Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Wednesday, May 23, 2012

MAY / 22 / 2012


Thursday, May 10, 2012



احسان طبری
در بهار دل انگیز 1358

نمی دانستند و یا میدانستند اما نمی خواستند بگویند و یا بنویسند که چه روزی و در چه فصلی از سال بدنیا آمد. تاکنون، تنها، ثبت بود که زاده شهر ساری بود و در 1295 بدنیا آمد. سنگ قبری تیره رنگ، در گوشه ای از بهشت زهرای تهران که به قاره مردگان و کشتگان سه نسل تبدیل شده، تاریخ مرگ او را بر سینه خود، بهار 1368، یعنی 9 اردیبهشت حک کرده است. سنگ قبری که در همان ماه نخست خاکسپاری اش به خواهش من، رفتند و از آن عکس گرفتند و برایم فرستادند و منتشر کردم و بعدها شد زینت بخش سایت ها و فیسبوک هائی که در کمین شکار تلاش دیگران اند.
مدت ها پیش، دکتر صدرالدین الهی از من درباره روز تولد طبری سئوال کرد، تا بمناسبت تولدش از او یادی کند و بنویسد که تنگ نظری ها را باید کنار گذاشت و اجازه نداد روی نام و یاد مفاخر ایران گرَد تنگ نظری بنشیند. از "خانلری" تا "طبری".
بگذار نام خیابان ها و میادین را آقایان مزین به نام "خودی" هائی کنند که از شمار آنها نیز فصل به فصل کم می شود. اما بر جای جای نقشه ای که مردم ایران در سر دارند، نام آنهائی ثبت است که به فرهنگ و هنر و ادب و سیاست ایران خدمت کرده اند. خواهد رسید روزگاری که همگان بدانند احسان طبری چه دُر یگانه ای بود. شاعر، فیلسوف، نویسنده، مبارزه سیاسی، روزنامه نگار و لغت شناس و ادیبی که به شش زبان، در کنار فارسی دلنشینی که می نوشت و با آن سخن می گفت تسلط داشت: انگلیسی، فرانسه، آلمانی، روسی، ارمنی و عربی. به تاریخ جهان و تاریخ کهن ایران تسلط داشت و زبان های پهلوی و سانسگریت را نیز در حد کارهای تحقیقاتی اش میدانست. در این راه همان مسیری را رفته بود که صادق هدایت رفته بود.
در جستجوی تاریخ روزی که بدنیا آمده بود و نه روزی که به خاک ایرانش سپردند، دختر کوچکش را یافتم که با دشواری بسیار دهان به فارسی باز می کند و دشوارتر از آن، قلم به فارسی بر کاغذ می گذارد. خواهر و برادر بزرگتری هم دارد که هر کدام یک گوشه ای از خاک کشور آلمان پراکنده اند و هیچکدام در ایران قد نکشیدند تا زبان پدرشان را خوب بدانند. زبانی که طبری به آن واژه های بسیاری را افزود. بگذریم از فهم و دانش پدرشان که اقیانوسی بی کران بود و آنها نیز مانند میلیون ها ایرانی نتوانستند آنگونه که باید تن به آب این اقیانوس بزنند.
درباره این پراکندگی و بی خبری، شاید این بیت از غزل بسیار زیبای شهریار، وصف کاملی باشد از آنچه در بالا نوشتم:

آسمان کاین جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من، نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟

وای که اگر "فیسبوک" نبود، بوی گل را در کجا باید می جستیم؟

میدانم که به قول مولوی:

باغ ها را گرچه دیوار و در است
از هواشان، راه با یکدیگر است

و من از همین روزنه، یعنی از طریق هوا و فضای اینترنتی و فیسبوک، دخترش را یافتم و سرانجام رد پای تاریخ تولد احسان طبری را: 19 بهمن 1295
عجیب است، نه؟
سیاوش کسرائی در همین روز اما در سال 1374 به جمع خاموشان ابدی پیوست و نخستین شلیک در جنگل های سیاهکل نیز در همین روز اما در سال 1349 از تفنگ عاشق ترین عاشقان دهه 1340 کمانه کرد و به چپ رفت و ...!

امیدوارم ویکیپدیا و بدنبال آن، سایت ها و وبلاگ ها و فیسبوک ها این تاریخ را به شجره نامه طبری بیافزایند، تا همگان بدانند آن که از کف رفته است، در چه روزی بدنیا آمده بود.
انسان مهربان و فرهیخته ای که در اواخر بهار پرشکوفه سال 1358، زیر سایه های چهار بید مجنون کهنسال، در باغی در شهریار کرج، همراه با رحمان هاتفی و مهدی پرتوی روی یک نیمکت چوبی، پای صحبت های خصوصی اش نشستیم.
هرگز نمی توانم توصیف کنم آن شادی اولیه اش پس از دیدن درخت های پرشکوفه، دست نوازش کشیدنش بر پوست درخت ها و معرفی یکایک آنها را: این سیب است، این گیلاس پیوندی است و...
سپس، همراه شدن روحش را با نسیمی که شاخه های پرشکوفه گیلاس و سیب را نوازش می داد. نسیمی که ملایم از لای گیسوان پریشان چهار بید مجنونی می گذشت که گوئی با شیفتگی تصویر خویش در حوض کوچکی که زیر سایه شان آرمیده بود را می ستودند.
این نسیم به کجا می رفت؟ از کدام دره و باغ آمده بود و به کدام باغ و دره دیگر می رفت؟ آرزوهای ما را با خود به کجا می برد؟ طبری در خیال خود با آن همراه می شد؟ به پیری و پایان راه درازی که آمده بود می اندیشید؟ نگران سرانجام بازگشت به ایران بود؟ سرانجام خود را با سرانجام انقلاب پر امید مردم در سال 57 یکسان می دید؟
در خشت خام دیده بود، آنچه را ما غافل بودیم و شاید بسیار تیره و گنُگ در آینه می دیدیم.
شاید به آخرین بوسه های نسیم بر شاخه ها می اندیشید؟ همان بوسه ای که رهی معیری حافظ گونه در باره اش گفته بود:

برگ خزان رسیده بی طاقتم رهی
یک بوسه نسیم، زجا می برد مرا

گونه هایش کمی استخوانی بود و شاید شده بود، قد بلندش از آخرین مهره های گردن کمی خم شده بود. به پائیز زندگی رسیده بود.
از تهران قدیم گفت، از باغ های شمیران، از بلوار آب کرج، از "بُت کلاب" که اولین پارک تفریحی تهران بود و حالا تئاتر شهر در گوشه ای از آن آرمیده و گوشه بزرگترش را پارک دانشجو تصرف کرده، از مهاجرت تلخ تر از زهر در سالهای پس از تیراندازی به شاه در سال 1327 که تا انقلاب 57 ادامه یافت گفت. مهاجرتی که مرگ را به تن دادن دوباره به آن ترجیح می داد. از دوستان و دوستی هایش در سالهای بسیار دور گفت. همه آنها که بعدها مردان بزرگ سیاست و شعر و هنر و ادب در ایران شدند. از کشاکش هایش با هدایت و واکنش های تند بزرگان شعر و ادب ایران پس از جسارت طبری در معرفی نیما در کنگره بزرگ نویسندگان و شعرای ایران در سال 1324 در تهران.
از سخن گفتن درباره سالهای مهاجرت آنچنان پرهیز داشت که گوئی از یاد آن نیز نفرت دارد. و من مبهوت آرامش و کلام رویائی او هنگام سخن گفتن از گذشته ها.
دوبار، از ما خواست تا جزئیات اشغال کیهان توسط رهبران آن گروه های حرفه ای "حزب، فقط حزب الله" و "اعدام باید گردد" را برایش تعریف کنیم، که هر بعد از ظهر ابتدای سال 1358 به محوطه کیهان فرستاده می شدند. اصرار داشت که جزئیات را برایش تعریف کنیم. و بار دوم، در پاسخ توام با تعجب هاتفی که پرسید:
تکرار دوباره این جزئیات ضرورتی دارد؟
گفت: اشغال کیهان، نخستین رویداد بود، اما آخرین آن نیست. این روش می تواند به روش حکومتمداری در جمهوری اسلامی تبدیل شود، یاد بگیرید که پدیده های کوچک را موشکافانه بررسی کنید و از دل آنها، آینده را بیرون بکشید!
و حالا 33 سال است که جمهوری اسلامی با همین شیوه حکومت می کند.

در طول ساعت ها گفتگوئی که رشته کلام پیوسته دراختیار او بود، حتی یکبار از اصطلاحات مارکسیستی استفاده نکرد، اما هرآنچه گفت و تحلیل و تفسیر کرد، برخاسته از درک عمیقش از مارکسیسم بود.
این فصل پایانی از شعر زیبای "ترانه خوابگونه" طبری را هربار که همراه با تار "محمد رضا لطفی" شنیده ام، به آن باغ و آن دیدار و سخنانش درباره آینده باز گشته ام:

از این مرز آسمان تا آن مرز
با سینه ی گشاده
به سوی بادها كه از دریا می آیند،
ایستاده ام.
خزانی ناگزیر از راه فرا می رسد
و شب، دیوارهای سیاه خود را
بر من فرو می ریزد
ولی ناقوس روشن آب
و غوغای شهرها
از زیستن سخن می گویند،
از انقلاب .
آری، رگهای ابدی سرنوشت
از میان ریگ ها و الماس ها می گذرد.


یقین دارم، بازماندگان انگشت شمار شاعران و ادیبان، مترجمان و روزنامه نگارانی که سالهای دهه 1320 را بخاطر دارند، بی شک وزین ترین مجله آن دوران را نیز درخاطر دارند. مجله ای بنام "نامه مردم" که طبری سردبیر آن بود و معروف ترین و بزرگترین شعرا و مترجمین و اهل تحقیق آن دوران نویسندگان آن. از ابراهیم گلستان که در آن زمان ادبیات امریکا را همراه با مقالاتی در باره "اتم" در "نامه مردم" معرفی می کرد و می نوشت، تا سعید نفیسی که از "ابومسلم خراسانی" در آن می نوشت و او را می ستود. و اگر نبود حسن سلوک و دانش طبری، چنین جمعی را چه کسی می توانست در آن سالها، چون دانه های تسبیج به نخ بکشد؟
13 شماره از این مجله را سالها بعد، در جستجوی بی امان نشریات قدیمی و پیش از کودتای 28 مرداد ایران، در دستفروشی ها و کهنه فروشی های پایتخت افغانستان "کابل" یافتم. بسیار ارزان خریدم و بسیار ارزان فروخت، آنچه را می دانستم لعل بدخشان است. پیرمرد فروشنده، که مجلات قدیمی را می فروخت، با شادی پول نان شب را از من خواست تا مجلات را دراختیارم بگذارد و من پول نان یک هفته اش را کف دستش گذاشتم.
تازه با خواندن این 13 شماره "نامه مردم" بود که دانستم طبری تنها فیلسوف و ادیب، شاعر و محقق و سیاستمدار و مبارز سیاسی و توده ای نبود، بلکه روزنامه نگاری چیره دست نیز بود.
باخواندن کتاب "چهره خانه" او، دانستم که جوانی را در فقیر ترین محلات تهران گذرانده است. اتاقی در یک خانه قدیمی که کف حیاط آن با آجر قزاقی فرش شده و اتاق هایش در اطراف یک حوض سنگی حلقه زده بودند. در کوچه های تو در توی پشت بازار تهران.
درنو جوانی سریال تلویزیونی "خانه قمرخانم" را از تلویزیون ملی ایران دیده بودم. زمان پخش این سریال، مردم در هر کجا بودند خود را به خانه می رساندند، تا دنبال کنند سرگذشت مستاجران اتاق های این خانه را. یک گروه سه نفره سناریوی این سریال را تهیه می کرد که یکی از آنها شادروان منوچهرمحجوبی فکاهی نویس چیره دست مجله "توفیق" بود. وقتی "چهره خانه" را خواندم، تازه دانستم همین کتاب را آن گروه بی سر و صدا تبدیل به سناریوئی برای سریال "خانه قمرخانم" کرده بودند. کارپایه آن سریال، بخش مهمی از کتاب "چهره خانه" طبری بود!
کتاب که در دو فصل و بصورت داستان های کوتاه نوشته شده را باید خواند تا با پایه گذار شیوه نوین داستان نویسی در ایران آشنا شد و رد "حاجی آقا"ی صادق هدایت و "علویه خانم و ولنگاری" او را پیدا کرد. از دل آن دوستی و نشست و برخاست بی تعارف ادبی که میان طبری و هدایت برقرار بود، هم "حاجی آقا" و "علویه خانم و ولنگاری" درآمد و هم "چهره خانه". اولی چاپ و منتشر شد اما دومی تا پس از انقلاب 57 محروم از چاپ بود، زیرا نویسنده دومی "طبری" مهاجر سیاسی بود و اولی هدایت!
صبر، متانت و ادب او، حتی آلوده به اندیشه های سیاسی و حضور طولانی اش در رهبری حزب توده ایران نشد. زمانی که در مناطره های تلویزیونی بهار سال 1360عبدالکریم سروش سرمست از برپائی حکومت اسلامی در کنار آیت الله مصباح یزدی خطاب به طبری دهان به درشتی گشود و یا مصباح یزدی کلام را آغشته به نفرت و کینه کرد و هر دو، نام آن درشتی و نفرت را فلسفه الهی گذاشتند، طبری آرام و متین دریچه هائی را برای شنوندگان و بینندگان آن مناطره تلویزیونی به روی اقیانوسی که از دانسته ها در سینه داشت گشود. در فاصله همان مناطره ها، به هاتفی (سردبیر کیهان دوران انقلاب) در باره آن دو، یعنی سروش و مصباح یزدی گفته بود: سروش حافظه خوبی دارد، خوب خوانده است و هنوز راه درازی برای دگرگونی در پیش دارد. اما آن دیگری، یعنی مصباح یزدی از خمیره دیگری است. فیلسوف نیست، با آنچه یاد گرفته و از حفظ کرده، در پی فرصت هائی است. انسان خطرناکی است.

شعر زیبای "ترانه خوابگونه" را از روی لینک زیر بشنوید!

http://www.youtube.com/watch?v=zExUkg1i7U0
 ·  · Share · Yesterday