Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Wednesday, February 29, 2012

Sweetie Hanna



My G-Dad ,I love you and respect you very much

How Daddy dries baby's bottom

Hannah takes sun bath...


داستان نادر و سیمین ؛ درد مشترک خیلی از آدم ها

داستان نادر و سیمین ، درد مشترک بسیاری از آدم ها
در زمانه ای که تقریبا همه مفاهیم و مضامین اجتماعی و هنری به ناچار به گونه ای به سیاست نیز ربط داده می شوند ؛ فیلم جدایی نادر از سیمین با ظرافت خاصی تلاش کرده است که کمترین شبهه سیاسی را ایجاد کند . صحبت های حساب شده آقای فرهادی و دیگر دست اندر کاران فیلم نیز در همین راستا بوده است . اتفاقا به دلیل همین ویژگی چنانچه فضای ایران و رسانه های داخلی تا این حد بسته و در حصار حکومتی نمی بود ؛ پرداختن به این فیلم و موفقیت هایش و انعکاس نقد های گوناگون می توانست در داخل کشور جاری باشد و پیروان همه دیدگاه ها هر یک به سهم خویش از این موفقیت و از این موقعیت بهره ببرند ؛ نه اینکه فقط در فضای رسانه ای خارج ، که ناگزیر آلوده به امیال و اهداف سیاسی است فرصت و امکان نقد باشد . این امر سبب می شود که هر مطلبی که با نگاه مستقل هم نگاشته شود چنانچه تنها امکان انتشار در اینگونه رسانه ها را داشته باشد ؛ به نوعی دارای خط و ربطی سیاسی قلمداد شود .
اقبال عمومی مردم کشور های مختلف و ایرانی هایی که فیلم را در مقاطع مختلف دیدند و پسندیدند ؛ مستقیم یا غیر مستقیم عامل اصلی دستیابی فیلم به جوایز مختلف تا رسیدن آن به قله افتخار دریافت اسکار بود . لذا تصویر عینی و واقعی که فیلم از بخش وسیعی از قشر متوسط ایران ارائه داد و شاید مهمترین دغدغه کنونی این توده عظیم را به زیبایی و با احساس مسولیت به نمایش گذاشت ؛ می تواند شاهد اصلی لیاقت و حقانیت این فیلم باشد برای کسب چنین جایگاه رفیعی (دریافت اسکار) که برای اولین بار نصیب نام ایران شد و به قول فرهادی این افتخار به مردم ایران تقدیم شده است .
می توان مثل برخی ساده اندیشان مغرض صورت مساله را ساده کرد و جوابی تکراری و کهنه هم پیشاپیش حاضر آماده عنوان کرد که : " آنهایی که این فیلم را به عنوان بهترین فیلم بخش فیلم های غیر انگلیسی زبان داوری کردند ؛ سیاسی کاری کردند و چه و چه ... " اما این بار ، دیگر حنای اینگونه توجیهات رنگی ندارد چرا که یکی از رقیبان این فیلم ، فیلم دیگری بود از کشور اسرائیل .
بنابر این می توان گفت : اولا مضمون و مفهوم کاملا اجتماعی فیلم رمز موفقیت آن بوده است . دوم اینکه این فیلم روایتی است از درد مشترکی که تنها مختص ایران و ایرانی و حتی برهه ای خاص از کشور ما هم نیست اگرچه در مقطع فعلی این بحران اجتماعی به باور من به معضلی بزرگ تبدیل شده است .
از آغاز تا پایان فیلم ، همه کاراکتر های داستان دچار و درگیر تناقض های جورواجوری هستند که در تعامل با دیگری حتی در تنظیم ارتباط خویش با نزدیکترین عضو خانواده ، در ادامه روایت داستان ، دشواری ، سر در گمی و پیچیدگی کار بر آنها بیشتر و بیشتر می شود ؛ لذا هر گونه تصمیم و اقدامی جدی در راستای اراده اولیه شان ، با هزینه ای گزاف به تک تک آنها از کوچک تا بزرگ ، تحمیل می شود به نحوی که سر انجام کارشان را دچار ابهام بیشتری می کند .
انسانیت ، شرافت و وجدان اصیلی که در تمامی نقش ها جوهره اصلی شخصیت آنها را شکل میدهد ؛ اجازه نمیدهد که کسی در حق دیگری اجحافی بزرگ و آشکار مرتکب شود و این یکی از ظرافت ها و زیبایی های بی نظیر سناریو است که می توانست شاهدی باشد برای اینکه این فیلم سزاوار باشد که در بخش دیگری نیز کاندید اسکار معرفی شود و شد . لابد به دلیل رعایت انصاف و یا به هر دلیل دیگری بیش از یک اسکار را به آن ندادند .
آنگونه که از نام فیلم استنباط می شد تفاوت دو دیدگاه به ظاهر مغایر شرایط همزیستی و همدلی یک زوج را در هم ریخته است و قرار هم بود نهایتا ماجراها ی پی در پی منجر به طلاق شود . " جدایی" ( نام مختصری که دربرگردان انگلیسی آن به فیلم داده شد )؛ سرنوشت محتومی نیست که از قبل قابل پیش بینی باشد . انتخاب بین " خوب " یا "خوبتر" ؛ "بد" و" بدتر" در این روایت به کلاف سر در گمی تبدیل میشود که حد و مرز بین این چهار واژه ، چنان در هم تنیده شده است که انتخاب و تصمیم و تشخیص اینکه کدام شاخص گزینه بهتری است ؛ برای هر یک از نقش آفرینان داستان بسیار دشوار می شود . هیچ کس نمی داند که چه باید کرد ... هیچ کس به درستی نمی داند که کاری که می کند درست است یا غلط ... هیچ کس نمیداند و مطمئن نیست که آن دیگری نسبت به رفتار و کنش او قضاوت درستی دارد یا غلط ... نمی دانم ...نمیدانم ...نمیدانم... این نمیدانم ها و این بلاتکلیفی و این سر گشتگی و بر سر دو راهی ماندن ... دو راهی که هیچ کدام هم درست یا غلط بودنش روشن نیست ؛ آری ، چنین ابهامی حتی در پایان فیلم پاسخی روشن و قطعی نمی یابد و این واقع گرایی نهفته در سراسر فیلم ، به نظر من بهترین امتیاز آن است و شاید مهمترین دلیلی است که چنین فیلمی جایزه ای در خورو ارزشمند می گیرد.

فیلمی که هیچ کس نمیتواند پیامش را محدود به برداشت شخصی خویش کند. فیلمی که روایت درد بزرگ یک موج عظیم انسانی است و نه فقط ایرانی ، این فیلم به نوعی روایت درد بخش عظیمی از تمامی ملت ها در عصر کنونی است که در گیر چنین پارادوکسی هستند . روایت سرنوشت انسانهایی که مهاجرت را می خواهند که برگزینند .مردمی که به هر دلیل شرایطی را که در آن قرار گرفته اند دوست ندارند که بپذیرند و عزم شان را جزم می کنند که تغییر و تحولی در زندگی خویش از این طریق ایجاد نمایند . روایت انسانهایی که هجرت و غربت را خواسته یا نا خواسته برگزیده اند یا آنهایی که هنوز در مرحله بلاتکلیفی و در وادی برزخ همچون سیمین گیر افتاده اند و جرات نکرده اند یا امکانش را نیافته اند که از آنچه بدان دلبسته اند دل بکنند و اغلب این افراد البته با تصمیمی که گرفته اند یا می خواهند بگیرند به نوعی به بغرنجی های زندگیشان می افزایند بدون اینکه خود از پیش واقف باشند .
حکایت آنها که رفته اند و آنها که مانده اند حکایت غریبی است نه تنها در سرزمین ما ایران بلکه در همه کشور هایی که مردمش روی آرامش و آسایش ندیده اند سالهای سال ... آنهایی که همه عزیزان و سرزمینی را که به آن تعلق دارند رها می کنند و می روند تا به امید و به خیال یافتن آرامشی مدام و مطمئن باقی عمر را آسوده تر زندگی کنند اما هزینه هایی را دارند به دوش می کشند که هرگز آنها که مانده اند نمی توانند لمس کنند.
آنها که مانده اند نیز به نحوی دیگر ،و چه بسا بسیار بیشتر از آنان که رفته اند دچار آشوب و سر در گمی باشند و این واقعیت تلخ بر هیچیک از دو گروه پوشیده نیست و از قضا همین امر دلیل سرنوشت مبهم نادر ها و سیمین هاست .
نگارنده این متن ، در طول هفت سال که از مهاجرتم می گذرد ؛ سه بار به ایران سفر کرده ام و هر بار از نزدیک پای صحبت آشنایانی نشسته ام که حکایتشان چیزی شبیه سناریوی نادر و سیمین است.
آخرین بار هفته پیش از ایران برگشتم . تصمیم گرفتم سفر تا ترکیه را با قطار تجربه کنم . سه روز زندگی با همسفران ایرانی فرصت مناسبی بود تا با بیشتر آنها آشنا شوم و با اندکی اغراق باید اظهار کنم که نزدیک به نصف مسافران قطار جوانان دختر و پسری بودند که به قصد پناهندگی عازم ترکیه بودند . و تقریبا باقی دیگر، مسافران میانسالی بودند که برای دیدار فرزندان خویش راهی ترکیه بودند .فرزندانی که در انتظار قبولی پناهندگی شان قبلا در ترکیه اقامت گزیده اند.
به تعبیر من این قطار ، تنها تصویر کوچکی بود از ایران کنونی ما و مشت نمونه خروار . خیلی وقت است که بخش بزرگی از مردم ایران به اجبار و به ناچار مسافران این قطار یا چیزی شبیه به آن هستند و مدتهاست که هیچ قطار بهتری آنها را به مقصد نمیبرد ؛ چه این قطار قطاری باشد که آنها را از تهران به ترکیه ببرد و چه قطار مترو و اتوبوس ها و وسائل نقلیه ای باشد که آنها را از منزل به محل کار و از محل کار به منزل منتقل کند ؛ این قطار ها بویژه در تهران و شهر های بزرگ ، گویی حامل توده های متراکمی از گوشت و پوست و استخوان هستند که لابلای حجم عظیم آدم ها به هزار مرارت خود را می چپانند تا به مقصد برسند . مقصد آنها ، خانه باشد یا محل کار یا هر جای دیگر ؛ جایی هست برای اینکه نفسی چاق کنند و و خستگی را موقتا از خود دور کنند ؛ اما آسودگی و آرامش روح و روان که بیشتر از هر چیز نیازمندش هستند در آن آشفته بازار تامین نمیشود . ثبات ، آسایش و امنیت بسیاری خانواده ها و بخشی از جامعه در بسیاری حوزه ها زیر غبار سیاست به حالت اسفناکی رسیده است که تراژدی نادر و سیمین تنها یک نمونه از انواع گوناگون آنست .
شاید تا قبل از اینکه یک فیلم ایرانی برنده جایزه اسکار شود و شهرتی جهانی کسب کند ؛ مردم کمتری در سراسر جهان با حال و روز ما ایرانی ها حس همدلی و همدردی می کردند اما اکنون به برکت کار بزرگ فرهادی و همه هنرمندان نقش آفرین در این شاهکار سینمایی ؛ پنجره بزرگی گشوده شد تا هم ایرانیان خود را بهتر به دنیا معرفی کنند و هم دنیا تصویر متفاوتی از ما ببیند آنگونه که فرهادی به زیبایی در پیام تاریخی اش به هنگام دریافت جایزه به زیبایی بیان کرد . این موفقیت تاریخی بر ما مردم ایران و بر همه پدید آورندگان این شاهکار سینمایی مبارک باد .

Sunday, February 26, 2012

بازم سلام ، این عکس ها را علی الحساب از احسان فرستادم تا بعدا اگر از کارناوال امروز عکس گرفتند ، میفرستم.
داروها رو از تو قطار شروع کردم به خوردن اما امروز محترم مخالفت کرد با مصرف آن دارو که روی کبد ممکن است اثر بزاره و گفت دارو های موضعی را استفاده کنم (اونا که از ایران آوردم و اونا که از امریکا ) اگر چه طولانی میشه درمان اما به شرط اینکه منظم و مرتب ادامه بدم احتمالا تا یکی دو سال دیگه شیک ترین و شکیل ترین ناخن پای دنیا را در بین گور خر های هنوز منقرض نشده خواهم داشت.
گفتی به عقلم بیشتر گوش بدم و کار خوبی کردم این بار ؛ اما اولا کو عقل درست حسابی و دوم اینکه دروغ نوشتم و احساسم این بود که نباید بیشتر از این بمونم تا از دهن نیفتم و سوم اینکه من هم وقتی دیدمت ، وقتی دیدمتان ، بیشتر دلم براتون تنگ شد و این چیزی بوده که هر سه نوبتی که اومدم اتفاق افتاده اما زیاد سعی نکردم احساسات به خرج بدم و این بار هم همین تلاش بی فایده را کردم و با خودم کلی کلنجار رفتم. در خلوت اجازه دادم احساسات قطره قطره بیفتند پایین اما در حضور شما ها نه.
آره ، سفرم و هم سفر هام جالب بودند و شاید سر فرصت اگر همت کنم در باره این سفر بیشتر بنویسم. دختر های آلمانی به دوستان فیس بوکی ام اضافه شدند (چه فرشتگان پاک و نازنینی هستند) و با آن درویش کاسب مو بلند عارف زاهد نه چندان خالی از ریا و دو رویی ، هم تلفن و آدرس و ایمیل رد و بدل کردیم که ، دارم سر فرصت ، چیز های خوبی ، که بزارم تو قابلمه اش براش مرتکه هیز چشم چران دروغگو را که صد بار از عشق آسمانی بین خود و همسرش سخنوری کرد برام اما ..... (این کلمه هیز را گوگل با ه جیمی نمینویسه و نگی که سواتم نم کشیده ها )
محترم هم خوب و سر حال است و دیشب از پیشرفت قابل توجه و سیستماتیک کارش در زمینه ماساژ درمانی و مشتریانی که دیگه وقت کم میاره بهشون برسه خبر های خوبی گفت و اینکه من را هم تشویق و وسوسه کرد که در این رشته هم استعداد خود را امتحان کنم . من هم گفتم مثل خودش که فقط برای زن ها این کار را انجام میدهد (مگر مرد آشنا و موارد خاص) ، من هم فقط برای زن ها یعنی خانم ها (ترجیها خوشگل ها ) بهتر می تونم این کار رو انجام بدم ، و اصولا مرد هارو باید با همین قرص ها و داروها خرشون کرد .
اما از شوخی گذشته صحبت ها و معلومات جالب جدیدی در رابطه با ماساژ درمانی دارد محترم عزیز من که بعدا که فرصت داشتی و گپ زدی بگو از این چیزا بگه برات. قربان تو من برم .

Wednesday, February 8, 2012

Monday, February 6, 2012

Saturday, February 4, 2012

نرگس گلم سلام. چطوری بابا ؟ رایان چطوره ؟ حنای نازنین مون چی ؟ سر حال و خندان و قبراغ مث همیشه؟ دو سه روزی می شه که ازتون خبری نداریم و عکسی چیزی نگذاشتی . میدونم مشغول کار ها و پی گیر گواهینامه و غیره بودی .
دیروز پریروز با مامان داشتیم قدم میزدیم و گپ میزدیم از جمله در باره شما . مامی یادش اومد که تو گفتی گاهی که بابا ایمیل هایی در باره هنرمندان و کار های هنری برات ارسال می کنم ؛ یاد دوران فعالیت خودت در این زمینه می افتی و احیانا حسرت این را می خوری که این علاقه ها و برخی دیگر فعلا امکان ادامه شون نیست برات.
خودت بهتر می دونی که آنچه تو از سه چهار سال پیش به این طرف با آغاز آشنایی با همسر آینده ات پیش گرفتی و دستاورد هایی که بهشون رسیدی در بهترین مقطع زندگیت ؛ کمتر کسی سعادت به دست آوردنش رو به دست میاره .
آنچه را که به ناچار موکول به چند صباحی دیگر نموده ای نیز دیر یا زود قابل دسترس است برات و تو سال های سال برای هر کاری و فعالیت دیگری که باید برنامه ریزی کنی زمان کافی در پیش داری.
شرایط و موقعیت کلی و جوانب مختلف زندگی والدین تاثیر غیر قابل انکاری در زندگی فرزندان دارد . ترکیبی از واقعیت هایی که زیاد نمیشه تغییرشان داد و موقعیت هایی که بر خلاف جهت واقعیت ها با تلاش و همت و اراده استوار افراد جوان با استفاده از تجربیات پدر مادر و عبرت گرفتن از سرنوشت آنها ، منجر به تصمیم گیری های جالب و تعیین کننده در زندگی می شود ؛ در بسیاری از خانواده هایی مثل ما پیامد و نتیجه درخشانی را به بار می آورد.
یکی از نمونه هایی که دوست دارم خودمان را با آن مقایسه کنم (اگر چه هرگز شخصیت و مقام و منزلت ما ، در حد شاگردی آن استاد هم نیست اما به دلیل علاقه و پیروی از طرز تفکر شباهت هایی هست که به خودم اجازه میدم از تشبیه استفاده کنم تا منظورم راحت تر بیان شود ) سر نوشت و زندگی سیاوش کسرایی و خانواده اش است.
دختر کسرایی با آنکه عشق و دلبستگی زیادی نسبت به پدر داشت (همانطور که از مطلبی که در باره پدر نوشته پیداست ، و برات می فرستم ) اما تحت رهنمود و یاری پدر و مادر و البته بیشتر با تکیه به درس هایی که از آنها آموخت و عبرت هایی که گرفت و عزمی که جزم کرد ؛ در مسیر هایی بسیار متفاوت از مسیر مشقت زای پدر پای نهاد . در عین حال با موفق بودنش در راهی که برگزید ، وفاداری اش را به اصل آرمان و آرزو های پدر و مادر به اثبات رساند.
بی بی کسرایی که جدیدا در لیست دوستان فیس بوک من هم هست و یکی دو تا از لینک های تدریس آشپزی اش را برات ارسال کردم ؛ زیبا تر از هر کسی و ساده تر از بسیاری از مدعیان هوادار پدرش ، متن به آن خوبی را با نگارشی ساده در باره پدر نوشته که توصیف مختصری است از آن سالها که او ۱۴ ساله بوده و تعریفی بسیار عالی است از پدر .
به نظر من اویک الگوی موفق است از یک ایرانی که در امریکا زندگی می کند و یک نمونه بسیار دوست داشتنی و منطبق با سلیقه من . امیدوارم از خوندن سرگذشت و سر نوشت او و امثال او که هر از گاهی برات ارسال می کنم لذت ببری و استفاده کنی . فدای شما . بابا .