Tuesday, November 12, 2013
Sunday, November 10, 2013
Happy Birth Day to Hannah ,
به دخترم نرگس ، به مادر حنای نازنینمان ، به رایان عزیز ، پدری خوب و نمونه ، داماد یکی یکدونهام ، و به آن فرشته زمینی .
عزیز دلم فردا دومین سال زاد روز دخترتان حنا ست. اتفاقا دومین سال زاد روز نوه ما ( من و مامان ) نیز دقیقا در چنین روزی و چنین ساعتی ست. چه تصادف جالبی.
خب ، جور دیگهای به نظرم نرسید که توصیف کنم چه سهم هنگفت و شگفت و وزینی این وسط فقط و فقط از آن ما دوتاست . یعنی من و همسرم.ایرنین گرند پا و گرند ما ، دقیقا به اندازه جرج و شریل ، امریکن گرند پا و گرند ما .... نه یک سر سوزن کمتر و نه بیشتر ، امان از دست این حس مالکیت ...ها هاها ... عنی وای یعنی همون انی وی . از شوخی که بگذریم باید بگم چون در مراسم جشن تولد حنا غایب هستیم بهتر دیدم حالا که راه دور است و دست ما کوتاه و خرما بر نخیل و جیب ما خالی برای ارسال یک کادوی خوب آبرومندانه ، لا اقل میتونم چند جملهای احساس بریزم توی کامپیوتر تا باز هم از طریق اینترنت به موقع برسه به دستتان . تقریبا هر روز و بیشتر روزها چند بار در روز از نسیم و از باد ( به روش سنتی) خواهش میکنم که پیامم را به شما برساند اما چه اعتمادی به نسیم و باد که به هر طرف که عشقشان بکشد میوزند ، تازه سرعتشان هم باید کم باشه که مهربان باشن و پیام آور مهر . نسیم و بادی که این همه راه دور رو بخواد طی کنه تا به اونجا برسه ده بیست روزی باید تو راه باشه .باد با سرعت بالای صد دیگه میشه طوفان و گرد باد که خطرناک میشه . پس بازم برای هزارمین بار باید گفت احسنت به اینترنت که همه این وظایف رو در یه پلک بر هم زدن انجام میده و ازاون مهمتر دیدن تصویر زندگی روزانه عزیزانمان رو برامون امکان پذیر کرده .
عزیز دلم ، یادته که چقدر دلواپس این بودیم که حنا سلامت به دنیا بیاد و حالا چقدر خوشبختیم که که او سالم و چابک و با نشاط از در و دیوار و از سر و کله همه شماها و اون خرس عروسکی گنده ش بال میره .جای ما خالی که این همه لذت رو در کنار شما ببلعیم . اما نا شکر نیستیم. در این روزگار غریب که مرارت و رنج برای انسانها انبوه شده ، به اندک دلخوشی باید ممنون باشیم .به امید رسیدن روزگار بهتر و رضایت بیشتر.
عزیز گلم ، اگر این روزها بیشتر دغدغه و نگرانیهای مان مسائل مالی و مشکلات مهاجرت است ؛ آن سالها که تو دو ساله بودی نیز تشویشها و هراسهای جدیای داشتیم که تنها و تنها به اتکا داشتن فرزندان نازنینمان نرگس و احسان تونستیم از آن مرحله به سلامت گذر کنیم. آری به شوق حضور شما در کانون زندگی و به امید آیندهای خوب و شکوفا برای شما (آنچه امروزتان را شکل میدهد) آن همه دشواریها را هموار ساختیم.
اینکه بصورت ارادی یا به دست تقدیر سهم تو هم در این مرحله از زندگی این شده که به تشکیل و قوام کانون خانواده الویت بدهی ، برای من پدر با توجه به پیشینه شخصی خودم لطفی و ارزشی مضاف دارد. با علم به اینکه خدا و خرما را نمیشود با هم تو یه قوطی جا داد (یا خدا خرماها رو یهو قورت میده یا خرماها اگه خدا نخوردشون ترش میشن و میگندن ) ؛ من همیشه گفتهام که راه و فرصت برای تو بسیار مهیاست که سالهای آینده به موازات سبک شدن مسئولیتهای بزرگی که اکنون بر دوش داری ، به مسائل دیگری که معطل مانده اند بپردازی.
اگر احسان نیز دقیقا همین شیوه تو را پیش میگرفت یا تو به جای تشکیل زندگی ،دختر مجرد و یکه تازی باقی میماندی (که کم هم مستعد این حالت نبودی ) تا تپههای متنوع و کوچک و بزرگی را در باغهای امیال و آرزوهای شخصی و منحصر به خودت در نوردی ، با آنکه میدانم در آن حالت نیز به موفقیتهای کم اکتفا نمیکردی ؛ اما بعید میدانم منظرهای دوست داشتنی تر و زیبا تر شبیه به آنچه این روزها شما فرزندانمان خلق کرده اید ؛ ممکن میشد.
بدون شک اکنون آرزوی ما این است که احسان نیز در زمانی که مناسب میداند تشکیل خانواده دهد و از محدوده سنی مناسب این امر تأخیر نداشته باشد .
حنای عزیزم اکنون در دو سالگی بسیار بیشتر از حد تصور حرف میزند و قادر است خودشو ابراز کنه . ارتباطی که با ما برقرار میکنه با آنکه از طریق دنیای مجازی هم برا او و هم برا ما دشواره و محدودیت زیادی داریم اما ای کاش میدونستی چه کیفی داره و چه حالی میکنم وقتی میگه دوست دارم بابا عبدی و هنگامی که سراغ منو میگیره اگه تو صفحه اسکایپ در کنار مامان متی غایب باشم .
آره عزیزم، اگر میشد در آن واحد ، هم احساس یک مادر را داشته باشی نسبت به دخترش که داری ، هم احساس پدر بزرگها و مادر بزرگها رو حس کنی که تصویرهای کودکی خودت را همزمان به خاطر میآورند ، در آنصورت از شوق میترکیدی . یعنی همون بلائی که سر ما میاد هر روز و تو نمیفهمی نفهم...ها هاها ها .
اما واقعیتهای دیگهای هم هست که شاید به خوبی من ندونی و برات کمی شرح بدم تا توصیفهایم از جایگاه حنا به جای رمانتیک شدن مقداری تا کمی هم حالت ریالیستیک به خودش بگیره .
وقتی دو تا تحفه خوب (نرگس و احسان ) داری ، و نه یکی که البته نمیتونی هم بگی کدومشو نو بیشتر یا کمتر دوست داری ، همین یک عامل که وارد معادله و معامله بشه کافیه که فرمول و راه حل رو سخت و پیچیده کنه. چه برسه به اینکه خانواده بزرگ و مهربانی داشته باشی که به دلیل مهربانی زیاد تک تک اعضایش ، تعیین رتبه و ردیف و تعریف جایگاه افراد به راحتی ممکن نباشه و خودت هم شخصیتی باشی که چندان قراردادهای کلیشهای را باور نداشته باشی.
با حضور قوی و پر رنگی که حنای عزیزمان با این سرعت داره برا خودش دست و پا میکنه یا بهتره بگم بدون نیاز به زحمت خودش ، اتوماتیک فراهم میشه ، راستش من به عنوان پدر بزرگ ش که انتظار تولد خواهر یا برادر او را دارم و به عنوان پدری که منتظر پدر شدن پسرم نیز هستم ، دچار حس خاصی هستم که نمیشه توصیفش کرد و راحت بیانش کرد. نوعی از یک هراس پنهانی در این حس جا خوش کرده که میترسی با تولد هر نوه جدیدی نا خواسته سهم دوست داشتن حنا کم بشه و به دیگری اختصاص پیدا کنه. با اینکه عملا مشابه این تجربه در تولد خود تو و احسان تکرار شده اما هر بار که به این حالت میاندیشم کامپیوتر مغزم به اسانی و با سرعت ران نمیشه
خب حال فکرشو بکن که من ، هم پدر هستم هم پدر بزرگ ، هم برادرانی دارم و خواهرانی و فرزندان آنها و ...... که به همان اندازه که تو احسان رو دوست داری دوستشون دارم و خاطرشو نو میخوام .
اما پاسخ این معادله چند مجهولی یا بهتره بگیم این معما رو لابد باید با استفاده از تکنولوژی کامپیوتر پیدا کنیم که مغز آدما و از جمله من نیز که فکر کنم آدم باشم بی شباهت به کامپیوتر نیست یا اصلا خود خود کامپیوتره . انگار خداوند اول کامپیوتر رو آفریده و سپس از روش تقلب کرده و مغز انسان رو کپی کرده.
خودم تنها بدون کمک دیگری فهمیدم که رام مغز ما ثابت است اما رم آن هی قابل افزایش است و هی میشه خانههای جدید و اتاقهای جدید و هارد اینترنال اضافی و اگسترنال اضافی سخت افزارها و نرم افزارهای جدید به اون اضافه کرد تا توانایی ش مرتب آپ گرید بشه و جا برای دوست داشتن هر چیز و هر کس به اندازه کافی داشته باشه اما سوال اینه که تا کی و تا چه اندازه .... ؟ لابد پاسخش اینه که این مساله لیمیت نداره .حالا استدلالش بمونه برا بعد و به عهده اونا که تخصصشو دارن. من همینجوری دیمی یه چیزی گفتم و یه تشبیهی کردم تا گفته باشم تولدت مبارکای بهترین ای عزیزترین ، دلبندترین و زیباترین در حال حاضر و تا اطلاع ثانوی .
فکرشو بکن حالا که دو سالشه اینقدر دوست داشتنیه . وقتی که ۱۲ سالش بشه و هم او فارسی به اندازه من بلد باشه و هم من انگلیسی نصف او بلد خواهم بید ؛ چه کیفی میده و سپس زمانی که ۲۲ سالش بشه .... راستی در آن دوره و زمونه جوونا چه جور شخصیتی خواهند داشت ؟ کسی چه میدونه. فداش بشم . فدای تو مادر مهربانش هم که به جای ما و از طرف ما براش کادو خریدی . تبریک به رایان عزیز و به عمه حنا و به جرج و شریل. قربانت بابا
Thursday, October 17, 2013
Sunday, June 16, 2013
Wednesday, June 12, 2013
Subscribe to:
Comments (Atom)




















































