Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Tuesday, March 22, 2011

Kadivar

تأملاتی درباره دومین مرحله جنبش سبز
استراتژی پیشنهادی "مقاومتهای حداکثری بر مطالبات محدود و حداقلی" و مطالبات ما اصلاحات ساختاری است.

تأملات این نوشتار(1) در ضمن پنج بخش مطرح شده است: مقاطع مرحله اول جنبش؛ ویژگی های مرحله دوم جنبش؛ جنبش سبز، تکثر و تدین؛ شباهتها و تفاوتهای خیزشهای منطقه با جنبش سبز؛ مطلوبات و مقدورات. واضح است که این نکات تاملات شخصی نگارنده است و کسی را نمایندگی نمی کند. پیشاپیش از انتقادات اهل نظر استقبال می کنم.


اول. مقاطع سه گانه مرحله اول جنبش


جنبش اعتراضی ملت ایران که در پی تقلب در انتخابات خرداد 1388 آغاز شد از 25 بهمن 89 وارد مرحله دوم حیات خود شد. مرحله اول که بیست ماه به طول انجامید، سه مقطع را پشت سر گذاشت.


مقطع اول دوران تولد و تکوین جنبش حدودا چهل روز به درازا کشید (از 23 خرداد تا اوائل مرداد 1388). در این مقطع برگزاری تظاهرات اعتراضی مستقل خودجوش تاکتیک اصلی جنبش بود، تظاهراتی که نشانه بلوغ و عظمت ایرانیان و حقارت و سوء تدبیر نظام جمهوری اسلامی بود.


مقطع دوم دوران تجربه اندوزی و آزمون و خطا بود. در این مقطع که حدود شش ماه به طول انجامید (از مرداد تا بهمن 1388) در روزهای قدس (12 شهریور)، 13 آبان، 16 آذر، عاشورا (25 آذر) و تشییع جنازه آیت الله منتظری در قم (30 آذر) معترضان کوشیدند در تجمعاتی که مختص ایشان نبود حاضر شوند و از ظرفیت آن تظاهرات برای پیگیری اعتراضات خود استفاده کنند. سرکوب بسیار شدید حکومت بویژه در عاشورا نقطه اوج قساوت رژیم بود.


مقطع سوم دوران استقامت و هویت یابی بود. در این مقطع که یک سال بطول می انجامد (از هفته آخر بهمن 88 تا اواسط بهمن 1389) متاثر از سرکوب شدید و گسیل داشتن خیل نیروهای سرکوبگر، جنبش سبز امکان بروز و ظهور خیابانی نیافت و حکومت در مرگ جنبش پایکوبی کرد. اما جنبش در بیانیه های رهبران و شبکه های احتماعی و هر امکانی که داشت، از عرصه مجازی تا محافل خانوادگی و جلسات همفکری و تبادل نظر و نشان داد که چون آتش زیر خاکستر فعال است.


دوم. ویژگی های مرحله دوم جنبش


مرحله دوم دوران فعالیت مجدد جنبش است. در این مرحله که از نیمه بهمن 1389 آغاز می شود جنبش سرزنده از پیروزی مقطعی اعتراضات مردم تونس و مصر و سقوط حکومتهای خودکامه بن علی و حسنی مبارک وارد مرحله تازه ای شد. ویژگیهای این مرحله به قرار زیر است:


اول. جنبش بیش از پیش بر این نکته واقف شد که راه پیمائی و تجمع و اعتراض مسالمت آمیز حق شهروندی است و احدی حق ندارد از آن ممانعت کند. جنبش نیازی به کسب مجوز از حکومت ندارد. راه پیمائی مسالمت آمیز معترضان هیچ منع قانونی ندارد. حکومت موظف به تامین امنیت مردم در هر شرائطی است. در شرائطی که حکومت تمامی مجاری پیش بینی شده در قانون اساسی را ظالمانه مسدود کرده است، تداوم اعتراض و تجمعات و تظاهرات فریضه ملی است. حکومت باید بفهمد مردم از این روش قیم مآبانه به جان آمده اند، و خواهان تغییرند. این تغییر جز با ادامه پیگیرانه مبارزه میسر نیست.


دوم. نتیجه مقاومت درخشان موسوی و کروبی در مرحله اول، حصر خانگی و قطع کامل ارتباطات ایشان و همسرانشان بود. در واقع با فراخوان 25 بهمن جنبش به تاسی از تغییرات منطقه مرحله دوم آغاز شد. حکومت نیز بلافاصله با حبس و قطع ارتباطات آنان به زعم خود کوشید تا جنبش را مضمحل کند، فارغ از آنکه جنبش متکی به ایشان نیست. مردم و شبکه های اجتماعی راهی را که این دو همراه سبز آغاز کردند نه تنها ادامه خواهد داد، بلکه ارتقا خواهد بخشید. ضمن این که تداوم حصر ایشان انگیزه ی حامیان و همراهان جنبش را برای پیگیری مطالبات بیشتر خواهد کرد.


سوم. جنبش در مرحله اول بیست ماهه خود توانسته است شبکه های اجتماعی خود را تشکیل دهد. این شبکه های اجتماعی اگر چه هنوز در مراحل جنینی خود هستند، همانند شاهرگهای جنبش در سراسر کشور کشیده شده است. رسانه های کاغذی تک صفحه ای زیرزمینی، رسانه های مجازی متعدد پربیننده، شبکه تلویزیونی، شبکه های متعدد در فیس بوک و توئیتر ارتش بیداری و آگاهی جنبش است. ضمنا "شورای هماهنگی راه سبز امید" متشکل از معتمدان موسوی و کروبی می کوشد در غیاب آنها امور جنبش را پیگیری کند. هر چند این شورا در مراحل ابتدائی فعالیت خود است و تا مرحله مطلوب فاصله فراوان دارد.


چهارم. کشور پس از 25 بهمن پلیسی ترین جو هفتاد ساله اخیر را تجربه می کند. بازداشتهای فله ای و گسترده در تجمعات اعتراضی اسفند عزم حکومت برای سرکوب شدید هرگونه مخالفت مسالمت آمیز را نشان داد. همه فعالان بالقوه و بالفعل سیاسی به امضای تعهدنامه و توبه نامه فراخوانده شده اند. رژیم با حربه تهدید به زندان و ارعاب بدون پرداخت هزینه گزاف زندان می کوشد فضا را کنترل کند. اجبار همه خواص ساکت مرتبط با حکومت به طرفداری فرمایشی از نظام و دو قطبی کردن فضا (یا با من یا برمن) نشان از استیصال فراوان رژیم دارد. رهبری در نبرد مرگ و زندگی تمام سرمایه نظام و بیت المال و نیروهای مسلح را بکار گرفته است. جنبش در مرحله دوم حیات خود در فضای دو قطبی پلیسی پیش می رود.


سوم. جنبش سبز، تکثر و تدین


در میان ابعاد جنبش دو مولفه را شایسته تشریح و ایضاح می دانم، یکی مسئله تکثر و دیگری مسئله تدین.


اول. جنبش سبز جنبشی متکثر.
جنبش سبز به تنوع آراء و تکثر شیوه های زندگی باور دارد. جنبش سبز منکر هر گونه قیمومت و برتری طلبی دینی، قومی و جنسی است. البته تکثر مانع فعالیت و ابراز هویتهای متمایز نیست. دینداران و دین ناباوران، اقوام مختلف ایرانی، زنان و مردان و طبقات مختلف اجتماعی در این جنبش اعتراضی حضور دارند. رواداری و مدارا لازمه پذیرش تکثر است. باب گفتگو چه درون جنبش چه بین جنبش و حکومت برای استیفای حقوق از دست رفته مردم باز است. هیچ بخشی از جامعه قابل حذف نیست، حتی طرفداران فعلی حکومت، دین ناباوران، دینداران سنتی همه بخشهائی از این جامعه هستند. مخالفان و منتقدان از حقوق و امکانات مساوی با دیگران برخوردار خواهند بود. به دلیل سیاستهای تک صدائی جمهوری اسلامی تاکید بر تنوع و تکثر آراء از ضرورتی مضاعف برخوردار است.


دوم. اسلام رحمانی.
اسلام رحمانی باور بسیاری از همراهان جنبش سبز است. واضح است که برخی از معترضان دین ناباورند و اندکی نیز غیر مسلمانند. معتقدان اسلام رحمانی به دنبال استقرار حکومت اسلامی و تحمیل شریعت به مردم نیستند. پیروان اسلام رحمانی نمی خواهند دین و مذهب خاصی را به لحاظ حقوقی به کرسی بنشانند؛ در عین حال نمی خواهند کسی را از عمل به باورهای دینی و اعتقادیش باز دارند. استقلال نهادهای دینی از دولت در کنار استقلال دولت (نظام) از نهادهای دینی با تضمین دو محور زیر ضوابط اسلام رحمانی در عرصه عمومی است: یک. نفی هرگونه امتیاز و حقوق ویژه برای دینداران، فقها و روحانیون؛ دو. وضع و لغو و تغییر قانون کلا در دست نمایندگان منتخب مردم است و هیچ فرد و نهادی حق وتوی مصوبات نمایندگان منتخب مردم را ندارد.


با تضمین حقوق پایه برای کلیه شهروندان بدون هیچ استثنائی، گرایشهای مختلف دین باور و دین ناباور با تشکیل احزاب سیاسی با هم به رقابت منصفانه و دموکراتیک می پردازند. هند، ترکیه و اندونزی الگوهای عملی این روش هستند. متاسفانه در دهه سوم جمهوری اسلامی، گذشته آن هیچ رغبتی برای ادامه این نظام برای مدافعان اسلام رحمانی ایجاد نمی کند. اسلام رحمانی منحصر به حوزه خصوصی نیست. اسلام سیاسی دموکراتیک امری ممکن است. اسلام سیاسی منحصر در قرائت رسمی جمهوری اسلامی که قرائتی فاشیستی و زورمدار و خشن است نمی شود.


چهارم. خیزشهای منطقه، شباهتها و تفاوتها


شرائط بین المللی و منطقه ای به نفع جنبش سبز است. جنبشهای ضد استبدادی کشور به کشور دیکتاتورهای خودکامه را جارو می کند. در تونس و مصر روسای جمهور با اراده ملی عزل شده اند، هر چند هنوز نظام سیاسی و دیگر مهره ها تغییر نکرده اند. تظاهرات خونین در یمن، لیبی، بحرین و سوریه ادامه دارد. دیگر خودکامگان منطقه نیز بشدت ترسیده اند. جهان کمترین فشار بر معترضان علیه استبداد و دیکتاتوری را برنمی تابد. بدیهی است این شرائط فضای مناسبی برای ادامه مطالبات مردم مظلوم ایران را فراهم کرده است. معترضان سبز از پیروزی همسایگان خود بر علیه دیکتاتورهای منطقه به وجد آمده اند.


از نظر نباید دور داشت که هر دو خودکامه ساقط شده متعلق به اردوگاه رژیمهای طرفدار غرب در منطقه بودند. بیست و سه سال دیکتاتوری بن علی و سی سال خودکامگی مبارک بدون حمایت آشکار آمریکا هرگز ممکن نبوده است. ارتش مصر در دوران سادات و مبارک متکی به آمریکا شده و بودجه کشور فقیر مصر کاملا متکی به آمریکاست. اگر مردم در این مرحله پیروز شدند، یکی از معانیش عقب نشینی آمریکا و درک این منطق است که دیکتاتورها دیگر نمی توانند منافع خاورمیانه ای آمریکا را تامین کنند. دموکراتهای آمریکا بر موج دموکراسی خواهی منطقه سوار شده اند، هرچند استفاده دولت آمریکا از حق وتو در شورای امنیت سازمان ملل متحد به نفع رژیم تروریست اسرائیل سقف این دموکراسی خواهی را نشان می دهد.
مورد ایران اگر چه در مسئله استبداد و خودکامگی با مورد تونس و مصر شباهت تامه دارد، اما از دو ناحیه با آنها متفاوت است: یکی اینکه خودکامه ایران برخلاف دیکتاتورهای عرب یادشده به اردوگاه غرب و آمریکا تعلق ندارد. دیگری تظاهر حکومت ایران به دین در قبال سکولار بودن دیکتاتورهای عرب طرفدار غرب، به عبارت دیگر استبداد دینی در ایران در قبال استبداد سکولار در تونس و مصر. به دلیل همین دو تفاوت مبارزه معترضین سبز ایرانی با رژیم استبداد دینی در ایران پیجیده تر از مبارزه معترضان مصری و تونسی با دیکتاتورهای خود است. به همین دلیل حکومت استبداد دینی (تئوکراسی) ایران مخالفانش را به دو اتهام مضحک وابستگی به آمریکا و اسرائیل و جریانهای وابسته به ایشان از یک سو و بی دینی و لاابالیگری از سوی دیگر متهم می کند. اتهاماتی که تنها در افراد ناآگاه در کوتاه مدت می تواند موثر افتد.


مورد ایران با موارد لیبی و سوریه شباهت بیشتری دارد. اولا هر سه کشور با رژیمهای دیکتاتوری اداره می شوند. ثانیا هر سه کشور خارج از اردوگاه کشورهای طرفدار غرب و آمریکا هستند. لیبی و ایران در ماجراجوئی در سیاست خارجی و سوء تدبیر و نیز اقتصاد تک پایه ای نفتی و دولت رانتی شباهت فراوان دارند. کشتار معترضان در لیبی توسط هواپیماها و هلی کوپترهای وفادار به قذافی سازمان ملل را به عکس العمل کشانید و بار دیگر شرائط بین المللی برای دخالت نظامی آمریکا و اروپا در خاورمیانه هموار شد. سخت جانی قذافی در برابر مبارک و بن علی تفوق دیکتاتوری های وابسته به غرب بر دیکتاتوری های خارج از اردوگاه غرب را به یک مسئله تلخ قابل بحث تبدیل کرده است.


مبارزه با دیکتاتورهای به ظاهر مستقل به مراتب از مبارزه با دیکتاتورهای وابسته دشوارتر است، رسانه های بین المللی و منافع قدرتهای خارجی در مقاطعی همانند زمان ما مانع سرکوب معترضان هستند. مقایسه نمونه لیبی با نمونه های مصر و تونس شاهدی بر این مدعاست. به گفته میرزای نائینی استبداد دینی خطرناک ترین نوع استبداد است، و ما در زمان حاضر با هر دو پدیده مواجهیم. به همین دلیل مبارزه معترضان سبز ایران با دیکتاتوری دشوارتر از مبارزه دیگر معترضان خاورمیانه است.


جنبش سبز ماهیتی ضداستبدادی و دموکراتیک دارد. بر این اساس نفی استبداد، حاکمیت ملی و تعامل فعال با جهان، نفی انزواطلبی و ماجراجوئی، اولویت منافع ملی بر مصالح ایدئولوژیک، سیاست خارجی بر اساس نمایندگان کارشناس ملت سرلوحه سیاست خارجی چنین جنبشی است. اینکه جنبش بدون کمک خارجی به پیروزی نمی رسد، بیراهه ای بیش نیست. برخلاف دروغ پراکنی های دیکتاتورهای تهران اکثر همراهان جنبش سبز آنرا جنبشی دموکراتیک و آزادی خواهانه می دانند که نه تنها به کمک خارجی چشم ندارد، بلکه از منتقدان سیاست یک بام و دوهوای خاورمیانه ای دولت آمریکا و از مخالفان سرسخت حکومت جنگ طلب و تروریست اسرائیل هستند. به نظر می رسد اغلب حامیان و نیروهای هوادار و همراه جنبش سبز با آن دسته از معترضینی که رهائی ایران از چنگال استبداد را بدون اتکا به کمک خارجی مشخصا آمریکا میسر نمی دانند، یا می پندارند با حمله نظامی آمریکا و اروپا از قبیل حمله به افغانستان، عراق و لیبی دموکراسی و آرامش و ثبات به ایران وارد می شود(دموکراسی برون زا) مرزبندی مشخص دارند. بر همین منوال ایشان اگر چه از حقوق شهرروندی همه ایرانیان دفاع می کنند، اما اتکا به کمک خارجی و حمله نظامی را در تضاد کامل با حاکمیت ملت و منافع ملی درازمدت ایران و "خطای فاحش استراتژیک" ارزیابی می کنند(2). ضمنا من تقدم استقلال بر دمکراسی را امری نادرست می دانم (3). تفصیل آنرا به مجال و مقالی دیگر وامی گذارم.


پنج. مطلوبات و مقدورات جنبش


بین مطلوبات و مقدورات فاصله فراوان است. اگر راهی برای عملی کردن مطلوبات پیدا نکنیم قطار کردن مکرر مطلوبات غیرعملی پرزرق و برق نه تنها مفید نیست بلکه مضر است. دامن زدن به مطالبات عملی معنائی جز رادیکالیزه کردن جنبش ندارد. رادیکالیزه کردن جنبش خدمت به آن نیست. از موفقیت نسبی25 بهمن دچار غرور نشویم، سطح مطالبات را ندانسته بالا نبریم. نبض جنبش در داخل کشور می زند، فضای مجازی آینه واقع نمای جنبش نیست. کسانی که می خواهند بر اساس اینترنت و ماهواره برای داخل کشور از راه دور لباس بدوزند این لباس بر قامت ایران راست نمی آید و به خطا می روند.


مطلوبات جنبش فراوان است و مقدوراتش محدود. مطالبات مرحله جدید مطالبات حداقلی ذیل می تواند باشد: رفع حصر خانگی موسوی و کروبی و رهنورد؛ آزادی زندانیان سیاسی؛ آزادی مطبوعات؛ محاکمه آمران کشتار مردم در خیابانها و زندانها؛ اجرای اصول معطله قانون اساسی درباره حقوق ملت و دادرسی عادلانه؛ نفی هر نوع دیکتاتوری و خودکامگی و استبداد؛ برگزاری انتخابات آزاد و رفراندم.


استراتژی پیشنهادی "مقاومتهای حداکثری بر مطالبات محدود و حداقلی" است. خوب است زمانی مطالبه جدید مطرح کنیم که مطالبات قبلی را جامه عمل پوشانیده باشیم. راهی جز مرحله بندی مطالبات نداریم، همه مطالبات را نمی توان یک جا مطرح کرد. انبار کردن مطالبات متعدد بدون توجه به محدودیتهای عملی جز ایجاد یاس و ناامیدی بهره ای ندارد. دامن زدن به مطالبات حداقلی در مرحله ای که هنوز به هیچیک از این مطالبات دست نیافته ایم شرط عقل نیست. این مطالبات کف مطالبات ملت است نه سقف آن. بیشک اگر میسر بود همه مطالبات را یکجا برآورده می کردیم. قرار نیست برای ثبت در تاریخ بنویسیم، قرار است عملی و کاربردی سخن بگوئیم.


مطالبات ما اصلاحات ساختاری است، بدنبال زیرو رو کردن یک شبه نیستیم. توازن نیروهای سرکوبگر و حاکمیت اقتدارگرای مسلح به ابزارهای خشونت سخت افزاری، و سبزهای فعال در جامعه مدنی و بضاعت و امکانات ایشان، فعلا چنین خواستی را منتفی یا غیرمحتمل می کند. آنگونه سخن بگوییم که عملی باشد نه بر اساس ذهنیاتمان. متاسفانه هنوز به مرحله گذار از این قانون اساسی نرسیده ایم چه دوست داشته باشیم چه دوست نداشته باشیم. هر که نمی پسند آیا راه عملی دیگری سراغ دارد؟ در این مرحله بر اجرای اصول معطله قانون اساسی تکیه شد، قرائت دموکراتیک از همین قانون اساسی ممکن است. چنین قرائتی را با اقتدار افکار عمومی به حاکمیت تحمیل می کنیم، این مهم با ارتقای قدرت جامعه مدنی میسر است. اگر قدرت پیدا کنیم لحظه ای در اصلاح این قانون و لغو اصول ضد دموکراتیک آن تردید نخواهیم کرد، اما منصفانه قضاوت کنید الان چنین توانی داریم؟


در تفکر مطلوب مقام مادام العمر غیرپاسخگوی بدور از نظارت نهادینه آن هم با قدرت مطلقه جائی ندارد. این صفات خصائص دیکتاتوری و خودکامگی و استبداد است که عقل سلیم از پذیرش آن ابا دارد. ما قرار است حقوق ملت را مطالبه کنیم و بر آنها پافشاری کنیم و مقامات قانون گریز را با قدرت ملت پاسخگو کنیم.


فراموش نکنیم جنبش حرکتی درازمدت، تدریجی و گام به گام است. صبور باشیم و بدنبال چیدن میوه نارس نباشیم. جنبش سبز بر اساس سنت الهی می ماند چرا که در راستای استیفای حقوق مردم است. قرآن وعده داده است: وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ ﴿الرعد: ١٧﴾ اما آنچه به مردم سود می‌رساند در زمین می‌ماند. والسلام
1 فروردین 1390
--------------------
یادداشتها:

(1) اکثر این تاملات در نیمه اول اسفند 1389 به رشته تحریر درآمده است. از دوستانی که پیش نویس اولیه این نوشتار را مطالعه و مرا از نکات انتقادی و پیشنهادی خود مطلع کرده اند، سپاسگزارم. برخی از نکات این نوشتار در سخنرانی کوتاه تلفنی در دانشگاه وست مینیستر، لندن، 22 اسفند 1389، در کنفرانس پس از بیست و پنج بهمن (نشست تحلیلی پیرامون وقایع اخیر و بازداشت رهبران جنبش سبز) مطرح شد.

(2) بر این باورم که اکثر همراهان جنبش سبز با جریانهائی که سودای بازگشت به مناسبات ارتجاعی از قبیل رژیم اتوکراتیک خودکامه پیشین را در سر می پرورانند همسو و همداستان نیستند. هکذا سازمانی تروریستی که هم پیمان صدام بعثی بوده هرگز همراه جنبش سبز نمی دانند. جمهوری اسلامی برای متهم کردن معترضان مسالمت جوی خود تظاهرات دو سال اخیر را به دروغ به این سازمانها و پشتیبانی دول غربی و اسرائیل نسبت می دهد. سازمان تروریستی یادشده به اتکای این نسبتهای خلاف واقع برای خود اعتبار کسب می کند و می کوشد در غرب خود را به عنوان آلترناتیو جمهوری اسلامی جا بیندازد.

(3) نتیجه دو گزاره "جمهوری اسلامی رژیمی مستقل است، و تفاوت بنیادی رژیمهای مصر و ایران در فساد و وابستگی حسنی مبارک و استقلال و پاکدستی آیت الله خامنه ای است"، تطهیر رهبرخودکامه ایران از فساد است. در نقد این رای می توان گفت: اولا استقلال بدون دموکراسی افسانه ای بیش نیست. دیکتاتورهای ظاهرا غیروابسته سخت جان سخت تر از دیکتاتورهای سرسپرده هستند. ثانیا مسئول اول فساد در رژیمهای دیکتاتوری شخص اول است. بحث در حیف و میل شخصی یا خانوادگی رهبر نیست. بحث در فساد نهادینه نظام است که به دلیل عدم نظارت، عدم پاسخگوئی و عدم شفافیت سیاستهای اقتصادی رهبران خودکامه گریبان کشورهای استبدادی را گرفته است.


با توجه به دو نکته کبروی فوق می توان گفت اولا جمهوری اسلامی رژیمی فاسد است. هم به لحاظ اخلاقی هم به لحاظ اداری. دروغ می گوید، نقض عهد می کند، به حقوق ملت تجاوز می کند. به لحاظ اداری در زمره فاسدترین رژیمهای موجود جهان است. استبداد و فساد و فقر ملازمند. استبداد مادر این فساد مزمن است. بر فساد نهادینه جمهوری اسلامی شواهد متعددی قابل اقامه است، از جمله:


شاهد اول. ایران در زمره فاسدترین رژیمهای جهان است: مقام 168 در میان 180 کشور در سال 2009 بر اساس آمار سازمان بین المللی شفافیت، تنها بالاتر از 8 کشور ازبکستان، چاد، عراق، سودان، افغانستان، میانمار و سومالی؛ با عدد 3 از 10 (CPI).


شاهد دوم. بیش از 55% ملت ایران زیر خط فقر مطلق زندگی می کنند. یک قلم بیش از 6 میلیون کارگر که باخانواده هایشان نزدیک 25 میلیون نفر می شوند فاقد امنیت شغلی اند ، به عدم وصول بموقع دستمزدهای معوقه معترضند، و در معرض بیکاری و اخراج قرار دارند.


شاهد سوم. در مقابل این شکاف عظیم اقتصادی نهادهای تحت امر رهبری از جمله سپاه پاسداران بدور از هرگونه نظارتی برخلاف وظائف قانونیش فعالیت انحصاری اقتصادی می کند، در یک قلم 51% سهام مخابرات کشور را به ارزش 8 میلیارد دلار می خرد و 110 اسکله فاقد نظارت کشور را برای واردات در اختیار می گیرد.


شاهد چهارم. 70 میلیارد دلار درآمد صادرات نفتی و کمتر از 20 میلیارد دلار صادرات غیرنفتی آینه اقتصاد بیمار ماست. (صادرات ترکیه 140میلیارد دلار و کره جنوبی 350 میلیارد دلار صادرات دارند.) تنها در سال 1387شمسی 3.5 میلیارد دلار واردات اضافه بر سقف مصوب مجلس صورت گرفته است.


شاهد پنجم. گم شدن 1.182 میلیارد مترمکعب گاز در خرید و فروشهای سال گذشته؛ عدم واریز 4.8 میلیارد دلار مابه التفاوت قیمت فروش نفت و 6.9 میلیارد دلار از عوائد فروش نفت به حساب ذخیره ارزی از سوی دولت، مجموعا 11.7 میلیارد دلار گم شده است. دیوان محاسبات مدتهاست بدنبال یک میلیارد دلار گم شده می گردد.


شاهد ششم. معاون رئیس جمهور یک قلم به 1200 میلیارد تومان اختلاس متهم است، اما کسی را یارای به دادگاه کشیدنش نیست، چرا که پای مقامات عالیه به میان می آید.
مجلس شورای اسلامی به وظیفه قانونی نظارت بر دولت عمل نکرده چرا که منتخب ملت نیست، گزینش شده حکومت و وامدار حکومت است. با انحلال عملی سازمان برنامه و بودجه و قانون گریزی رئیس دولت، نمایندگان مجلس از بسیاری گردشهای کلان مالی دولت بی اطلاع هستند. مجلس خبرگان رهبری بر خلاف قانون نظارتی بر نهادهای قدرتمند تحت امر رهبری ندارد. نهادهائی که گردش مبادلات مالیشان کمتر از دولت نیست. بر معاملات کلان فرامرزی سپاه پاسداران و آستان قدس رضوی و بنیاد مستضعفان و مسکن و 15 خرداد و ... کدام نهاد قانونی نظارت می کند؟ ثانیا در نظامی که مهمترین ارکان اقتصادی آن فاقد هرگونه نظارت هستند، رهبر چنین نظام از بنیاد فاسدی را نمی توان پاکدست و زاهد دانست. زهد شخصی و خانوادگی – بر فرض اثبات - در قبال فساد فزاینده دستگاه های تحت امر رهبر غیرپاسخگو چه ارزشی دارد؟


Monday, March 21, 2011

Sali ke Gozasht...

برگ سبز > سیاسی
تاریخ انتشار: ۰۱ فروردین ۱۳۹۰, ساعت ۳:۳۲
سالی که گذشت
جمیله کدیور
بغضهای حبس شده، در انتظار یک فرصت می مانند، وقتی فراهم شد، دیگر هیچ قدرتی نمی تواند در برابر آن ملت بایستد.

سال ۸۹ ، سال غریب و شایسته تاملی بود؛ سال پیروزی انقلاب تونس و مصر، سال مقاومت گسترده مردم لیبی و یمن، سال اعتراضات گسترده در بحرین... یکی دو روزگذشته نیز مردم سوریه، در درعا و دمشق تظاهرات کردند و خواستار تغییرات شدند. در مراکش، الجزایر، اردن، عراق و عربستان هم شاهد تظاهرات گسترده مردم طی یکی دو ماه گذشته بودیم. در ایران نیز در پی اعتراضات میلیونی سال گذشته و سرکوب شدید و تاکتیک رهبران سبز مبنی بر عدم حضور خیابانی، امسال با دعوت موسوی و کروبی مجددا شور جدیدی در بین طرفداران جنبش ایجاد شد و بیست و پنج بهمن خیابانهای تهران و برخی شهرهای بزرگ سبز شد.

سال ۸۹ ، هم نمایش حضور و اقتدار مردم بود، هم پایان حضور برخی دایناسورهای سیاسی و هم نشان از جان سختی دیکتاتورهای در حال احتضار داشت.


پرسش اصلی که این روزها برای بسیاری مطرح شده، این است: این اعتراض ها چگونه آغاز شد و به کدام سرانجام منتهی می شود؟ چرا در برخی نقاط منجر به پیروزی شد و در برخی دیگر کمابیش یا ادامه دارد و یا چون آتش زیر خاکسترست؟ آیا می توان برای همه کشورها نسخه واحدی پیچید؟

این سئوالها و ده ها سوال دیگر، طی چندماه گذشته دغدغه اصلی بسیاری از ناظران تحولات اخیر بوده است و جای آن دارد که پیرامون آن تامل شود و متفکرین حوزه سیاست پیرامون آن بیشتر بیاندیشند و قلم بزنند.

تردیدی نیست که هر کشور و ملتی ویژگی های خاص خود را دارد؛ نمی توان همگی را همانند تلقی کرد و با یک مقیاس و میزان سنجید. اما قدر مشترک تحولات این کشورها فضای اختناق آمیز و بسته استبدادی ، تحقیر کرامت و حرمت شهروندان و وضعیت نابسامان اقتصادی بوده است، که ظرفیت لازم را برای به میدان آوردن مردم داشته و دارد.

در مصر و تونس این ویژگیها کاملا نمایان بود و سریع منجر به سقوط روسای جمهور مادام العمر شد، درحالی که در کشورهای دیگر، به رغم تداوم اعتراض مردم تا سرنگونی دیکتاتور، به نظر می رسد هنوز راه درازی در پیش است.

حکام برخی کشور ها مثل اردن و الجزایر برای پیشگیری از گسترش اعتراضات اقدام به برخی اصلاحات سیاسی و تغییرات حکومتی و بازتر کردن نسبی فضای سیاسی کردند.

از طرفی، روسای بعضی کشورهای دیگر در بین مردم به توزیع پول پرداختند. کویت پیش از همه به این سیاست دست زد. بیش از دو میلیارد دلار بین کویتی ها توزیع نمود. آب و برق را مجانی کرد. جریمه های رانندگی را بخشید. حقوق ها را افزایش داد. در عربستان بیش از نود میلیارد دلار هزینه فرمان های بیست گانه ملک عبدالله می شود. حقوق ها به نحو چشمگیری افزایش پیدا کرد. به دانشجویان دو ماه شهریه اضافه پرداختند. در سوریه، بشار اسد سربازی را به سه ماه کاهش داد...

دولتمردان بعضی کشورهای دیگرهم نه تدبیر سیاسی به خرج دادند که فضای سیاسی را قدری تلطیف کنند و نه به لحاظ اقتصادی هزینه کردند تا فضای اعتراضی را به نفع خود متحول کنند. آنها به شیوه قذافی و علی عبدالله صالح شیوه سرکوب و کشتار را پیشه کردند و تصور کردند با این شیوه، حکومت مستقر، قابل استمرار است.

آیا این سیاست ها توانسته یا می تواند امواج تظاهرات و اعتراضات را محدود و یا خاموش کند؟ واقعیت این است که در بسیاری از کشورهای اسلامی و عربی شاهد اختلاف طبقاتی و تفاوت شیوه زیست هستیم. از سویی مردم در شرایطی زندگی می کنند که از بسیاری از نیازهای طبیعی و انسانی خویش بی بهره اند. مثل زندگی میلیون ها نفر در قبرستان های قاهره و دیگر شهرهای مصر. از سوی دیگر حکومتگران و خانواده و اعوان و انصارشان در چپاول اموال و مفاسد اقتصادی سر از پای نمی شناسند.

استبداد وقتی حالت مادام العمری پیدا می کند، امید به تغییر را می کشد و جامعه را با یاس و رکود رویارو می کند. تحقیر، سرکوب و زندان به مرور اعتماد مردم به حکومت را از میان می برد. اعتراض ها و بغض های در سینه حبس شده، در انتظار یک فرصت می مانند. آن فرصت وقتی فراهم شد و ملتی به میدان آمد دیگر هیچ قدرتی نمی تواند در برابر آن ملت بایستد.

آیت الله خمینی در ششم خرداد ماه سال شصت در ملاقات با نمایندگان مجلس هشدار دادند اگر حکومت ظلم کند، کشور با یک انقلاب دیگر رویارو می شود:
"باید به حسب واقع، به حسب انصاف، به حسب وجدان، این مردمی که شماها را روی کار آورده اند، این مردم زاغه نشین که شماها را روی مسند نشانده اند ملاحظه آنها را بکنید، و این جمهوری را تضعیفش نکنید. بترسید از آن روزی که مردم بفهمند در باطن ذات شما چیست، و یک انفجار حاصل بشود. از آن روز بترسید که ممکن است یکی از “ایام الله ” – خدای نخواسته – باز پیدا بشود. و آن روز دیگر قضیه این نیست که برگردیم به ۲۲ بهمن، قضیه این است که فاتحه همه ما را می خوانند!"


مردم مصر روز شنبه ۲۸ اسفندماه در یک همه پرسی به اصلاح قانون اساسی رای دادند و فاتحه مبارک را خواندند... به گونه ای که دیگر کسی نمی تواند مادام العمر رییس جمهور مصر بشود. دیر نباشد که در سایر کشورهای منطقه نیز، مردم خط پایانی بر تمام سیاستهای ارعاب گونه و تحقیرآمیز و مستبدانه حاکم بزنند.

روسای مادام العمر معمولا تصور می کنند حکومت حق آنان است و این حق را هم که به زعم خودشان با شایستگی تمام احراز کرده اند، حاضر نیستند تحت هیچ شرایطی واگذار کنند. مبارک می خواست پسر بزرگش جمال را به جای خود بگذارد. لیلا طرابلسی همسر بن علی در صدد بود جانشین شوهر بیمارش شود. قذافی از جانشینی سیف الاسلام پسرش و یا حتی دخترش سخن گفته بود. در نظام های پادشاهی مثل بحرین و سایر کشورها هم که تکلیف روشن است.

ورود ملتها به صحنه برای رقم زدن سرنوشت به دست خود، گویای آنست که مردم فاتحه سیاستهای "جانشین سازی" حکام را خوانده اند و به هیچ ترتیب اجازه نمی دهند دیگر آنها برای آینده خود و فرزندانشان تصمیم بگیرند.

Monday, March 14, 2011

Farrokh Negahdar

سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۹
تولدی و مرگی زود هنگام
فرخ نگهدار
farrokh1946(at)gmail.comروز ۹ مارس (۱۸ اسفندماه) نزدیک ظهر بود که دیدم سایت تابناک خبر درگذشت غنی بلوریان را انتشار داده است. از حالش با خبر بودم. با این‌ خبر دلم سخت گرفت. به دوست مشترک من و غنی زنگ زدم. گفت خبر دقیق نیست. اطلاع دارد که بیهوش است و امیدی نیست. دو ساعت بعد زنگ زد و خبر تلخ را تائید کرد. گرچه میدانستم؛ اما باز تمام خاطرات چهل و چند ساله ام با مامه غنی پیش چشمم مرور شد. تمام روز با او بودم در سفر به سال‌های دورِ دور.


کنار جویبار زندان شماره ۴ قصر
تابستان ۴۷ بود. ما، گروه جزنی، ۱۴ نفر بودیم که از زندان فلکه شهربانی به زندان شماره ۴ قصر منتقل شدیم. باغ مصفایی بود که یک جوی آب از میانش می‌گذشت. حدود ۴۰ نفر زندانی بودند. گروه قدیمی تر افسران توده‌ای بودند. برای اول بار غنی بلوریان را در آنجا دیدم. با یاران دیرینش، عزیز یوسفی، آنجا بود. آن دو و مجید امین موید، کمیته‌های ایالتی حزب بودند که بعد ۲۸ مرداد کوشیده بودند تشکیلات منطقه‌ای را احیاء کنند. زندان ابد داشت. آن زمان ایران کلا ۱۴۱ محکوم سیاسی داشت و غنی بلوریان یکی از قدیمی ترین‌ها بود.
در اولین لحظه‌ای که غنی را در حیاط دیدم تصویری از او در ذهنم حک شد که برای همیشه ماندگار شد. او با همه سر شوخی داشت و هرکس را به نوعی دست می‌انداخت. همه را اعضای حزبش می‌خواند. برای همه درجه و رتبه حزبی تعیین می‌کرد. هریک به میزان کارهای غیرعادی که می‌کردند رده می‌گرفتند و این باعث شوخی و تفریح همگان بود. عده‌ای بودند که از نظر غنی شایسته کمیته مرکزی بودند. به شوخی می‌گفت هیچ کس تا به حال نشان نداده که صلاحیت اش برای دبیر اولی بیش از خود او باشد.

زندان دوم
آذر ۵۰ مرا از هرات ربودند و از نو به زندان برگرداندند. سال ۵۱ بود که دوباره غنی را در زندان قصر دیدم. همانطور شاد و سرحال. از حزبش پرسیدم که جانشین دبیراول جانشین پیدا کردی؟ گفت نه هنوز. هیچ کس به پای خودم نمی‌رسد. اما معاون اول پیدا کردم. حبیب الله عسگراولادی را نشان داد که دور حیات قدم میزند و هر دور به هر کس که میرسد سلام می‌کند. غنی گفت این سی و چندمین سلامی بود ک امروز از او شنیده. و زدیم زیر خنده.
چند ماه بعد با هم به زندان عادل آباد شیراز تبعید شدیم. زندان سبک امریکایی بود. زندانیان در قفس و ۲۴ ساعته پشت میله زندگی می‌کردند. طولی نکشید که در زندان شورش شد. همه چیزمان را گرفتند. درهای اطاق‌ها را هم فقل زدند. من و غنی بلوریان و طاهر احمدزاده و عزت الله سحابی و فریبرز سنجری و علی بهپور و کسی به نام منصور، ۷ نفری بودیم که ۴ تخت دو طبقه در یک اطاق در بسته داشتیم.
آن روزها من ۲۷ ساله بودم و فریبرز سنجری ۲۱ ساله. او جوانی بود سخت پر شور، بسیار سرحال و بسیار مقاوم که قهقه‌هایش فلک را سقف می‌شکافت. غنی فریبرز را دست می‌انداخت و می‌گفت تا اینجا خوب رشد داشته ای. وقتی بزرگ شدی ترا نامزد کمیته مرکزی می‌کنم. شوخی‌های شیرین فریبرز و غنی از صبح تا شب فضای اطاق در بسته زیر نگین خود داشت.
برای بیش از یکسال. علیرغم مشقتی که آن زندان داشت، این دوره یکی از دلنشین ترین دوره‌های زندان‌های من بود. آقایان احمدزاده و بلوریان و سحابی، مبارزان نسل قبل از ما بودند و مصاحبتشان برایم هم آموزنده بود و هم دلنشین. شخصیت استوار هر سه و توانمندی‌ها و دانایی‌های آنها برای ما فرصتی مغتنم بود. در آن دوره ما هر روز چند ساعت "کلاس" داشتیم و آنها برایمان از تاریخ و از مبارزات گذشته می‌گفتند. غنی یک دور کامل از جنبش ملی کرد را برای ما مرور کرد و مهندس سحابی با حافظه‌ای خیره کننده تمام رویدادهای ۳۰ سال قبل را برایمان تصویر و تحلیل می‌کرد.
خاطره خوش همنشینی در اطاق در بسته زندان عادل آباد با غنی بلوریان و عزت الله سحابی و طاهر احمدزاده تا همیشه برایم شیرین و تاثیر آموخته‌های آن در فرازهای بعدی زندگی ام بسیار عمیق است.

مرضیه خانم
مرداد ۵۶ از زندان آزاد شدم. و از نخستین آرزوهایم رفتن به مهاباد و دیدن مرضیه خانم همسر غنی و دختران دو قلویش بود. دو هفته بعد از آزادی برای یک سفر گروهی عازم غرب کشور شدیم و من و صبا، که دوران نامزدی را می‌گذراندیم، پرسان پرسان در شهر مهاباد خانه مرضیه خانم را یافتیم. جالب بود که در شهر از مغازه‌ها که پرسیدیم می‌دانستند کاک غنی بلوریان و عزیز یوسفی زندان هستند و آدرس خانه همسر و فرزندان غنی را می‌دانستند.
خانه مرضیه خانم یک خانه قدیمی بود و بی هیچ زرق و برق. مرضیه خانم فارسی نمی‌دانست و ما کردی. فقط چند کلمه به سختی رد و بدل شد. اما دو دخترش اجبارا به فارسی مدرسه رفته بودند و کلی سوال کردند در باره وضع پدر و امکان آزادی و تحولاتی که در پیش است. از این که همبندی‌های فارس پدر هم از تهران برای دیدن آنها آمده‌اند هم سخت متعجب بودند و هم سخت خوش حال. چونکه خبرهای دست اول از زندان را می‌شنیدند.

تناقض مرگبار
در نخستین سال‌های پس از انقلاب عملا تمام مسوولیت هدایت سیاسی سازمان فدائیان را عهده دار بودم و آنقدر کار بود که وقت خواب و خوراک باقی نمی‌ماند. زیاد فرصت نشد با کاک غنی، که حالا دیگر مردم کردم "مامه غنی" می‌نامیدندش، مثل سال‌های زندان سر کنیم. با این حال از دور و از نزدیک در جریان کارش بودم. دکتر قاسملو از فرنگ آمده بود. شنیده بودم قاسملو نظر زیاد خوشی نسبت به توده ای‌ها ندارد. اما دیده بودم که کاک غنی در زندان عملا با گروه رفقای سازمان افسری حزب توده ایران حرکت می‌کند، گروهی که در میان تمام طیف‌های زندانی رفتار و کردارشان را تحسین می‌کردند و برای هرکدام احترام و شخصیت والا قایل بودند.
بهار کردستان خیلی زودتر از بهار ایران به پائیز گرائید. علیرغم تلاش‌های رهبران کرد، قاسملو و بلوریان، فروخوابانیدن درگیری‌های سنندج و نقده، از ۲۸ مرداد ۵۸ یورش وسیع حکومت مرکزی به کردستان شروع شد و کشتار و اعدام جوانان و مبارزان کرد ابعادی دهشتناک گرفت. گزارش‌های فوری و عکس‌های دهشتناک اجرای احکام اعدام در ملاء عام توسط سازمان فدائیان انتشار یافت. جنگ کردستان خط سیاسی فدائیان را نیز بسیار تند تر کرد. در میان ما دو نظر پیدا شد. نظری که موافق اعلام شرکت سازمان در جنگ کردستان بود و نظری که شیوه سراسری مبارزه سازمان را مسالمت آمیز می‌خواست. در میان دوستان کرد نیز همین طور. آنجا هم دو نظر شکل گرفت: یکی که جنگیدن با جمهوری اسلامی را اشتباه فاحش و موجب وابسته شدن نیروهای کردی به قدرت‌های خارجی ارزیابی می‌کرد و نظری که معتقد بود چون شیوه اصلی مبارزه در کردستان مسلحانه است و مردم نیز آماده دفاع مسلحانه‌اند حزب دموکرات کردستان نیز باید همین شیوه مسلحانه را تبلیغ کند. مامه غنی و اقلیتی از رهبران حزب دموکرات بر نظر اول دفاع کردند. این اختلافات منجر به سازمان گری یک انشعاب در حزب دموکرات و شکل گیری تشکلی به نام "پیرو کنگره ۴" منجر گردید. تا آنجا که من شاهد بودم حزب توده ایران برای این انشعاب اهمیت فوق العاده قائل بود. شاید اگر حزب توده ایران صلاح تشخیص نمی‌داد انشعاب را این انشعاب صورت نمی‌گرفت. اما یک حقیقت را هم باید اذعان کرد. با شناختی که من از خلقیات غنی دارم مطمئنم اگر انشعاب هم نمی‌شد او خواهان مشی مسالمت آمیز و حفظ ارتباط با حکومت مرکزی باقی می‌ماند و از "مقاومت مسلحانه" و یا ارتباط با دولت عراق حمایت نمی‌کرد.
در سال‌های پس از انقلاب برای تمام نیروهای غیرحکومتی هم مبارزه با حکومتی که پایه مردمی بسیار گسترده و خوی سرکوب گری گسترده داشت فاجعه بار و بی فرجام بود و هم اتحاد آن حکومت شکست آفرین و بد فرجام شد. نه اتحاد جواب می‌داد نه مبارزه. شاید زیان‌ها و لطمات انسانی و سیاسی یک "عقب نشینی" گسترده و پیشبرد نوعی سیاست "صبر و انتظار" از هر خط مشی دیگری کمتر می‌توانست بود. اما این گزینه هم زیاد عملی نبود. زیرا جامعه داغ تر از این رویکرد بود. اکثریت بزرگ فعالین یا به سوی اتحاد می‌رفتند یا به سوی مبارزه. شاید مهم ترین ثمر سیاست "صبر و انتظار" انزوای مدافعان آن بود.
در یک چنین شرایط بغرنج و بی فرجام، تصمیم گیری برای مبارزان کرد صد برابر دشوارتر بود. غنی می‌دانست و بشدت هراسان بود که مبارزه با حکومت، آن هم در شکل مسلحانه نتایج وخیم به بار می‌آورد. او خیلی زودتر دانست که سیاست اتحاد نیز بد فرجام تر است. بن بست سیاسی برای او بس بسته تر از جریان‌های سراسری و خطر انزوای سیاسی حاد برای او بسی سنگین تر از جریان‌های غیر کرد بود.

آخرین تلاش
یورش به حزب توده ایران در سال ۶۱ و ۶۲ وضع کنگره چهارمی‌ها را هم دگرگون کرد.غنی بلوریان و رفقایش همراه حزبی‌ها از کشور فراری شدند. او و همسرش مرضیه با کمک حزب به پراگ رفتند و در آنجا مستقر شدند. کمی دیرتر جریان موسوم به کنگره چهارم اصلا منحل شد و برخی اعضای آن منجمله مامه غنی به حزب توده ایران پیوستند.
اما این تحول درست همزمان شد با رشد بحران در درون حزب و شکل گیری یک انشعاب بزرگ در درون آن. دوران گورباچف بود و بحران در اتحاد شوروی نیز رو به غلیان بود.
بر اثر تلاش‌های خارق العاده دوست و رفیق و هم بند مشترک من و غنی، علی خاوری، با حمایت بیدریغ رفقای حزب دموکراتیک خلق افغانستان، به خصوص دکتر نجیب الله، همه رفقای باقی مانده حزب توده ایران در کابل جمع شدند و یک کنفرانس ملی درست کردند. من و بهزاد کریمی هم از طرف سازمان به عنوان میهمان در آن کنفرانس شرکت داشتیم. مامه غنی هم آمده بود. ما اصرار داشتیم و تلاش می‌کردیم رفقای حزب همه جمع شوند و رفقایی که دعوت نشده بودند، از جمله بابک امیر خسروی، آذر نور و فرجاد و غیره هم بیایند. دوستان دیگری نیز از همین فکر حمایت کردند. از جمله غنی بلوریان، سیاوش کسرایی، شاندرمنی، بدیع و بسیاری دیگر. به خصوص غنی اعتراض داشت که ممکن بود طوری رفتار شود که منشعبین هم بیایند. صفری وخاوری دفاع می‌کردند و وضع موجود را ناگزیر می‌دیدند. به هر حال این که برای اول بار بعد از ضربات سنگین عموم طیف‌های مختلف حزب زیر یک سقف نشستند و روحیه شان، برخلاف پلنوم ۱۸، تا حد معین در جهت حفظ بود یک فضای خوبی را درست کرده بود. کنفرانس یک عده ۹ یا ۱۰ نفری را به عنوان هیات رهبری برگزید که برخلاف سنت حزب تقریبا از همه جناح‌ها بودند. غنی بلوریان هم به عضویت همان هیات رهبری انتخاب شد.
من در نشست قبلی، پلنوم ۱۸، که دو سال قبل در براتیسلاو تشکیل شده بود هم شرکت داشتم. فضایی بسیار تلخ بود. سخت به حال قدیمی ترین حزب ایران گریستم. به خصوص به حال روابط درونی شان. حس خیلی بدی داشتم. چیزهایی دیدم که خارج از حد تحملم بود. غنی هنوز به حزب نپیوسته بود و در آنجا نبود. با شناختی که از پاکی وجدان و سلامت شخصیت اش داشتم می‌دانستم و می‌دیدم که او هم، از شنیدن صدای این ولع کور میراث خواری و کوته بینی، دارد عذاب می‌کشد. فضای کابل اما اصلا آن طور نبود. از نتایج آن کنفرانس خیلی خوش حال بودم. این بار اشک شوق بود که جاری بود. اگر این تلاش ثمر می‌داد راه برای یگانگی فدائیان و توده ای‌ها، راه برای ساختن یک حزب فراگیر چپ مسدود نمی‌ماند.
امیدم این بود که کنفرانس کابل فضای تنوع و تکثر را در حزب هم جاری سازد. تصمیم خوب کنفرانس برای دست چین نکردن و واگذاری حق انتخاب به خود کنفرانس یک تحول بسیار بزرگ و شوق انگیز بود. از سوی دیگر نگرانی بزرگ هم این بود که کسانی که انتخاب شدند نتوانند با هم دیگر کار کنند. سلامت شخصیت غنی یک نقطه امید و فقدان تدبیر و توانایی سمت دهی سیاسی و سازمانی در درون هیات تازه بزرگ ترین معضل بود. و همین هم شد. با بالا گرفتن بحران در اتحاد شوروی بحران در حزب هم بالا گرفت و آن هیات سیاسی دوام نیاورد. آخرین تلاش غنی برای ساختن بودن در حزبی که آرمان‌های دورش را حمل کند نقش بر آب شد.

"این برای مرضیه است"
سال ۲۰۰۲ بود. انجمن سخن لندن مبتکر کنفرانسی شد تحت عنوان مجازات به خاطر عقیده. قرار بود از زنان و مردانی که بیشترین زندان را به خاطر عقیده تحمل کرده بودند تجلیل شود. زنده یاد صفر قهرمانی با ۳۲ سال و عباس امیرانتظام با نزدیک ۲۰ سال حبس، جزو مدعوین بودند. اما صفرخان به خاطر پیشرفت سرطان ریه نتوانست بیاید، و امیر انتظام به دلیل ممنوع الخروج فقط پیام فرستاد. غنی بلوریان، با ۲۵ سال زندان، خوشبختانه توانست در کنفرانس حاضر شود. از میان زنان زهره تنکابنی، زندانی دو نظام، با ۱۳ زندان نفر اول بود اما او هم قادر به خروج از کشور نشد. سخن ران اصلی، مدافع سرشناس حقوق بشر، دکتر عبدالکریم لاهیجی بود و سخن ران دوم خانم عفت ماهباز.
سخنان غنی در این کنفرانس گویای انگیزه ی اصلی او از گام نهادن در راه مبارزه و آرزوهای سترون مانده ی او را بازگو می‌کند. غنی در این کنفرانس از جمله گفت:
"می خواستم از کشتار کولاک‌های استالین اول بگویم و بعد بیایم به هیتلر برسم. کشتار ۶ میلیون یهودی را بیان کنم. و بعد برسم به جمهوری اسلامی، و قتل عام مردم ما در جمهوری اسلامی و بعد برسم به صدام حسین قصاب که این همه جنایت در حق ملت ما کرد در کردستان عراق. میدانید که صدام حسین در جوانی قصاب بود. این که من گفتم قصاب به این علت است که بگویم از جوانی با خون آشنا بود. اما گفتند وقت نداری. این است که کوتاه می‌کنم."
"خوب من چرا وارد سیاست شدم؟ اولین چیزی که مرا تشویق به این کار کرد تبعیض بود. در منطقه ما هرگز رئیس اداره‌ای، فرمانداری، شهرداری به قدرت نرسید. اجازه ندادند از اهل محل حتی یک نفر هم فرماندار بشود. یک نفر شهردار بشود. همه را از خارج از کردستان می‌آوردند.
چگونه می‌توان این تبعیض را از سر این مردم برداشت؟ باید از دموکراسی دفاع کرد. این شعار اول حزب بود: "دموکراسی برای ایران". ما آنوقت آشنایی نداشتیم با دموکراسی. فقط شنیده بودیم که در غرب و اروپا در انگلستان دموکراسی هست. گفتیم حالا ما باید ۵۰۰ سال مبارزه بکنیم برای دموکراسی تا بعد از آن بتوانیم تبعیض را از بین ببریم. چون دولت‌های اروپایی ۵۰۰ سال طول کشید تا رسیدند به این وضع. ما برای دموکراسی شروع کردیم اما جنگ به ما تحمیل شد. جنگ دوم جهانی شد. قشون شوروی آمد به آذربایجان و کردستان و ما جوان‌ها فهمیدیم که به جای آن راه ۵۰۰ سالث می‌شود یک کانال بزنیم به سوسیالیسم. بلکه بتوانیم راه را کوتاه کنیم، مثلا ۵۰ ساله تبعیض را از بین ببیریم. این شد که ما آمدیم به خط سوسیالیسم افتادیم. سوسیالیسم سال‌ها بود که برقرار بود و ما گفتیم حتما عمر طولانی دارد و یک چیزی به دست ما میرسد. بعد دیدیم که سوسیالیسم هم مثل بادکنک خالی شد. دیدیم آنهم چیزی نیست. بعد از آن همه کشتار و قتل عام سوسیالیسم دیگر نیست امروز. خب حالا چکار کنیم؟ چگونه مبارزه کنیم علیه تبعیض؟ به چه شیوه ای؟ هنوز هم این شیوه به دست نیامده که همراه همه مردم ایران اون شیوه‌ای را پیدا کنیم برای رفع ستم از همه ملت ایران، برای رفع تبعیض از همه مردم ایران."
"در آخر هم بگویم این مقاومت‌هایی که من کردم به علت تشویق مرضیه است. آمد زندان گفت نروی پشت تلویزیون مثل اون یارو، اسمش چه بود؟ که از انگلیس آمده بود؟ نری اون جا ما را سرافکنده کنی؟ بمان همین جا و بگذار همه ما سربلند باشیم. به مرضیه گفتم خوب شد آمدی. اگر نمی‌آمدی خیلی خطرناک می‌شد. (کف زدن‌های حضار). این قدر پاک و شریف بود که اسمش را مریم مقدس گذاشتم. قرار بود با من بیاید. اما مریض شد و نتوانست." در پایان او دسته گلی را که از سوی انجمن سخن به غنی هدیه شده بود گرفت و با چشمانی پر اشک رو به جمعیت گفت "این برای من نیست. برای مرضیه است"

در خاتمه
غنی بلوریان سال‌ها زودتر از خویشتن خود به دنیا آمده چشم گشوده بود. او در آرزوی شیوه‌ای برای رسیدن به آرزو بود. اما زمانه اش سر ناسازگاری داشت. هرچه کرد به سنگ خورد. او از خون از قصابی انسان‌ها می‌هراسید. هیچ گاه با "مبارزه مسلحانه" یگانه نشد. او متهم به این اعمال خشونتی بود که هرگز آرزویش نبود. شخصیتی پیچیده و تو در تو نداشت. آرام و زلال بود. ۸۶ سال را با آرزوی خدمت به مردمش سر کرد و در فرازها و نشیب‌های این زندگانی طولانی هرگز روزی نشد که او از آرمان دیرینش که رفع ظلم از خلق کرد بود، بری مانده باشد.
دغدغه‌ها و دل نگرانی‌های غنی بلوریان را اکثریت بزرگ فعالان نسل او و نسل بعد از او نپسندید و راه و روش او را ارج ننهاد. فریاد او در بحبوحه خون و خشمی که بر تهران و بغداد حاکم بود، شنیده نشد. او مبارزه را صلح آمیز می‌خواست، او می‌خواست در میان مردم بماند. او دوست داشت برای رسیدن به آرزوی کردی با همه ایرانیان قدم بردارد.
اکنون ۳۰ سال از آن سال‌های تلخ جدایی و فشارهای هولناک گذشته است. به گذشته که می‌نگریم می‌بینیم هرچه جلو آمده ایم، سازمان‌های اصیل کردی بیشتر از شیوه مبارزه مسلحانه فاصله گرفته و به شیوه مبارزه صلح آمیز شهری (مدنی) روی آورده‌اند. شهروندان عادی کرد امروز بیش از هر زمان دیگر در مبارزه برای کسب حقوق خود مشارکت دارند. نمونه حماسی واکنشی که مردم کردستان به اعدام زنده یاد فرزاد کمانگر و دیگران نشان دادند، این امید را تقویت می‌کند که آرزوی ناشنیده مانده‌ای که غنی بلوریان برای روش مبارزه ملی در کردستان داشت رو به تحقق است.
شست و پنج سال پیش کسانی از نیروی چپ در ایران سر برآوردند که باید به نیروی ملت متکی ماند و کشور را عرصه رقابت قدرت‌های بزرگ نکرد، باید راه اصلاح را پیمود و با قدرت حاکم تعامل داشت، اما نه رفتار قدرت حاکم منفذی برای شنیدن این حرف باقی می‌گذاشت و نه رشد مدنی جامعه تا آنجا بود که توان شنیدن این سخن را پدید آورد. صدای خلیل ملکی در هیاهوی زمان غریب ماند و بی کمتر یاوری سر به بالین ابدیت گذاشت.
بنا به وصیت غنی و نظر به احترامی که مسعود بارزانی شخصا برای زنده یاد غنی بلوریان قایل است پیکر او در روزهای آتی با تشریفات رسمی در اربیل به خاک سپرده خواهد شد.
و سال‌های سال خواهد گذشت.
...
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می‌بینید
وندرون دره‌های برف آلودی که می‌دانید
رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می‌خوانند
و نیاز خویش می‌خواهند
با دهان سنگهای کوه آرش می‌دهد پاسخ
می‌کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
می‌نماید راه
و خواهد رسید روزی که مردم کرد، بس بیشتر از امروز خواهند شناخت ژرفای مهر و وزن درایت و عمق نیک بینی مامه خویش را.
و اما امروز هنوز:
در برون کلبه می‌بارد
برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه‌ها خاموش
دره‌ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
کودکان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز [۱]
فرخ نگهدار – ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۹ – لندن

Friday, March 11, 2011

Human Rights

تاریخ انتشار: ۲۱ اسفند ۱۳۸۹, ساعت ۴:۱۵
امروز خدا هم «حقوق بشر» می‌خواهد
محمد مجتهد شبستری
هیچ تئوری دینی و غیردینی دیگری، امروز نمی‌تواند در کشورهای مسلمان به صورتی مؤثر جایگزین ایده حقوق بشر شود.

سالها پیش در کتاب نقدی بر قرائت رسمی از دین نوشته بودم طرح و تصویب اعلامیه حقوق بشر یک «ضرورت تاریخی» بود که پس از جنگ جهانی دوم در سال 1948، بر سیاستمداران انسان دوست جهان آشکار شد. آنان از مشاهدات تاریخی اسف بار خود به این نتیجه رسیدند که تنها راه تئوریک نفی مطلق خشونت و خونریزی، این است که رشته‌ای از حقوق اولیه برای همه افراد بشر بدون هیچگونه استثناء و تبعیض و صرفاً از آن نظر که بشرند در سراسر جهان به رسمیّت شناخته شود و پایه و اساس تنظیمات حقوقی ـ سیاسی داخلی کشورها و روابط بین‌المللی قرار گیرد. آن حقوق اولیه در مواد 30 گانه اعلامیه حقوق بشر به صورتی شفاف بیان گردید. از جهانیان و همه دولت‌ها خواسته شد این اعلامیّه را بپذیرند. و آن را در مقام عمل با کوشش وافر به کار بندند.

پس از انتشار آن کتاب یکی از منتقدان کتاب خطاب به من چنین نوشت: اگر اروپائیها و امریکائیها در جنگ جهانی دوم و پیش از آن خون یکدیگر را ریختند و به ضرورت طرح حقوق بشر رسیدند این واقعیت تاریخی چه ربطی به ما مسلمانان دارد؟ شما از مسلمانان می‌خواهید حقوق بشر را بپذیرند و آنرا بر زیربنای تنظیمات سیاسی خود قرار دهند. به چه دلیل آنچه را برای دیگران ضرورت تاریخی پیدا کرده برای مسلمانان نسخه پیچی می‌کنید؟ ما نیاز به حقوق بشر نداریم و به این ضرورت تاریخی نرسیده‌ایم.

در آن سال‌ها که آن منتقد چنین می‌نوشت گرچه ستمگری‌ها و خشونت‌ورزی‌ها در زیر پوست رژیم‌های کشورهای مسلمانان به صورتی اسفبار جریان داشت امّا هنوز نه اقدامات خشونت بار دو سال اخیر آشکار در خیابان‌ها و زندان‌های ایران اتفاق افتاده بود و نه این همه خشونت و کشتار سبعانه که امروز آشکارا و در روز روشن در بعضی از کشورهای مسلمان رخ می‌دهد. امروز حوادث ایران و غیر ایران، روشن‌تر از آفتاب نشان می‌دهد که ما مسلمانان هم، بدون هیچ تردید به «ضرورت تاریخی حقوق بشر» در جامعه‌های خود رسیده‌ایم. هیچ تئوری دینی و غیردینی دیگری، امروز نمی‌تواند در این کشورها به صورتی مؤثر جایگزین ایده حقوق بشر شود و کاری از پیش ببرد. من برای این مدّعا 3 دلیل دارم:

اوّلاً: مقابله همگانی ملّت ایران اعم از دیندار و غیردیندار، با خشونت مفرط که در سال‌های اخیر در کشور ما به نام دین رخ می‌دهد جز با ایده حقوق بشر که در مقام انتقاد و اعتراض سیاسی یک «موضوع قبل از دین» است با هیچ تئوری دیگری میسّر و عملی نیست.

ثانیاً: آنچه در ماه‌های اخیر افراد ملت‌های کشورهای اسلامی خاورمیانه را اعمّ از دیندار و غیردیندار، علیه سلب آزادی‌ها و تبعیضات و ستم‌های سازمان یافته حکومت‌ها به شکلی شگفت‌آور بسیج کرده واقعیتی جز مطالبۀ آزادی و برابری برای همه انسان‌ها که لبّ‌لباب حقوق بشر است، نمی‌باشد. هرکس از اخبار حوادث منطقه و شعارها و تحوّلات آن آگاه باشد و نامی دیگر بر این قیام‌ها بگذارد آشکارا به تحریف تاریخ می‌پردازد و منکر بدیهیات می‌شود. در این کشورها همه حقوق بشر می‌خواهند کسانی با انگیزه دینی و کسانی دیگر با انگیزه‌های غیردینی. جالب اینکه علمای دینی رسمی این کشورها، خصوصاً کشور مصر، موقعی به قیام پیوستند که اگر چنان نمی کردند سیل خروشان قیام آنان را نیز با خود می‌برد.

ثالثاً در برابر آن گونه قتل عام و جنایات ضد بشریت که در کشور لیبی اتفاق می‌افتد چه ایده‌ای جز حقوق بشر می‌تواند مایۀ استغاثه و دادخواهی ملت مظلوم لیبی نزد جهانیان گردد و عواطف جهانیان را با آن مردم همراه سازد و فشار بین‌المللی را علیه حکومت خونریز لیبی به اوج رساند و زوال آن رژیم سفّاک را رقم بزند.

آنچه اخیراً در ایران و سایر کشورهای اسلامی خاورمیانه اتفاق می‌افتد آشکارا نشان می‌دهد که مطالبۀ حقوق بشر برای مسلمانان هم یک ضرورت تاریخی شده است. تفسیرهای انسان دوستانه ایدئولوژی‌های دینی حکومتهای منطقه هرگز نمی‌تواند جای اعلامیه حقوق بشر را بگیرد. در برابر این تفسیرها تفسیرهای دیگر خشونت‌گرای پاره‌ای از عالمان رسمی دین یا طالبان و القاعده قرار دارد، خنثی شدن تفسیرهای انسان دوستانه با این تفسیرهای خشونت‌گرا عملاً به نیروی مقاومت و مقابله ستمدیدگان و در بند شدگان کشورهای مسلمان علیه حکومت‌ها، ضربه‌های شدید وارد می‌کند و آن‌ها را زمین‌گیر می‌سازد. تنها محتوای مواد 30 گانه اعلامیه حقوق بشر است که مقاومت‌ها و مقابله‌ها را صریحاً و بدون امکان تفسیرهای خشونت‌گرا تأیید و تقویت و تحکیم می‌کند.

اگر واقعیت این است که در جهان امروز، ملتهای منطقه برای مقاومت و مبارزه بر ضد اختناق‌ها و بی‌عدالتی‌ها و تبعیض‌های سازمان یافته حکومت‌ها، ایده حقوق بشر را برگزیده‌اند و عملاً هم راهی جز این پیش پای آنها نیست یک انسان خداباور چگونه می‌تواند مدعی شود خداوند مخالف این حقوق بشر است. چگونه می‌تواند در برابر اعلامیه حقوق بشر که امروز تنها سرمایه تئوریک این مقاومت‌ها و مبارزه‌ها ست ایده‌ای به نام «حقوق بشر اسلامی» علم کند که «لایسمن و لایغنی من جوع»، ایده‌ای که چون انطباق با شریعت اصلاح نشده را می‌طلبد در مقام عمل روح حقوق بشر را که آزادی و برابری انسان‌ها صرفاً به خاطر انسان بودن است نابود می‌سازد، افراد جامعه را در برابر حکومت‌های شریعتمدار ستمگر خلع سلاح می‌کند و از هیچ‌گونه وجاهت بین‌المللی برای فریاد و استغاثه برخوردار نیست. تردید ندارم امروز هم خدا از ما انسانها حقوق بشر می‌خواهد.
منبع: وبلاگ قرائت