکال‌ها و نقد مواضع آنان وظیفه‌ی رهبران سبز نیست. روی سخن رهبران سبز باید متوجه استبداد و مدافعان آن باشد. جنبش سبز باید بر خصلت‌ها و خواسته‌های خود بایستد و از این طریق تمایز خود را با خصلت‌ها و خواسته‌های رادیکال‌ها حفظ و برجسته کند. تعرض حکومت علیه حقوق بشر و حقوق شهروندی، چه علیه رادیکال‌ها باشد چه علیه هر جریان دیگری، باید مورد اعتراض همگان قرار گیرد. این گونه اعتراض‌ها لزومی ندارد همه یک شکل باشند. به عنوان نمونه می‌گویم: تبلیغاتی که در خارج کشور برای به محاکمه کشیدن رهبران جمهوری اسلامی به جرم جنایت علیه بشریت در دادگاه بین المللی لاهه بر پا شده، البته ربطی به استراتژی رهبران سبز در داخل ندارد. اما نباید تصور کرد که این گونه تبلیغات، تا زمانی که حاکمیت از جدی گرفتن و صحبت کردن با شخصیت‌های معترض سر می‌پیچد، حرکتی بی جا یا بی اثر است.

در عین حال جنبش سبز به هیچ وجه نباید شعارها و روش‌های رادیکالیسم رمانتیک و انقلابی برگزیند. ایستادگی سبزها بر خصلت‌های خود به روش حکومت نباید موکول شود. جنبش سبز نباید از اعمال فشار برای پای بند کردن حکومت به قانون و برای استفاده از تمام مجاری قانونی برای صیانت از حقوق ملت دلسرد شود. اجرای بدون تنازل قانون اساسی، شعار اساسی رهبران جنبش سبز است. جنبش سبز نباید از این خواسته دست بکشد و به راهی برود که دستگاه رهبری حکومت جلوی او پهن می‌کند. جنبش سبز باید تا به آخر و پی گیرانه به عدم خشونت وفادار بماند[۱۵]، فقط به منابع ملی، مردمی و داخلی متکی شود و به خواست‌های قدرت‌های بزرگ و رقبای ایران تن ندهد و آنها را وسیله کسب قدرت قرار ندهد. جنبش سبز باید مروج اخلاق، مروج صداقت و تا به آخر حقیقت جو باشد و به هیچ وجه به روش‌های که حکومت و یا رقبای سیاسی در جعل حقیقت و بازی با وجدان عمومی تن ندهد. رهبران جنبش سبز باید تا به آخر بر ارزش‌های ۴ گانه خود بایستند.

سرکوبی خشن جنبش سبز گرچه ممکن است در کوتاه مدت طرفداری از رادیکالیسم و "تغییر انقلابی رژیم" را پر طرفدار کند. اما خطای فاحش خواهد بود هرگاه عامل عمده رشد رادیکالیسم را به "سیاست‌های حکومت" نسبت دهیم. سطح پائین تجربه سیاسی (غلبه فشار عاطفی بر عقلانیت سیاسی) در میان فعالین از یک سو، و نااستواری، نومیدی رهبران رفرمیست در دفاع از قانون گرایی و مسالمت جویی از سوی دیگر، عمده‌ترین عوامل ذهنی[۱۶] رشد گرایش رادیکالند. این عوامل نسبت به سال‌های قبل از انقلاب بشدت تضعیف شده‌اند. رویدادهای پس از انتخابات اصلا نشان نداد که جامعه مدنی و شهری ایران به تکرار حادثه‌ای چون بهمن ۵۷ متمایل است. آنچه بیشتر متصور است آن است که اکثریت بزرگ جامعه شهری نیروی خود را حفظ کند تا در دوره‌ی بعد تازه نفس تر و قدرتمند تر برای به تمکین واداشتن "دستگاه رهبری"، از جمله برای سپردن اهرم‌های دولت و مجلس به منتخبین خود، تعرض کند.

آقایان کروبی و موسوی تا اینجا چنان ایستاده‌اند که انتظار نمی‌رود اقشار وسیع رای دهنده را نومید سازند. چنانچه این احساس از مردم گرفته شود که آنان بر تعهد خود ایستاده اند، آنگاه دلسردی‌های ناشی از آن ممکن است رادیکال‌ها را صحنه گردان کند. تجربه تاریخی نشان می‌دهد عامل تشدید فشارهای حکومت یک عامل عمده رشد رادیکالیسم است. اما عامل دیگر انفعال، سردرگمی، بی‌عملی و کم‌کفایتی رهبران اصلاح‌طلب و میانه روست[۱۷]؛ امری که مردم را سردرگم، مایوس و خانه نشین، و رادیکال‌ها را میدان‌دار می‌کند.

فراز چهارم: توصیه‌های سیاست‌گذاری (در قبال رهبری نظام)

تدوین یک خط مشی جامع برای پاسداری از خصلت‌ها و پیگیری مطالبات جنبش سبز نیازمند سیاست‌گذاری در عرصه‌های مختلف است. اما مرکزی ترین عرصه مربوط است به سیاست‌گذاری در قبال رهبری جمهوری اسلامی. از این روی در این نوشته از همه عرصه‌ها گذشته‌ام و توصیه‌ها را به سیاست‌گذاری در قبال دستگاه رهبری جمهوری اسلامی ایران محدود ساخته‌ام. اهم این توصیه‌ها عبارت‌اند از:

۱. فشار اجتماعی منبع اصلی و نقطه اتکای جنبش سبز برای پیگیری مطالبات خویش است. هدف این فشار وادار سازی رهبری کشور به تغییر رفتار خود و پذیرش رهبران سبز، به عنوان نمایندگان مردم و طرف چانه‌زنی با حکومت، برای رسیدگی به مطالبات قانونی مردم (بیانیه ۱۱ موسوی) است. مراجعه به حکومت فقط هرگاه علنی باشد فشار اجتماعی را به فشار سیاسی تبدیل می‌کند. تجربه ۸ ساله جنبش اصلاح طلبی نشان می‌دهد مراجعه رهبری اصلاحات به رهبری نظام فقط اگر علنی می‌بود با فشار اجتماعی مربوط می‌شد و به فشار سیاسی فرامی روئید. مراجعات آقای کروبی به ارگان‌های مسوول از آنجا که علنی است قادر است نیرو آزاد کند. اقدام رفسنجانی در طرح علنی برخی تذکرات در یک نامه سرگشاده با رهبری نمونه دیگر است. تاکتیک دور زدن "مقام رهبری" و عدم طرح درخواست‌ها از وی روشی کمتر ثمر بخش و سنجیده است. به سود جنبش نیست این تاکتیک ادامه یابد.

۲. فشار‌های روحانیت: بخش مهمی از روحانیت شیعه با خواست‌های سبز مهربان‌اند. آیت الله منتظری در صدر آنها و مجمع روحانیون مبارز، آیات دیگری چون صانعی، دست غیب، طاهری، اردبیلی و غیره هم همراهی می‌کنند. جنبش سبز باید ارتباط خود را با این بخش از روحانیت حفظ کند. همکاری با این گروه از روحانیون نه فقط برای به واداشتن دستگاه رهبری به اطاعت از مردم، بلکه برای انطباق دین با نیازهای رشد اجتماعی اهیمت کلیدی دارد.

بی‌اعتنایی نظامی امنیتی‌ها به برخی آیت الله‌ها، آنها را به عدم اعلام حمایت یا طرح انتقاد ارتجاعی از دولت تشویق کرده است. گرچه وجود این شکاف به سود ماست، اما هم صدایی با این نوع فشارها ماهیت حق گرایانه و صادقانه جنبش سبز را خدشه دار می‌کند.

۳. فشارهای غرب بر دولت ایران در مناقشه هسته‌ای، در مسایل خاورمیانه، و در درگیری‌های عراق و افغانستان، هیچ کدام تکیه گاه ما نیست[۱۸]. شرق و غرب در ایران منافع متفاوت دارند و با هم رقابت می‌کنند. اما منافع جنبش سبز در حمایت یکی از این دو علیه دیگری نیست. در این کشمکش‌ها سبز نباید و نیاز ندارد پشت درخواست‌های طرف‌های مقابل ایران بایستد. در رقابت اروپا و امریکا با روسیه و چین جنبش سبز مخالف یکی و طرفدار دیگری نیست. تلاش حامیان دولت برای نسبت دادن حرکت سبز به "دست غرب" بی پایه است. در سیاست خارجی ما خواهان کاهش تشنج و حل و فصل اختلافات از مجاری دیپلماتیک هم با شرق و هم با غرب هستیم. این حرف که چون احمدی نژاد رئیس جمهور ایران نیست پس مذاکرات هسته‌ای نباید آغاز شود سخن رهبران سبز نیست. گفتگوی ۵+۱، گفتگوی مستقیم ایران و امریکا به سود اهداف سبز است. فشار بین‌المللی علیه نقض حقوق بشر در ایران وقتی کارساز است که روابط جامعه بین‌المللی با ایران پر تنش نباشد. ما باید از هر پیشرفتی در این مسیر استقبال کنیم.

۴. جهت اصلی فشار: انزوای رهبری نظام هدف سیاست‌گذاری نیست. انزوای جناح اصول‌گرا هم هدف سیاست‌گذاری نیست. اکثریت اصول‌گرایان از سیطره طرز فکر حسین شریعت مداری، سلطه نظامیان، و امنیتی شدن فضای مناسبات خادمان نظام می‌هراسند. زیرا نظامی امنیتی‌ها تحمل رقابت درون جناحی را ندارند. آنها هر رقیبی را "دشمن" می‌بینند. تشکل‌های اصلی اصول گرایان، مثل جبهه متحد اصول گرایان و ائتلاف وسیع اصول گرایان، فقط در صورت قدرت گیری و استقامت جنبش سبز امکان ادامه حیات دارند[۱۹]. آنها در نگرانی‌های ما از نظامی گرایان سهیم‌اند. اگر سلطه نظامی گرایان پیش برود، تردید نکنیم که بخش عمده‌ای از اصول گرایان هم سبز خواهند شد. ما در رقابت‌های درونی جناح اصول گرا بی طرف نیستیم.

جهت اعمال فشار بر رهبری برای جداسازی او از اصول‌گرایان و متصل کردنش به اصلاح طلبان نیست. چنین سیاستی بیهوده است. مهار نظامی- امنیتی‌ها از یک سو و بی‌طرف سازی رهبری[۲۰] در رقابت‌های انتخاباتی و عدم مداخله در توزیع قدرت به سود یک جناح، تعیین کننده جهت همه فشارهاست.

۵. مسوولیت دو گانه: رهبران جنبش مدنی (سبز) موظف‌اند روحیه کوشندگان را حفظ کنند و به اعتماد مردم آسیب نزنند. آنها هم چنین موظف‌اند اعتماد حکومت، نسبت به قبول مسوولیت مشترک در قبال سرنوشت کشور، را از دست ندهند و در زمینه گفتگو را منتفی نکنند. حفظ تعادل میان این دو مسوولیت وظیفه‌ای پیچیده و خطیر است. رهبران جنبش اعتراضی باید یک بار خود را جای شهروندان عادی بگذارند تا دغدغه‌ها و نگرانی‌های آنان را ببینند و یک بار هم خود را در جای مسوولین نظام و دستگاه رهبری تصور کنند تا بتوانند مسوولیت‌ها و نگرانی‌های رهبری کشور را هم حس کنند. تصمیم‌های سیاسی خطیر و حساس پس از این دو آزمون باید اتخاذ شود.

۶. زبان گفتگو با هیات حاکمه، به خصوص در مراجعات علنی، باید چنان گزین شود که ادامه گفتگو[۲۱] را تضمین کد. این زبان از جمله باید:
- بازتاب تلاش دو جانبه برای اجرای بدون تنازل قانون باشد و همراه با تهدید به نقض قانون نباشد؛
- مسوولیت مشترک در حفظ کشور، امنیت اجتماعی، و منافع ملی را بازتاب دهد؛
- برای کاهش ترس مردم از حکومت و ترس حکومت از مردم باشد.
- خیرخواهانه باشدو طینت نگر نباشد؛ خوش بین باشد و زشت بین نباشد؛[۲۲]
- پرسش گرانه باشد و پرخاش گرانه نباشد؛
- و مهم تر از همه، تا هر حد ممکن علنی باشد و خواست مردم بازتاب دهد.
این تدابیر ممکن است کمک کند که گفتگوی میان نمایندگان جنبش سبز با حاکمیت ثمربخش باشد و تداوم یابد. مناظره‌های نامزدهای ریاست جمهوری، هرگاه ادامه می‌یافت، یک نقطه چرخش بزرگ در سمت بستر سازی برای دموکراسی بود. علنی شدن، عادی شدن و، از همه مهم تر، نهادینه شدن اپوزیسیون همه و همه در گرو تداوم ارتباط[23] میان حکومت و مخالفان است. اگر قدرتمندی جامعه مدنی مبنا و کسب قدرت هدف نباشد، رام کردن حکومت خیلی بیش از به تله انداختن و برانداختن آن ارزشمند . ثمر بخش است.

۷. فقط از راه انتخابات: رهبران جنبش باید مدام برای مردم و برای حاکمیت هرچه روشن سازند که هر نوع تغییر در ترکیب حکومت و حضور افراد قابل اعتماد مردم در حکومت تنها از راه انتخابات میسر است و هر راه دیگری بیراهه است. در انتخابات مجلس نهم اگر حکومت به عقب نشینی تن ندهد یعنی فشار اجتماعی کافی هنوز کافی نیست؛ نه این که یعنی راه دیگر، براندازی، راه مناسبی است. تغییر قانون فقط از مجرای نهادهای قانون‌گذار میسر است.

تردیدزدایی و بسیج ملی برای تسخیر مجلس نهم مهم‌ترین وظیفه همگانی است. بسیج ملی برای شرکت در انتخابات مجلس فقط دو پی آمد خواهد داشت: یا رهبری نظام به مشارکت نمایندگان واقعی مردم در انتخاباتی سالم تن خواهد داد؛ و یا از بالا گرفتن فشار - به صورت اجتماعات، تظاهرات، و یا اعتصاب و تحریم همگانی – کمی دیرتر به فرمانبرداری بیشتر وادار خواهد شد.

مردم ایران در کشاکش با حکام خودکامه، در طول تاریخ یک صد و چند ساله اخیر، بلا استثناء به یکی از این دو نتیجه رسیده‌اند: یا موفق شده‌اند حکام خودکامه را به اطاعت از خود وادارند، و یا نومید شده، آنان را به زیر کشیده و دیگری را جایگزین کرده‌اند. این تاریخ آموخته است که بهره‌های وادار ساختن حکومت به تغییر رفتارش با ملت، فوائدش برای ملت بس بیشتر از به زیر کشیدن وی به قوه قهریه و نشاندن حاکم دیگری بر کرسی قدرت است. راه اول قطعا راهی تضمین شده تر به سوی دموکراسی است. منتها این کار از عهده ملتی ساخته نیست که راه ذبح حکومت را می‌داند، اما راه رام کردن آن را نه.

روندهای منتهی به انتخابات ۲۲ خرداد و رویداد‌های پس آن نشان می‌دهد که دست کم نیمی از ایرانیان – اگر نگوئیم اکثریت آنان – دارند راه رام کردن حکام سرکش را فرامی گیرند. امیدی به این وسعت، این همه خود باوری، و این سطح شناخت، در تاریخ تلاش‌های یک صد ساله ملت ایران، نوظهور است. حلقه محاصره مدنی دور دستگاه رهبری در مسیر بسته شدن است.

فرخ نگهدار
مهرماه ۱۳۸۸ – اکتبر 2009

Email: farrokh1946@gmail.com
Skype: farrokh1946
Face book: Farrokh Negahdar

-------------------

[۱] Conceptualize or imagine
[۲] - پرداختن تفصیلی به این جهات در این گفتار میسر نیست. فقط اشاره می‌کنم بسیاری تحلیل گران، ضمن عدم نفی این تنوعات، اشتراکات گسترده تاریخی، اجتماعی و فرهنگی در حرکت سبز مشاهده می‌کنند. بسیارند کسانی که جنبش سبز را به لحاظ تاریخی میراث دار و ادامه دهنده جنبش‌های ترقی خواهانه و دموکراتیک از مشروطه به این سو؛ به لحاظ اجتماعی بیش از همه متکی بر اقشار متوسط جامعه شهری؛ و به لحاظ فرهنگی دارای نگاه نسبت به مدرنیته و ارزش‌های مدرن تعریف می‌کنند.
[۳] - در بیانیه ۱۱ آقای موسوی مضمون همین مطالبات در ۹ بند آمده که در اینجا بند ۳ و ۴ بیانیه مذکور ادغام و بند ۵ آن در بندهای دیگر ادغام شده است.
[۴] - برخی تحلیل گران "ارتش جمهوری اسلامی پاکستان" را مدل راهنمای نظامی امنیتی‌ها برای استحاله ساختار قدرت سیاسی در ایران معرفی می‌کنند. به نظر من جنبه‌هایی از مدل پاکستانی در ایران ظاهر شده است، اما مدل استالینی (یا کره شمالی) شباهت‌های نسبتا بیشتری را بروز می‌دهد.
[۵] - این همان بحث صد سال پیش مارکسیست‌های ارتودوکس، لنین و رزا لوگزامبورگ، با برونشتین، سوسیال رفرمیست اطریشی، است که می‌گفت "جنبش همه چیز – هدف هیچ چیز". در مقابل لنین می‌گفت مساله مرکزی کسب قدرت سیاسی برای سرنگونی بورژوازی است. صد سال بعد در ایران محتوای همین بحث، در فرمی دیگر، مطرح است
[۶] - اخیرا عسگراولادی، باهنر، میرسلیم، حدادعادل، مظفر، مرتضی نبوی - و از سال گذشته آقایان قالیباف، لاریجانی و رضایی - کوشیده‌اند مواضع خود را از حامیان دولت جدا کنند.
[۷] بیل کلینتون رئیس جمهور سابق امریکا در کتاب خاطرات خود می‌گوید بزرگ ترین درس زندگی او این است که "انسان‌ها تفاوت عمده‌ای با یک دیگر ندارند". این درس بزرگ زندگی من نیز بوده است. این که فکر کنیم آقای خامنه‌ای آلوده به تمام رذایل بشری است همانقدر اشتباه است که او را رهبری فرزانه‌ای بپنداریم که بر دامن کبریاش ننشیند گرد. او هم انسانی است مثل بقیه انسان‌ها.
هر کس بود – اگر ۲۰ سال در قدرت مانده بود – از او همین تصوری ساخته می‌شد. زیاد فرق نمی‌کند که آن فرد آیت الله خمینی باشد، ناصرالدین شاه باشد، استالین باشد، موگابه باشد، یا محمد رضا.
[۸] - این سیاست‌گذاری البته مبتنی بر تحلیل رفتار رهبری است. من وجوهی از این رفتار را در مقاله‌ی دیگری بررسی کرده‌ام که نیتجه گیری نهایی آن هم چنان معتبر است. برای دریافت آن مقاله به این آدرس مراجعه کنید:
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/print/18506/
[۹] - مساله مرکزی در ذهن برخی عزیزان طور دیگری مطرح است: از جمله اکبر گنجی و برخی دیگر هم این سوال را در مقابل خود قرار می‌دهند که با این رژیم چه باید کرد. اما منظور از طرح این سوال در واقع این است که "جهان با این دستگاه حاکم بر ایران چه باید بکند".
[۱۰] - فکر نکنم در میان ناراضیان از وضع موجود کسی باشد که هیچ کدام از این 5 سیاست را نپسندد. اما اگر چنین کسی پیدا شود خوشحال خواهم شد هرگاه از سیاست ششمی که او در قبال دستگاه رهبری توصیه می‌کند مطلع شوم.
[۱۱] - این ۳ خط مشی را با کلمات "تندرو"، "میانه رو" و "محافظه کار" یا با عناوین "انقلابی"، "رفرمیست" و "ارتجاعی" هم معرفی می‌کنند. اما من سعی می‌کنم از این گونه عنوان گزاری بپرهیزم و تلاش کنم نام گزاری‌های ما که نه فقط برای "طرف ما"، که برای "طرف دیگر" هم پذیرفتنی باشد.
[۱۲] - من در مقالات دیگر، طی سال‌ها بارها و بارها، دلایل نظری و سیاسی خود را در رد سیاست‌هایی که می‌خواهند از راهی جز انتخابات حکومت را تغییر دهند تشریح کرده‌ام. لذا در اینجا تنها به ذکر رئوس اکتفا شده است.
[۱۳]- شخصیت‌های مستقل خواهان رهبری "مبارزه برای تغییر رژیم" نیز فاقد ظرفیت‌ها و خصایل ضرور برای ترک استقلال و تاسیس یک تشکل سیاسی جدی هستند. لذا پروژه به زیر کشیدن رژیم و استقرار رژیم تازه کار آنان نیز نیست.
[۱۴] - زمانی بود که مجاهدین سخت مدعی این "مسوولیت" بودند. اما اکنون سال‌هاست که دیگر نه مجاهدین و نه هیچ نیروی دیگری خود را مدیر پروژه تغییر رژیم (regime change project manager) معرفی نمی‌کند.
[۱۵] - سنت سالدار در اندیشه سیاسی در ایران همواره این بوده است که "این رفتار حکومت است که رفتار مخالفان را شکل می‌دهد". این سنت اکنون باید باژگونه شود: "این رفتار مخالفان است که باید رفتار حکومت را شکل دهد". آموزش گاندی و تجربه ساتیا گراها در این زمینه بسیار ارزشمند است
[۱۶] - رشد شهرنشینی، بالا رفتن سطح تحصیلات عمومی، افزایش عظیم نقش رسانه‌ها و ارتباطات و مهم تر از همه افزایش سطح رفاه و ثروت در جامعه از عمده ترین عوامل عینی پس رفت گرایش انقلابی در صحنه سیاسی کشور است.
[۱۷] - در اولین سال‌های دهه چهل شمسی سیاست رهبران جبهه ملی در قبال مردم و در قبال اصلاح طلبان درون نظام یک نمونه تاریخی کلاسیک در این زمینه است.
[۱۸] - جزئیات بیشتر در این مورد در مقاله قبلی من، جنبش سبز نباید روی تضاد میان شرق و غرب برای پیشبرد امر خود سرمایه‌گذاری کند ، آمده است.
[۱۹] - اگر این استقامت تضعیف شود نوبت افرادی چون ناطق و لاریجانی و رضایی و باهنر غیره میرسد که به جرم "خیانت" و "جاسوسی" در دادگاه‌های استالینیستی به محاکمه کشیده شوند.
[۲۰] - حمایت رهبری نظام از یک نامزد در جریان انتخابات و اقدام علیه نامزدهای دیگر مهلک ترین ضربه به موقعیت او به مثابه رهبر حکومت بود. در جمهوری اسلامی ایران ساختار حقوقی و حقیقی قدرت براساس رقابت جناحی و حذف جناح‌ها مستلزم نقض یا تغییر قانون اساسی است. ایستادگی خامنه‌ای در حمایت از یک گروه مکانیسم‌های حقوقی در درون سیستم را می‌شکند و حکومت را با بحران ساختاری مواجه می‌کند. بر اساس ساختارهای موجود رهبری نمی‌تواند بی طرف نباشد. تنها راه مهار بحران بی طرفی رهبری است.
[۲۱] Continued dialogue
[۲۲] - نامه‌های اخیر آیت الله منتظری، طاهری و دست غیب و نیز آقایان سروش و کدیور نمونه‌هایی از زبان گفتگو با حاکمیت است و هرکدام کارکردی جداگانه دارند. زبان گروه دوم برای بسیج اجتماعی علیه حکومت کار سازتر است. زبان گروه اول برای نبستن باب گفتگو با آن موثرتر است.
[۲۳]- enduring communication

Thursday, October 15, 2009


پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸
رصدخانه ستارگان بازداشت شده
ابراهيم نبوي
e.nabavi(at)roozonline.comماجرای کلهر پیچیده شد، معلوم نشد که اول پیچیده شد، بعد جدا شد، یا اول جدا شد، بعد پیچیده شد. به نظرم مشکل والدین و فرزندان است، و خیلی ربطی به کلهر ندارد. او فقط مشکلش این است که چون عضو کابینه احمدی نژاد است، خودش را ملزم می بیند که حتما دروغ بگوید که از کابینه بیرونش نکنند. وگرنه قضیه خیلی هم طبیعی بود؛ ما که می دانیم که فرزندان اکثر آقایانی که نان حکومت و قدرت را می خورند، همین سبزهایی هستند که در تمام کشور وجود دارند. حتی همین آقای کلهر هم اگر واقعا یک روز درست فکر کند و به کشورش بیاندیشد و راست بگوید و کاری را بکند که عقلش می گوید، او هم یک دفعه می بیند دور دستش یک مچ بند سبز شده و دیگر نمی تواند هر مزخرفی را بپذیرد.



همسر آقای کلهر که استاد دانشکده صدا و سیماست، در یک نامه سرگشاده اظهارات مهدی شهید کلهری را تکذیب کرد و گفت که اولا ما از هم جدا نشدیم، ثانیا من اصلا سیاسی نیستم و ثالثا چند تا چیز دیگر. نکته مهم در سخن نرگس کلهر این بود که " ما مسیر زندگی مان را خودمان تعیین می کنیم." و اینکه مشکل ما این نیست که رای ما را پس بدهید، زندگی ما را پس بدهید. به نظرم اصل جنبش سبز همین است، مردم می خواهند زندگی کنند و از این همه مزخرفاتی که جلوی خود بودن و زندگی نکردن را گرفته است، خسته شده اند. اصولا جنبش سبز حرکت مردمی است که می خواهند وضع کشور را تغییر بدهند بدون اینکه زندگی شان نابود شود. چرا می خواهند تغییر بدهند، بخاطر اینکه حکومت مانع زندگی طبیعی مردم است. به همین سادگی!



بسیجی سهمیه، همینه همینه



دانشگاه رفت هوا، و حتی بالاتر! تقریبا هیچ دانشگاهی نیست که راحت و ساده نشسته باشد و جدا به این وضع معترض نباشد، دیروز دانشکده فنی دانشگاه تهران شدیدا شلوغ بود، برادران سیاهپوش، که دوست داشتند شبیه دانشجویان به نظر برسند، ولی به دلیل اینکه صبح یادشان رفته بود توی آینه نگاه کنند، شبیه قصاب ها به نظر می رسیدند، و یک بیست سالی اضافه سن و پنجاه کیلویی اضافه وزن نسبت به یک دانشجوی معمولی داشتند، با دانشجویان فنی درگیر شدند و برای اثبات اینکه حکومت به علم خیلی اهمیت می دهد، مقادیر معتنابهی آزمایشات شیمیایی با گاز و عملیات فیزیکی با اشیاء طولانی و شتابدار کردند و آخرش هم شنیدند که " بسیجی برو گمشو"، " نصرمن الله و فتح قریب، مرگ بر این دولت مردم فریب"، " بسیجی سهمیه همینه همینه". در دانشگاه آزاد تهران هم که معمولا همیشه آرام بود، اوضاع جنگی بود. در همین راستا دانشجویان سالن سخنرانی رحیم پور ازغدی را ترک کردند که تنها بماند و کمی فکر کند. دولت هم اعلام کرد مدارس از فردا باز است، به نظرم مدارس هم روی هواست. وزارت آموزش و پرورش استفاده از رنگ سبز را ممنوع کرد.



علیرضا افتخاری و غم زمانه محمود



اصولا خبرهایی که در سایت های معتقد به اخلاق و ولایت می خوانید دو نوعند، اول خبرهایی که بعدا تکذیب می شوند، دوم خبرهایی که در سایت های دیگر تکذیب شده اند. به همین دلیل است که وقتی مثلا گفته می شود که " یاسر هاشمی ثمره" فرزند هاشمی ثمره برای شرکت در مسابقه اسبدوانی به مجارستان رفت، لطفا به این بچه فحش ندهید، بیخودی به او مزدور نگوئید، او را خائن نخوانید، چون به احتمال زیاد او هم از دست پدرش باید پناهنده بشود و هم از دست جمهوری اسلامی، مشکل یکی دوتا نیست. صبر کنید اگر خبری تکذیب نشد، آن وقت هرچقدر دلتان خواست فحش بدهید. سه روز قبل خبرگزاری فالس نیوز، زبانم می گیرد، اعلام کرد که به جای محمد اصفهانی که اعلام کرده در مراسمی که احمدی نژاد وارد شود، آواز نخواهم خواند و فورا قطع می کنم، علیرضا افتخاری گفته است که " من با افتخار در مراسمی که احمدی نژاد باشد شرکت می کنم".



سی ثانیه بعد از اعلام این نظر، فروش نوارهای افتخاری به یک هفتم رسید و قیمت خانه در محله شان ده درصد پائین آمد. اما این خبر بسرعت تکذیب شد و علیرضای مذکور گفت: " من هرگز چنین چیزی نگفتم، من اگر در مراسمی باشم و آقای احمدی نژاد وارد شود، دیگر در مورد عشق و دوستی نمی خوانم، بلکه حقیقت را خواهم خواند." آگاهان اطلاع دادند که احتمالا در صورت حضور احمدی نژاد علیرضا افتخاری ابتدا ترانه " غم زمانه" را خواهد خواند و سپس به خواندن ترانه های " خنده بارون"، " سفر"، " بردی از یادم" خواهد پرداخت.



هاشمی تکذیب کرد



و یک تکذیب دیگر. البته اصولا تکذیب نشدن یک خبر در این روزها از تکذیب شدنش طبیعی تر است، به همین دلیل شما هم خیلی تعجب نکنید. به دنبال اعلام این نظر هاشمی رفسنجانی که در وب سایت های علمی تخیلی فالس نیوز و دجال نیوز آمده بود که " من بعد از تنفیذ احمدی نژاد دولت او را مشروع می دانم" و چند خبر دیگر در مورد تائید مقام معظم رهبری و حال گیری از اصلاح طلبان، طی اطلاعیه شدیداللحنی دفتر هاشمی رفسنجانی این خبرها را تکذیب کرد. از کلیه دوستان مقیم لندن خواهش می شود تا قبل از اینکه برادر نوری زاده خشتک آقای هاشمی را بر سرش بادبان کند، به ایشان خبر بدهند که عجله نکن، گفت خبرش تکذیب شده.



حفظ نظام خیلی هم واجب نیست



بیخودی داشتم هی خودم را جر می دادم که این نظام را حفظ کنم، پدرم در آمد. از یک طرف تا می آمدی حفظش کنی آقای خامنه ای زرتی به نماز جمعه می رفت و سخنرانی می کرد و نظام را به خطر می انداخت، بدو بدو می آمدیم حفظش کنیم، یک دفعه احمدی نژاد دهانش را باز می کرد، هنوز یک کلمه نگفته، صد تا موشک و تحریم و قطعنامه پرت می شد طرف ایران، باید سپر امنیتی درست می کردیم تا نظام را حفظ کنیم. بعد هم که می گفتیم بیایید یک رئیس جمهور معقول مثل موسوی را بگذاریم رئیس جمهور، که نظام را حفظ کنیم، زرتی محصولی و نقدی و احمدی نژاد و خامنه ای کودتا می کنند و دوباره نظام را بخطر می اندازند. دیگر خسته شدیم، هی دائم ما داریم نظام را حفظ می کنیم، آن وقت رهبر و رئیس جمهورش دارند آن را به ففنا می دهند. به من چه ربطی دارد! از امروز من طرفدار آیت الله منتظری هستم که گفته است، " حفظ نظام واجب نفسی نیست" یعنی به زبان کلانتری " حفظ نظام خیلی هم واجب نیست" بقول یارو " بده بره"



حقوق بشر و ایران و عبادی



بالاخره این آمریکای بدبخت باید چکار کند؟ در مسائل ایران دخالت بکند یا نکند؟ دخالت کند که ما خشتکش را سرش می کشیم، دخالت نکند هم به او فحش می دهیم. حمله نظامی کند، طبیعی است که می رویم و برای مملکتی که به خاک سیاهمان نشانده شهید می شویم، تحریم اقتصادی هم که نمی گذاریم بکند. اگر از مخالفان حمایت کند، محکم می زنیم توی سر مخالفان که خاک برسرتان ای آمریکایی های مزدور، حمایت هم نکند که می گوئیم چرا از آزادی و دموکراسی حمایت نمی کنی. خودمانیم، اگر آمریکایی ها و اروپایی ها هم می خواستند مثل ما تصمیم بگیرند، الآن سه هزار سال بود علاف بودند که بالاخره باید بروند به شرق یا به غرب، بچسبند به عدالت یا آزادی، گیر بدهند به حقوق بشر یا انرژی هسته ای؟



از همه اینها گذشته تعدادی ایرانی هم مشاور آمریکایی ها شده اند، که هر هفته یک تصمیم می گیرند. باز خدا پدر شیرین عبادی را خدا بیامرزد که هر دو هفته یک تصمیم می گیرد. شیرین خانم که حسابی تفاوت خاتمی و احمدی نژاد را فهمیده است، دیروز اعلام کرد که با اوباما به عنوان برنده جایزه نوبل صلح ملاقات می کند. جان مادرتان تا پشیمان نشده، بگوئید بیاید و ملاقات کند. البته خانم عبادی امروز گفت " آمریکا چشم بر نقض حقوق بشر در ایران بسته است." این حرف البته حرف حساب است. به همین دلیل هم سازمان ملل متحد امروز درخواست تجدید نظر برای احکام اعدام های اخیر کرد.



هاله نور به قبرش بباره



یکی می گوید که آقا به رحمت ایزدی رفته است. مایکل لدین گفته است که آقای خامنه ای دیروز رفته سی سی یو و در حال کماست، ما هم که تا به حال یک کلمه دروغ از این مایکل نشنیدیم ولی احتمالا امیرعباس فخرآور راوی ماجراست، به همین دلیل نمی توانیم خیلی اطمینان کنیم. حالا اطمینان هم بکنیم، کاری از دستمان ساخته نیست. بالاخره ایشان هم ریق رحمت را سربکشد، مشکل تمام که نمی شود، فقط کم می شود. اصولا بهتر است به مرگ فکر نکنیم، چون تجربه نشان می دهد که مرگ مشکلی از ما را حل نمی کند. ولی به نظر من اگر بناست ایشان تشریف ببرند، باید زودتر به فکر جانشین باشیم، حالا چرا ما باید به فکر جانشین باشیم؟ لابد وقتی ایشان تشریف بردند، یک افرادی هستند که خودشان به این فکر باشند.



فقط نمی دانم چرا وقتی در مورد رهبری و بیت فکر می کنم و یاد این جمله آقای محمدی گلپایگانی می افتم که " دشمن در کمرنگ شدن رابطه رهبری و ملت ناکام شد." فورا توی گوشم شعارهای این روزها می پیچد و اینکه " مجتبی بمیری رهبری رو نبینی" آخر این چه شعاری است؟ حکومت که سلطنتی نیست، فوقش سلطانی است. یعنی جدا آقای محمدی گلپایگانی که دوهزار سال است، مسوول بیت رهبری است، در این دو سه ماه شعارهای مردم و نظر مردم را نشنیده؟ فقط ده تا از هشت تا بچه های دبش طرفدار رهبری تو پوز طرف زدند و حالش را اخذ کردند. البته آدم که پررو باشد، همین می شود دیگر. نمی دانم این روزها وقتی به حکومت و احمدی نژاد وقتی فکر می کنم چرا یاد کلمه " پررو" می افتم.



سبزها بالاتر از همه



نیست بالاتراز سیاهی رنگ، طبیعتا ضرب المثل است و ممکن است در عمل رنگی بالاتر از سبز نباشد. به نظر من دوره ضایع کردن رنگ سبز گذشت، خیلی از دوستان سبز فعلی کلی تلاش کردند تا رنگ مذکور را ضایع کنند، ولی حالا الزامی ندارد که حتما خدا یک چراغی روشن کرده باشد که اگر کسی پف کند، ریشش بسوزد، ممکن است این چراغ را مردم روشن کرده باشند، و کسانی هم که پف می کنند همه مثل آقای نورعلی بالاخان ریش نداشته باشند و یا ریش شان بزی باشد، خب، سبیل شان می سوزد، قضیه سوختن است، حالا محل اش خیلی مهم نیست. به نظرم این چراغی که سبز می سوزد، تا این خانه را روشن نکند، خاموش نمی شود، کلی ملت بخاطرش زحمت کشیدند، مثلا همین آقای کلهر، بخاطرش آبرو داده، یا همین آقای خامنه ای، اگر ایشان آن سخنرانی کوفتی را در نماز جمعه نکرده بود، الآن برگ درخت ها هم بنفش شده بود.



به هر تقدیر منظورم این است که فکر نکنید چون حسین مرعشی خواهرزاده آقای رفسنجانی است و پدرش بلایی سر کارگزاران آورده، پس این حرفش درست نیست که " نهادهای قدرت در برابر جنبش سبز بالاخره تسلیم می شوند" به نظرم دیر و زود دارد، ولی سوخت و سوز ندارد. اصولا جنبش سبز تمام بشو نیست. فقط باید صبر کرد، تحمل کرد، طرف را خسته کرد، ریزش نیرو ایجاد کرد و تا قبل از اینکه طرف خسته شود، نباید درگیر شد، آینده مال ماست، بهتر است با حوصله و آرامش و فکر دقیق حرکت کنیم. این هم که یکی از نمایندگان حامی دولت گفته است " در راهپیمایی 25 خرداد فقط 100 هزار نفر شرکت داشتند." حرف خیلی بدی نیست. وقتی دولت بگوید پنج هزار نفر بودند یعنی صد هزار نفر بودند، با این معادله فکر کنم مردم حدود دو میلیون نفر بودند. البته همین نماینده حامی دولت که اخیرا با رئیس جمهور می خواست به شیراز برود با سعدی وارد یک اتاقی شد و یک کارهایی کرد و صداهای عجیبی از بیرون می آمد و وقتی بیرون آمد، همه دیدند که نشسته روی دوش سعدی پیرمرد، و دارد می گوید " صدهزار نفر بیشتر نبودند" و " من فلان کار را کردم" و سعدی هم می خندید و هی می گفت: " عاقلان دانند."



مسیر درست احزاب



به این می گویند کار درست و حسابی، اینکه فرمانده ارتش، یعنی برادر گروهبان گارسیا

فیروزآبادی بگوید: " از این پس ما مسیر درست حرکت احزاب را مشخص می کنیم." حسن جان! پسرم! یک یا اللهی! یک اهنی! یک سرفه ای! درست است که آدم زیاد تحت فشار قرار می گیرد، ولی یکدفعه سرش را پائین نمی اندازد که بگوید " از این پس ما مسیر درست حرکت احزاب را تعیین می کنیم." یک دفعه می بینی که شایعه درست کردند که این ارتش کودتا کرده. یا خدای ناکرده می گویند نظامیان در سیاست دخالت کردند. بامزه شده، یک زمانی مشکل این بود که بقول آیت الله خمینی نظامیان نباید مطلقا عضو احزاب باشند، حالا نظامیان قرار است مسیر درست احزاب را تعیین کنند، نکته این است که اگر بگوئی این حکومت نظامی است ناراحت می شوند. انگار خدای ناکرده گفته باشیم مصباح دموکرات است.



یک عذرخواهی از بیماران روانی



دیروز یک مطلب نوشته بودم درباره آتش زدن بیمارستان آزادی توسط بیماران روانی و گفته بودم که بیماران روانی نه فقط یک بیمارستان بلکه کل کشور را به آتش کشیدند، یکی از عزیزان که ظاهرا مدتی در بیمارستان روانی مذکور بستری بودند، از این مطلب بسیار ناراحت شدند و توضیح دادند که بیماران روانی آن بیمارستان بسیار انسانهای هوشمند و خردمندی هستند و اصلا قابل مقایسه با دولت احمدی نژاد نیستند. من صمیمانه از کلیه بیماران روانی بیمارستان آزادی عذر می خواهم.



رصد خانه و ستاره های بازداشت شده



جوادترین جوادهای وطن، لاریجانی ترین لاریجانی های وطن، هیچکاره همه کاره، رئیس کلیه موضوعات دقیق و عمیق با اهداف احمقانه، آقای جواد لاریجانی اعلام کرد: " اجرای سه طرح بزرگ تحقیقاتی رصدخانه ملی، شتابگر ملی، و ابررایانه ملی در دولت احمدی نژاد آغاز شد." آگاهان توضیح دادند که اصولا رصدخانه ملی برای کشف ستارگان و ستاره دار کردن دانشجویان و بازداشت ستاره دارها، شتابگر ملی برای ایجاد شتاب در انجام امور خطرناک و ابررایانه ملی که با دقت کامل مشغول کنترل اینترنت، بخصوص بخش علمی و خبررسانی آن است، در دولت احمدی نژاد ایجاد شده است. البته این حرف را چون یکی از طرفداران دولت زده احتمال دروغ در آن بسیار است، اگر حداقل هر ده بار یک بار دروغ نمی گفتند، ما خیلی تردید نمی کردیم، ولی حالا خیلی تردید داریم.



نه غزه نه لبنان، دارام دارام دارام دام

فکر کنید، واقعا یارو دیدن قیافه اش شکنجه است، آمده می گوید من را با جنیفرلوپز انداخته بودند توی یک سلول تا من را شکنجه بدهند. هیچی برای حمله اسرائیل به فلسطین پیدا نکردند، گیر دادند به محمد عمر، خبرنگار برجسته فلسطینی، که در تمام تاریخ فلسطین جز همین یک بار که در خبرگزاری فارس اسمش منتشر شده، کسی اسمش را نشنیده. این آقای محمد عمر، خبرنگار برجسته فلسطینی در مطلبی تحت عنوان " اسرائیل چگونه روان کودکان فلسطینی را نابود می کند؟" گفت: " در غزه هنگام استفاده از مداد پاک کن، کاغذها براحتی پاره می شوند." وی گفت: " در غزه دفتر نداریم."، " کیف مدرسه نداریم" و " اسرائیل مانع ورود 1750 کامیون حاوی نوشت افزار به قیمت 150 میلیون دلار به غزه شده اند." وی توضیح داد: " 456 هزار دانش آموز با مشکل مواجهند."



یعنی اگر این لوازم تحصیلی به دست دانش آموزان فلسطینی برسد، هر دانش آموز 320 دلار لوازم التحریر خواهد داشت. یعنی به اندازه ده برابر دانش آموزان آسیایی و پنج برابر دانش آموزان اروپایی و آمریکایی لوازم التحریر مصرف می کند. لااقل یک چیزی هم نمی گویند که گنجایش داشته باشد. البته درس خواندن بسیار خوب است و بسیار هم ضروری است، منتهی فعلا ما در ایران برای دانش آموزان و دانشجویان مان امنیت جانی نداریم و دائما تحت حملات عناصر مزدوری که مثل حماس فکر می کنند هستیم. کاش مشکلات ما هم مثل مردم غزه بود، حداقل می دانستیم که اگر بخواهیم می توانیم به جای حماس به فتح رای بدهیم که دیگر اینقدر زندگی مان نابود نشود.



احمدی نژاد، هر سه دقیقه یک دروغ



آقا رفتیم سراغ دکتر در بلژیک یک آقایی مرا که دید گفت ایرانی هستی؟ گفتم بله. گفت از دستبند سبزت فهمیدم، بعد گفت که 35 سال است کارآگاه خصوصی است و سالها در پلیس کارش این بود که از روی حرف زدن مجرمین می فهمید دروغ می گویند یا نه، می گفت: می دانی از کجا فهمیدم رئیس جمهور شما دروغ می گوید؟ گفتم نه، گفت: از اینجا که در همه مصاحبه ها وقتی از او سووال می کنند، فورا به زمین نگاه می کند. آدمی که راست می گوید معمولا به بالا تر از سطح برابر نگاه می کند، یعنی دارد فکر می کند، ولی وقتی کسی زمین را نگاه می کند، یعنی دارد دروغ می سازد.



یکی از دوستان محاسبه کرده، بطور متوسط در طول سخنان احمدی نژاد در این مدت، بخصوص در نیویورک او در هر سه دقیقه یک بار یک دروغ می گوید. دیروز احمدی نژاد گفت: " هم اکنون ایران بالاترین آزادی سیاسی را در دنیا در حال تجربه کردن است." آگاهان احساسی عمیق از سوزش و درد کردند، دردش بخاطر این بود که چون دست شان بسته بود و آزادی سیاسی نداشتند درد می کرد، سوزش هم بخاطر حرف های احمدی نژاد بود. وی در مورد وقایع اخیر گفت: " ای کاش این وقایع هیچ گاه اتفاق نمی افتاد." آگاهان از وی درخواست کردند که دیگر تقلب نکند، رای مردم را ندزدد و مردم را نکشد تا چنین اتفاقاتی نیافتد. وی بدون توجه به صندلی های خالی سالن افزود " در سازمان ملل متحد کسی جز نماینده ملت ایران حرفی برای گفتن نداشت." این موجود گفت: " فقط چهار پنج نفر از سخنرانی ام در سازمان ملل خارج شدند که مهم نیست، مهم نیست، مهم نیست، مهم نیست، مهم نیست( این جمله ده بار توسط وی تکرار شد) آنها هم بیرون گوش می دادند."

چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۸
مرگ ، اعدام ، پلیس ، سپاه
هوشنگ اسدي
hooasadi(at)yahoo.frهفت روز هفته سوم ماه "مهر" به مرگ وخون و اعدام آغشته است. سپاه و پلیس تهدید می کنند.هفته خون و جنون درمهرماه 1388 با اعدام نوجوانی آغاز می شود که برای ششمین بار به پای چوبه دارآورده شده است. مادرمقتول باسنگدلی تمام صندلی را از زیر پای جوانکی که به او التماس می کند، می کشد.

بهنود به نشانه دیگری از جنون مرگ در جمهوری اسلامی تبدیل می شود، وکیلش فریاد می کشد:"قاتل قوه قضائیه است. قاتل قوانین متحجر است."

روزنامه و سایت ها عکسی از صادق لاریجانی منتشر می کنند که دارد لبخند زنان لیوان آبی را سر می کشد.انگار به جهان می گوید کشتن برای ما مثل آب خوردن است. مفسران بر این باورند که صادق لاریجانی آمده تا "شرع" را تمام وکمال اجرا کند.

عباس جعفری دولت آبادی، دادستانی که بر صندلی خونین سعید مرتضوی نشسته است و اولین حضورش یاد آور سیمای اسداله لاجوردی است، می گوید:" قصاص حق اولیای دم است."

على لاريجانى، دومین لاریجانی در مسند قدرت با «انتقاد شديد» از طرح برخى شعارها در راهپيمايى «روز قدس» می گوید:" اين گونه شعارها عزت اسلام را مخدوش مى كند." منظورش شعار" نه غزه ، نه لبنان، جانم فدای ایران" است.

و برای حفظ این"عزت"، رهبر معنوی و 75 ساله طالبان شیعی لحظه ای از سیاست" چراغ خاموش" فاصله می گیرد. سایت فارسی بی بی سی تیتر زیبائی دارد:" بازگشت مصباح یزدی؛ برخورد با مخالفان چون پلنگ تیر خورده". و مصباح " غضب" را توجیه مذهبی می کند،آن را ضروری می شمارد ووعده بهشت به کسانی می دهد که "غضب" را در راه" اسلام" مورد استفاده قرار دهند.

مجید محمدی صحنه را به تمامی توصیف می کند و رهبران اصلاح طلب ومردم را " در برابر حکومت غدار وهیولای سپاه" می بیند.

وهیولا چون پلنگ تیرخورده درتمام هفته چنگ و دندان نشان می دهد. یک فرمانده سپاه خواستار آن می شود که سپاهیان را جانشین اساتید سکولار کنند. یک مقام پلیس، هم از گسترش فعالیت پلیس درمدارس خبر می دهد و هم طالب این است که کتب های درسی را پلیس تدوین کند.

پاسخ دانشجویان که اعتراضشان از دانشگاهی به دانشگاهی گسترش می یابد، گاز اشک آور است.

باز هم خبر اعدام می رسد. سه نفر از تظاهر کنندگان علیه کودتا چیان به اعدام محکوم شده اند. بلافاصله معلوم می شود که این سه نفر پیش از حوادث مربوط به انتخابات دستگیر شده اند. سیستم امنیتی بازمانده از سعیدامامی باهمان روش، این سه جوان بیگناه را فریب داده که اعتراف کنند به دستور دشمن دست به خرابکاری و بمب گذاری زده اند تا بعد آزاد شان کنند. سه جوان جشن آزادی گرفته اند که خبر اعدامشان می رسد.

ناظران سیاسی- از جمله فاطمه حقیقت جو- می گویند:" این نقشه زمینه ساز سرکوب و اعدام های بیشتر است."

ناصر کاخساز بادرایت تمام تحلیل می کند که انتساب سه فرد اعدامی به انجمن پادشاهی و سازمان مجاهدین،آغاز حرکتی است که از حاشیه به متن می رسد و زمینه اعدام ساختارشکنان را فراهم می سازد.

حسین مرعشی می گوید که فرماندهان سپاه می خواهند« به سمت فاز دوم دستگیری‌ها و برخوردها بروند و عناصر اصلی اصلاحات را كه قرار است در راه سبز امید در كنار یكدیگر باشند، از صحنه خارج و حتی دستگیر كنند.»

مهدوی کنی هم که در دو قدمی گور ایستاده، پیدایش می شود و گویا برای اثبات نظریه مرعشی خواهان این می شود که موسوی وکروبی و خاتمی توبه کنند و یا با آنها بر خورد شود. پیداست بدستور"رهبر ارکستر" سازها بصدا درآمده است. عباس جعفری دولت آبادی که گفتی قصد دارد راه لاجوری و مرتضوی را یک شبه برود، رسیدگی دادگاه روحانیت به اظهارات کروبی راکلید می زند. ظاهرا بعد از موسوی خوئینی ها وعبداله نوری نوبت به شیخ دلاور اصلاحات رسیده است.

اواسط هفته معلوم می شود"اسکناس" ها هم مایه دردسر شده اند و باید آنهارا حذف کرد. آخر اسکناس ها با شعارهای مرگ بردیکتاتور وتصاویر ندا در سراسر ایران درپروازند. این کبوتران سبز خبرمی آورند که سبزهای شیرازآماده " استقبال جانانه" از رئیس دولت کودتا شده اند. راه حل این مشکل هم سرکوب است. زمینه سازی برای ایجاد بحران در شیراز، حذف آیت اله دستغیب ومقابله با مردم.

مردمی که سپاه بزرگ آنها تدارک سیزدهم آبان سبزرا می بیند. اولین شعارها هم در شبکه های اجتماعی پخش می شود:

- نه شرقی؛ نه غربی ، دولت سبز ملی..

کمی بوی کهنگی می دهد و از نام ایران خالی است. اما هنوز فرصت هست. حتما بچه های سبز شعار سیزدهم آبان را هم با نام نامی ایران مزین خواهند کرد.

بر این زمینه مردمی است که تابش ـ رئیس اقلیت اصلاح طلب- مجلس می گوید:" ماه عسل قوه قضائیه تمام شده است." اوخواستارآزادی همه دستگیر شدگان بعد از انتخابات است. کروبی وموسوی دیدار بامعنائی دارند و درحضور خبرنگاران. محمدخاتمی به صراحت تمام می گوید:" مطمئن باشید مردم از راه خود برنمی گردند." و حسین مرعشی آینده را چنین می بیند :" من امروز قاطعانه معتقدم اصیل‌ترین راه همین است که مهندس موسوی به عنوان راه سبز امید اعلام كرده‌اند؛ آنچه این روزها به عنوان جنبش مردمی مطرح می‌شود بسیار تعیین‌كننده‌تر است و نهادهای قدرت نه به لحاظ ساختاری و نه به لحاظ قانونی نمی‌توانند برای یك دوره طولانی در مقابل این اراده مردم و قهر مردم ایستادگی كنند و در نهایت ناچارند تسلیم خواست مردم شوند. "



مردم در صحنه اند. و جهان به آنها می نگردو راه خود را انتخاب می کند. اوباما که جایزه صلح رابرده آن را از جمله به ندا تقدیم می کند. سازمان ملل خواستار بازنگری درحکم سه متهم حوادث انتخابات می شود.

طرح تحریم گازو نفت ایران در شرایطی در سنای آمریکا مطرح می گردد که خبرمی رسد کشور جیبی قطر باز هم در بهره برداری از میدان گازی پارس جنوبی- یکی از بزرگترین مخازن گازی جهان- از جمهوری اسلامی جلوافتاده است. این برتری ده سال است ادامه دارد.

در شمال ایران ترکیه وارد مناسبات نوینی بادشمن دیرین خود ارمنستان شده است. گروهی از کارشناسان می گویند نشانه های سیاسی در منطقه قفقاز حاکی از آن است که ترکیه در حال پررنگ کردن حضور خود است و تحولات به گونه ای در حال رقم خوردن است که در آینده نه چندان دور، فضا را برای ایران در منطقه قفقاز تنگتر خواهد کرد.

کمی دورتر عبد الله بن عبدالعزيز، پادشاه عربستان سعودی از سفر سوریه بر می گردد .روزنامه وال استریت جورنال ارزیابی می کند که هدف از این سفر، تلاش عربستان برای "دور کردن سوریه از هم پیمانی با جمهوری اسلامی ایران، و نزدیک کردن آن به محور حکومت های میانه روی عرب " است.

هیلاری کلینتون که می گوید« جهان تا ابد منتظر ایران نمی‌ماند » به روسیه می رود. بعقیده تحلیگران« سفر کلینتون به روسیه برای همراه کردن رسمی این کشوربا تحریم ها علیه جمهوری اسلامی است.»

برخی اخبار حکایت دارد که حتی «نظام» هم به این نتیجه رسیده است که« نمی توان به روسیه تکیه کرد.» و علت عقب نشینی د رمذاکرات ژنو را هم رسیدن به همین نتیجه می دانند.

هفته ای که با اعدام شروع می شود و درمیانه اش تقاضای پناهندگی دختر مهدی کلهر- مشاور ارشد رئیس دولت کودتا- از آلمان،جنجال می آفریند؛ با پیش بینی خطر نزدیک مرگ رهبر جمهوری اسلامی به پایان می رسد. شایعه پرس می گوید که سه پزشک معتمد بصورت بسیار فوری به بالین آیت اله خامنه ای احضار شده اند. برخی ناظران اقدامات پیش از فوت آیت اله خمینی و از جمله حذف آیت اله منتظری را بیاد می آورند وکودتای 22 خرداد را سیاست فرار به جلوی سپاهیان برای زمان بعد از رحلت رهبر جمهوری اسلامی ارزیابی می کنند.

از قضا روز چهارشنبه هم چنان که تقویم رسمی جمهوری اسلامی می گوید مصادف است با" شهادت امام جعفر صادق" و تعطیل. امروز هم رسما تعطیل می شود. کاروان های سبز روانه شمالند تامردم نفسی بکشند. در راه برنج زاران را می بینند که می خشکند، مزارع چای را شاهدند که در اختیار بساز و بفروش های جمهوری اسلامی هستند و باغ های لیمو را که عطرشان قربانی دولتی می شود که وزیرخارجه اش ملت خود را" تجارت پیشه" معرفی می کند.

پایان هفته سوم مهر، انتهای جهان و ایران نیست. ویرانی مهرماه با خون و خشونت، نابودی مهر نیست.

مهر راستین بر خواهد آمد و ققنوس ایران ازاین آتش هم پر خواهد کشید. دست دردست، اجرای جدید سرود ای ایران را بخوانیم و به جانب فصل های سبز برویم. اولین منزلگاه در راه، سیزدهم آبان است.
پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸
قسمت دوم مصاحبه مخملباف
در ستاد کودتا چه گذشت؟
حنا مخملباف
محسن مخملباف، فیلمساز سرشناس ایران در بخش اول مصاحبه با فرزندش حنا مخملباف، ناگفته های جنبش سبز را باز گو کرده بود. بخش دوم مصاحبه وی به ساختار قدرت در ایران، نقش آیت الله خامنه ای در کودتا، برنامه دولت کودتا و سپاه برای تغییر ساختار وزارت اطلاعات، علت تعطیلی زندان کهریزک،وضعیت دستگیرشدگان و نحوه اعتراف گیری از آنان اختصاص دارد. بسیاری از اطلاعات مطرح شده در این گفت و گو پیش از این در جایی مطرح نشده است.

این مصاحبه در پی می آید.



درایران قدرت در دست کی است؟

سوال اصلی اوباما از مشاورانش هم این است که در ایران قدرت در دست چه کسی است؟ پس او هم این سوال را دارد.گمان من بر این است که او می خواهد مطمئن شود که آیا قدرت دست احمدی نژاد است یادر دست خامنه ای تا با مدل لیبی و با توافق با او غرب را از بحران ایران خارج کند. حال آنکه نه ایران لیبی است و نه خامنه ای قذافی. جامعه ایرانی با سوادتر و فرهیخته تر از آن است که چون مردم لیبی یکسره تسلیم استبداد شود. کجا در لیبی کسی هر روز شاهد یک جنبش دانشجویی یا جنبش زنان یا جنبش اصلاحات و یا جنبش سبز بوده ست؟ جامعه ای چون ایران که در هر انتخابات یک جنبش خلق می کند و قدرت استبداد را مدام به چالش می کشد را نمی توان با جامعه لیبی مقایسه کرد.

از نظر من قدرت به طور کلی در ایران به دو بخش تقسیم می شود:

قدرت حاکمیت:که به زور اسلحه، پول نفت و فریب مذهبی، می کوشد اوضاع را کنترل کند.

و قدرت ملت: به یمن نسل جوان که اکثریت جامعه است، به اضافه طبقه متوسط ، و جامعه تحصیلکرده و فرهیخته، که می کوشند اوضاع را متحول کنند و این قدرت را به چالش کشیده اند.

برای همین دنیا نمی داند که با چه کسی توافق کند. جنبش سبز جلوه یک قدرت مردمی است که دنیا دارد می فهمد فردای ایران متعلق به اوست. اخطار جنبش سبز به دولت های دنیا این است:دولت احمدی نژاد مستاجر موقت ایران است. مالک اصلی مردم سبز ایرانند.

در مدل لیبی و قذافی، مذاکره و توافق راه حل است. در مدل صدام و عراق جنگ و نابودی راه حل است. در مدل ایران، تاثیر بر افکار عمومی و توجه به حقوق بشر راه حل است. در مدل لیبی، کم هزینه ترین، در مدل عراق، پرهزینه ترین و در مدل ایران - به شرط توجه به حقوق بشر- موثرترین مدل برای دموکراسی و صلح در منطقه به وجود خواهد آمد.

عده ای می گویند قدرت در دست سپاه است و نه ملاها و عده ای سپاه را بازوی نظامی روحانیت می دانند. سئوال این است آیا واقعا خامنه ای مثل خمینی بر جامعه ایران نفوذ دارد؟یا قدرت در دست نظامی ها و سپاه است؟

خمینی کاریزما داشت. او ابتدا بر قلب ها حکومت می کرد. اما حکومت خامنه ای اقتداری است و اقتدار او ریشه در سه جا دارد:

اول- حلقه مشروعیتی: روحانیت، ائمه جمعه، خبرگان.

70 درصد این روحانیون به خاطر تداوم حیات خود به خامنه ای چسبیده اند. آن ها احساس می کنند مرگ او مرگ آن هاست. خامنه ای از این حلقه مشروعیت زا، حالت قدسی برای خود می سازد. در گرد او دایره ای به نام روحانیت و مداحان هستند که طبقات سنتی فرودست را با لعابی به نام دین جمع می کنند. همواره برای آنها از خدا و بهشت و جهنم صحبت می کنند. او با آن ها یک رابطه دو جانبه ایجاد کرده. به آنها القاء کرده است که اگر من نباشم، شما نیستید. بخشی از روحانیت بقایشان را در بقای خامنه ای می بینند. مهدوی کنی، مومن، یزدی،مصباح یزدی و حتی آدمی مثل نوری همدانی و عده ای از بزرگان حوزه در شرایط بحران با همین مکانیزم در پشت خامنه ای قرار می گیرند.

دوم- حلقه اقتصادی: خامنه ای می داند که بی پول اقتدارش از بین می رود. پس او برای اقتدار تمامی منابع را در اختیار گرفته.

یکی از منابع اقتصادی خامنه ای در مشهد است. آستان قدس: (یکی از کارتل های بزرگ مشهد، که از قضا باعث نفرت مردم مشهد هم هست. رب گوجه، نان رضوی، کاشی، قطعات خودرو، همه کارخانه های مادر و یا بنیاد 15 خرداد و میلیاردها دلار زمین و امکانات.)

مجتمع اقتصادی کوثر (5 هولدینگ يا شرکت مادر دارد.) داراییش 20 میلیارد دلار است. به اسم خامنه ای نیست اما هیچ کس حق جابه جایی یک ملک را بدون مجوز او ندارد.

کمیته امداد: بزرگترین مجموعه ای که با طبقات فرودست کار می کند و به هر کس کمک می کند او را نوکر خود می کند. سفله پرور است، فضیلت پرور نیست. با دادن پول باورهای مردم را در اختیار دارد. فقط 6 میلیون نفر را تحت پوشش دارد. این بنیاد 60 میلیارد دلار ثروت دارد.

- 30 درصد بانک پارسیان

- 30 درصد ایران خودرو

- کل بانک دی

- شرکت سرمایه گذاری تدبیر که خودش از بزرگترین شرکت های سرمایه گذاری است.



- جامعه الزهرا (که یک کارتل اقتصادی است و چندین کارخانه در کشور دارد . فقط در یک مورد یک پروژه 3هزار واحدی خانه سازی دارد که با مشارکت سرمایه گذار قطری می سازد)

این اموال در اختیار ولی فقیه هست و در سربرگش هم نوشته شده. آقای خامنه ای به مخبر رئیس ستاد اجرایی در حضور گلپایگانی و حجازی گفته است غیر از من کسی حق جابه جایی املاک را ندارد، حتی این آقایان. خامنه ای فهمیده است که برای اعمال قدرت و تداوم مشروعیت احتیاج به پول دارد. واین یک مهندسی است. چون فقط مشروعیت و قدرت، بقاء نمی آورد.این پول ها به او امکان می دهد که به کردستان برود و به نام خودش 200میلیارد تعهد کند. امام جمعه ها، شورای نگهبان، حوزه علمیه از او حقوق می گیرند. طلبه ها از 100 تا 150 هزار تومان از خامنه ای حقوق می گیرند. در حالی که مثلا طلبه های صانعی 15 تا 20 هزار تومان از صانعی حقوق می گیرند.خامنه ای همه طلبه ها را بیمه کرده و دارد برای تمام طلبه ها خانه می سازد. شهرک های اطراف قم با پول کی دارد بالا می رود؟ میزان ثروت خامنه ای در کشور از همه ثروتمندان دنیا بیشتر است. می گوید سرمایه مال من نیست در اختیار من است.

سوم- حلقه نظامی:

1- فرماندهان در اختیار. (آن ها اقلیتند.) میلیتاریزم قدسی. قبلا این گروه در ایران مشروعیتشان را از شاه می گرفتند، اکنون این ها از ولی فقیه. هدف این ها سرکوب مردم است. قبلا سلطنتی بودند و نشانشان تاج، حالا قدسی هستند و نشانشان عمامه. (این ها 20 درصدشان ناراضی اند اما جرات حرف زدن ندارند ،ولی 80 درصدشان وفادارند.)

2- بدنه نظامی: 80 درصدشان کارمندند.این ها با هر نیرویی کار می کنند. فردا اگر جنبش سبز به قدرت برسد، با جنبش سبز کار می کنند.

3- مجموعه مشروعیت زا: حفاظت اطلاعات خود مجموعه. مرتضی رضایی و رمضانی. فرماندهان از این ها می ترسند. ازحوزه علمیه هم وارد این ها شده اند.

وقتی از خامنه ای صحبت می کنیم و از قدرت او، از چنین مجموعه ای صحبت می کنیم و نه فقط از یک شخص.سپاه حدود 150هزار نیروی رسمی دارد و 350 هزار نفر به نوعی از بسیج حقوق می گیرند.

پس زر و زور و تزویر در خامنه ای جمع شده است. چنین قدرتی را چگونه می توان شکست داد؟

شکاف بین رهبران و بدنه باعث ریزش آن هاست. مثلا طلبه هایی که حتی 100 تا 150 هزار تومان حقوق می گیرند، در شرایط تورم و گرانی جامعه ایران وضع نامناسبی دارند و دست روی دلشان که می گذاری آن ها هم ناراضی اند.

از طرفی آن ها با مردمی روبرو می شوند که مشروعیت حاکمیت را قبول ندارند. آن ها در خلوت دو انگشتشان را به مردم نشان می دهند تا بگویند از شماییم. و یا بدنه 80 درصدی کارمندان سپاه. این ها در حقیقت کارمندانی هستند که چون شرایط کار در جای دیگری که بهتر باشد، برایشان فراهم نشده کارمند سپاه شده اند. بعد هم یادمان نرود بسیاری از آن ها کارمندان اقتصادی هستند که در شرکت های وابسته به سپاه کار می کنند. از آن جا که سپاه همه کشور را تصاحب کرده هرکس هر کجا شاغل می شود گرفتار ناخواسته این سیستم است.برخی از افراد عالیرتبه این سپاه نیز از ایثارگرانی هستند که روزگاری جان بر کف به دفاع از ایران در مقابل عراق برخاستند و امروزه از اینکه عامل نظامی رژیمی هستند که همه موازین اخلاقی را زیر پا می گذارد به ستوه آمده اند و احساس عذاب وجدان دارند.از همه بالاتر خانواده های آن ها هستند. بسیاری از زنان و بچه های این ها سبزند و مورد بازخواست خانواده های خود قرار دارند. حتی درون بچه های خود خامنه ای اختلاف نظر وجود دارد و فاصله قلبی آن ها با استبداد یک اندازه نیست.

وزارت اطلاعات، یعنی عامل قتل های زنجیره ای در ابتدای ریاست جمهوری خاتمی حالا به جایی رسیده که در معرفی وزیر اطلاعات جدید در جلسه معارفه، هیچ کس به احترام احمدی نژاد از جایش برنمی خیزد.

*نقش و قدرت وزارت اطلاعات*

وزارت اطلاعات در ایران امروزچه نقشی دارد؟

باید از قبل تر شروع کنم. برگردیم به این سوال که قدرت ایران در دست چه کسی است. یک زمانی قدرت در دست خمینی و صنف روحانیت بود. آن ها از دکان دین نان می خوردند. انقلاب به رهبری آن ها پیروز شد. پس در دهه اول انقلاب، قدرت در دست آن ها بود. تا مرگ خمینی و تا پایان جنگ.

وقتی خمینی رفت و خامنه ای به دست هاشمی رفسنجانی توانست خبرگان را راضی کند تا او را به رهبری برگزینند ،هنوز قدرت در دست روحانیت بود. اما رهبری خامنه ای در روحانیت مسئله ساز شد. عده ای که خود را یا دیگری را بر خامنه ای ارجح می دانستند، ناراضی شدند. خامنه ای نیز در آن زمان از مردم نمی ترسید اما بسیار از ملاها می ترسید. این است که سعی کرد یکی یکی ناراضیان را در روحانیت توسط وزارت اطلاعات شناسایی و قدرت آن ها را محدود کند.

از طرفی جنگ تمام شده بود و یک نهاد عظیم به نام سپاه روبروی او بود که بعد از جنگ به عنوان قهرمان کشور سهم خواهی می کرد. خامنه ای تصمیم گرفت آرام آرام سپاه و وزارت اطلاعات را جایگزین قدرت روحانیت کند و خودش را به عنوان فرمانده کل قوا قرار داد. چرخش ماهوی خامنه ای از یک روحانی به یک ژنرال، قدرت را از روحانیت، به سپاه و وزارت اطلاعات منتقل کرد. اگر در دهه اول انقلاب ، قدرت در دست روحانیت بود با مرگ خمینی و پایان جنگ و ولایت فقیهی خامنه ای و ورود وزارت اطلاعات و سپاه در عرصه های اقتصادی و سیاسی، قدرت دهه دوم انقلاب از روحانیت به سپاه و وزارت اطلاعات منتقل شد. البته به سرکردگی خامنه ای و هاشمی.در دهه دوم خامنه ای و هاشمی سرکرده سپاه و اطلاعاتند و نه نماینده روحانیت در حاکمیت.این یک کودتای خزنده ای است که در دل نظام به آرامی اتفاق افتاد و تاکنون از آن کمتر حرف زده شده است.

اصلاحات شوکی بود به سیستم. قتل های زنجیره ای واکنش خامنه ای بود از طریق وزارت اطلاعات، به اصلاحات. افشاگری خاتمی و محکوم کردن وزارت اطلاعات، ضربه مهلکی به وزارت اطلاعات در قدرت وارد کرد.وزارت اطلاعات در مجموعه دولت خاتمی استحاله شد و از یک سازمان جاسوسی و مدیر زندان و شکنجه و بازجویی و ترور تبدیل شد به سازمانی تحلیل گر و به عبارتی تازه شد: اطلاعات واقعی نظام.

طی چند سال صدها کتاب تحلیل از اطلاعات منتشر شد. در اثر کثرت مطالعه که در اطلاعات اجباری شد،نیروهای اطلاعات وجه روشنفکری پیدا کردند و خامنه ای که یکی از دو اهرم قدرت خود را از دست داده بود، بیشتر به سپاه متمایل شد و بخش اطلاعات سپاه را در حد یک وزارتخانه به صورت موازی رشد داد.

از طرفی هاشمی رفسنجانی که شریک قدرت خامنه ای در اداره نظام بود، و خود زمینه ساز اصلاحات شده بود، با ضربه ای که از اصلاح طلبان خورد، از مرکز گردونه قدرت، به حاشیه رانده شد. در نتیجه دوباره قدرت جابه جا شد و از هاشمی و خامنه ای بین جریان اصلاحات و خامنه ای تقسیم شد و از سپاه و وزارت اطلاعات دهه دوم به سپاه و قشر فرهیخته و اصلاح طلب رسید. به طور خلاصه تبدیل قدرت در ایران این چنین است.

قبل از انقلاب: شاه

دهه اول انقلاب: روحانیون به نمایندگی خمینی

دهه دوم انقلاب: سپاه و اطلاعات به نمایندگی خامنه ای و هاشمی

دهه سوم انقلاب: سپاه به نمایندگی خامنه ای،و قشر فرهیخته به نمایندگی خاتمی

اکنون: سپاه و خامنه ای و جنبش سبز

در این میان وزارت اطلاعات، هم به حاشیه رانده شد و هم استحاله شد. در جریان انتخابات اخیر در مقابل سپاه که معتقد بود جنبش سبز یک انقلاب نرم ناشی از تحریک خارجی است، وزارت اطلاعات اصرار می کرد که جنبش سبز، یک عکس العمل طبیعی در مقابل تقلب است. بر این تحلیل تا آن جا اصرار شد که وزیرش مجبور به استعفا شد.در جلسه ای که در دفتر رهبری با حضور احمدی نژاد تشکیل شده است، در مورد وزارت اطلاعات به این نتیجه رسیده اند که چاره ای جز یک تصفيه 40 درصدی نیست. کارمندان وزارت اطلاعات حدود 20هزار نفرند. در جلسه بیت رهبری تصمیم به بازخرید 6 تا 8هزار نفر از کارکنان وزارت اطلاعات با مبلغی معادل 2 برابر عرف بازخرید عمومی گرفته شده است. از 200 مدیر، تصمیم به تغییر 180 مدیروزارت اطلاعات گرفته شده و قرار است تا 8هزار نیرو از سپاه و بسیج و دانشگاه امام صادق جایگزین شوند.دوباره قصد دارند نیروی اطلاعاتی را که ظرفیت تحلیلی نظام شده بود، تبدیل کنند به نیروی سخت سرکوب. و می خواهند 8 سال زحمات خاتمی را در تبدیل وزارت اطلاعات که 4 سال گذشته احمدی نژاد هم نتوانست آن را از بین ببرد، با این جا به جایی نیروها از بین ببرند.

سپاه بعد از انتخابات خود را بدنام حس کرده است. سپاه هم اصرار دارد که ما نیروهای مرئی نظام هستیم. سرکوب بایستی توسط نیروهای نامرئی اتفاق بیفتد.بازگشت قدرت به اطلاعات و آزاد کردن سپاه، دوباره نیروهای امنیتی را برمی گرداند به نیروهای سرکوبگر و منفور. آنچه در محاسبه رژیم از قلم افتاده است، بیرون کردن 6 تا 8هزار نیروی ناراضی از وزارت اطلاعات به درون جامعه ناراضی ایرانی است. نگاه کارشناسانه آن ها سرریز جامعه می شود. نیروهایی که در درون یک سیستم کارشناس شده اند، به بیرون نظام پرتاب می شوند. با انباشتی از اطلاعات و نارضایتی .و این خود هدیه ای است به آینده بهتر مردم ایران.

آیا واقعا آقای خامنه ای برای اعتقاد به خدا و دین اش دست به این جنایات می زند؟

نگاه خامنه ای ایدئولوژیک نیست، نگاه هزینه و فایده است او ژنرال خامنه ای کاسب است. خدا و دین، آخرین چیزی است که او در محاسباتش به یاد می آورد. او دیگر حتی در پی خوش نامی خود در بین هواداران خود نیست. او می ترسد. بیش از همیشه. و چون خیلی می ترسد، مردم را خیلی می ترساند. خامنه ای تبدیل به یک افسر اطلاعاتی ترسان شده است. و شب ها خواب راحت ندارد.اعلام کرده است دستگیری آدم های مشهور را باید خودش شخصا تایید کند.

بعد از خودش برای رهبری به چه کسی فکر می کند؟

همان طور که خمینی مرگ خودش را باور نمی کرد تا وصیت کند بعد از او چه کسی رهبر باشد، او هم جرات فکر کردن به بعد از مرگ خودش را ندارد. اگر به مرگ فکر می کرد، جنایاتش کمتر می شد. اما نزدیکانش می گویند زمانی تصورش درباره شاهرودی بود، چون مجتبی ابله تر از آن است که او باور کند از پس حیله گری مورد نیاز مقام ولی فقیه بربیاید. اگر چه مجتبی بسیار جاه طلب است و پدرش را او در این باره به این چاله انداخته است.

از عصر جمعه انتخابات، از زبان خیلی ها، واژه کودتا شنیده شد. این گروه کودتاچی چه کسانی هستند؟

نفر اصلی کودتا شخص خامنه ای است. که زیر نظر او ستاد کودتا قرار دارد. بعد از خامنه ای نفر اول کودتا ، طائب است (داماد آقای حسینی برنامه اخلاق در خانواده.) نام وزارتی طائب، میثم است. مجتبی خامنه ای طرف مشورت او و گاهی رابط خاص او با خامنه ای است.

- بذرپاش (مشاور احمدی نژاد. رییس همزمان سازمان جوانان و سایپا و مدیر وطن امروز.)

- مرتضی رضایی (حفاظت اطلاعات سپاه)

- عزیز جعفری

- مرتضوی

- ثمره هاشمی

- سردار عراقی (فرمانده سپاه تهران)

- سردار جوانی (سخنگوی سپاه)

- سعیدی (نماینده ولی فقیه در سپاه)

- ذالنوری (قائم مقام نماینده ولی فقیه در سپاه)

- مصلحی

- صادق محصولی

- احمدی مقدم (نیروی انتظامی)

- رمضانی (اطلاعات سپاه)

- مرتضایی (حفاظت اطلاعات سپاه)

- جلیلی (دبیر شورای امنیت ملی)

سپاه از قبل هم برای موسوی پیغام داده بود ما به هیچ قیمتی نمی گذاریم کسی غیر از احمدی نژاد بیاید، هر کسی می خواهد بیاید باید با موافقت رهبری بیاید.

با اینکه تیم کودتا از قبل تشکیل شده بود اما پس از آنکه آراء مردم را به نفع موسوی تشخیص دادند، برای جلوگیری از اعلام خبر، با دوبار حمله به قیطریه، عملیاتشان را شروع کردند.

اولین حمله به قیطریه- ساعت 7 عصر روز جمعه برای تخریب همه سیستم های اطلاع رسانی.

دومین حمله - دم صبح روز شنبه ـ با شروع دستگیری ها

تجربه رژیم از شلوغی های دانشگاه در دوره اصلاحات منجر به تصمیم های جدید شده است. در دوره اصلاحات وقتی تظاهر کنندگان از میدان ولیعصر به سمت خیابان پاستور و دفتر رهبری راه افتادند، بین نیروی انتظامی و سپاه و یگان ویژه اختلاف بود که چه کسی مسئول جلوگیری از تظاهرات و سرکوب است. به همین خاطر بعد از انتخابات ستاد مرکزی مقابله با بحران (ثارالله) در تقاطع سئول چمران مسئول این هماهنگی شد و 3 وضعیت تعریف شد.

وضعیت سفید= هرکس کار خودش را می کند.

وضعیت زرد= نیروی انتظامی (یگان ویژه) مسئول است.

وضعیت سرخ= سپاه مسئول است.

در روز سه شنبه 26 خرداد در جلسه کودتا ،احمدی نژاد مطرح می کند که یک ستاد مافوق ثارالله در جلسه امنیت ملی تشکیل بشود که بتواند سیاست 24 ساعت آینده را تصمیم گیری کند و با تایید خامنه ای اجرا شود. اکنون این ستاد هر روزه به مدیریت سعید جلیلی تشکیل جلسه می دهد. در ستاد مافوق ثارالله، احمدی نژاد آنچه را می خواهد به خامنه ای منتقل می کند و آنچه را نمی خواهد منتقل نمی کند. کهریزک زیر نظر این مجموعه اتفاق افتاد و این یک نشانه فساد سیستم است. این سیستم فساد خودش را درپوش می گذارد.

*ماجرای کهریزک*

ماجرای کهریزک چه بود؟ جزئیات متفاوت وحشتناکی تعریف شده.

باید گفت یکی از چالش های رژیم زندان هاست. شورآباد را اختصاص داده بودند به معتادان. دو سال قبل یکی از سوله ها را اختصاص دادند به اراذل اوباش. بعد از انتخابات رادان دستور داد از بین دستگیر شدگان عده ای را که زیباتر و به قول رادان سوسول تر بودند به کهریزک ببرند. 145 نفر را بردند در یک سوله 75 متری که پیش از این اراذل اوباش در آن زندانی بوده اند. پیش از آنکه آن ها را وارد سوله کنند، به زور لخت کرده و بعد در را بسته بودند. 145 زندانی ابتدا از شرم نمی دانستند چه کنند و بعد شروع به مشت کوبیدن به در و دیوار می کنند. درها باز می شود و با شلنگ آب مورد هجوم قرار می گیرند. عده ای آب می پاشیده اند و عده ای آن ها را با شلاق می زده اند و بعد یکی یکی آن ها را بیرون می آورده اند و مجبورشان می کرده اند که به خودشان فحش بدهند و فریاد بزنند که مادرشان، خواهرشان، و همسرشان فاحشه است. در مورد تمام آن ها این اتفاق می افتد و هرکس ممانعت می کند شلاق می خورد. بعد آن ها را دو به دو روبروی هم قرار می دهند تا این فحش ها را به هم بدهند و بگویند: مادر، همسر، دختر و خواهر تو فاحشه است. با ذکر جزئیات رکیک . بعد دست آن ها را می بندند و به داخل سوله می اندازند.

آنوقت 70 زندانی زیر اعدام را که از اراذل و اوباش هستند و ماه هاست در سلول های انفرادی دچار فشار جنسی هستند به داخل این سوله ها می اندازند تا به زندانیانی که دستشان از پشت بسته شده تجاوز کنند. در آن سوله با روزهای گرم تا 40 درجه و شب های سرد که زندانی ها برای دستشویی هم حق بیرون رفتن نداشته اند و همان جا به توالت می رفته اند بوی عفونت بیداد می کرده است.دست بر قضا سعید صادقی عکاس جبهه و جنگ که عکاس آقای خامنه ای هم بوده در بین زندانیان بوده است. فریادهای او که من با بیت رهبری رابطه دارم ناشنیده می ماند. و وقتی در یک بازدید شناخته می شود و از زندان آزاد می شود خود را به دفتر رهبری می رساند و در ملاقاتی که در روز دوشنبه اتفاق می افتد با جمعی به دیدار آقای خامنه ای می رود و با گریه آنچه را بر او و دیگران رفته است تعریف می کند. از خود او نقل شده که وقتی خامنه ای شنید، چند بار بر پیشانی خود زد و بعد جلسه را ترک کرد.

وقتی به رادان و مرتضوی دستور می رسد که آقای خامنه ای دستور تعطیلی کهریزک را داده غر می زنند : حالا که خرشان از پل گذشت ، می گویند تعطیلش کن. قصه رادان و خامنه ای قصه یزید و شمر است. می گویند وقتی شمر سر امام حسین را برای یزید برد یزید گفت: من گفتم جلوی حسین را بگیر، نگفته بودم سر او را بیاور.شاید بگویی پس خامنه ای بی گناه است. اما حتی 3 روز پس از آنکه خامنه ای دستور تعطیلی کهریزک را داد، آن زندان به همان شکل دایر بود. و وقتی زندانیان رو به مرگ را در بیمارستان بستری کردند از خانواده آن ها 8 شرط را خواستند امضاء کنند تا مبادا در بیرون چیزی بگویند.اگر خامنه ای مخالف این کارهاست، چرا رادان و مرتضوی را مجازات نمی کند؟می دانی اگر مجازات کند، می ترسد هیچ مامور دیگری جرات ادامه این جنایت را نداشته باشد. غیر از کهریزک، در مراکز مختلف نیروی انتظامی و زندان های خصوصی بسیج هم به ویژه به دختران تجاوز شده است.خامنه ای بارها گفته بود: این لکه ننگ را به جمهوری اسلامی نچسبانید. اما منظورش افشاگری های کروبی بود تا جلوگیری واقعی از تجاوز.

چه تعداد دستگیر شدند؟

4هزار نفر قطعی است. اما 3هزار نفر دیگر هم بعد از بازداشت ها طی یکی دو روز اول آزاد شده اند که مشمول آن 4هزار نفر نمی شود. از این 4 هزار نفر تنها 400 نفر دست وزارت اطلاعات بوده اند.

اعتراف گیری ها آیا فایده ای دارد؟ همه دارند رژیم را هو می کنند و اعتراف کنندگان قهرمان شده اند.

از قطب زاده تا امروز قصه زندان های ایران این بوده است:فشار در زندان، اعتراف گیری، تواب سازی، تکذیب سازی. کدام زندانی است که آزاد شده و اعترافاتش را قبول داشته باشد؟ اگر این اعترافات زیر شکنجه نبوده و فقط ناشی از گفتگو با بازجویان آگاه و مومن بوده، چرا این بازجویان را به تلویزیون نمی آورند تا همان حرف ها را به مردم بزنند و همه جنبش سبز را یک جا تواب کنند.ابطحی به همسرش گفته: خاتمی چی راجع به من فکر می کنه؟ بهش بگین من خیانت نکردم.

ابطحی از آمپولی که به او زده اند به همسرش خبر داده و همسر ابطحی این موضوع را لو داده است. بازجو دختر ابطحی را می برد که اگر می خواهی پدرت نجات پیدا کند ،بگو مادرت تکذیب کند.

برای ابطحی پرونده جنسی درست کرده اند. برای عطریانفر پرونده ارتباط با مجاهدین خلق. چون خواهرش، همسر قدیری است و هر دو عضو مجاهدین خلق و سلام و علیک برادری با خواهرش کافی است که به یک پرونده امنیتی تبدیل شود. درمورد سعید حجاریان که باید بگویم با آن ها بازی می کرده. ده صفحه دفاعیه اش را آورده و داده به همسرش که 4 صفحه اش در تحلیل اصلاحات است. اما آن ها در دادگاه آن 4 صفحه را نخواندند. اگر راست می گویند آن 4 صفحه را که یک نسخه اش هم پیش همسر حجاریان است، در دادگاه بخوانند.کلکی که به محسن امین زاده، بهزاد نبوی، عرب سرخی، میردامادی، رمضان زاده و تاج زاده سه ماه است می زنند این است که تک شماره هایی دروغین از کیهان و اعتماد ملی را چاپ می کنند که در آن ها از زبان اصلاح طلبان یا از همین زندانیان به دیگر زندانی ها اتهام زده شده و گناهان را به گردن هم انداخته اند. مثلا در یک مطلب خاتمی گفته است: ما جنایت کردیم و پشیمانیم.در مطلب دیگری تاج زاده علیه بهزاد نبوی حرف زده.

زندانیان از هرگونه کاغذ و قلم و حتی رادیوی ایران محرومند. باید گفت آن چنان نفاق نهادینه شده که به خواست خامنه ای، سپاه تولید اطلاعات می کند. وقتی مشروعیت از بین می رود برایش مشروعیت تولید می کند. خامنه ای می گوید کار انگلیس است. سپاه عده ای را مجبور به اعتراف می کند و خامنه ای اعتراف ها را مبنای استدلال خود می گیرد. چه چرخه جالبی است. استبداد و استحمار! رابطه زور و تزویر. و ماشاءالله به دانشگاه امام صادق که قرار بود دانشمند شیعی درست کند، بازجوی شیعی پرورش داده است. زندان ها پر شده است از این فارغ التحصیلان مسلح به ایدئولوژی اسلامی و علم شکنجه.

دانشگاه ها باز شده. آیا دانشگاه ها شلوغ و یا تعطیل خواهند شد؟

خامنه ای از دانشگاه می ترسد. اسلحه برده اند داخل دانشگاه ها. از برخی از دانشجویان و خانواده آن ها تعهد گرفته اند. از برخی از اساتید تعهد گرفته اند اما بی فایده است. خامنه ای کم کم باید از دبیرستان ها و دبستان ها هم بترسد. رژیمی که نتوانست برای نسل جوانی که اکثریت جامعه ایران را تشکیل می دهند، امکان ازدواج و اشتغال و هویت فراهم کند ،چاره ای ندید جز اینکه در مقابل پوچی و اعتیاد کوتاه بیاید، تا این انرژی علیه خودش قیام نکند. اما یکباره خود را در برابر نسلی می بیند که حتی عدد جمعیتش هم ترسناک است. انقلاب که شد ایران 30میلیون جمعیت داشت. الان که 30سال بعد از انقلاب است ایران 70میلیون جمعیت دارد. یعنی 40 میلیون نفر نسل جوان بعد از انقلاب هستند. حتی بچه های کادرهای رژیم هم جزو این نسل هستند.


گزارش
سه شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۸
روز به طور اختصاصی منتشر می کند
ناگفته های جنبش سبز در مصاحبه با
محسن مخملباف
حنا مخملباف
مقدمه اول:حنا مخملباف،فیلمساز جوان ایرانی این بار در قالب پرسشگر ظاهر شده است؛ او از جانب نسل خویش،از پدرش محسن مخملباف،فیلمساز پرسابقه ایرانی سئوالات فراوانی پرسیده است.ازاینکه قدرت در ایران در اختیار کیست،رهبری آقای خامنه ای چه ویژگی هایی دارد،پشت ماجرای کهریزک و اعتراف گیری ها چه بوده،قصه زندان های ایران ـ از دوران صادق قطب زاده تا امروز ـ امکان آغاز ترور مخالفان حکومت کودتا در خارج کشور و ....

مخملباف هم دربرابر پرسشگری فرزند،روشنگری کرده و حرف های ناگفته بسیاری را بر زبان آورده است؛نمی دانم از سر مهر به فرزند یا احساس مسئولیت نسبت به رهروان جنبش سبز. هر چه هست این مصاحبه حاوی ناگفته های بسیاریست که به علت طولانی بودن در سه قسمت در روز چاپ می شود.

مقدمه دوم:شش ماه پیش اگر از پدر من درباره سیاست سوال می کردی، می گفت: من 6 ماه بعد از انقلاب سیاست را ترک کرده و به سراغ کار هنری آمده ام. اما از روز انتخابات و بلافاصله بعد از کودتای 22 خرداد او هم با انرژی آزاد شده مردم ایران یکباره به صحنه سیاسی برگشت. اکنون از خواب تا خواب غرق جنبش سبز است. در این میان گاهی من حرف هایی را از او و یا بین او و دوستانش می شنوم که دلم می خواهد بعضی از آن ها را بقیه نیز بشنوند.

گفتگوی حاضر بین من و پدرم دارای نکاتی است که او یا شنیده یا فکر می کند و یا می داند. من برای آنکه گفتگو روان تر باشد تکرار«شنیده ام» ها و« فکر می کنم» ها را حذف کرده ام. البته شنیده های او می تواند از شنیده های نسبتا موثق این ایام باشد.
او عادت دارد نظراتش را خیلی ساده و کوتاه و شفاف بیان کند.اما گفتگوی حاضر به خلاف عادت او طولانی شده است.توصیه ام به آنها که حوصله بیش از 2 صفحه خواندن را ندارند این است که اصلا شروع به خواندن نکنند. اما آن ها که پر حوصله ترند خوب است بدانند این متن دارای سه بخش عمده است:تحلیلی در مورد جنبش سبز. وضعیت گروه استبداد و اوضاع بین المللی ایران.اما از آن جا که همه آن ها به هم مربوطند از سه پاره کردن آن منصرف شدم.

حنا مخملباف





آیا جنبش سبز به پیروزی می رسد؟

پیش بینی کار سختی است، اما در کل دو نگاه به آینده جنبش سبز وجود دارد. نگاه بدبینانه و نگاه خوش بینانه.

از نگاه بدبینانه شروع کنیم.

اینکه خامنه ای و سپاه سرکوب می کنند و غرب هم هیچ غلطی نمی کند. (حکومت با 4 قرارداد اقتصادی غرب را راضی می کنند، در نتیجه از 15 خرداد تا 22 بهمن دوباره باید منتظر بود.)

و نگاه خوش بینانه؟

- این یکی دلایلش مفصل است:

اول- به لحاظ حجم: 40 میلیون جمعیتی که در انتخابات شرکت کرد. 3 میلیون معترض که در 25 خرداد به خیابان ریخت. راهپیمایی میلیونی سکوت در خیابان های تهران. راهپیمایی میلیونی روز قدس علیرغم کشتار و زندان و شکنجه و تجاوز.

دوم- به لحاظ گستردگی: یعنی جغرافیای ایران و خارج از ایران. حتی قبل از انقلاب هم در خارج این طور نبود که بیش از 100شهر تظاهرات گسترده و همزمان بگذارند.

سوم- به لحاظ وزن: (نخبگان، فرهیختگان، دانشجویان) انقلاب 57 این کیفیت را نداشت.

چهارم- به لحاظ شدت: شدت جنبش سبز مثل زلزله است. هر روز دارد یک حرکتی انجام می دهد. از یک فضای کاملا دموکراتیک قبل از انتخابات، به یک فضای رادیکال بعد از انتخابات رسید.

پنجم- به لحاظ عمق: از سطح به لایه های جامعه رفته است. در مقایسه اگرجنبش اصلاحات، جنبش نخبگان بود، جنبش سبز با گفتمان مردم، هم نوایی دارد. اعضای جنبش سبز استراتژی مبارزات بی خشونت را برگزیده اند و هرچند تکنیک مبارزاتی نمی دانند، اما هم نوایی دارند.

ششم- چند فرهنگی است: همه اقوام درگیر آنند.

هفتم- فراصنفی است: جنبش های قبلی، جنبش صنف روحانیت بود. جنبش دانشجویی بود.جنبش زنان بود.اما جنبش سبز همه اصناف را در خود دارد. در روز قدس 30 در صد زن چادری به سبزها پیوسته بودند.

هشتم- فراسازمانی است: هیچ کس آن را نمایندگی نمی کند. ذرات اتمی جمع شدند، انرژی هسته ای جنبش را ایجاد کردند. جنبش سبز در سطح میکرو، ذره ای است، اما در سطح ماکرو، هسته ای است. این ذرات تبدیل به یک بمب اجتماعی شدند. یک جنبش غیر سانترال. اگر چه هدف مشترک دارد، ضد استبدادی است. نفی ولی فقیه است. نفی احمدی نژاد است. نفی شورای نگهبان است. اما در روش مبارزاتی ، متنوع و ابداعی و نوآورانه است. و یک خودجوشی غیر سازمانی دارد.

نهم- اخلاقی است: مرزهای اخلاقی را رعایت می کند. فحاشی نمی کند. خشونت نمی کند. تزویر نمی کند. تخریب نمی کند: پس عقلانیست.

دهم- درونگراست: نگاه جنبش به درون است. حتی خارجی ها منتظرند در خیابان های تهران یک اتفاقی بیفتد. حرکت های ایرانی های خارج هم برای دفاع از داخل است.

یازدهم- سکولار است: اسلام سیاسی را نمی خواهد، ضد دین نیست، اما ضد قدرت سیاسی ملاهاست.

دوازدهم- سمبلیک است: از رنگ سبز ، تا نمایش دو انگشت.

سیزدهم- منزلت خواه است: هنوز چندان شعار رفاهی و اقتصادی ندارد. می گوید: با وجود احمدی نژاد ما تحقیر شدیم.ما به دنبال احترام شایسته یک انسان هستیم.



آینده نزدیک جنبش چیست؟

این جنبش توسعه می یابد، اما در صورت عدم موفقیت در این مرحله ممکن است به 4 قسمت تجزیه شود:

اول- بخشی از جنبش دست به اسلحه می برند. جوان ها. زخم خورده ها. (رادیکالیزم کور) این گروه خواهند گفت که نقدی و رادان و مرتضوی را باید کشت. در ماه های آتی شاید عده ای به کردستان بروند، در جست و جوی اسلحه. و یک جنبش رادیکالیزم زیرزمینی ایجاد خواهد شد. باید گفت متاسفانه. اما این بسیار محتمل است.

دوم- بخشی از نیروهای جنبش مهاجرت خواهند کرد. هم اکنون خبر آمار بالای تقاضای خروج وجود دارد. دوباره مغزها می روند و می دانی برای کشور ایران تولید هر مغز چه اندازه هزینه برمی دارد؟ معادل 30 میلیون دلار!

سوم- بخشی از نیروهای جنبش به دلیل اختناق دچار سکوت اجباری می شوند.

چهارم- اما بخش اصلی جنبش، اعتراض مدنی را ادامه می دهند. خاتمی این بخش را رهبری می کند. موسوی تکه دینی اش را رهبری می کند. کروبی کاتالیزور این بخش خواهد بود. خاتمی خواهد گفت: "اعتراض مدنی". موسوی خواهد گفت:" مقاومت می کنیم تا درزهای قانون اساسی به رویمان گشوده شود." و کروبی کاتالیزور خواهد بود، حتی کاتالیزور رهبری.

*سناریوهای جنبش سبز*

اگر از دید سینمایی ببینیم، برای آینده جنبش چند جور سناریو وجود دارد؟

شش سناریو محتمل است.

سناریوی اول- رژیم به خودش می گوید: "فشار افکار عمومی داریم. تورم داریم. قیام عمومی داریم. بایستی بحران بین المللی درست کنیم. به هولوکاست حمله کنیم. سر بمب اتم کنار نمی آییم. بحران زایی می کنیم، و در فضای بحران داخل را سرکوب می کنیم." (همه رژیم های دیکتاتوری از این گونه بحران ها استفاده می کنند.) صدام می گفت: "اجنبی." خامنه ای می گوید: "دشمنان و بیگانگان." خامنه ای ظرف 1سال گذشته 1376 بار در صحبت هایش از کلمه دشمن استفاده کرده.فیدل کاسترو هنوز می گوید امپریالیسم.

سناریوی دوم- فشار اقتصادی و فشار سیاسی در داخل. فشار نیروهای ایرانی و دولت ها در بیرون همراه با تحریم گسترده. ناکارآمدی دولت، کاهش چشم گیر مقبولیت خامنه ای در داخل. افزایش چالش های امنیتی در کردستان، بلوچستان ، خوزستان. به اضافه فشار سیاسی جنبش بر روی نظام. کار به تدارک سقوط دولت احمدی نژاد برای نجات نظام می رسد.به معنی دیگر رژیم با احمدی نژاد همان کاری را می کند که شاه با هویدا کرد.

فرماندهان ارتش شاه که به خارج گریخته بودند می گفتند: "ما در سال 57 سقوط نکردیم. ما در سال 56 سقوط کردیم. موقعی که زن های ما چمدان ها را می بستند و بچه هایمان را به خارج می فرستادند و خودشان به خارج می رفتند و منتظر می شدند که ما هم برویم. از همان وقت ما سقوط کردیم."

سقوط احمدی نژاد یعنی اثبات تقلب. یعنی ناکارآمدی حکومت. در طی 30 سال گذشته و در همه دوره ها ی رهبری خامنه ای مدام گفته می شد: "عملکرد رهبری را با عملکرد دولت تفاوت قائل شویم." اولین بار در تاریخ 30 ساله این همانی شد. و یک نظام مساوی شد، نه فقط با یک دولت، که حتی با یک رئیس جمهور ضعیف. حال آنکه در گذشته همواره رهبری در موضع منتقد دولت بود. همیشه پرسشگر بود و پاسخ گو نبود. اما وقتی خامنه ای گفت: "احمدی نژاد به من نزدیک تر است." مساوی شد سقوط احمدی نژاد با سقوط رژیم.

سناریوی سوم- دستگیری گسترده. کشتار وسیع. سازش با خارج. تعلیق هسته ای. رفاه نسبی از طریق توزیع پول نفت. آن ها تصمیم گرفته اند به مردم پول بدهند و ظرف ماه های آینده، دولت پول نفت را تقسیم می کند. از 60 تا 120 هزار تومان. و این یک رضایت نسبی اولیه حداقل در روستاها ایجاد می کند. تصور کن وقتی در روستاها کسانی که زیر 50 هزار تومان (یعنی زیر 50 دلار) درآمد دارند، یکباره درآمدشان سه برابر شود.

آیا سناریو سوم ممکن است؟

مدل عربستان. در جلسات سپاه می گویند: "مگر ما از عربستان کمتریم؟ اگر امروزه ما مشروعیت نداریم، عربستان هم ندارد. اگر ما دیکتاتوری و سرکوب داریم، عربستان سرکوب و دیکتاتوری بیشتری دارد، اما با تقسیم پول نفت دارد به حیاتش ادامه می دهد.(البته تفاوت مردم ایران و عربستان را محاسبه نمی کنند.)

این سناریوی سوم برای موقعی است که آن ها احساس کنند هزینه رفتنشان بسیار سنگین است. اما یادمان نرود شاه به خارج گریخت. عوامل جمهوری اسلامی فقط می توانند سرنوشت مجاهدین را انتخاب کنندو به سوریه یا سعودی بروندکه خطر معامله کردن بر سر آن ها وجود دارد. پس چون زمینه ای برای گریز ندارند، در این سناریومی ایستند و می کشند.

سناریوی چهارم- بروز یک حادثه پیش بینی نشده که به طوفانی شدن جنبش منجر شود. ماندن کشتار وسیع در یک روز. دستگیری گسترده در یک روز. شایعه مرگ خامنه ای. و یا مرگ واقعی یا ترور خامنه ای يا احمدی نژاد و حرکت همزمان جنبش در سراسر کشور.

از جامعه غیر قابل پیش بینی ایران چنین سناریویی هم بر می آید. همان طور که کسی یک روز قبل از انتخابات تظاهرات 3 میلیونی دوشنبه بعدش را پیش بینی نمی کرد. در یک لحظه، دریای ایران طوفانی می شود.

سناریوی پنجم- بروز یک کودتا (در کودتا) با و یا بدون حمایت خارجی. میلیتاریزم قدسی. طالبانیزم ایرانی. اسلحه ای که در نوکش عمامه خواهد بود و نه تاج. یک آخوندی در تلویزیون ظاهر می شود و می گوید: "برادر فلانی کشور را آزاد کرد." چند فرمانده سپاه با چند گردان می توانند تهران را آزاد کنند. به شرط آنکه کودتا 48 ساعت بیشتر طول نکشد. اگر بیشتر طول بکشد، شکست خواهد خورد. در این صورت کودتا 3 نیاز دارد:

1- کشتن رهبران. به ویژه خامنه ای. آن ها جنازه خامنه ای را نشان می دهند تا مردم بپذیرند و طرفداران استبداد نیز تسلیم شوند.

2- استقرار در مراکز حساس و امنیتی. به ویژه رادیو و تلویزیون.

3- تلاش برای جلب پشتیبانی خارجی. البته ممکن است این کودتا در کودتا ازاین طرف هم اتفاق بیفتد. یعنی بخشی از سپاه یا ارتش یا هردو به طرفداری از ملت بلند شوند و خامنه ای و سران کودتا را کنار بزنند.

سناریوی ششم- فروپاشی در مرکز و تجزیه کشور. هر وقت تهران ضعیف می شود، اقوام دولت های محلی ایجاد می کنند. پسیان در مشهد، خزعل در کردستان، خیابانی در تبریز، میرزا کوچک خان در جنگل.

کدام سناریو بیشتر احتمال دارد؟

سناریوی دوم و سوم بیشتر از همه محتمل است. اما هیچ کدام منتفی نیست.

استراتژی جنبش سبز چیست؟ آقای موسوی از ظرفیت های قانون اساسی حرف می زند، مردم در خیابان شعار جمهوری ایرانی می دهند، در خارج از کشور هم هر سبزی یک جور رویا دارد.

من تا به حال 3 جور استراتژی بیشتر نشنیده ام.

اول- استراتژی تعاملی:

مذاکره با رژیم تا به قانون اساسی برگردد. آقای موسوی این خط را تبلیغ می کند. او می گوید: "قانون اساسی ظرفیت خوابیده دارد، باید آن را احیا کنیم." شعار موسوی این است: "جمهوری اسلامی آزاد باید گردد." یعنی عدم نظارت استصوابی. تشکیل هیات منصفه سیاسی. حق آزادی بیان. رسانه های آزاد. تامین حقوق اقلیت ها و اقوام. آزادی زندانیان و خروج از فضای امنیتی برای احساس امنیت عمومی.

دوم- استراتژی تقابلی:

همه ظرفیت ها برای تمام کردن کار فراهم است. باید رژیم را سرنگون کرد. مردمی که شعار جمهوری ایرانی می دهند به استراتژی تقابلی می اندیشند.

سوم- رویکرد خنثی:

"این جنبش که آمده، استبداد را مثل سیل می برد، رهبری نمی خواد. بنشین و تماشا کن. " و البته این حقیقتی است که مهم ترین چالش جنبش، چالش استراتژی است. در این بین اصلاح طلبان اصرار دارند که اصلاحات خواست اول ماست، اگر نشد به دنبال تغییریم. آن ها استدلال می کنند که:

اصلاحات: "زبان عقلانی دارد. قانون مدار است. روح دموکراسی را قبول دارد. ثقل حرکتش توده است. اخلاق مدار است. نهادهای مدنی را برای تامین مطالباتش بنا می کند. به دنبال آزادی و رفاه است. در عرصه بین المللی اهل تنش زدایی است. و به حاکمیت نخبگان و نظام شایسته سالاری باور دارد. پس صرفا باید این راه را برویم."

در نقطه مقابل، انقلاب : زبان احساساتی دارد و قانون را زیر پا می گذارد. به دنبال انتقام است. اخلاق را زیر پا می گذارد. هیجان زده و گذرا است و نهادسازی نمی کند. به دنبال سخت گیری سیاسی و اقتصادی است. و در عرصه بین المللی تنش زاست. و به حاکمیت انقلابیون باور دارد. خونریز و خشن است. و چون با خشونت پیروز می شود، مجبور است با خشونت خود را حفظ کند. در نتیجه به استبداد بعدی می انجامد، نه به آزادی.

تقابلی ها و منتقدین اصلاحات هم می گویند: "این نظام اصلاح پذیر نیست و اصلاحات یعنی آزموده را آزمودن. "

در همین جنبش سبز کسانی هستند که می گویند فقط احمدی نژاد برود. کسانی هستند که می خواهند موسوی را به جای او بیاورند. کسانی می خواهند خامنه ای را بردارند و کسانی هستند که می خواهند نظام را تغییر دهند. و همه هم به راستی از جنبش سبز به تکان در آمده اند. جبهه جنبش سبز که خود حاوی جنبش های دیگری چون جنبش دانشجویی، جنبش زنان و جنبش اصلاحات و غیره است از نظر آرمانی نیز صاحب طیف گسترده ای از خواسته هاست. از طرفی هر نوع تعیین آرمان، محدود کردن گستردگی این طیف و اسباب ریزش جنبش سبز است. و از طرفی دیگر تنوع اهداف از هدفمندی موثر جنبش می کاهد.

البته به نظر می رسد که سرکوب جنبش، استراتژی تقابلی را گسترش می دهد.



چه تفاوتی بین جنبش اصلاحات و جنبش سبز هست؟

اولین فرق اساسی جنبش سبز با جنبش اصلاحات، در دارا بودن قدرت به خیابان کشاندن مردم است. در سالگرد اولین دور انتخابات خاتمی، علیرغم بسیج همه رسانه های اصلاح طلب، حداکثر یک جمعیت 40 هزار نفری جمع شدند. در همان زمان خامنه ای می توانست 300هزار نفر را به خیابان بکشد .بعد از مرگ خمینی هیچ گاه جمهوری اسلامی نتوانسته بود تظاهراتی مثل 25 خرداد را به راه بیندازد.

چالش های جنبش سبز چیست؟

اولین چالش ،همان چالش استراتژی منسجم و پایدار است که بین تعامل و تقابل و رویکرد خنثی در نوسان است.

دومین چالش، چالش تأخر رهبران است. رژیم برای برخورد با بدنه جنبش دچار زحمت نمی شود، چون رهبران عقب اند.

سومین چالش، چالش عدم توانایی در خیزش لایه های اجتماعی است. اگرچه جنبش سبز نسبت به جنبش اصلاحات فراگیرتر است، اما از آنجا که فعلاً و با توجه به نقض حقوق اوليه بشر به دست اين دولت انگیزه های اقتصادی انگیزه های ثانویه است (جنبش فرودستان نیست) پس ما نیازمند گفتمانی هستیم که فرودستان را وارد جنبش کند. این همان نکته است که می گویند: جنبش به سمت جنوب شهر که می رود کمرنگ تر می شود.

چهارمین چالش، چالش روحانیت و جنبش سبز است. به محض آن که جنبش جنبه تقابلی می گیرد، روحانیت خود را در خطر می بیند و عقب می کشد. البته عافیت طلبی و ترس از مسئولیت خون مردم را هم باید به ترس های این قشر اضافه کرد.

پنجمین چالش ، چالش وابستگی اقتصادی سران درجه دوم اصلاحات است. مثلا وقتی تو ارک بم و ماهان را داری، نمی توانی شعار سرنگونی بدهی. بعضی ها با نردبان اصلاحات بالا آمده اند و در زمان احمدی نژاد رفته اند آن طرف. و حالا هم ایستاده اند تا ببیند کدام طرف می برد که همان سمت و سو را بگیرند. در همین حال حاضر رژیم در حال جذب بعضی از نخبگان این طرف است. حتی با تشویق و تهدید اقتصادی.



چه تعدادی از جامعه 70 میلیونی با جنبش سبز هستند و حاضرند برای آن وارد صحنه شوند؟

ظرفیت جنبش یک ظرفیت سه بخشی است.

اول- ظرفیت فضای عمومی جنبش سبز است. اصلاحات به اضافه جنبش سبز حدود 70 درصد جامعه را در بر می گیرد. این ها دلشان با جنبش سبز است و آرزوی پیروزی آن را دارند.و با نگرانی اخبارش را دنبال می کنند.

دوم- ظرفیت فضای سیاسی جنبش سبز است. واین یعنی حداقل 24 میلیون و حداکثر 30 میلیون رای.

سوم- ظرفیت فضای امنیتی جنبش سبز است. آن چه در روز قدس متجلی شد (بيش از يک میلیون) آن ها که علیرغم کشتار، زندان، شکنجه و تجاوز اگر بدانند رهبران می آیند به خیابان می آیند.

به این ها اضافه کن ظرفیت بین المللی جنبش سبز را. آمریکایی ها در یک آماری به این نتیجه رسیدند که 72 درصد ایرانی- آمریکایی های مقیم آمریکا از ارتقاء دموکراسی در ایران حمایت می کنند.

تظاهرات ایرانی های خارج از ایران در بیش از صد شهر با جمعیتی که قبل از آن سابقه نداشت گواه این مدعاست. این ها می توانند بر افکار عمومی جهان از طریق رسانه ها و اثرگذاری بر دولت های خارجی و دیپلماسی آن به نفع جنبش سبز موثر باشند که همين طور هم شده است. آن ها می توانند از طریق گفتگو در رسانه هایی مثل صدای آمریکا یا بی بی سی بر اطلاع رسانی و روشنگری بر جامعه ایران موثر باشند.

در هر 2 انتخابات احمدی نژاد خودش را برنده اعلام کرد و همه گفتند تقلب کرد. مردم به چه دلایلی اصولا در ایران رای می دهند، تا از آن طریق بتوان استدلال کرد کدام طرف رای آورده است؟

به نظر من مردم به پنج دلیل عمده در ایران پای صندوق رای می روند.

اول- رای اعتراضی: مثلا به خاتمی رای می دهند تا ناطق رای نیاورد. به موسوی رای می دهند تا احمدی نژاد رای نیاورد. وقتی هاشمی رفسنجانی توانست جلوی تقلب را در آخرین روزهای ریاست جمهوری اش بگیرد، همین دسته از آراء خاتمی را رئیس جمهور کرد. و اگر این بار هم کسی جلوی تقلب را می گرفت ، موسوی با همین دسته از آراء پیروز می شد.(این بیشترین رای ایرانی هاست. همان جنس رای که قبل از انتخابات می گفت بین بد و بدتر)

دوم- رای تبعی: مثلا فلان مولوی (عبدالحمید) در بلوچستان به چه کسی رای می دهد، بلوچ ها به او رای می دهند. این رای به ویژه در مناطق قومی موثر است.

سوم- رای حزبی: مثلا آن ها که به جبهه مشارکت رای می دهند، یا به موتلفه.

چهارم- رای ایدئولوژیک: یا بهتر بگویم (رای تکلیفی) رای دهنده می گوید کاری ندارم که احمدی نژاد خوب است یا بد ، خامنه ای گفته احمدی نژاد به من از رفسنجانی نزدیک تر است، پس به او رای می دهم.

پنجم- رای منفعت طلبانه: پخش سیب زمینی. سهام عدالت. افزایش حقوق یا پرداخت حقوق های معوقه به کارمنان و معلمان. از آن جا که بخش گرسنه تر جامعه منافع کوتاه مدت برایش نیاز فوری تری است به ویژه در روستاها و مناطق فقرزده. این گروه اصولا نمی دانند که پخش پول و افزایش نقدینگی مدتی بعد چه بلایی با تورم بر سر زندگیشان می آورد، پس جذب می شوند. سازمان بهزیستی و کمیته امداد امام خمینی در اینجاها نقش دارد. و کافی است عده ای را گرسنه نگه داری و در زمان انتخابات سیر کنی و رای شان را بخری. تعیین شعارهایی مناسب با نیازهای این قشر از سوی جنبش سبز می تواند این لایه اجتماعی را هم جذب کند.

رژیم از انقلاب نرم حرف می زند. یعنی انقلابی بدون خشونت که به دنبال تغییر حاکمیت است. این واقعا ناشی از آن است که رژیم فکر می کند غرب با تشکیل یک سازمان سیاسی در داخل و خارج به دنبال این انقلاب نرم است، آیا این فقط یک تهمت است؟

بیش از همه ناشی از یک ترس واقعی است. رژیم در جلسات خصوصی اش - که به بیرون هم درز کرده - تحلیل می کند که انباشت نارضایتی 30 ساله به اعتراض جمعی پایدار بدل شده است و این هم ناشی از بحران های پنجگانه است و هم خود منجر به توسعه بحران های 5 گانه می شود. یعنی:

1- بحران مشروعیت در داخل و خارج

2- بحران مقبولیت در داخل و خارج

3- بحران کارآمدی: (نمی تواند رفاه بدهد، نمی تواند کار ایجاد کند، توانایی پاسخ به نیازهای عمومی را ندارد، خلاصه دارد کنترل می کند، اما توانایی اداره کشور را ندارد.)

4- بحران توزیع: عدم توزیع عادلانه ثروت برای بقا (نیم جمعیت فقیرند) رژیم فقط عرضه دارد زمان انتخابات به شکل مصنوعی این جمعیت گرسنه را سیر کند و ساکت کند یا رای شان را بخرد. اما عرضه ندارد برای همیشه آن ها را سیر کند که نارضایتی را به طور اساسی از بین ببرد.

5- بحران ناامنی: احساس مدام ناامنی برای سقوط. ترس از سقوط باعث احساس ناامنی می شود. احمدی نژاد در جلسات خصوصی کاملا ترسوست. چه در شورای امنیت ملی و چه در هیات دولت ، مدام ترسش را ابراز می کند. به خلاف کله شقی هایی که در مصاحبه هایش نشان می دهد.



نیازهای جنبش برای پیروزی چیست؟

اول- نیاز به استراتژی. کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت. در داخل کشور، بحران استراتژی، سردرگمی بین سرنگونی یا اصلاح است. چه در بین رهبران و چه در مردم.

دوم- نیاز به نیروی اجتماعی. در این مورد جنبش غنی است.

سوم- نیاز به رهبری: مشکل اصلی این است که انرژی ای که از بطن جنبش آزاد شده ،کسی ظرفیت رهبری اش را ندارد. و از طرفی اگر همه رهبران جنبش هم بیایند و بگویند ما دیگر نیستیم، این جنبش ادامه خواهد یافت. به عبارتی رهبران نمی توانند این جنبش را بخوابانند. در حقیقت رهبران عاملان دلگرمی و پشتوانه سیاسی اند و نه موتور جنبش. برای همین موسوی می گوید من به دنبال مردم می روم.

چهارم- نیاز به ریسک و تصمیم گیری. همان قدرت ریسکی که بیشتر در کروبی مشاهده می شود، در افشای تجاوزها، که قطعا در رسوایی استبداد یک گام اساسی بود.

رهبری جنبش؟ چه کسی رهبر واقعی این جنبش است؟

این جنبش سه مدل رهبر دارد:

اول- رهبر هسته ای: در هر محلی 4 تا 4 تا آدم ها با هم جمع شده اند و شده اند سبز. و یکی از آن 4تا سه تای دیگر را رهبری می کند. در حقیقت ساختار این جنبش هسته ای است و در عملیات سیاسی،و حضور در خیابان ها رهبری به دست آن هاست. آنها صرفا نیازمند آن هستند که یک نفر مثل سازگارا از یک رسانه قرار ملاقات بعدی آن ها را اعلام کند و تاکتيک های مبارزه را به آنها آموزش دهد.

دوم- کاریزماهای محلی: یک استاد دانشگاه، یک هنرمند، یک خبرنگار. از این ها زیادند. این اشخاص هر کدام چند هسته را رهبری می کنند. یک استاد دانشگاه چندین هسته دانشجویی را خط می دهد. یک معلم یا دبیر خود چندین هسته دانش آموزی را.

سوم- رهبران سمبلیک: خاتمی، موسوی، کروبی و حتی منتظری و صانعی و غیره. این ها و به ویژه سه رهبر اصلی، نقش هویت بخشی برای جنبش را دارند. این ها حتی به هم وصل کامل نیستند. و هر کدام نقش خاصی را دارند. اما نقطه اتکاء و دلگرمی هستند. دستگیری این ها سرعت را کم می کند اما میرایی نمی آورد. چون این ها رهبران سازمانی نیستند. به ویژه این که رهبران اصلی، در شرایط امنیتی بسیار دشواری هستند.حتی ممکن است دستگیری این ها به جنبش شتاب بدهد.

رابطه بدنه جنبش به دلیل فضای امنیتی با این رهبران سمبلیک قطع است. مردم می پرسند چرا آقای موسوی با ده روز تاخیر درباره روز قدس بیانیه می دهد؟

شرایط موسوی، شرایط یک رهبر در حصر است. لازم نیست کسی یا کسانی را برای بازداشت او بفرستند. کافی است به پاسداران محافظ او بگویند:حالا او را بیاورید. یا اورا همان جا که هست کنترل کنید. همانطور که به محافظین او در روز قدس گفتند او را به میان احمدی نژادی ها ببرید تا مورد توهین قرار بگیرد. تمام تلفن ها و موبایل های خانه او میکروفن هایی هستند که کوچک ترین صدا را به مرکز اطلاعات سپاه وصل می کنند. آنقدر سیستم شنود در محل زندگی موسوی زیاد است که او مجبور است برای حرف زدن با اطرافیان خود صدای رادیو و تلویزیون را زیاد کند و به آهستگی و از طریق لب خوانی حرف هم را بفهمند تا تصمیم گیری کنند. وهر رفت و آمدی با او را کنترل می کنند.

حتی مسیح مهاجری روحانی سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی که برای ملاقات با او رفته بود را 3 ساعت بازداشت کردند و بازجویی شد. در چنین فضایی که ارتباطات او محدود و کنترل شده است و 90 درصد وقت رهبران جنبش صرف رعایت مسائل امنیتی می شود، نمی توان انتظار بهتری داشت. اضافه کنید جنگ های روانی را. تا به حال بارها پیغام داده اند که قرار است رهبران فردا دستگیر شوند و آن ها مجبور شده اند که برای فردای دستگیری خود کارهایی را انجام دهند.

آیا واقعا خطر دستگیری آنها نیست؟

سه گزینه در شورای کودتا با حضور خامنه ای بررسی شده است.

اول- بحث حصر خانگی (مدلی که منتظری سالها حصر بود) احتمالا این گزینه اصلی است. چون هزینه کمتری دارد.

دوم- بحث تبعید: اگر حصر جواب نداد، تبعید گزینه بعدی است.

سوم- بحث دستگیری: خامنه ای استراتژی دستگیری را پیش نخواهد گرفت. یکی دوبار شایعه دستگیری موسوی را مطرح کردند و در روزنامه ها و خبرگذاری های خود نوشتند تا واکنش جامعه را تست بزنند، اما عقب کشیدند. البته همچنان مشغول سعی و خطا هستند. مثلا برای آقای خاتمی آدم می فرستند تا در تظاهرات عمامه را از سرش بردارند و او را مورد حمله فیزیکی قرارمی دهند.شما وضعیت رهبری خمینی در پاریس زیر درخت سیب نشسته را در حالی که رسانه های خارجی در حال مصاحبه با او هستند را مقایسه کنید با کسانی چون موسوی و خاتمی و کروبی که در دفتر و خانه شان شنود می شوند و در خیابان ها مورد هجوم لباس شخصی ها قرار می گیرند و هر نوع رفت و آمدی با آن ها تحت کنترل شدید قراردارد و تمام دوستان و حتی برخی از اقوامشان در زندان و زیر بازجویی و شکنجه و تجاوزقرار دارند.

*لیست دستگیری سپاه*

عزیز جعفری 2 لیست را به آقای خامنه ای پیشنهاد کرده بود. یک لیست 150 نفره و یک لیست 300 نفره و گفته بود شما اجازه دستگیری 300 نفر را به من بدهید، من این جنبش را سرکوب می کنم. اما خامنه ای ترسیده بود. نگرانی او از واکنش جامعه به دستگیری وسیع و به ویژه دستگیری رهبران است. می ترسد ابعاد عکس العمل از کنترل آن ها خارج شود. در نتیجه در بیت رهبری (دستگیری قطره ای) را تصویب کردند. چند نفر را بگیرند وتحت فشار قرار دهند، یکی دو نفر آن ها را آزاد کنند، بعد از چند روز، چند نفر دیگر را بگیرند. این دستگیری ها و آزاد کردن ها یک بازی روانی با جامعه است تا اجازه ندهند جامعه دچار شوک شود و عکس العمل انقلابی و نهایی را از خود نشان دهد.رهبران و دست اندرکاران جنبش سبز تحت فشار قرار دارند تا داخل و خارج را مرزبندی کنند. آقای حجازی از دفتر رهبری به طور مشخص از رهبران جنبش خواسته است مرزبندی کنید و صف خود را با نیروهای خارجی و کسانی چون مخملباف و سازگارا جدا کنید.در فضای امنیتی 90 درصد وقت و امکانات هزینه امنیت می شود. فضای امنیتی، فضای بود و نبود است. فضای امنیتی بر فضای سیاسی اثر منفی می گذارد. به همین خاطر مواضع سیاسی رهبران متاثر از فضای امنیتی، محافظه کارانه و گاهی گنگ می شود. جنبش سبز بلافاصله پس از نماز جمعه خامنه ای در روز 29 خرداد از فضای سیاسی وارد فضای امنیتی شد. به خلاف خارج که همچنان فضا سیاسی است، در داخل فضا امنیتی شده و این یک چالش جدید برای جنبش سبز است.

چطور می شود مشکل رابطه رهبری را با بدنه جنبش حل کرد؟

- با رسانه ملی سبز. با یک رادیو یا یک تلویزیون سبز. البته سازمان جنبش سبز ماتریسی عمل می کند و هسته ای.

استبداد به دنبال مرزبندی بین سبز در داخل و خارج هست. خود سبزها چی؟ آیا آن ها با رژیم در داخل مرزبندی مشخصی دارند؟

مرز سبزها با رژیم در داخل، ژله ای است. سبزها در جلسات خصوصی و آشکار از هم می پرسند، آیا یک سبز در نماز جمعه خامنه ای شرکت می کند؟ آیا اصلا یک سبز به نماز جمعه می رود؟ آیا یک سبز حق دارد با دولت کار کند؟ این واکنش خشمی که مردم از هنرمندانی که با خامنه ای به هرشکل ملاقات می کنند یا در مراسم تنفیذ و تحلیف حضور می یابند، همان نیاز جامعه به مرزبندی است.

می گویند که علاوه بر این فشارها، خامنه ای مدام به آقای موسوی، خاتمی و هاشمی پیغام می دهد که به آغوش نظام بازگردند.

در روز 26 خرداد ملاقاتی بین موسوی و خامنه ای اتفاق افتاد. موسوی به خامنه ای گفت: "اگر مشکل تو من هستم، انتخابات تقلبی را باطل کن، در مقابل من خودم انصراف می دهم، اما با مردم بازی نکن."

و خامنه ای در جواب گفته بود: "تو جنس ات با خاتمی فرق می کند برو سراغ زندگی خودت." از آن سو هم برای خاتمی آدم می فرستد که" تو جنس ات با بقیه فرق می کند. تو مثل کروبی نیستی، خودت را قاطی نکن. بیا با هم صحبت کنیم. "

این رفتارها مرا یاد بازجوهای خودم در دوره شاه می اندازد که یک روز با شلاق می آمدند و یک روز با جعبه شیرینی.

هاشمی رفسنجانی چطور؟ عده ای هنوز تکلیفشان با او معلوم نیست. عده ای در طیفی که نامش سبز است، یک گوشه ای را هم برای او قائل هستند و عده ای او را مذبذب می دانند.

هاشمی رفسنجانی از دیرباز تا هنوز هر سه شنبه خامنه ای را ملاقات می کند. ادامه این ملاقات ها از دید او می تواند چند فایده داشته باشد.

اول- کند کردن خشونت سیستم. او مهار کننده خامنه ای در شرایطی است که خامنه ای تهدید کننده است.

دوم- نقش یک حمایتگر حداقلی برای جنبش سبز.هاشمی شیر پیری است که اگرچه دیگر نیرو ندارد اما نامش هنوز شیر است و هنوز همه از او می ترسند. او و خامنه ای چون دو عنصر سیاسی یا مثل دو گرگ هر سه شنبه روبروی هم می نشینند و همدیگر را ارزیابی می کنند. خامنه ای هم هر سه شنبه از او می خواهد که "جنبش سبز را رها کن. نظام مال خود توست. من نباشم تو باید این نظام را اداره کنی"

دروغی که هاشمی دیگر باور نمی کند. هاشمی می گوید :خودم خامنه ای را به رهبری رسانده ام و حالا هم چون رفیق نیمه راه خائنی به خامنه ای نگاه می کند که اسب قدرت را سوار شد و رفت.

اما برای فهم هاشمی رفسنجانی بایستی او را در محیط 3 گانه ای که حرکت می کند فهمید:

اول- محیط جنبش سبز: هاشمی از این محیط راضی است. او در آخر عمر رویای امیرکبیری خود را در این جا ارضاء شده می بیند. او دیگر دنبال پول و قدرت نیست. می خواهد نام نیکی از خود در تاریخ باقی بگذارد و برود.

دوم- محیط نظام: او معتقد است نظام مال من است و نه مال خامنه ای. از خودش می پرسد : با کی بجنگم؟ او می گوید این من بودم که پس از مرگ خمینی و قبل از به خاکسپاری او ،بی آنکه وصیتی از خمینی وجود داشته باشد،مجلس خبرگان را راضی کردم که به جای شورای رهبری،شخص خامنه ای را به رهبری انتخاب کند. (اخیرا تلویزیون NHK ژاپن در یک مستند این روز تاریخی را افشاء کرده است.) آدم از خودش می پرسد چه کسی این فیلم افشاء کننده را در اختیار جهان گذاشته است؟

سوم- محیط روحانیت سنتی: خاستگاه او. آنجا که دلشکستگان از خامنه ای که حذف شدگان نظامند با هم درددل می کنند.

هاشمی در این سه پارادکس محیطی گیر کرده است. مواضع متفاوت از هاشمی ،به خاطر این سه محیط است.

او در نامه ای به خامنه ای نوشته بود "یار خراسانی من". با این مضمون که تو خوبی، دولت احمدی نژاد بد است. نوشته بود این ها احساس می کنند بین ما تفرقه است...

این نامه البته یک توافق بود بین هاشمی و خامنه ای که اول هاشمی این نامه را بدهد و در جواب خامنه ای هم یک نامه فدایت شوم برای او بنویسد. هاشمی نامه را نوشت و فرستاد و منتظر نامه خامنه ای شد. اما در لحظه ای نامه خامنه ای به دستش رسید، که همسر پسرش ( مهدی ) را دستگیر کردند. و فاطمه دخترش سراسیمه در اطاق او را باز کرد و خبر را به او داد. هاشمی نامه خامنه ای را در این حالت خواند و دید جواب آبکی ای به او داده است و از انتشار نامه منصرف شد.

از دفتر رهبری با هاشمی تماس گرفتند که چرا نامه ات را منتشر نمی کنی؟هاشمی پاسخ داد منصرف شده ام. نامه ام را پس بدهید. نامه اش را پس ندادند. هاشمی زنگ زد که اگر نامه را پس ندهید، خودم می آیم و پس می گیرم. (این همان جایی است که شیر حتی در هنگام مرگ هم با خودش به یاد می آورد که روزی برای خود شیری بوده است.) خامنه ای با او تماس گرفت و هاشمی گفت: نامه تو نامه ای نبود که قرار بود بنویسی و برخورد سیستم ات برخوردی نبود که قرار بود با من داشته باشید.عروسم را گرفته اند و زده اند، برای چه باید نامه رفاقت بنویسم؟

بچه های هاشمی هم نقش بسیار بنیادی ای در کنترل هاشمی دارند. آن ها مدام نامه های او را می خوانند تا مبادا در این روزها یک خطای استراتژیک بکند. مدام به او می گویند مگر خون بچه های هاشمی رنگین تر از خون بچه های مردم است.و زن هاشمی حتی در مصاحبه ای که از تلویزیون ها نشان دادند گفت در صورت تقلب مردم به خیابان ها بریزند.حرف های هاشمی گاهی از دهان زن و بچه هایش در می آید.

عده ای معتقدندهاشمی یک فرصت تاریخی است برای جنبش سبز.میگویند: او کسی بود که زمینه های درونی نظام را برای فرصت اصلاحات آماده کرد، اما ضربه ای که بخشی از اصلاحات به او زد هم او را و هم اصلاحات را ضعیف کرد. آقای خاتمی همچنان ازکاری که تندروها با هاشمی در اصلاحات کرد ند می نالد.و آن را ضربه کاری به اصلاحات می داند.کسانی که جرات زدن خامنه ای را نداشتند و به جایش هاشمی را زدند.

آقای خاتمی؟ من خودم به همراه تعدادی از جوانان دو هفته قبل از آن که کاندیدا شود ایشان را ملاقات کردم، قاطعانه می گفت که کاندیدا نخواهد شد. بعد شد و من شوک شدم و بعد هم کنار کشید باز هم شوک شدم. همان وقت از ایران تلفن کردم و پرسیدم که دلیل این تفاوت در حرف ها و کردار آقای خاتمی چیست؟یادت هست چه گفتی؟

اگر خامنه ای می دانست که آقای خاتمی ممکن است بیاید ممانعت می کرد. به نظر من خاتمی آن ها را غافلگیر کرد. با یکباره کاندیدا شدن در روزهای آخر.یک روایت هم هست که دوستان خاتمی او را در آخرین لحظات قانع کردند. خامنه ای در پیغامی که توسط حسن خمینی فرستاده بود از آقای خاتمی خواست تا کنار بکشد و آقای خاتمی هم در مقابل خواست که او هم از پشت احمدی نژاد کنار برود و این یک معامله ضمنی بود که اتفاق افتاد. خامنه ای در مشهد اعلام کرد که حمایت او از دولت ،حمایت از کاندیداتوری احمدی نژاد نیست. البته بعدها معلوم شد که این یک توافق ظاهری بوده است. و خامنه ای زیر حرفش زد.

آقای خاتمی را با گاندی مقایسه می کنند. بخصوص با شعار عدم خشونت او.

همه ما آرزو داشتیم که خاتمی یک گاندی از آب در می آمد. اما فراموش می کنیم که فرهنگ اجتماعی پشت مبارزات گاندی ،با فرهنگ اجتماعی پشت مبارزات خاتمی، متفاوت است. شعار عدم خشونت گاندی، نتیجه منطقی فرهنگ هند و به ویژه هندوئیزم است. هندوهای مومن به خاطر پرهیز از خشونت ،گوشت نمی خورند و حتی تخم مرغ نمی خورند و این یک زمینه فرهنگی است برای مبارزات بدون خشونت. در حالی که آقای خاتمی در یک فرهنگی که جنگ و جهاد بیشتر رنگ عربی دارد تا هندی، می خواهد یک مدل دموکراتیک از مبارزه را مطرح کند. تنها نقطه اتکای او البته جامعه تحصیل کرده، فرهیخته و آشنای با دنیای امروز ایران است. اگر صفر و صدی نیندیشیم ،خاتمی هم گاندی ایران وگاندی منطقه است. تخم اندیشه های دموکراتیکی را که او کاشت تا همین جا هم اثر خودش را داشته است. و جنبش سبزهم چون اصلاحات وام دار آنچه او گفت و آنچه او کرد نیز هست.