Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Sunday, May 29, 2011

My Dear Narges

نرگس عزیزم،خوشحالم که خوب و سلامت و شاداب هستی‌.امروز که مامان از شب کاری برگشت با اینکه کارش زیاد بوده دیدم که سر حال است و اثری از خستگی‌ در چهرش نیست. مطمئن شدم که با تو تماس داشته و حالت خوب بوده است. گفت که چند روزی میشود که دیگه حالت دل‌ به هم خوردگی نداری و انگار این مشکل برطرف شده. دقیقا همین چند روز هم با من تماس و چت و گپ نداشتی‌.انگار اون زمان‌ها که استفراغ میکردی لطفت بیشتر شامل حال من میشد. هاها .. هاها ... و یا به عبارتی می‌شه گفت که با من که قطع ارتباط کردی دیگه استفراغ هم نمیکنی‌ عزیز گلم. تو حالت خوب باشه برام مهم است. و اینکه روز به روز از تو بشنوم که همه فاکتور‌های سلامتی‌ جسمی‌ و روحی‌ را نسبتا خوب برخوردار بودی و هستی‌. حالا زیاد مهم نیست خبرش رو از خودت بشنوم یا از مامان و یا احسان و یا رایان.

امروز جات خالی‌ رفتم صبح زود در پارک یه ورزش حسابی‌ کردم و کلی‌ یادتون کردم. امیدوارم با توجه کافی‌ کردن به ورزش و پیاده روی و انواع دیگر پرورش روح و جسم مواظب نشاط و سر زندگی‌ خود باشید. من از اینکه قلبم به سلامت می‌‌طپد و برای شما عزیزان می‌‌طپد سرشار از امید و آرزو و سپاس هستم. کودکی که درون تو دارد بزرگ میشود قلب یدکی و صفر کیلومتر زاپاس برای قلب من است که هنوز به اندازه کافی‌ سالم و جوان است. اینکه میدانم تا چند ماه دیگه از چنین نعمتی برخوردار خواهم شد به خودی خود احساس آرامش و اطمینان و دلگرمی‌ به من می‌‌بخشد اما تا زمانیکه آن روز موعود فرا نرسد و عملا دو قلب ، همزمان درون سینه من با هم شروع به طپیدن نکنند ؛ نمیتوانم حس واقعی‌‌ام را بحسم اما میدونم که حس فوق العاده و بی‌ نظیری است که در همه عمر چیزی بهتر از آن برای یک پدر قابل تصور نیست. درست است که خودم هنوز این حس را تجربه نکرده‌ام اما در اقوام نزدیک آنرا به خوبی‌ دارم مشاهده می‌کنم و من که کمتر از آنها عاشق انسان نیستم؛ از اینکه یک انسان دیگر از جنس خودم هم به جمع ما اضافه شود بی‌ اندازه احساس خوشبختی‌ می‌کنم.

برایم اصلا فرقی‌ نمیکند که فرزند اول شما پسر باشد یا دختر اما میدانم که اگر بخواهید خیلی زیادی خوش به حال شما شود و از زندگی‌ حد اکثر لذت و بهره برداری را کرده باشید ، این امر زمانی‌ حاصل میشود که دو فرزند داشته باشید که یکیشون نرگس باشد یکیشون احسان. یکیشون رایان باشد یکیشون جین.یکیشون بهار یکیشون بهنام ؛ یکیشون شیرین باشد یکیشون شهریار ؛ یکیشون فرزانه یکیشون امیر و مثل همه خانواده‌ها که هم پسر دارند و هم دختر.

اما این بدین معنی‌ نیست که اگر هم مثل بسیاری دیگر از خانواده‌ها به همین یه فرزند اکتفا کردید، شما نصف لذت فرزند داشتن را برده اید بلکه بدن معنی‌ است که نصف هزینه و دردسر و رنج و زحمتی را که باید بکشید به خودتان هموار کردید و اینجوری به کار‌های دیگر هم بهتر می‌‌رسید. امیدوارم هر روز بهتر و قبراق تر از روز پیش باشید. شنیدم که مامان رایان شروع کرده به آشپزی و خیلی خوش به حالت شده. دستش درد نکنه و نوش جان. فدای شما . بابا.


Thursday, May 5, 2011

ستون - نگاه هفته

چهارشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰
نوکر بادمجان

هوشنگ اسدی
hooasadi(at)yahoo.fr
اردیبهشت شگفتی است در منطقه و میهن. آمریکائی ها پدرمعنوی "طالبان سنی" رامی کشند و جنازه اش را به ماهیان دریا می سپارند؛ و "طالبان شیعه"، عزت اله سحابی راتا بسترمرگ رسانده اند؛ و سبب روانه شدن روزنامه نویسی به به جهان دیگر شده اند که نامش نخست در اساطیر ایران آمده است: "سیامک فرزند کیومرث است که در زمان حیات کیومرث در نبردی با دیو سیاه کشته می شود."

و به راستی قاتل "سیامک پورزند" هم کسی جز دیوسیاه زمانه نیست که اکنون خنجر بر گلوی پسر گذاشته است.



طنز پردازی، پسر را ازنگاه فرمانده ای معروف، چنین تصویر می کند: "عزیزم! یادمان باشد که ما نوکر ولی فقیهیم نه نوکر بادمجان. بفرماید "چه عالی!" می گوییم "عالی تر از این نمی شود". بفرماید "چه مزخرف!" می گوییم "مزخرف تر از این نمی شود". این انتخابی که آقا کردند، و این بابا شد رئیس جمهور، خیلی قد آرنولدی و هیکل آرنولدی داشت؟ نه والله! یک چیزی بود مثل تاپاله افتاده بود وسطِ شهرداری تهران. قیافه اش زیبا بود؟ نه بالله! تیپ اش یک جوری بود که آدم از دیدن اش دچار تهوع می شد. صورت چروکیده، ریش کثیف، سر و وضع نامرتب. آقا و ما به خاطر همین چیزها گول خوردیم و انتخاب اش کردیم. متاسفانه ایشان یک عورت داشت به چه گنده گی که هر برگ انجیری رویش می گذاشت یک طرف اش پیدا بود و ما او را ندیدیم؛ راست اش را بگویم دیدیم ولی به روی خودمان نیاوردیم. طرف بوی گند می داد. شپش هم داشت. ضدانقلاب می گفت یکی بیاد این را ببره حموم، یک ماهه حموم نرفته. به خاطر همین قیافه ی گند و کثافت اش بود که آقا انتخاب اش کرد. آقا فکر کردند روستائی ها از چنین قیافه ای خوش‌شون می‌آد و می گن این چون بدن اش شپش دارد از خودمونه. امان از این دل غافل که با ما چه کرد. خدا نگذره ازت احمدی نژاد. خدا از اون عورت کثیف ات نگذره که جلوش برگ انجیر نذاشتی."

ف. م. سخن با این تصویر سازی به راه کسانی می رود که "همه طوطیان هند" را "شکرشکن" کردند از "قند پارسی."

و حالا بر سرزمین آنها "نوکران بادمجان" حاکمند که یکیش برادر سردار سعید قاسمی باشد؛ و دیگری برادر بسیجی سعید تاجیک که "روز" فرهنگش را بر ملا کرد و خبر می رسد درسلول انفرادی است. و این سلاله "سعید"ها دست در دست برادرنامدار سعید امامی می رودو به بارگاه "پدر" می رسد.

دیگر ده روزی می شود که بین "پدر و پسر" سخت شکر آب است. "پسر" خواسته طبق قانون اساسی "نظام" وزیر اطلاعاتش راعوض کند، اما "پدر" برخروشیده و حتی دیگر ظاهرسازی معمول قانونی را نکرده و "حکم دولتی" به بقای وزیر داده است که همان حیدرمصلحی باشد. هم او که خبر از اشراف وزارت خانه اش بر همه سازمانهای اطلاعاتی جهان داد وگفت که "سیا" و"موساد"و غیره درمنطقه از نفس افتاده اند. احتمالا داشت ذهن همفکر عزیزش اسامه بن لادن را منحرف می کرد که در قلب منطقه پا در دام یکی از بزرگترین عملیات امنیتی تاریخ گذاشته بود و با طراحی و هدایت "سیا". معلوم نیست وقتی بن لادن کشته شد، برادر مصلحی کجا تشریف داشتند، اما همه دنیا دید که تیم کاخ سفید عملیات را به طور زنده به تماشا نشسته است.

در طول هفته"پدر" سه بار بر صحنه می آید و خواستار کنار گذاشتن اختلافات می شود. سردارانش هم مدام تهدید می کنند و شمشیر خونریز ولایت را نشان می دهند که خداوند متعال خودش در دست "پدر" گذاشته است. سرانجام در متن سیاست تاریکخانه ای "نظام" وزیر معزول و"پسر" روز اخرهفته در هیات دولت شرکت می کنند.

احمدی‌نژاد که هنوز از پسری خلع نشده، همان را می گوید که هاشمی و خاتمی هم در دوران خود به زبان ها ی دیگر گفته اند: "دلایل خانه‌نشینی را در دل خود نگه می‌دارم."

ظاهرا مساله حل شده است، اما همه مانند فیگارو از "دو دستگی در اداره کشور" باخبر شده اند و بار دیگر از "حاکمیت دوگانه" سخن می رود.

پس، در چشم بر همزدنی "احمدی نژاد از فرزندی خامنه ای" خلع می شود. فرمان این است: "رابطه با رهبر باید رابطه امام و ماموم باشد."

حجت الاسلام ذوالنور، "دوستانه" دلایلی می آورد که انسان به یاد شعر "استاد سخن" سعدی شیرازی می افتد:

- دلایل قوی باید و معنوی/ نه رگهای گردن به حجت قوی..

و دلایل قوی و معنوی جانشين نماينده ولی فقيه در سپاه پاسداران این هاست:

"رهبر نايب امام زمان است. بدون امر او، نه رييس جمهور و نه هيچ کس ديگر مشروعيت ندارد. دوستانه خدمت احمدی نژاد عرض می کنم که ايشان در عبارات شان هم تجديد نظر کنند. معتقدم اين سخن ولو اينکه اين طور هم باشد، اشتباه است... بايد گفت که رابطه با رهبر معظم انقلاب بايد رابطه امام و ماموم باشد.اين حرف ها يعنی چه که رابطه ام با رهبری رابطه پدر و فرزندی است؟ اين حرف ها معنی ندارد. اين حرف، حرفی انحرافی است."

هفته پیش امام جمعه مشهد فرموده بودند که رای مردم هر چقدر باشد "صفر" است و تنفیذ مقام ولایت حرف آخر را می زند.
این هفته، احمدخاتمی، امام جمعه تهران، تکلیف قوای سه گانه و بقیه را روشن می کند: "تمام اين انقلاب مديون ولايت فقيه است. طبق قانون اساسی و طبق فقه ما، مشروعيت کل نظام به ولايت فقيه است. سه قوه وقتی مشروعيت دارند که امضای رهبری انقلاب پايشان نوشته شود. اگر اين امضا نباشد، هيچ قوه ای اعتبار نخواهد داشت. "

و بلافاصله رگهای گردن برای اثبات دلایل بیرون می زند. اتهام های تازه علیه "جریان انحرافی" از زمین و زمان باریدن می گیرد. یکی شان که "تدوین مدل روسی برای انتخابات" باشد کهنه و مسروقه از روشنگری مخالفان جمهوری اسلامی است. اما رسیدن کاربه جن وجنگیر و رمال، درسیستم حذف نظام کاملا تازگی دارد. تازه معلوم می شود احمدجنتی رمالی بنام "عباس غفاری " را با "امام زمان" که فهرست دولت را امضاء کرده بود، اشتباه گرفته بوده است. و تازه همین رمال هم بسرعت لقب" شیطان پرست" می گیرد.

براستی"معرکه" ای برپا می شود. حتی خواجه حافظ شیرازی هم با خبر می شود که اراذل و اوباش شبکه ای مستقل اند وسرنخ آنها، با اسامی و عنوان های مختلف در بیت رهبری است. یک سایت فارسی زبان این تصویر معرکه را از"معرکه " بدست می دهد:"این شبکه نقش پیاده نظام را در کودتای 22 خرداد و نگهداری احمدی نژاد در کاخ ریاست جمهوری داشت و مرتکب انواع جنایات شد، به یکباره در طول 10 روز، فرمان را کج کرده و با ادبیات و اقداماتی که همه با آن آشنا هستند و احمدی نژاد را نیز با همین ادبیات و در همین جمع می شناسند، روبروی احمدی نژاد ایستاد و به اقلیتی که سرگیجه گرفته و نمیدانست باد از کدام سو می وزد و دستورات جدید چیست، حمله ور شد. وبلاگ های وابسته به آنها با هم سر شاخ شدند، نشریات آنها نیز به همچنین. حسین شریعتمداری که جایزه بهترین روزنامه نگار را از احمدی نژاد گرفته بود و سرلشگرفیروزآبادی که شال قهرمانی عدم حضور درجبهه های جنگ با عراق را احمدی نژاد به گردنش آویخته بود و خلاصه یکی پس از دیگری به احمدی نژاد یادآوری کردند که فراموش نکند فرزند کودتاست و نه محصول رای مردم."

بعد هم" پروژه حذف دست راست احمدی‌نژاد "که همان رحیم مشائی باشد کلید می خورد و وبریدن"عورت" رئیس جمهور آغاز می شود. و اگر همین امروز وفردا اسناد مربوط به ارتباط "جریان انحرافی" باسازمانهای اطلاعاتی دنیا را رونکنند، برای اولین بار درجمهوری اسلامی نه با "دشمن" بیگانه که باخودی روبروئیم.

"جریان انحرافی" فعلا شامل عباس امیری‌فر، دبیر کمیسیون فرهنگی دولت و از حامیان سرسخت اسفندیار رحیم مشایی و تعدادی دیگر از افراد نزدیک به رئیس دفتر محمود احمدی‌نژاد است که همگی دستگیر شده اند.

به گفته مرتضی نبوی دولت از طریق این افراد و با توسل به اجنه به دنبال اجرای طرح‌های خود بوده است.

یکی از این طرح ها را سایت الف- متعلق به احمد توکلی- رو می کند: "ایجاد شرکتی بنام سمگا توسط اسفندیار رحیم‌مشایی و حمید بقایی با سرمایه اولیه ۲۰ میلیارد تومان. از جمله رانت‌های ویژه این شرکت واگذاری مجانی بیش از یک میلیون مترمربع زمین در لویزان با مصوبه هیات دولت و همچنین واگذاری ۳۱ هزار مترمربع زمین در اطراف فرودگاه امام خمینی بوده که هزینه کارشناسی آن‌ها ۳ میلیارد تومان بوده است. و : تاسیس تاکنون حداقل ۶ شرکت بزرگ اقماری که یکی از آن‌ها با عنوان بانک گردشگری، اکنون ۶۰۰ میلیارد تومان سرمایه دارد."

روز های معلم و کارگر است و حتما "سپاه" این پولها را که از چنگ "پسر" درآورده به دست "پدر" می سپارد تا به زخم زحمت کش ترین و شریف ترین مردمانی زده شود که ماههاست حقوق نگرفته اند.

نمایندگان "مستقل " مجلس بر این تصور خط بطلان می کشند. ۷۵ میلیارد تومان به بودجه سپاه پاسداران اضافه شود؛ سه میلیارد تومان هم به بودجه نظامی و دفاعی که همان سپاه باشد. احمد توکلی می گوید: "این افزایش به «دستور صریح» آیت‌الله خامنه‌ای تصویب شده است."

و چون لابد این پول ها کفاف سرداران را نمی دهد، قرارداد یک میلیارد دلار توسعه ۲ میدان گازی به صورت ترک تشریفات به قرارگاه سازندگی خاتم الانبیا، یعنی بازهم سپاه، تقدیم می شود.

واقعا که بریدن "عورت" پسر به دستور پدر چه در آمدی دارد. و تازه خیرش به چین هم می رسد که همچنان مشغول سرکیسه کردن "نظام" است و این هفته باقرارداد ناچیزی به مبلغ 100میلیارد دلار.



هفته ایست که حباب قیمت ها می ترکد. بازار سهام تهران دچارسقوط آزاد می شود. آتش زیر خاکستر در آذربایجان قهرمان جرقه ای می زند. در پی يک مسابقه جنجالی فوتبال بيش از ۱۰۰ نفر در خروجی‌های استاديوم سهند تبريز دستگير می شوند.

در روز جهانی آزادی مطبوعات، سازمان گزارشگران بدون مرز آخرین آمار را منتشر می کند: "بيش از ٢٠٠ روزنامه‌نگار و وب‌نگار در ايران بازداشت و زندانی شده اند. از اين تعداد ٤٠ نفر با اتهاماتی چون «توهين به مقام رهبری يا رئيس جمهور» و يا «جاسوسی، اقدام عليه امنيت ملی و نشر اکاذيب» همچنان در زندان بسر می‌برند. بيش از ١٠٠ روزنامه‌نگار و وبلاگ نويس مجبور به ترک کشور شده‌اند. بيش از ٣٠٠٠ نفر از حرفه‌کاران رسانه‌ها به دليل توقيف رسانه و يا ممنوع کار شدن از سوی مقامات قضايی امنيتی، بيکار هستند." یکیشان که احمد زیدآبادی باشد، جایزه جهانی آزادی مطبوعات را می برد.

فاطمه کروبی که چند روز برای مداوا از "حصر" بیرون آمده، شرح می دهد که چگونه "اوباش" محل زندگی شیخ دلاور را تصرف کرده اند. محمد خاتمی، در سخنانی با تاکید بر لزوم پاسخگو بودن حکومت در مقابل شهروندان وفراهم آوردن امکان نقد و اعتراض برای مردم، تاکید می کند، قدرت نباید "مثل گذشته‌ها در هاله‌ای از تقدس پوشانده شود."

وزرای شش کشورعضو شورای همکاری خلیج فارس در پاسخ اظهارات سرلشکر فیروزآبادی که "مالکیت خلیج فارس" را متعلق به ایران دانسته بود، باردیگر اعلام می کنند: "خلیج فارس از آن اعراب است و همواره نیز چنین باقی خواهد ماند."

کسی جوابشان را نمی دهد، لابد دارند خواب فتح قدس را می بینند. محمدرضا میرتاج الدینی معاون پارلمانی دولت در مجلس می گوید: "كشورهای تركیه، لبنان، فلسطین، عراق، تونس، بحرین‌، لیبی، مراكش، عربستان، اردن، افغانستان و غیره پیشاپیش لشكر الهی كه پرچمدار آن جوانان ایرانی هستند، وارد قدس خواهند شد و پیروزی‌هایی را قبل از ظهور امام زمان به وجود خواهند آورد."

سخنان یک عضو دولت در مجلس، خوراک اسرائیل است که جت هایش را برای حمله به ایران آماده کرده است. خبر را "پرس تی وی"، تلویزیون انگلیسی زبان جمهوری اسلامی می دهد: "استقرار جت های جنگنده نیروی هوایی ارتش اسرائیل در عراق و تمرین آنها جهت آمادگی برای حمله به ایران."

و همه اینها در روزهائی که حماس و فتح در مراسم ويژه‌ای در قاهره توافقنامه صلح امضا می کنند. گروههای دیگر فلسطینی هم هستند . خبر از ترک سوریه توسط حماس می رسد. اشپیگل می نویسد:" فلسطینی ها زودتر ار همه فهمیده اند د رخاورمیانه باد از کدام سمت می وزد."

زمین زیرپای بشار اسد در سوریه می لرزد. منابع خبری می نویسند: "غرب دلیل موجه ای برای ساقط کردن رژیم سوریه دارد: سوریۀ اسد، بمعنای واقعی کلمه، اسباب درد سر است. هم متحد ایران است، هم حزب الله لبنان را مسلح می کند، هم حاضر به کنار آمدن با اسرائیل نیست. ترور هم یکی از تخصص های ظریف سوریه به شمار می رود."…

اردیبهشت به نیمه می رسد. شاهنامه می گوید: "پس از مرگ سیامک، فرزندانش کیومرث و هوشنگ به خونخواهی مرگ او به نبرد دیو می‌روند، او را گرفتار می‌کنند و می‌کشند."

فرزندان سیامک پورزند ـ بنفشه و لیلی وآزاده- در دوردستها می گریند. حتی مجال دیدار آخر را با پدر ندارند.

و فرزندان ایران، گرفتار کردن دیو را در چشم انداز می بینند. بعد از پدرمعنوی طالبان سنی، نوبت رهبر طالبان شیعی است...

Wednesday, May 4, 2011

مرگ بن لادن مرگ یک نشانه بود

یک، بن لادن حالا دیگر مرده است. مثل اکثر تروریست هایی که سرانجام گرفتار می شوند و پس از مدتی پنهان شدن در گوشه ای، بالاخره یک روز خبر کشته شدن شان را می شنویم. من معمولا در مرگ آدمها کمتر پیش می آید که خوشحال بشوم، بن لادن نیز همین حالت را برای من داشت. شاید دوست داشتم که او دستگیر و محاکمه شود، اگرچه بعید می دانم که خودش چنین عاقبتی را برای خود می خواست. اما چه شد که بن لادن یازده سال بعد از یازده سپتامبر کشته شد و چگونه در این مدت پنهان بود. به نظرم این راز را هرگز نخواهیم فهمید، مگر اینکه به فایده و هزینه دوگانه رسانه های الکترونیک پی ببریم. به نظر من بن لادن برخلاف آنها که معتقدند که آمریکا عامل ایجاد القاعده یا طالبان بود، نتیجه منطقی انقلاب ایران بود. اگرچه او نه به لحاظ ایدئولوژیک و نه به لحاظ جامعه آرمانی و شیوه نگاه به اسلام، ربطی به انقلاب ایران نداشت. اما همانطور که موجوداتی مثل پل پت و انورخوجه، از دل کمونیسم و مارکسیسم درآمدند، بن لادن نیز از دل اسلام گرایی انقلاب ایران بیرون آمد. درک این نکته زمانی ساده تر می شود که بدانیم فاصله مک دونالد و نستله با مسجدالحرام یا کعبه کمتر از دویست متر است. بخش اعظم پولی که دولت طالبان و بن لادن را به مقاومت در برابر آمریکا کشاند، همان پولی بود که توسط آمریکا و اروپا در کشورهای حوزه عربی اعم از عربستان و مراکش و امارات و کشورهای مشابه مصرف شده و می شود. در اکثر این کشورها پول نفت تبدیل به خوشگذرانی و خشم و عقب ماندگی می شود. کسانی که به عربستان سفری کرده باشند، می دانند که نام بن لادن در اکثر سیستم های خدماتی این کشور یک نام معتبر است. پدرش و خانواده اش سازندگان دو مسجد بزرگ مسلمانان بوده اند و اعضای خانواده اش هیچ ربطی به او ندارند. البته فاصله یک تروریست با یک مسلمان خوشگذران در دنیای عرب بسیار سریع تر از اکثر جاهای جهان طی می شود. در عربستان، ریاض و جده دو شهر غربی اند، در حالی که مکه و مدینه دو شهر کاملا مذهبی اند، دو شهری که بموجب شریعت، کفار حق ورود به آنها را از یک منطقه به بعد ندارند. شاید حرف زدن از اصلاحات اجتماعی و فرهنگ و هنر در بخش اعظم این گوشه جهان و بطریق اولی دموکراسی و حقوق بشر حرف مفت است. بحث بر سر تفاوت های فرهنگی نیست، بحث بر سر انواع تلقی از زندگی است. در کشوری مثل تونس حقوق بشر معنی دارد، در مصر هم هنر و سینما معنی دارد، اما در بخش عظیمی از دنیای اسلامی- عربی بخصوص عربستان سعودی همه اینها فعلا بی معنی است. نکته این است که حتی در کشوری مثل پاکستان یا افغانستان هم در بخش اعظم کشور، ارتباطات الکترونیک، جز در حوزه نظارت ماهواره ها، شوخی است. در بخشی از پاکستان اصلا هیچ حکومتی وجود ندارد. در بخشی از ایران هم همین طور است. بخشی از ایران، در منطقه بین جیرفت و میناب اصلا دولت و حکومت معنی ندارد. پروز مشرف زمانی که بی نظیر بوتو کشته شد گفته بود " جلوگیری از عملیات انتحاری در کشوری که 600 هزار نفر بالقوه آماده عملیات انتحاری اند، حرف بی ربطی است."

دو، چپ ها متخصص نظرات دائی جان ناپلئونی هستند. ما ایرانی ها هم بطور تاریخی نسبت به هر آنچه می شنویم بدگمانیم. ما حتی اتفاقاتی که جلوی چشممان رخ می دهد را هم توهم تصور می کنیم، وای به اینکه گزارش لحظه به لحظه سری ترین عملیات ضد تروریستی جهان را مستقیما ندیده باشیم. هنوز عده ای دیوانه معتقدند که عملیات یازده سپتامبر توسط صهیونیست ها طراحی شد و دلیل اش اینکه هیچ یهودی در آن ساختمان کشته نشد. در حالی که هیچ کسی سندی دال بر کشته نشدن یهودیان در عملیات یازده سپتامبر ارائه نکرده است. بین 400 تا 500 یهودی در ساختمان های تجارت جهانی کشته شدند، ولی یک اندیشه توطئه گرا با جدیت معتقد است که هیچ یهودی در این عملیات کشته نشده. این در حالی است که خود القاعده مسوولیت این عملیات را پذیرفته و سخنگوی القاعده با آوردن نام هواپیماربایان، و انتشار عکس های آنها، آنان را شهدای اسلام خوانده اند. بسیاری از ما ایرانیان، هنوز قبول نداریم که کسی به نام سعید امامی خودکشی کرده و در حالی که به ریش دیگران می خندیم، می گوئیم تو چقدر ساده ای، سعید امامی را می کشند و می آورند جلوی بقیه جسدش را می گذارند؟ یا در همین عملیات که تصویر و محل عملیات مشخص شده و القاعده اعلام کرده که بن لادن کشته شده و دولت پاکستان خبر را تائید کرده و دختر بن لادن گفته که خودش با چشم خودش دیده است که پدرش به دست سربازان آمریکایی کشته شده، باز هم ما معتقدیم که بن لادن زنده است و ریش اش را کوتاه کرده و با یک شلوار برمودا و عینک دودی مثل براد پیت، احتمالا با زنی شبیه انجلینا جولی دارد حال و حول می کند. اصلا به این فکر نمی کنیم که آدمی که به عنوان اولین تروریست تحت تعقیب در جهان شناخته شده و عکس اش همه جا منتشر شده و حداقل از همه بازیگران هالیوود و سیاستمداران جهان، شناخته تر است، هیچ جایی برایش امن تر از پاکستان نیست. فقط چپ های ساده لوح اروپایی یا شارلاتان هایی مثل مایکل مور ممکن است در این ماجرا به توهم مردم دامن بزنند. بن لادن مثل همه تروریست ها، مثل همه دیکتاتورها، می میرد و جسدش همان است که شما می بینید. یادمان نرود که هنوز عده ای معتقدند کل پروژه های فضایی ناسا از جمله رفتن انسان به کره ماه یک حقه سینمایی است. برای چی؟ من هرگز نفهمیدم. مرگ بن لادن برای من طبیعی است، اگرچه او مدتها قبل مرده بود. مرگ او هم نه با پنهان شدنش بلکه با تغییراتی در جهان اتفاق افتاد رخ داد. وقتی موج احمدی نژاد در جهان ایجاد شد، وقتی اوباما آمد، بن لادن مرد. مردم دنبال یک راه برای مبارزه با آمریکا می گشتند، آن را پیدا کردند. فرقی نمی کند، احمدی نژاد هم برود حسن نصرالله چه گوارای بچه چپ ها خواهد شد. گیریم به آن اندازه سکسی نباشد، ولی به هر حال ضدآمریکایی است.

سه، بن لادن یک اندیشه نیست که با نابودی اش هزاران بن لادن در جهان سبز شوند. عصر بن لادن گذشت. بن لادن از نظر باور دینی یک مسلمان بنیادگرا بود که معتقد بود باید کفار را کشت. از نظر نحله فکری مثل میلیونها وهابی در جهان بود که به این شیوه دینی در میان اهل سنت باور دارند. از نظر سیاسی هم معتقد بود که باید مدینه فاضله ای مثل افغانستان طالبان درست کند. او اگر یک منبع مالی قدرتمند نمی داشت یا گروهش از قاچاق مواد مخدر استفاده نمی کردند، یا از کمکهای مالی پولدارهای مسلمانی که هیستری ضد خارجی و ضد آمریکایی و ضد شیعی و ضد بقیه دارند، برخوردار نبود، هرگز موفق نمی شد عملیات یازده سپتامبر را انجام دهد. آنچه در جهان وجود دارد و تا ابد هم وجود خواهد داشت، تضاد میان فقر و ثروت، تبعیض میان داشتن و نداشتن و تعارض میان زندگی سخت و زندگی راحت است. بسیاری از آنها که به لحاظ ایدئولوژیک مثل بن لادن فکر می کنند، در امارات و عربستان و بسیاری کشورهای دیگر، آنها چنان در پول و ثروت غرق اند که جنگیدن با آمریکا و غرب به نفع شان نیست. اما تضاد میان فقر و غنا همواره فقرا را وامی دارد که دل به امیدی ببندند. برای مردم هم فرق نمی کند. زمانی کمونیست ها رهبری فکری فلسطینی ها و عراقی ها و افغانی ها و سوری ها و یمنی ها را داشتند، و زمانی رسید که مسلمانانی که شعار ضدآمریکایی می دادند، در این موقعیت قرار گرفتند. کاندیدای چپ ها در فرانسه به ملاقات حسن نصرالله شیعه رفت و فرزند چه گوارا به دعوت احمدی نژاد به ایران آمد. واقعیت این است که جهان غنی باید بفهمد که جهان فقیر نیازمند عدالت و برابری است، اگرچه مانع اصلی در اکثر کشورهای جهان برای عقب ماندگی در دیکتاتوری های محلی است که شکل می گیرد. در حقیقت شخصی به نام اوباما، یکی از چهره های شاخص روشنفکران جهان است که به جای جورج دبلیو بوش که عامل سرکوب و تهاجم خوانده می شد سر کار آمده است. عجیب است کسانی که زمانی از روی کار آمدن اوباما احساس شادمانی می کردند، افرادی مانند احمدی نژاد و حامیان او، یا تمام چپ های ایرانی، حالا خواهان تغییر اوباما می شوند. اگر اوباما برود چه کسی خواهد آمد؟ طبیعی است که بوش یا کسی مثل او خواهد آمد. مشکل اصلی میان مسلمانان جهان و دنیای غرب، فهم متقابل این دو از همدیگر است. و اتفاقا حاکمانی که در این کشورها حکومت می کنند، همواره گناه بی لیاقتی شان را به گردن آمریکا و غرب می اندازند.

چهار، دهه شصت و هفتاد با جنگ سرد گذشت، هر کسی در هر جای جهان اعتراضی به هر قدرتی داشت، اردوگاه مقابل( سوسیالیسم یا سرمایه داری) به کمکش می آمد تا قدرت در میان این دو قطب تقسیم شود. دهه هشتاد دهه نزول قدرت اردوگاه سوسیالیسم و تقسیم آن به چین و روسیه و چکسلواکی و آلبانی از یک طرف و اروسوسیالیسم و سوسیالیسم آمریکای لاتینی بود، آمریکا و اروپا هم در تعارض جدی بودند. کارتر در سالهای 1975 تا 1980 تقریبا تمام تعادل جهان را به هم ریخت. او با حمایت از حقوق بشر، تقریبا همه نظم قبلی را به هم زد. من نقش او و پاپ پیشین را در سقوط سوسیالیسم بسیار فراوان می دانم. در سالهای 1970 تا 1980 در همه جای جهان، آشوب های منطقه ای حاکم بود. چهره جهان در یک دهه به هم ریخت. در فاصله بیست سال به پایان قرن تا 1990 سوسیالیسم نیز فروریخت. تروریسم به عنوان پدیده خاص دهه هفتاد، چهره قهرمان از آدمکش های آرمانگرا ساخت. اما دنیا به سوی تعادلی تازه می رفت. تعادلی که از توزیع اطلاعات آغاز می شد، و به توزیع ثروت می رسید. بن لادن جزو آخرین بقایای عصر تروریسم بود، آخرین و وحشی ترین شکل تروریسم که چهره زشتی از اسلام و مسلمانان نشان داد. مسلمانانی که جمعیتی کلان بودند و مرز مشترک بزرگی با مسیحیت داشتند. آنها یا باید می جنگیدند، یا گفتگو می کردند. اتفاقا این دو واقعه همزمان در آغاز قرن اتفاق افتاد، درست همان زمانی که خاتمی برای گفتگوی تمدنها تلاش می کرد، احمق هایی مثل القاعده و جهاداسلامی و احمدی نژاد، به دنبال درگیری و مجادله با دنیای غرب بودند.

پنجم، علت اینکه منطقه خاورمیانه هر روز یک بار منفجر نمی شود، فقط بخاطر وجود کسانی است که از وضع موجود آن سود می برند. اگر نوشته هایی که در ایران علیه اهل سنت منتشر می شود، به عربی ترجمه شود، یا اگر سخنرانی های هر روزه امامان جماعت عربستان سعودی در مورد کافر بودن شیعیان به فارسی ترجمه شود، این دو گروه به جان هم خواهند افتاد. در حقیقت هر دو حاضرند از دست مسلمان دیگر به جهان غرب پناه ببرند. مگر نه اینکه اکثر دولتهای اهل سنت منطقه از ترس ایران، از حضور آمریکا در منطقه استقبال می کنند؟ به نظر من مرگ اسامه بن لادن پایان القاعده و مبارزه به شیوه تروریستی علیه غرب است. این نه بخاطر شکست شیوه های تروریستی، بلکه بخاطر وجود آدمی به نام اوباما در ریاست جمهوری آمریکاست. کسی در مورد خاتمی گفته بود " خاتمی بزرگ بود، نه بخاطر کارهایی که کرد، بلکه بخاطر کارهایی که نکرد." معتقدم " اوباما شخصیت بزرگی است نه بخاطر کارهایی که می کند، بلکه بخاطر کارهایی که نمی کند." بن لادن و تفکر او مدتها قبل مرده بود. اتفاقی که چند روز قبل افتاد، تنها درگیری برای اجرای عدالت بود که در آن درگیری مهم ترین تروریست دوران ما کشته شد. اما بازی هنوز تمام نشده است، تقریبا اکثر دیکتاتورهایی که جهان امروز را آلوده کرده و آزادی مردمان را گرفته اند، در سال 2011 خواهند رفت و دنیای بهتری برای زندگی مردم ایجاد خواهد شد.

مرگ بن لادن، اجرای عدالت در مورد کسانی است که بدون اینکه گناهی کرده باشند، در حمله به برج های تجارت جهانی کشته شدند. مرگ بن لادن اجرای عدالت در مورد میلیونها عراقی و افغانی است که به عنوان سپر انسانی توسط حکومت های دیکتاتور صدام و طالبان مورد سوء استفاده قرار گرفتند. مرگ بن لادن اجرای عدالت در مورد همه کسانی است که هفته ای یک روز در ورزشگاه کابل جمع می شدند تا شاهد صحنه های شلاق زدن مردان و زنان و سر بریدن و قطع دست و خراب کردن دیوار روی متهمان باشند، مرگ بن لادن، اجرای عدالت در مورد کسانی بود که جلوی دوربین های القاعده سربریده شدند تا موج وحشت در عراق و افغانستان ایجاد شود. مرگ بن لادن اجرای عدالت در مورد اعضای بی گناه یک کنسولگری ایرانی بود که بدون هیچ دلیلی دستگیر و کشته شدند. مرگ بن لادن فقط مرگ یک قاتل عادی نبود، او یک نشانه بود، " نشانه" یک گروه واپسگرا که می خواستند جهان را به لجن بکشند.

ابراهیم نبوی، بروکسل، روز چهاردهم اردیبهشت

Sunday, May 1, 2011

پاپیون گفت: " حروم زاده ها من هنوز زنده ام، من آزاد شدم" و پرید به سوی زمین سرد. زمینی که زندانش شده بود. دردی شدید در جانش پیچید. بعد صدایی به او گف

برگ سبز > سیاسی
تاریخ انتشار: ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۰, ساعت ۴:۳۰
سیامک در اغما
ابراهیم نبوی
می دانستند اگر از ایران بیرون برود، خواهد گفت که در زندان چه بلایی به سرش آورده اند...

دیروز خبر مرگ سیامک پورزند منتشر شد. او بعد از یازده سال که در اغمای حکومتی بود و در خانه و بدون هیچ فعالیتی زندگی می کرد، بالاخره خود را از طبقه ششم ساختمان مسکونی خود به بیرون پرتاب کرد و خودکشی کرد. پورزند، که قربانی سازمان اطلاعات موازی شده بود، در سال 1380 توسط پلیس ربوده شد و بعد از یک سال و نیم که هیچ خبری از او نبود، به همان جرایمی که دیگر روزنامه نگاران زندانی شدند، در بازداشت ماند و پوسید. بخش اماکن نیروی انتظامی که او را بازداشت کرد، در حقیقت می خواست از طریق او که با بخش وسیعی از نیروهای فرهنگی و هنری کشور آشنایی داشت، مواد اولیه یک سازمان موازی را فراهم آورد. پورزند، در یک خانواده فرهنگی و هنری به دنیا آمد. پدرش از مبارزان مشروطه خواهی، مادرش بازیگر و پسرخاله اش احمد شاملو شاعر بزرگ بود.

همسرش، مهرانگیز کار، علاوه بر آنکه حقوقدان بود، از جوانی نویسنده ای سرشناس بود و از فعالانی که هم در حوزه عمومی سیاست و هم در حوزه خاص زنان، کار می کرد. پورزند پیش از انقلاب، در "باخترامروز" کارش را آغاز کرد و پس از کودتای 28 مرداد 1332 مدتی دستگیر شد. وی مانند بسیاری از فعالان حوزه سیاست و جامعه، بعد از کودتا به حوزه سینما روی آورد و مجله "پیک سینما" را با همراهی بزرگانی مانند اسماعیل مهرتاش، نصرت کریمی، هوشنگ کاووسی، فریدون رهنما، محمود عنایت، سعید نفیسی و پرویز ناتل خانلری منتشر کرد. پس از آن با "کتاب هفته" که از درخشان ترین نشریات ادواری کشور است، به سردبیری احمد شاملو همکاری کرد. مدتی نیز با نشریات "ستاره سینما"، "هنر و سینما"، "مهر ایران"، "روشنفکر"، "سپید و سیاه"، " بامشاد"، " خوشه"، " فردوسی"، "نگین"، “امید ایران"، “رودکی" و "تئاتر و سینما" کار می کرد و سالها در روزنامه کیهان دبیر سرویس های مختلف بود. اما تخصص ویژه او که در آن توانا بود، مدیریت روابط عمومی موسسات مختلف بود. کسی که موسسات فرهنگی را به مردم معرفی می کرد.

تقریبا کمتر نشریه معتبری در دهه سی به بعد در حوزه هنر و فرهنگ منتشر شد که پورزند در آن نقش نداشته باشد و کمتر جشنواره ای در حوزه های مختلف هنری و بخصوص سینما برگزار می شد که او در آن فعال نمی بود. سیامک پورزند، از قبل از انقلاب آثار بسیاری از هنرمندان عرصه موسیقی و سینما را در سطح جهان منتشر کرد و عضو رسمی آکادمی( اسکار) بود. وقتی انقلاب شد، مثل همه فعالان فرهنگی و هنری هرکه کارنامه اش درخشان تر و بزرگتر و حجیم تر بود، مصیبت بیشتری را باید تحمل می کرد. او که آخرین شغلش مدیریت روابط عمومی موسسه عظیم کیهان بود، پس از انقلاب، روحش نیز مثل موسسه ای که در آن کار می کرد، مصادره شد و به خانه رفت. مهرانگیز کار، همسرش از او پررو تر بود، چادری سرش انداخت و رفت به دادگستری که گوشه خانه ننشیند، از اولین وکلای زنی بود که پس از انقلاب وارد زندان می شد و با موکلین خود ملاقات می کرد. اما پورزند، در وضع دشوار مالی و کاری زندگی می کرد. همه دوستانش رفته بودند و او اهل رفتن نبود.

با رسیدن عصر اصلاحات، او نیز فعال تر شد. پیش از آن در نشریاتی مانند "گزارش فیلم" با هوشنگ اسدی و نوشابه امیری کار کرده بود. مثل بسیاری از مطبوعاتی های حرفه ای نظام قدیم که به نشریات فنی و مهندسی و تجاری پرداختند، او نیز در یکی دو نشریه پزشکی و مهندسی به کار پرداخت. این در زمانی بود که ده غول مطبوعاتی مانند بهنود و نائینی و جمشید ارجمند و قائد و علی نژاد جمع می شدند تا یک نشریه کم نظیر "حمل و نقل" یا بهداشتی در بیاورند که دهها بار خواندنی تر از ده مجله فرهنگی و سینمایی بود که به وسیله موجودات فرمایشی غیرحرفه ای و با سوبسید دولتی منتشر می شد. سیامک پورزند، پس از این دوره به همکاری با یکی دو روزنامه دوم خردادی که سردبیری آن با شمس الواعظین بود، پرداخت. در جشنواره های مختلف حضور فعال داشت و از سویی دیگر، خبرهای داخل ایران را در رسانه های ایرانی خارج از کشور منتشر می کرد. از طرف دیگر، کار همیشگی اش برگزاری شب نمایش فیلم بود برای اصحاب فرهنگ و هنر.

شبی با دعوت او در عصر اصلاحات فیلم "شوخی" را بر پرده دیدم. لباس اش همان لباس تمیز مدل دهه هفتاد بود که خودش دوست داشت و می پسندید. با همه حرف می زد و دائما لبخند برلبانش بود و همیشه سعی می کرد بسیار مودب و منظم باشد. شاید خیلی ها خوششان نمی آمد که در دوران اصلاحات، که خیلی از محافل فرهنگی رنگ و بوی مذهبی داشت، پورزند در محافل آنان شرکت کند. ولی پورزند کار خودش را می کرد و اصلا گوش به حرف کسی نمی داد.

آن روزها مشغول انتشار یک دوره دوازده جلدی کتاب شدم درباره مسائل روز ایران، اولی مصاحبه با عباس عبدی بود، دومی با شهلا لاهیجی، سومی با مسعود بهنود و چهارمی قرار بود با مهرانگیز کار باشد. نام کتاب را قرار بود بگذاریم "زنان علیه زنان" یک مصاحبه 25 ساعته بود، از روزی که پدر مهرانگیز از "سده" اصفهان با دست خالی و پای پیاده راه افتاده بود تا کارگر کشیدن سیم تلگراف از اصفهان تا اهواز شود و وقتی رسیده بود آنجا، همانجا مانده بود و زندگی را در همانجا ادامه داده بود. آن روزها مهرانگیز که تازه از زندان دادگاه برلین آزاد شده بود، در بیمارستان شنیده بود که سرطان دارد و رفته بود شیمی درمانی. موهایش کاملا کوتاه بود، و صورتش همیشه تکیده و خسته، تنها عضوی که در صورت خسته اش برق می زد چشمهایش بود که مثل دختر بچه های پنج ساله می درخشید. در مصاحبه بارها حرف از سیامک شد و اینکه این دو در روزهای فعالیت مطبوعاتی قبل از انقلاب همدیگر را یافته بودند.

مهرانگیز، آن روزها با مقالاتی که می نوشت و با حضور فعالش در فضای مطبوعاتی و انتشار چندین کتاب در انتشارات "روشنگران و مطالعات زنان" درست وسط نقطه هدف درگیری سیستم اطلاعاتی بود. از قضای روزگار شدت یافتن بیماری و پایان مصاحبه مصادف شد با هم و او رفت به فرنگ و در بوستون هم به معالجه ادامه داد و هم به کار و هم به نوشتن و هم به زندگی. لیلی و آزاده، دختران این دو نیز یکی شان پیش از مادر و دیگری همراه او به فرنگ رفته بود و هر دو مشغول درس و زندگی بودند. وقتی ماجرای "پاتوق" پیش آمد، در حقیقت سیامک در تهران تنها بود.

من از دو طریق به سیامک برخوردم، یکی از طریق مهرانگیز که حالا مصاحبه اش تمام شده بود و حروفچینی شده بود و حتی پروین اردلان هم زحمت کشیده بود و مقاله شناسی مفصلی را ضمیمه اش کرده بود و در حقیقت یک زندگینامه پر از چون و چرا از مهرانگیزکار بود که حتی مجوز چاپ هم گرفته بود که خبر سیامک کم کم آمد. دوم از طریق شهلا لاهیجی که با او درباره سانسور مصاحبه بیست ساعته ای کرده بودم که کتابش چاپ شده بود. شهلا لاهیجی داشت کتابفروشی اش در یوسف آباد را جمع می کرد تا برود به کانون فرهنگی و هنری تهران، که نامش شده بود "پاتوق" و چیزی بود شبیه مجتمع های فرهنگی فرنگی، سه چهار سالن کوچک و بزرگ شیک سینما داشت و یک کتابفروشی مفصل که خانم لاهیجی راهش انداخته بود و یک کافی شاپ مبسوط و شیک و چندین و چند کلاس آموزشی که هر چه استاد درست و حسابی سینما و ادبیات بود، جمع کرده بودند و بنا بود پاتوق جایی باشد برای علاقمندان هنر و البته دوستانی که سیاست را هم دنبال می کردند.

در همان جلسه اول که به پاتوق و برای دیدن شهلا لاهیجی رفته بودم، سیامک مرا دید و دستم را گرفت و برد پیش مدیر آن موسسه که آقایی بلند قامت بود و در تمام مدتی که حرف می زد من نگاهش می کردم و به این فکر بودم که این آقای محترم از کجا می خواهد پول این همه سرمایه گذاری را دربیاورد؟ سیامک آمد و شوخی شوخی رسیدیم به اینکه من در همانجا بصورت هفتگی استندآپ کمدی اجرا کنم. همان آرزویی که همیشه داشتم. پیش قراردادی نوشتیم و رفتم. هفته بعد که آمدم، دقیقا 12 سپتامبر بود. یک روز پس از خوردن هواپیماها به ساختمان های تجارت جهانی که تهران را هم لرزانده بود. سیامک که هر روز به محض دیدن هر کسی بلافاصله به استقبالش می آمد و روبوسی می کرد، داشت با تلفن شماره می گرفت و چشمهایش نگران بود. دائم تلفن می گرفت. توضیح داد که دفتر کار بنفشه پورزند، دختر بزرگش از همسر قبلی او، در همان ساختمانهای تجارت جهانی یا ساختمانی مجاور آن بوده و از دیشب هر چه کرده نتوانسته با او تماس بگیرد. بالاخره موفق شد و صدای دخترش را شنید و با همان مهربانی و صمیمیتی که جزو لاینفک لحنش بود، با او حرف زد و خیالش که راحت شد خداحافظی کرد و به کارمان ادامه دادیم.

چند ماه بعد، وقتی برای پیگیری کارم آمدم می دیدم که سیامک نیست، نه رئیس موسسه توضیح می داد و نه از شهلا لاهیجی صدایی در می آمد. اتفاقا بانوی چهل پنجاه ساله ای که منشی آنها بود هم در دفتر نبود که توضیحی بدهد. بالاخره گفتند که پورزند و خانمی که آنجا مدیر بود را روز دهم آبان 1380 گرفته اند. چند ماه بعد، وقتی در "بنیان" کار می کردم و در مطلبی با عنوان" ابوالقاسم فردوسی بازجویی می شود" در روز 30 بهمن بدون اینکه اسم بیاورم از دستگیری ابوالقاسم فردوسی شاعر حرف زده بودم. موضوع طنز سیامک پورزند بود. یکی دو هفته ای نگذشته بود که احضاریه ای برایم آمد که نه به آدرس دادگاه مطبوعات بود، نه به آدرس دادگاه انقلاب. هر چه فکر کردم نفهمیدم دادگستری ممکن است با من چکار داشته باشد. بالاخره رفتم به آدرسی که داده شده بود و با مردی تنومند که دستهایش آدم را یاد حلقه گمشده داروین می انداخت و هیکل تنومندش این یادآوری را تائید می کرد، تکه ای از روزنامه که مطلب "فردوسی محاکمه می شود" را در آن نوشته بودم، گذاشت جلوی من. همین بازجو که بعدا بازجوی سینا مطلبی هم شد، اسمش محبی بود و به اسم کمیته اماکن کار می کرد.

آن روزها همه در مورد نبودن پورزند حرف می زدند، ولی هیچ سازمانی مسئولیت دستگیری او را نمی پذیرفت. سرهنگ محبی می خواست ببیند من برای چه به این موضوع اشاره کرده ام و ضمنا می خواست زهر چشمی بگیرد تا دیگر در مورد پورزند ننویسم. بازجویی از سیامک کار سختی نبود، او اصلا اهل حرف زدن و مذاکره بود، به پیرمرد هفتاد ساله هم اتهام رابطه نامشروع زده بودند که اصلا ربطی نداشت. عجیب تهمتی بود که زود فهمیدند و زود جمعش کردند. پورزند هفتاد سال را گذرانده بود و این حرف ها فقط مردم را می خنداند. یک سال و نیمی او را در خانه امن نگه داشتند و بازجویی کردند، هرچه در مورد سینماگران و هنرمندان می خواستند از او بیرون کشیدند و بعد رفتند سراغ بازجویی دیگران، حدود 100 نفر در این پرونده پای شان به کمیته اماکن کشید، از بهرام بیضایی و فریدون جیرانی بگیر تا امید روحانی و هوشنگ اسدی و نوشابه امیری که جای خودش را داشت. مشکل این نبود که آنها دنبال مجرم می گشتند، کما اینکه خانمی را که متهم به رابطه نامشروع بود، بعد از مدتی رها کردند و پورزند را نگه داشتند.

وقتی سرهنگ محبی از من خواست همه چیز زندگی ام را از اول بنویسم، اعتراض کردم که من به تازگی از زندان آزاد شده ام و هرچه گفتنی بود، گفته ام و یک متهم را نمی شود به جرمی که قبلا بخاطرش محاکمه شده، دوباره بازجویی کرد. او با مرتضوی تماس گرفت و خودش را به او معرفی کرد و گوشی را به من داد و مرتضوی به من گفت که همکاری کن. گفتم یعنی چه، گفت، سید! هر کاری می گم گوش کن. من هم به بازجو گفتم که برای زمانی دیگر قرار بگذارد. من رفتم و هیچ خبری از پورزند نشد. همه نهادهای امنیتی اعلام کردند که او جزو دستگیر شدگان آنها نیست، حتی نیروی انتظامی که او را دستگیر کرده بود. داشتند از او اطلاعات می گرفتند و پیرمرد را تا پای مرگ برده بودند. بالاخره بعد از مدتی در 12 فروردین 1382 دچار ایست قلبی شد و مجبور شدند او را تحت حفاظت به بیمارستان ببرند. در این مدت بیش از 20 کیلو از وزنش را از دست داده بود و کاملا ویران و آشفته بود. از او مصاحبه تلویزیونی گرفتند و کیهان نام شبکه او را شبکه فرهنگی هنری سیا در ایران گذاشت. سیامک تقریبا به حالت فلج افتاده بود ، تا اینکه در اسفند سال 82 او را به زندان اوین بردند و وقتی که در سال 1384 آزادش کردند، دیگر چیزی از او نمانده بود. رفت به خانه و ماند تا نابود شود.

نگه داشتن سیامک پورزند در زندان، با وجود اینکه یازده سال زندان به او داده بودند و او به هرچه خواسته بودند اعتراف کرده بود، در حالی که همه می دانستند که او جز کارهای محدودی در حوزه مطبوعات کاری نکرده است، فقط هزینه ای برای حکومت بود. اما او در خانه خودش باید حبس ابد را تحمل می کرد. اجازه خروج از کشور را نداشت و فرزندان و همسرش هم می دانستند اگر به ایران بروند، به زندان خواهند رفت. او شش سال در خانه ماند. مهرانگیز و فرزندانش تلاش کردند تا او را از ایران بیرون ببرند، اما حکومت او را ممنوع الخروج کرده بود. می دانستند اگر از ایران بیرون برود، خواهد گفت که در زندان چه بلایی به سرش آورده اند و حکومت نمی خواست به این موضوع پاسخ بدهد. روز نهم اردیبهشت تصمیم اش را گرفت. با دخترش لیلی تلفنی صحبت کرد.

لیلی در مصاحبه اش با رادیو فردا چنان صحبت کرد، گوئی که پدر به او گفته بود می خواهد چه کند. خانه شان در طبقه ششم ساختمانی در پونک بود. پیرمرد در بالکن را باز کرد، به آسمانی که سی سال بود برایش همین رنگ بود نگاه کرد. تصویر لیلی و آزاده و بنفشه و مهرانگیز را جلوی چشم آورد. به همه دردهایی که در این یازده سال کشیده بود، فکر کرد. یادش آمد که اگر در زندان مانده بود، یازده سال زندانش همین روزها تمام می شد، باید همین روزها آزادش می کردند. تصمیم گرفت آزاد شود.

پاپیون گفت: " حروم زاده ها من هنوز زنده ام، من آزاد شدم" و پرید به سوی زمین سرد. زمینی که زندانش شده بود. دردی شدید در جانش پیچید. بعد صدایی به او گفت: " تموم شد، دیگه درد نخواهی کشید." و در یک سپیدی بی انتها شناور شد.

*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.