Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Saturday, April 5, 2014

April , 2014

سلام همسر گلم ، یادته اولین بار که از قبرس رفتم ایران ، آمریکا بودی و ازاون‌جا زنگ زدم ایرانم تا دیگه فرصت نداشته باشی‌ از اول تصمیم گیری من تا آخر عاقبت به خیری ؛ همش به خودت استرس وارد کنی‌. آن دفعه سفر اول بود و وهم و گمان‌های خاص خودش رو داشت. این بار هم که سفر کوتاهی‌ دارم میرم ، از قضا آمریکا هستی‌ . توهم یا خیال باطلی قول میدم نداشته باشم اما از من نخا که کنجکاو و ماجرا جوّ و فرصت طلب (طلب  به معنی جستجو ) نباشم ؛ همچنان که اگر هم خواسته‌ای قادر نبودم که چنین نباشم.
این مقدمه و آنچه در ادامه مینویسم مطمئن باش سر سوزنی به این معنی نیست که من از شرایطی که اکنون دارم ناراضی هستم یا سر سوزنی بر خلاف واقعیت تا حالا برات گزارش داده باشم.
قصد دارم قبل از سفر درخواست حقوق بیشتر کنم تقریبا به اندازه آنچه حق خودم میدانم و نه به حالت زیاده طلبی . با اینکه بلیت برگشت هم خریده‌ام ، قصد دارم احتمال و امکان ماندن در ایران را هم به عنوان یک اهرم و ابزار برا چانه زدن و پوز زدن کارفرما (اینجاش شوخی‌ بود) ؛ و هم به عنوان یک امکان واقعی‌ که حرفش را قبلا میزدیم و خیالش را داشتم ، جدی بگیرم با اینکه فرصت کوتاه است.
 زیباترین و زنده‌ترین خاطرات کودکی‌ام صحنه‌ها و تصاویر ماندگاری است که از توانایی‌‌ها و استعداد‌های منحصر به فرد مادرم (منحصر به فرد در محدوده  روستای بزرگ آن‌زمان و روستاهای اطراف) خوشبختانه بسیار شفاف در ذهن دارم.
مش گوهر تاج ، همسر خانه دار میرزا عباس علی‌ ، مادر  ما ؛ ؛  اگر چه از سواد خواندن و نوشتن محروم بود ؛ اما از هنر‌های زمان خود کم نداشت .
خیاطی را به کمک استعداد خودش آموخته بود و برای همه خانواده و حتی برای اقوام و اهالی روستا لباس می‌‌دوخت. آنروز که ‌خم شدم تا از حوض آب پیاله‌ام را پر کنم برای گٔل بازی ، ماجرای افتادن تو آب و نجات غریقی که از راه رسید در حالی‌ که آواز سر میداد  .... سوزن ، سنجاق ، کاموا روغن وازلین ... می‌‌فروش .... م ...  ای اون بچه ی کیه رو آب  .... همه اینها در حالی‌ اتّفاق افتاد که مادرم تو اطاق مشغول خیاطی بود و اگر درب‌های منازل روستای ما مثل درب منازل اروپائی‌ها همیشه چهار طاق باز نبود ؛ و اگر محراب فروشنده دوره‌ گرد در نقش نجات غریق همان لحظه گذرش به آنجا نرسیده بود ؛ چه تحفه‌ای که از دست می‌‌رفت و من نمیدونم تکلیف اون همه مغز بادام و مغز گردو که آنروز پس از به هوش آمدن به من اهدا شد ، چی‌ میشد ؛ اگه زبانم لال نفسم بر نمی‌‌گشت  یعنی خوش به حال کدوم یکی‌ از خواهر برادرا می‌‌شد ... خدا میدونه .
القصه شرح کامل تر هنر‌های مادرم باشد برای بعد که برای یاد آوری کاملتر ، از حافظه  عزیزانم هم کمک بگیرم . فقط به یکی‌ دیگه اشاره کنم که مورد نظر من است در این یاد داشت. یادم هست مادرم تخصص داشت در ساختن تنور .به جز تنور ، تاپو‌هایی‌ ( انبار‌های گندم ) که مثل دو تا کمد دیواری بزرگ بخشی از اطاق را اشغال دائمی کرده بودند نیز صد در صد ساختشون کار مادرم بوده که چون سالها جلو تر ساخته شده بودند ؛ در  مشاهدات و خاطره من نمی‌‌گنجن. با چه مهارتی گٔل رس را ورز میداد و سطح داخلی‌ تنور را میمالید تا کاملا صیقلی و صاف شود و تا زمانیکه به قول خودش گٔل ، مو در نمیاورد دست از کار نمیکشید. تک و توک پرز‌هایی‌ شاید از گیاهان که با خاک آغشته بود مثل یک تار ظریف مو از گٔل بیرون میزد و آنوقت بود که کار به نحو احسن تمام و کامل و قابل قبول بود.
همچنین یادمه بار‌ها در کاهگل کاری و تعمیر و لکه گیری دیوارها و سفید کاری آنها با گٔل سفید (معمولا پیش از عید) او خود یک تنه بهتر از یک مرد  کار میکرد. شاید هم یکی‌ از دلایل این امر اینه که مرد خونه خودش رو از همه اینجور کارا معاف کرده بود.
مادر بزرگم ، بی‌‌بی طوبی را هم که به خوبی‌ یادته.با اینکه سال‌های سال از دو چشم نابینا شده بود اما  به برکت کار و به سبب اینکه دستانش هنوز قادر به حرکت بود تا صد و چند سال دست از زندگی‌ و دست از کار نکشید و قادر بود که کار کند. تا آخرین روز‌های عمرش انتظار داشت کاری به او سپرده شود. مادرم هم پاک کردن نخود و لوبیا و حبوبات رو به او واگذار میکرد.(بی‌ دلیل نبود که هر از گاهی ریگی سنگریزه‌ای زیر دندون ما خورد میشد یا دندون ما و ریگ با هم خورد و خورده می‌شدند اما ارزش زندگی‌ به همین بود که مادر بزرگ صد ساله آٔت حس خوبی‌ داشته باشه که یکی‌ از ستون‌های خانواده ‌ست.
خب این داستان‌ها و بخش گٔل رس و دستان کار و زحمت مادر و مادر بزرگ را به هم بافتم نه برای اینکه آسمان و ریسمان بدوزم به یکدیگر (از هنر دوزندگی مادر بی‌ بهره‌ام ) ؛ بلکه بتونم به خودم و به تو بیشتر ثابت کنم که علاقه و نیاز من به کار دست ، حالا پس از پنجا سال فهمیدم که بیشترش ارثی است و آموخته و عادت  خوبی‌ به یادگار از مادرم و مادرش. 
بنابر این به تو و به خودم باید قول شرف بدم که تا اطلاع ثانوی این اینترست را چنج نکنم و امیدوارم  اطلاع ثانوی عمرش دراز باد ایشالا .
خب دیگه صبح شد و سپیده دمید و برق و اینترنت هم یک نیم ساعتی‌ قطع شد و دل‌ من هری ریخت که هرچی‌ زحمت دست کشیدم و نوشتم برات ، دود شد رفت هوا...
بهتره همین‌جا استاپ کنم و باقی‌ یاد داشت بمونه برا وقت دیگه‌ای . امیدوارم قسمت‌های دیگر بدن مثل مغز و پا و دیگر اعضا  به وقت مناسب کار و وظیفه مناسب و مربوط به خودشون رو انجام بدن تا نتیجه این سفر خوب باشه و نتیجه این کار دوست داشتنی در این جای دوست داشتنی هم خوب باشه  و تو بتونی‌ به خوبی‌ از نرگس مراقبت کنی‌ تا این چند ماه سخت رو به سلامت سپری کنه و من و تو با خیال آسوده تری خیالمون و خودمون هی‌ در حال  پرواز باشیم از اروپا به آمریکا و از هر دو  ی این‌ها به ایران و بالعکس. قربانت بوس و بغل  همسرت .

Wednesday, January 1, 2014

Happy New Year


......2014 Cyprus, Larnaca

......

صادق جان سلام. امیدوارم تو و شهین و فرزندانتان سلامت و با نشاط باشید.اگر اشتباه نکنم از زمانی‌ که از ایران برگشتم تا کنون ظاهراً تو همچنان در حالت قهر و نه فقط دلخوری از من هستی‌. آدم می‌‌تونه  بدون دلیل یا با دلیل از کسی‌ دلخور باشه اما در عین حال قهر نباشه اما وقتی‌ قهر و قهر بازی هم به آن اضافه شود بدین معنی‌ است که مساله کمی‌ جدی است. اما ببینیم واسه کی‌ این مساله جدی است برا من یا برا تو . تا آنجا که من از خودم خبر دارم من نه با تو و نه با هیچیک از اعضای فامیل یا غیر فامیل هرگز مساله جدی نداشته‌ام در طول عمرم. تو هم ممکن است همین جمله را در مورد خودت تکرار کنی‌ اما ظاهرا شواهد خلاف این را نشان می‌‌دهد چون اگر تا دیشب شک داشتم که تو علاقه و تمایلی نداری که با من در دنیای مجازی کامپیوتر روبرو و هم صحبت بشی‌ اما دیشب برام این نکته محرز شد که متاسفانه چنین است و دلیلش را نمی‌دانم.می‌ نویسم متأسفانه و برای هر دوی ما تأسف می‌‌خورم .برای خودم از این جهت که خیلی‌ دیر دو ریالی‌ام افتاد که تو جدی جدی با من قهر هستی‌ و در نتیجه خیلی‌ دیر به این فکر افتادم تا با این یاد داشت نور کوچکی بر تاریکی‌ یا کدری کدورت تو بیفکنم. و برای تو تأسف میخورم که به هر علت قادر نبوده آی‌ بهِ من حالی‌ کنی‌ که چه مشکلی‌ با من داری و یا از آن بدتر به این نتیجه رسیده‌ای که دور من یکی‌ را یک خط قرمز بکشی و من همچنان در ابهام بمانم که چرا و چگونه و چتو شد که ایطو شد.
اما برادر عزیزم این را بگم که من همچنان که اعتقادی و علاقه‌ای به قهر و قهر بازی با دلیل یا بی‌ دلیل ندارم و آنرا یکی‌ از زشت‌ترین عادات ما ایرانی‌‌ها می‌دانم و خوشبختانه خودم هرگز خودم را بدون کنترل در این وادی رها نکرده‌ام ؛ به این اعتقاد هم بالاخره رسیدم  که نامه نگاری راه حلی برای این مشکل نیست و کسی‌ که از این مشکل رنج میبرد یا انگیزه‌های جور وا‌ جوری برا خودش ساخته و پرداخته که با یکی‌ از نزدیکترین افراد خانواده ش قهر و قطع رابطه کنه ، هیچ کس یا هیچ چیز نمی‌تونه اراده ش رو عوض کنه مگر اینکه خودش بخواد. این نکته را از برادر دیگرم ابراهیم آموختم وقتی‌ که در اوج مشکلاتی که با پسرش داشت با من نیز به دلایلی برای مدتی‌ کوتاه قهر کرد . از آنجائیکه انگیزه قهر کردن او برام واضح بود زود به صرافت افتادم تا به سهم خودم نگذارم پیش بیاد اما به این نتیجه رسیدم که سعی‌ کردن‌های من بیفایده بود و فقط زمانی‌ او از خر شیطان پایین آمد که مسائل شخصی‌ خودش و روابط فیمابین ش با بهنام تعدیل شد.
به همین دلیل احتمال می‌دم در مورد تو هم من کار زیادی از م ساخته نیست مگر خودت به نتیجه برسی‌ که من چندان هم آدم ضایع ی  نیستم و حد اقل می‌شه از من برای همیشه دلخور بود اما محض خاطر خواهرت که همسر من باشد  قهر نباشی‌.
شاید این سوال برات پیش بیاد که اگر من میگم به این نامه نگاری‌ها اعتقادی ندارم برا مسائل اینچنینی  ، پس چرا اقدام به این کار کردم . جوابش اینه که اولا اصل مساله برا من روشن نیست و اصلا نمیدونم مشکلت با من چیه . نه‌ اینکه خودم را به خّریت بزنم بلکه واقعاً چیزی نمی‌دانم و محترم نیز اگر میدانسته چیزی به من نگفته لابد به این دلیل  که دیده من  باورم نشده این قهر و قهر بازی را  یا به این دلیل که او نیز خودش انگیزه رفتار تو را سبک و غیر مهم تلقی‌ کرده که البته خودش دقیقتر برات باید بگه که چی‌ به چیه و کی‌ به کیه .
دوم اینکه من تا همین دیشب که صد در صد حالیم شد که تو با من قهر هستی‌ هر وقت به تو فکر می‌کردم خاطرات خوبی‌ که از با تو بودن در ذهنم هست را به یاد می‌‌آوردم مثل آنروز در رستوران ترمینال و ده‌‌‌‌ها یا صد‌ها خاطره ی دیگه و بازم خوش دارم همین روند در ذهنم جاری باشه بویژه اینکه دارم کون خودم را پاره می‌کنم تا همسرم را راضی‌ کنم که یک سفر طولانی‌ به ایران داشته باشیم  هم  برا دید و بازدید و هم برا  بر رسی‌ امکان زندگی‌ دوباره آنجا نزدیک شما‌ها و اصلا نمی‌خوام حتی یک لک تیره بر قشنگترین بخش این رویا سایه بندازه  . قشنگترین بخش این رویا اینه که من به اینکه با دست خالی‌ و بدون چشم انداز روشنی برا کار و درامد و مسکن و ماشین و ملزومات یک زندگی‌ که هیچ کدامش رو آماده و مهیا نداریم اصلا فکر نکنم و دغدغه م نباشه چرا که خانواده بزرگی‌ دارم که هیچ کسی با هیچ کسی قهر نیست و همه یکدیگر را به اندازه هم دوست دارند.(واقعیتی که اگر هم مجازی خیال بافی و کودکانه  باشه اما من همیشه در زندگی‌ آنرا یک امر حقیقی‌ برا خودم تعریف کرده ام) . و لکه تیر ه هم اینه که پس از دو سه سال که از آخرین سفرمان به ایران می‌گذره تازه دو ریالی‌ام بیفته که‌ای بابا انگار راستی‌ راستی‌ یکی‌ از این جمع ، همه این مدت با من مشکل داشته و من یا نمیدونستم یا خودم رو به ندونستن زدم و از هم اکنون  باید نگران چگونگی‌ تنظیم برنامه‌های دید و بازدید در سفر آتی باشیم . این نگرانی و دغدغه در حالت طبیعی برای همسرم چه بسا بیش از من باشه چرا که خوشبختانه هیچیک از خواهر برادر‌های من با او هرگز از این قبیل قهر بازی‌ها نداشته آند در حالیکه برادر خودش سرگرم این بازی است و همسرش نیز با تقصیر یا بی‌ تقصیر لابد به محض ورود به ایران پایش به این بازی کشیده خواهد شد ..
من تا آنجا که خودم از میزان نه‌ چندان کافی‌ تعادل بین عقل و منطق و احساس خودم خبر دارم خیلی‌ اعتماد به نفس دارم که هرگز به این وادی‌ها کشیده نمیشوم به هیچ قیمتی اما این را هم می‌دانم که اگر یکی‌ از اعضا خانواده و فامیل دوست ناداشته باشه که قیافه من رو ببینه خب من که به زور نمیتونم ازش بخوام که ببینه. در آنصورت چه بخوام چه نخوام هماهنگی‌ و همدلی بی‌ نظیری که لا اقل در این یک مورد (احساس مشترک و همسان نسبت به حضور در کنار  تک تک عزیزان ترابی و عبدی و غیره ) بین ما دو نفر هست ، خود به خود هنوز بار سفر نبسته دچار اشکال می‌شه و این یاد داشت اگر هیچ کمکی‌ به تو نکنه برا حل مشکلی‌ که با من پیدا کرده‌ای ، لا اقل به همسرم کمک میکنه که خیالش از من همچنان راحت باشه که من همانم که بودم  و اگر قرار بود من احساس و عواطف و رفتارم را تحت تاثیر  رفتار دیگری تنظیم کنم ، در آنصورت من شخص دیگری بودم نه‌ ابولفضل و این  چیزی که هستم . بنابر این برام مهمترین مساله همینه که من و همسرم راه پر پیچ و خمی را که تا کنون دوشادوش طی‌ کرده ایم ، از این پس نیز بدون هیچ مانع ساختگی و فرضی‌ طی‌ کنیم. اینکه یکی‌ از اعضا خانواده با من که نه‌ سال است دور از ایران ساکن هستم به هر دلیل احساسی متفاوت با آنچه من در خیالم می‌‌پرورانم داشته باشد البته که ضایع ه کوچکی نیست برای این ظرف شکسته‌ای که قرار است من باهاش آب بخورم تا عطش  چندین ساله‌ام اندکی‌ فروکش کنه. اما خب چه می‌شه کرد. روزگار این‌جوریه فعلا.
ظرف شکسته من ، ایران تکه پاره شده‌ای است که شاید کم و بیش به اندازه  شما‌ها که آنجا زندگی‌ می‌کنید با گوشت و پوست درک و لمس کنم که امنیت  به تاراج رفته ، اقتصاد درم و داغون ، احساس ثبات مالی یک رویای تو خالی‌  ، اخلاق و همزیستی‌ بین مردم به شدت آسیب دیده و مریض و صد‌ها معضل و مشکل دیگر. اما آنچه هنوز برای من تکه باره‌های این ظرف را به هم دوخته و وصله پینه کرده  ، همین محبتی است که لا اقل می‌شه گفت بین افراد خانواده و فامیل تونسته یا امکانش رو پیدا کرده که چند یا چندین خانواده را گرد هم بیاره و به هم نزدیک و مانوس نگاه داره تا دچار از هم پاشیدگی و پراکندگی کامل نشن.
وقتی‌ که جدی جدی به بازگشت به ایران فکر می‌کنم البته که عقلم تشخیص میدهد شما در آن آلودگی‌ و غلظت دود و سرب چگونه دارید تقلا می‌کنید و چطور همه در‌ها و پنجره‌های نجات برای شما‌ها بسته و قفل است و بطبع بر من و همسرم نیز پوشیده می‌‌نماید . با این وجود دلم خوش است که هر از چند گاهی شما  ها با خواهر یا برادر یا دوست دور هم جمع میشوید و شبی را یا روزی را یا ساعتی‌ را بی‌ خیال کمبود‌ها و دشواری‌ها سپری می‌کنید. امیدوارم اگر زمانی‌ نه‌ چندان دیر فرصتی دست داد تا من و همسرم دیداری از شما‌ها تازه کنیم ، این فرصت رضایت همه ما را بر آورده کنه. قربانت ابوالفضل. ضمنا این یاد داشت را چنانچه محترم موافق ارسال ش باشه برات ایمیل می‌کنم به آدرس خودت و همسر ت. در غیر اینصورت برا دل‌ خودم نوشتم و بس .

......