Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Sunday, July 11, 2010

استاد ارجمند آقای امینی گرامی‌ ، درود و احترام و سپاس. امیدوارم که همچنان قبراق و شاد باشید.آنروز پس از واکنش شما به تلفن،راسش تا دو روز خیلی‌ دمق و پریشان بودم.بعدش خیلی‌ ساده به آن نگاه کردم و یکی‌ از این دو دلیل را محتمل دانستم: ۱ - از من مکدر هستید که چرا این همه مدت احوالتان را نپرسیدم و اینجوری من را تنبیه پدرانه کردید. ۲- با اون اوضاع اونجا یحتمل مشکلی‌ پیش آمده که صلاح نیست پاسخ تلفن من را بدهید و اظهار آشنایی کنید.

دیشب که وحید مختصر اشاره به اظهارات شما کرد، راستش اولش فکر کردم شوخیش گرفته.بعد که دیدم جدی گپ میزنه با اجازه شما کمی‌ شوخی‌ کردم و گفتم مطمئنی که در این مورد ایشان دچار کهولت سنّ نشده و از اینجور جسارت‌ها که همش برای مزاح بود. و آخرش اینجوری مطلب را خلاصه کردم که از قول من به ایشان بگو با اون کار خرکی که من تو اون شرایط انجام دادم (از نگاه خودم نه ، اما از نگاه بعضی‌ها از جمله خواهرم که وقتی‌ از فرودگاه به او زنگ زدم از نگرانی و تعجب داشت سکته میکرد) برای اونایی که تصور خاصی‌ نسبت به من داشتند ،البته سو ظن بر انگیز بود و باید به آقای امینی عزیز هم حق داد پنجاه در صد. اما تکلیف پنجاه در صد دیگر چی‌ می‌شه؟ و حق و انصاف در مورد من را کی‌ پاسخ میده که بزرگواری چون شما ،پس از این همه سال شناخت از من و خانواده من ، چنین تصور و برداشتی از من داشته باشید ... ؟!

احتمال اینکه دوستی‌ ، نقش دوستی‌ خاله خرسه را در حق من بازی کرده باشد و اینفرمشن به حساب خودش از من به شما انتقال داده باشد تو این همه مدت بی‌ خبری ، احتمال دور از ذهنی‌ نیست.اولا که این دوست قطعاً وحید نمی‌باشد چرا که او با من زندگی‌ کرده . دوم اینکه شما هم با من زندگی‌ کردید و من و خانواده‌ام بسیار مدیون رهنمود‌های شما هستیم.انتقادات ، هشدار‌ها و تذّکرات آشکار و نهان شما الگوی زندگی‌ برایمان بوده و هست. یادم نمیاد چیزی در من دیده باشید و بروز داده باشید که زمینه چنین برداشتی شده باشد. اما اگر باز هم ساده تر به آن بنگرم بیش از پنجاه در صد حق را به شما باید داد.سالها در مهاجرت زیستید و شناخت و تجربه و ذهنیتی مشخص دارید از آنان که سالهاست از ایران دور مانده اند و اینکه بسیاری از آنها با چه توهماتی سر و کلهٔ میزنند.

اما بزرگوار ،من که تنها پنج سال است که از وطن دور مانده‌ام اما چه می‌دانی که در این مدت چه بسا بیشتر با وطن انس داشتم و هموطنان نیز به من لطف.

آقای امینی عزیز ،فرزندان من نیز خوشبختانه دیر از ایران کنده شدند و خلق و خوی ایرانی‌ و انسانی‌ بخش اصلی‌ وجود آنهاست و این به برکت عزیزانی چون شما و وحید و امثالهم است.

یادتان هست در مورد نرگس چه جمله‌ای را گفتید؟ یادتان هست چه نظری نسبت به همسرم داشتید ؟ یادتان هست که تو اون برف با فرزندانم اومدیم بالای کوه ، ماه رمضان بود و شما زبان روزه براشون عدس پلو پختید؟ اون یکی‌ از به یاد ماندنی‌ترین خاطراتمان است.

آقای امینی عزیز از تعریف و تمجید کسی‌ می‌دانید که زیاد خوشم نمیاد و چنین قصدی ندارم.برای آقای مهاجرانی نوشتم که وقتی‌ کتابش (مینا گران) را خواندم ، رفتم با همسرم که آن مولانای کتاب او را از نزدیک هم ملاقات کنم چون خانه ‌اش یک ساعتی‌ بیشتر از ما دور نیست. به او نوشتم مولانایی که من در زندگی‌ ملاقات کردم و با او زیستم زمینی‌ تر است و طبیعی تر . هم او که اون پسر نومید افسرده فقیر و دچار لکنت زبان را چنان اثری بخشید که سال بعد دانشگاه همدان رشته‌ مهندسی‌ پذیرفته شد....

آقای امینی پوزش می‌خوام اگر مزاحم اوقات شما شدم. برای ما همیشه آقای حسن علی‌ امینی نجف آبادی ... هستید . همان که همچنان به نفس گرم و کلام سحر آمیزش نیازمندیم.

در سفری که به تهران داشتم پس از سالها دوباره سعادت یافتم با یک آقای امینی دیگری که در زندگی‌ام حضور داشته پس از این همه سال دیداری تازه کنم. من دنبال کار دیگری اونجا نیامده بودم.من آمدم که گلها را دوباره از نزدیک بو کنم. هر گلی‌ بویی دارد و من چه حریص هستم نه تنها در بوییدن گلها بلکه دیدنشان از نزدیک.

به امید دیدار.مخلص شما عبدی.