Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Thursday, March 25, 2010

تاریخ انتشار: ۰۴ فروردین ۱۳۸۹, ساعت ۵:۳۸ قبل از ظهر
آسیب‌شناسی خلق و خوی ایرانیان؛ گفتگو با دکتر کاتوزیان
فاطمه شمس



بعد از ظهر یک دوشنبه زمستانی میهمان اتاق نقلی و صمیمی یکی از روشنفکران و متفکران به نام ایران، دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان بودم. اتاق کوچکی در مرکز مطالعات خاورمیانه دانشگاه آکسفورد که معروف همه ایران‌شناسان و دانشجویان و محققانی که گذرشان به این شهر قدیمی دانشگاهی افتاده باشد هست. اتاق کوچکی با عکسی از فروغ بر دیوار و نشان یادبودی از صادق هدایت بر روی طاقچه‌اش و نیز کتابخانه کوچکی که مجلات مطالعات ایرانی که سال‌هاست ویرایشش را بر عهده دارد و قفسه‌هایی پر از کتاب‌های قدیمی و کمیاب. اتاقی که سال‌‌هاست هفت روز هفته حداقل روزی ۸ ساعت محل کار آکادمیک این روشنفکر ایرانی است. در طول این سالها کتا‌ب‌های تأثیرگذاری از جمله تضاد دولت و ملت، اقتصاد سیاسی ایران و نیز آثاری در زمینه ادبیات درباره سعدی و صادق هدایت از او به فارسی منتشر شده است. آخرین کتاب او که اخیرا توسط انتشارات دانشگاه ییل آمریکا منتشر شد، فارس‌ها (The Persians) نام دارد که اخیرا مراسم روگشایی آن در کالج سنت آنتونی دانشگاه آکسفورد با حضور خود او برگزار شد. آن‌روز او با روی گشاده و با کمال سخاوت با همه مشغولیت‌هایی که داشت وقت گذاشت تا درباره خلق‌و خوی ایرانیان گفتگویی با آیین داشته باشد. حاصل گفتگوی یک و نیم‌ ساعته با دکتر همایون کاتوزیان را در این نوشتار می‌‌خوانید.

• آقای کاتوزیان، شما پیش از این با نگاهی تاریخی به تحولات ساختاری جامعه ایران درباره خلق وخوی ایرانیان در آثار خود مطالبی را بیان کرده‌اید. از آنجا که این گفتگو نیز قرار است به همین موضوع خصلت‌های ایرانیان بپردازد، اگر امکان دارد برایمان بگویید که در یک تقسیم‌بندی کلی اصولا خلق و خوی انسانی به چه عواملی وابسته است؟ و رفتارهای ایرانیان را چگونه می‌شود بر اساس این عوامل احتمالی تحلیل کرد؟

خلق و خوی افراد معمولا به ۲ عامل اساسی وابسته است: روان شناسی شخصی افراد و دیگری موقعیت اجتماعی آنان. چیزی هم که این دو عامل را به هم ربط می‌دهد روان‌شناسی اجتماعی‌ست که امروز به صورت شاخه مستقلی از علوم انسانی شناخته می‌شود. چون هر جامعه‌ای را که نگاه کنید می‌توانید ببینید که یک روانشناسی اجتماعی متعلق به خودش را دارد. چیزی که فراتر از ویژگی‌های جامعه‌شناسی صرف و روان‌شناسی فردی مخصوص به آن جامعه‌ است.

بر اساس همین عادات روانی و اجتماعی است که رفتار افراد به اشکال مختلف نمود می‌یابد. طبیعتا همه مثل هم نیستند. جامعه ایران هم بارها گفتم و نوشتم که از جمله ویژگی‌های اصلی‌اش که در همین چهارچوب روان‌شناسی اجتماعی هم قابل طرح و بررسی است، استبدادی بودن، کوتاه مدت بودن و هرج‌ و مرج‌طلب بودن است. بگذارید همین اول روی این نکته تایید کنم که وقتی می‌گویم ویژگی‌های جامعه ایران، منظورم صرفا حکومت ایران نیست، چه امروز، چه دیروز، چه هزار سال پیش؛ بلکه منظورم کل جامعه است که این خصلت‌ها را از خود بروز می‌دهد و حکومت نیز برخاسته از آن است. اما ممکن است شما بپرسید این رفتارها از چه عواملی سرچشمه می‌گیرد، آن وقت است که با رجوع به همان روان‌شناسی اجتماعی‌ای که گفتم می‌توان گفت که در مقایسه با جوامع غربی یکی از عوامل تعیین‌کننده‌ای که بر رفتار آدم‌ها تاثیر می‌گذارد احساس عدم امنیت است.

• منظورتان از این عدم امنیت، عدم امنیت روانی‌ست یا اجتماعی؟

هر دوی این‌ها با هم مرتبطند. البته ناامنی یک امر نسبی است و کمابیش در همه جوامع وجود دارد، تا وقتی که افراد آزادی و اختیار داشته باشند این ناامنی هم تا حدودی وجود دارد. منتهی این تفاوت عدم امنیت میان ایران و سایر جوامع غربی خیلی محسوس و جدی است. مثلا یک ایرانی نمی‌داند در طول ۶ ماه آینده چه اتفاقی محتمل است در زندگی‌اش بیفتد. جوانی که زندگی‌اش را در یک کشور غربی شروع‌ می‌کند، یک چشم انداز کمابیش قابل پیش‌بینی‌ در مورد زندگی‌اش دارد. مثلا فرض کنید اگر یک نفر در یک جامعه غربی برود در بانک استخدام بشود می‌داند که احتمال این‌که بیست سال بعد وزیر شود نیست، در حالی‌که در جامعه ما هیچ‌چیز معلوم نیست. مثلا میرزا تقی‌خان امیرکبیر را در نظر بگیرید: یک آدم از سطح خیلی پائین اجتماع می‌آید و در نسل خودش- نه این‌که پسرش- به مهم‌ترین و مقتدرترین مرد جامعه چه به لحاظ اداری و چه به لحاظ نظامی تبدیل می‌شود. همین آدم با یک دست بر هم زدن، نه فقط تمام اموالش را از دست می‌دهد بلکه از اوج به حضیض می‌رسد و جانش را نیز از دست می‌دهد. این غیرقابل پیش‌بینی بودن و حس ناامنی در زندگی همه افراد هست و بر روی روحیات و خلقیات آنان تاثیر می‌گذارد و باز به خاطر همین حس نگرانی ناشی از عدم امنیت یک وضعیت جنگلی ایجاد می‌شود و این منطق که سعی کن بخوری تا خورده نشوی رواج می‌یابد.

بگذارید مثال‌های قدیمی‌تری در این زمینه بزنیم تا بحث روشن‌تر شود. قبل از دوران مشروطه در ایران اصولا دزدی دولتی معنی نداشت. دزدی معنایش این بود که یک فرماندار مثلا سهم شاه را کمتر از آنچه باید رد کند. حالا این آدم که مثلا والی فارس شده و پول بزرگی هم به شاه داده، نمی‌داند که فردا معزول می‌شود یا سه سال بعد. و چون نمی‌داند می‌افتد به غارتگری. چون امنیت شغلی ندارد و نمی‌داند فردا معزول می‌شود یا در کار خود باقی می‌ماند..

•شما گفتید که این خصلت‌ها را فقط مربوط به حکومت ایران نمی‌دانید بلکه این خصلت‌ها در کل جامعه ایران قابل مشاهده است. به یک معنی رفتار حکومتگران را نمودی از خصائل جامعه می‌دانید. برای روشن‌تر شدن بحث لطفا در ارتباط با این تجلی رفتار جامعه در ساختار قدرت یک یا چند مثال برای ما می‌زنید؟

بله. مثال در این مورد کم نداریم. من گفتم آنچه جامعه گرفتارش است برآمده از سنت‌های جامعه است و مساله فقط مساله حکومت نیست. به عنوان مثال پادشاهی که می‌آمد پسرش را می‌کشت یا کور می‌کرد به خاطر ترس و حس ناامنی بود از این‌که پسرش در آینده بزند و خودش را کور کند چنان‌که کرده بودند. برای نمونه مثالی که به نظرم می‌یاد شاه‌شجاع آل مظفر، پادشاه ممدوح حافظ، پدرش امیرمبارزالدین کرمانی را کور کرد. او و برادرش کودتا کردند و پدرشان را کور کردند.

این مثال را آوردم که بگویم این رفتار و خلقیات با هم ارتباط دارند. این نبود که شاه لزوما آدم بی‌رحم و خونریز و ظالمی بوده باشد. ما شاه خونریز داشته‌ایم؛ شاه آرام هم داشته‌ایم. مثلا محمدشاه. این آدم درویش بود و به صوفیه علاقه داشت. ولی با همین درویش مسلکی‌اش دستور داد تا وزیرش میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی را که هم از نظر ادبی و هم از نظر اجتماعی مرد بزرگی بود و صدراعظم او هم بود، در باغ نگارستان خفه‌اش کردند. چرا؟ چون می‌ترسید یا ترسانده بودندنش که قدرت را از دستش بگیرد. منظورم این است که این‌که دستور داد قائم مقام را بکشندش به این دلیل نبود که از آدم‌کشی خوشش می‌آمد. آن هم کسی که مخلص دراویش بود!

همین محمدشاه وقتی ولیعهد بود و هنوز پادشاه نشده بود، با همین قائم مقام که آن موقع وزیرش بود، در مشهد حضرت رضا قسم خوردند که هیچ وقت خون همدیگر را نریزند. چرا باید همچین قسمی خورده شود؟ این عمل به لحاظ اجتماعی چه معنایی دارد؟ در نتیجه خفه کردن قائم مقام به دستور محمدشاه هم به نوعی به این خاطر بود که به طور ضمنی به قولش عمل کرده باشد و خونش را نریزد!!

به خصوص من تاکید دارم که چنین چیزی چه تاثیری بر جامعه دارد؟ این همان مساله عدم امنیت است که به خیانت کردن و از پشت خنجر زدن می‌انجامد. یکی از اشتباهاتی است تاریخ در ایران، خاصه در قرن بیستم به کرات اتفاق افتاده این است که یک ذهنیتی ایجاد شده که دولت و حکومت الزاما مظهر ابلیس است و مردم الزاما مظلوم و مظهر یزدان. این ذهنیت هم به یکی دیگر از خصائل جامعه ایران برمی‌گردد. از یک دانشمند غربی که ایران را خیلی خوب می‌شناخت و سواد قرص و محکمی هم داشت و ایران را هم از نزدیک دیده بود پرسیدم اگر یک ویژگی ملت ایران را بخواهید نام ببرید بارزترین ویژگی‌ها را چه می دانید؟ گفت: خیلی راحت! افراط و تفریط.

این سیاه و سفیدی، یزدان و اهریمنی، خدا و شیطانی، زنده باد و مرده باد، در این ها هیچ نقطه مثبتی نیست. ما همیشه ملت حق به جانبی هستیم. من اجازه دارم هر کاری که دلم می‌خواهد بکنم. اما اگر دیگری مثل پیغمبر زندگی نکند شیطان است. آدم‌ها برای خودشان هر دزدی و بی‌شرفی‌ای را مجاز می‌دانند اما دیگری باید امامزاده باشد. این ما را بر می گرداند به یکی دیگر از مسائل اساسی که من در موردش نوشته‌ام و به آن چندان توجهی نکرده‌اند. و آن هم نبود چیزی به نام نقد در جامعه ایران است؛ تقریبا در هر موضوعی: ادبی، اجتماعی، سیاسی و غیره. این مساله باز می‌گردد به همان قضیه مرده باد و زنده باد. نقد یعنی بررسی یک موضوع. اینکه دست آخر به چه نتیجه‌ای می‌رسیم مهم نیست. مهم این است که فارغ از تعصب شخصی بتوانیم آن موضوع را نقد کنیم. یک همچین چیزی اصولا در جامعه ما از دیرباز وجود نداشته است و این عدم نقد به همان کوتاه‌مدت بودن جامعه ایران باز می‌گردد. مثلا همین نیم‌تنه صادق هدایت که روبروی من است و به خاطر کار پژوهشی‌ای که در موردش انجام داده بودم جایزه گرفتم. یادم می‌آید وقتی که بچه بودم صادق هدایت خودکشی کرده بود. آن موقع هدایت جوری در میان درس‌خوانده‌ها و روشنفکران مد شده بود که کسی جرات نداشت کوچکترین نقدی در موردش بکند. حتی نمی‌شد در مورد زندگی و شخصیت‌اش حرفی جز تعریف و تمجید و تسلیم صد در صد زد. هدایت امام‌زاده‌ای بود که نمی‌شد در مقابلش نفس کشید. با این که خیلی از آن‌ها با رفتارشان به نحوی در تصمیم او به خودکشی تاثیر داشتند. اما شما ببینید، چهارده سال از مرگ این آدم گذشت. کسان دیگری مثل جلال آل احمد و شریعتی خدا شدند و هدایت کاملا از خاطر‌ه‌ها پاک شد. من نمی خواهم قضاوت کنم ولی این عدم تمایل به نقد جامعه را به افراط و تفریط می‌کشاند.

حالا توی حکومت و سیاست هم همین‌طور است. توی زندگی عادی هم همین است. یک روز یکی از دوستانم از تهران زنگ زده بود برای احوالپرسی و حرف مهمی را می‌گفت. می‌گفت یک عده از دوستان و آشنایان ما که پست‌ها و موقعیت‌های مهمی دارند و درآمدهای کلان هم دارند که از کیسه نفت می‌آید، غالبا یکی یا همه بچه‌هایشان را به خارج از کشور فرستاده‌اند. اکثر فرزندان این‌ها در کانادا یا آمریکا هستند. یک بار همین دوست ما از یکی از این افراد پرسیده بود چرا اینقدر شبانه‌روزی کار می‌کنی؟ گفته بود باید پول چند تا بچه در فرنگ را بدهم. حالا شما ببینید حتی کسانی که تعهدی به این دستگاه حاکم فعلی دارند همین کار را می‌کنند. چرا؟ یکی از دلایل واضحش همان عدم امنیتی است که گفتم. می‌خواهند امنیت نداشته خودشان را برای فرزندانشان در جای دیگری غیر از آن‌جا تضمین کنند. این آدم لزوما آدم بد یا فرصت‌طلبی نیست. به خاطر همین مشکلات و فشارها و ناامنی‌ها مجبور است این‌طوری رفتار کند.

من همه این‌سال‌هایی که خارج ایران بودم عمرم در دانشگاه گذشته است. یعنی در واقع در جامعه این‌جا زندگی نکرده‌ام. اینجا وقتی شما در دانشگاهی خاصه دانشگاهی مثل آکسفورد هستید انگار که در برج عاج نشسته‌اید، چنان‌که یک بار در مورد یکی از همکارانمان می‌گفتند که اگر از آکسفورد خارج شود سرما می‌خورد (خنده). اما پسرم در این جامعه زندگی کرده و آن را خوب می شناسد و همه زیر و بم‌هایش را می‌داند. یک بار از او پرسیدم به نظر تو به چند درصد از مردم این جامعه (انگلیس) می‌شود اعتماد کرد؟ گفت دو سوم. او هیچ تعصبی هم نسبت به این جامعه ندارد که بخواهد اغراق کند. بر عکس تعصبی که ملت ایران همیشه دارد: من آنم که رستم جوانمرد بود، تعصبی که بی‌ریشه است و خودش یکی از مصائب جامعه ماست. این یک اصل معروف روان‌شناختی است که آدم‌هایی که مرتب درباره ارزش‌های خودشان حرف می زنند دچار خودکم‌بینی هستند و هی بوق می زنند تا خودشان را بنمایانند. همین کشوری که الان من و شما درش هستیم (انگلستان) تا ۵۰ سال پیش بزرگترین امپراتوری دنیا بود. شما یک برنامه تلویزیونی را می‌بینید که بگوید آقا ما فلان و بهمان بودیم؟ تازه خودشان را مدام نقد هم می‌کنند به جای این‌که پز بدهند و مثل ما هی افسانه‌سازی کنند. مهم این است که الان چه کاره‌ایم؟ یک یونانی بیاد هر روز بگوید ما سقراط و افلاطون داشتیم، آیا کسی این آدم را جدی خواهد گرفت؟

این‌ها مسائلی است که سال‌ها ذهن من را مشغول کرده و حقیقتش هم این است که من راه حل این مسائل را نیافته‌ام و فقط می‌توانم در موردش صبحت کنم. ما روان‌شناسی‌مان طوری است که خودمان را صاحب یک نوع جواز می‌بینیم. جواز یا همان license یعنی لجام‌گسیختگی در مقابل liberty که البته معنایش آزادی است.

یادم می‌آید ۳۵ سال پیش در تهران یکی از آشنایان خواسته بود همدیگر را ببینیم. رفتیم به یک قهوه‌خانه. در میان کلام ما اسم یک شاعر مهمی آمد و این فرد شروع کرد به بدگویی درباره آن شاعر. از روی همین عادت مردم ما که هر وقت یکی شهرتی به دلایل مثبت دارد چشم نداریم آن پیشرفت را ببینیم. آن روزها من طاققتم به قدر امروز نبود. از او پرسیدم تو که به فلانی فحش می‌دهی خودت چه کار مثبتی در زندگی‌ات انجام داده‌ای؟ گفت: من ادعایی ندارم. گفتم آن بدبخت که شعر خوب می‌گوید هم ادعایی ندارد. البته خیلی رایج و عادی بود که بگویند فلانی با رژیم ساخت، آن یکی از آمریکا پول گرفت. مدام مشغول قضاوت درباره دیگرانیم. طرف خودش چیزی ندارد و طاقت دیدن چیزی در دیگران را هم ندارد. سعدی همین چیزها را دیده که می‌گوید: تو با دشمن نفس هم‌خانه‌ای/ چه در بند پیکار بیگانه‌ای/ عنان باز پیچان نفس از حرام/ به مردی ز رستم گذشتند و سام/ تو خود را چو کودک ادب کن به چوب/ به گرز گران مغز مردم مکوب. سعدی ۸۰۰ سال پیش این‌ها را گفته و هیچ فایده‌‌ای هم نکرده است.

•بگذارید از ۸۰۰ سال پیش به امروز بیاییم. شما درباره یک سری عادات کهنه و قدیمی که در رگ و پی این ملت ریشه کرده سخن گفتید. از احساس ناامنی، از کوتاه مدت بودن، از بی‌رونقی نقد، از افراط و تفریط و از زنده باد و مرده‌باد. میان سخن شما به یاد سال ۷۶ و آن انتخابات پرشور افتادم. فکر می‌کنید جریان اصلاحات هیچ نقشی در کنار گذاشتن این عادات و آغاز به نقدپذیری و جلوگیری از افراط و تفریط نداشت؟

من تحولات دوران آقای خاتمی را مثبت ارزیابی می‌کردم. برای این‌که خاتمی آدم واقع‌بینی است. اهل افراط و تفریط نیست. بنابراین از آقای خاتمی در شرایطی که وجود داشت انتظار نداشتم کره ماه را به زمین بیاورد و تحویل جامعه بدهد. در دوران اصلاحات تحولات جدی ایجاد شد. اما نتیجه آن چه شد؟ همین مردم بودند که وقتی خاتمی ۱۶ آذر به دانشگاه تهران رفت تا سخنرانی کند گفتند خاتمی دروغ‌گو خجالت خجالت. او هم ایستاد و تماشا کرد و هیچ چیز نگفت. چوب توی آستین کسی هم نکرد. ما ملتی هستیم که منطق سرمان نمی‌شود. در زمان ریاست جمهوری خاتمی یک خانم ایرانی که همین‌جا مهندس هم هست در یک مهمانی یک بار داشت از شیرین عبادی بدگویی می‌کرد که چرا تندروی نمی‌کند. من گفتم چون این‌ها انقلابی نیستند رفورمیست‌اند. شروع کرد به فریاد زدن که داری از خاتمی دفاع می‌کنی؟ در حالی که من اصلا نامی از خاتمی نبرده بودم. بعد هم همین آدم‌ها از کار خودشان پشیمان شدند. جریان خاتمی با توجه به محدودیت امکانات اجتماعی و تاریخی ایران جریان جالبی بود و من داشتم امیدوار می‌شدم که منجر به پیشرفت آهسته ولی ماندنی شود.

خاتمی به عنوان کسی که جزئی از حکومت جمهوری اسلامی بود رای آورد. معنای افراط و تفریط در این رای‌دادن و رای آوردن نبود. این چیزها بود که امیدوارکننده بود. آمد و گفت جامعه مدنی، حقوق زنان و سازمان‌های غیردولتی و حقوق دانشجویان و گفتگوی تمدن‌ها و غیره. من به خصوص با آن رای‌گیری اول در سال ۷۶ خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و همان موقع هم گفتم که این معتبرترین و بزرگترین انتخاباتی بود که در تاریخ ایران صورت گرفته بود. چون آدم‌ها خیلی صلح‌آمیز و عادی آمدند صف کشیدند و رای‌شان را دادند و رفتند. و آقای خاتمی هم برنده شد. این در تاریخ ایران سابقه نداشت. حتی زمانی که استبداد مطلق هم در ایران حاکم نبود از ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ درست است که لیست نماینده‌ها را از توی خانه شاه در نمی‌آوردند ولی در حوزه‌های انتخاباتی چاقوکش‌ها می‌آمدند می‌ایستادند و برگه‌های رای را می‌خواندند و به زور رای آدم‌ها را عوض می‌کردند و یا این‌که شبانه می‌رفتند و صندوق‌ها را می‌دزدیدند. این عبدالقدیر آزاد که الان معروف نیست ولی یک زمانی معروف بود دوره چهاردهم یا پانزدهم مجلس چون می‌خواست مطمئن شود که صندوق رای را عوض نمی‌کنند می‌رفت فرش پهن می‌کرد و همان‌جا کنار صندوق‌ می‌خوابید، یک شب در آن جا را زدند و یکی گفت آقای سروان فلانی هستم از ژاندارمری در را باز کنید. در را که باز کرد یارو تفنگ را گذاشت توی شکمش و صندوق را برداشتند و یک صندوق دیگر جایش گذاشتند. این کجایش آزاد بود؟ البته در همام وضع هم تعدادی نماینده واقعی به مجلس می‌آمد اما اصل بر تقلب بود.

شبیه انتخابات دور اول آقای خاتمی اصلا اتفاق نیفتاده بود. هر کسی که آمد رای داد نه رشوه گرفته بود نه می‌ترسید کتک بخورد یا برود زندان. حتی خاتمی هم اگر پیروز آن انتخابات نشده بود من باز هم همین‌ها را می‌گفتم. اما شما ببینید طرفداران خود همین آقای خاتمی تز عبور از خاتمی را مطرح کردند. و دوباره گیر همان افراط و تفریط‌ها افتادند که گفتم.

•اگر جریان خاتمی و اصلاحات را یک حرکت مثبت و رو به جلو ارزیابی می‌کنید، روی کار آمدن احمدی‌نژاد را هم پیامد همان افراط و تفریط‌هایی که در دوران خاتمی صورت گرفت می‌دانید؟

بله درست است. جدی نگرفتن روند و مشی متعادل خاتمی و این باور غلط که ایرانیان دارند که "دیدی فلانی هم تو زرد از آب درآمد و از خودشان بود؟" نتیجه‌اش این شد که امروز می‌بینیم. به یاد داشته باشید که در انتخابات شورای شهر تهران در سال 1382 مردم قهر کردند و فقط 12 درصد رای دادند. نتیجه این که آقای احمدی‌نژاد شهردار تهران شد. ضمن این‌که باید بگویم من در مورد دولت خاتمی، تز تضاد دولت و ملت را به کار نمی‌برم چون خاتمی را با دولت یکی نمی‌گیرم. مسوول یک سری امور می‌بینم که توانایی محدودی هم دارد. حالا این‌که از این آدم انتظار داشته باشند بهشت را یک‌شبه از خدا بگیرد و تحویل ملت دهد افراط و تفریط است. این اتفاق در مورد مصدق هم افتاد. دکتر مصدق اگر چه به هر حال علیهش کودتا کردند و دیگر محبوبیت یک سال قبل از کودتا را نداشت اما در جامعه هنوز محبوب بود. آن‌هایی که می‌گویند در مورد مصدق چرا تز تضاد دولت و ملت را به کار نمی‌برم به خاطر این است که مصدق اصلا رئیس دولت نبود حتی مصدق وقتی در قدرت بود هم رفتارش مثل رهبر اقلیت بود. مصدق اگر آمده بود مخالفان راست و چپ خود را که دائم قانون را زیر پا می‌گذاشتند طبق قانون سر جایشان بنشاند آن وقت می‌شد گفت دولت دست اوست. ولی در اندک مدتی محبوبیت خود را از دست می‌داد. یا مثلا قضیه نفت را اگر حل کرده بود اگر قباله ازدواج جبرئیل هم بود، باز تهمت ها از هر طرف شروع می‌شد.

•این‌هایی که درباره مصدق می گویید در مورد سیدمحمد خاتمی هم صادق نیست؟

تا حدودی چرا. ولی محدودیت‌های خاتمی خیلی بیشتر از مصدق بود. مصدق توده مردم پشت سرش بودند. مجلس هم آن زمان قدرت داشت. لذا تا اندازه‌ای این دو با هم شرایطشان قابل قیاس است ولی نه کاملا. هم خاتمی امکاناتش کمتر بود و هم اقداماتش در حد وسعش بیشتر. البته سوای کار بزرگ ملی کردن نفت که مصدق در راس اقلیت لایحه آن را گذراند و نهادی مانند شورای نگهبان نبود که قدرتش را محدود کند.

•اگر از دولت اصلاحات و احمدی‌نژاد کمی جلوتر بیاییم و برسیم به خرداد ۸۸ و شکل‌گیری جریانی به نام جنبش سبز. با توجه به نکاتی که مطرح کردید فکر می‌کنید چه آسیب هایی متوجه این جریان باشد؟

مشکل اصلی جنبش سبز سازمان‌دهی آن است. ما جریان سازمان‌دهی‌شده‌ای نداریم. جریانی هست. جمعیت زیادی هم هست. جمعیتی که انبوه و بی‌شکل است و شعارهایش هم از پیش معلوم نشده است. نباید این طور باشد که هر کس هر چیزی خواست بگوید. همین که بعضی‌ها به این جنبش نسبت آشوبگری می‌دهند تا انداز‌ه‌ای به خاطر بی‌نظم و ترتیب بودنش است. باید فکری به حال این وضعیت بشود. البته این مساله هم باز برمی‌گردد به مشکلات اساسی اجتماع ما و خاص این حرکت نیست.

• اما همین جریانی که به قول شما بی‌شکل است دارد کارهایی را به صورت خودجوش انجام می‌دهد، شاید هیچ دوره‌ای بعد از انقلاب به این اندازه اثر هنری برای یک جریان اجتماعی تولید نشده باشد. این‌ها از مزایای این جریان است. نیست؟

بله. همین‌طور است. هیچ‌وقت جامعه ایران به این اندازه باسواد نبوده. به این اندازه جوان هم نبوده. این ترکیب اثر می گذارد و از جمله همین تکنولوژی پیشرفته ارتباطات هم به رشد این جریان بسیار کمک کرده است. ولی مشکلات همچنان هست. مثلا اگر "مرگ بر" گفتن صحیح نیست برای هیچ جریانی صحیح نیست. نه اینکه یک جریانی بگوید مرگ بر آمریکا و جریان روبرو بگوید مرگ بر روسیه. فقط هم قضیه مرگ بر گفتن نیست. بلکه این نشانه‌ای از مشکلات بزرگ‌تری است که در جامعه وجود دارد. اولا باید حق حیات برای مخالف خود قائل باشیم. هر دو طرف هم باید این حق را برای طرف مقابل قائل باشند و به واقعیت تنوع آرا و سلائق و اعتقادات باور داشته باشند. البته این به معنای لجام گسیختگی نیست بلکه یک نوع تنوع همراه با نظم است و این پلورالیسم را باید باور داشته باشیم نه اینکه فقط اسمش را بیاوریم. مشکل دیگر این شعار مرگ دادن هم خارجی کردن یک مشکل ملی است. اینکه عادت داریم هی گناهی را گردن بیگانگان بیندازیم. حالا هر چیزی می خواهد باشد. و با این فرافکنی خیال خودمان را راحت کنیم.

حرفم را خلاصه کنم: خیلی از آنچه خلق و خوی ایرانیان است تاریخی و اجتماعی است. عدم امنیت، کوتاه مدت بودن جامعه، عدم مسوولیت‌پذیری که البته همه این‌ها به خاطر غیرقابل پیش بینی بودن زندگی و همان حس ناامنی به وجود می‌آید. همین خودخواهی‌ها از یک سو و توقع کمال از رفتار دیگران به جای نقد خود از سوی دیگر است که این مشکلات را عمیق‌تر می کند. من در کتاب آخری که نوشته‌ام اشاره کرده‌ام که یکی از مشکلات جامعه ما همین ‌شخصی‌انگاشتن همه چیز است. اگر کسی به ما وابسته باشد مثل پدر و مادر و خویشان و دوستان بزرگترین ایثارها را در حقشان حاضریم بکنیم. از سوی دیگر اگر کسی را نشناسیم و همان مشکلات برایشان پیش بیاید می گویم به جهنم و به هیچ می گیریمشان. این به هیچ گرفتن دیگران وشخص‌گرایی افراطی هم به همان افراط و تفریط در رفتارها مرتبط است. می بینید که همه این‌ها با هم ریشه‌های مشترک دارند. امیدوارم روزی بشود در مورد راه حل ها هم صحبت کرد. اما همین طرح مسائل هم به نوبه خود کار مهمی‌ است که
برای رسیدن به تحلیل وضعیت ضروری است.

Tuesday, March 23, 2010

H.Asadi

جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۸
سال سبز

هوشنگ اسدی
hooasadi(at)yahoo.fr
سال سبز شد . زمانه ورق خورد. از دل استبداد دیرسال، دیگر بارنهال آزادی سر برکشید و سال 1388 سالی سرنوشتی در تاریخ معاصر ایران شد.

کسی از منظر تاریخ سال رفته را ورق می زند: "سال 1388 یکی از گذر گاه های بسیار مهم و نقاط عطف تاریخی ایران معاصر است. از آن سالهای پر برکتی که دوران سازند." ( احمد سلامتیان)

دیگری به تحول درونی نظر دارد: "سال ۱۳۸۸ از منظر دگرگرگونی فرهنگ، فلسفه و گفتمان سیاسی در سطح جامعه کل، و نه لایه های کم شمار، از گره گاه ها و نقطه عطف های مهم تاریخ معاصر ایران بود." (فرج سرکوهی)

بیانیه حزب مشارکت، سال رفته را چنین ارزیابی می کند: "سالی که گذشت در تاریخ جمهوری اسلامی ایران بی نظیر و نقطه عطفی در مسیر حرکت مردم ایران به سوی آرمان دیرپای آزادی و مردمسالاری و حق تعیین سرنوشت محسوب می شود."

می توان در نگاهی سخت اجمالی ، تحول حاکمیت انقلاب اسلامی در سی سال گذشته راکه به "نقطه عطف" سال 1388 رسید، چنین ترسیم کرد:

انقلاب اسلامی که با تکیه به "سنت" به قدرت رسید، از زمان رهبری آیت اله خامنه ای به جانب " بنیادگرائی" چرخشی اساسی را تجربه کرد. "بنیاد گرائی شیعه" که به وِیژه از طریق رهبرخود، ریشه هایش را در فدائیان اسلام، حزب موتلفه اسلامی و انجمن حجتیه در ایران می یابد؛ پیوند نظری عمیقی هم با نظریه های "سید قطب" دارد. سید قطب نویسندهٔ نظریه‌پرداز و عضو اخوان المسلمین که دوکتاب اصلی اش پیش ازانقلاب توسط آیت اله خامنه ای به فارسی ترجمه شده،مصری بود.شهرت او بیشتر به سبب بازنگری وی در تاثیر اصول‌گرایی اسلامی بر تحولات اجتماعی و سیاسی است.بسیاری او را بانی "بنیاد گرائی اسلامی" بشمار می آورند و شایسته لقب "پدرمعنوی القاعده" می دانند. فدائیان اسلام که به خاطر ترورهایشان شهره شدند، از طریق نواب صفوی اندیشه و سیاست سید قطب را وارد فرهنگ سیاسی شیعه کردند.آیت اله خامنه ای گفته است که در آغاز الگوی نواب صفوی به مبارزه اجتماعی جلبش کرده است.

حزب موتلفه اسلامی و فدائیان اسلام در زمان حیات آیت اله خمینی، اغلب ارگان های اصلی اقتصادی وامنیتی را دراختیار گرفتند و به یکی از ستونهای اصلی ـ به ویژه در بخش اقتصاد ـ مبدل شدند. انجمن حجتیه، اما مجبور شد مسیر دیگری را برگزیند.

در هفته های اول پیروزی انقلاب، آیت الله خزعلی به نیابت از شیخ محمود حلبی ـ رهبر و بنیانگذار حجتیه- نزد آقای خمینی رفت و پیام حلبی را به او داد: "حجتیه 30 هزار کادر دارد که می تواند آن را در خدمت جمهوری اسلامی قرار دهد." آقای خمینی فورا این پیشنهاد را رد کرد و گفت که انقلاب احتیاجی به این کادرها ندارد. مدتی بعد هم که اختلاف بر سر احکام اولیه و حکم حکومتی بالا گرفته بود و شورای نگهبان چوب لای چرخ مجلس خط امامی و میرحسین موسوی می گذاشت، آقای خمینی نامه ای کوتاه برای این شورا که در آن احمد جنتی و آیت الله خزعلی حضور داشتند، نوشت و این جمله تاریخی را در آن گنجاند: "مواظب باشید، اینها- حجتیه- اگر مسلط شوند همه چیز را برباد خواهند داد."

سازمان حجتیه، ظاهرا فعالیت خود را متوقف کرد.برخی از کادرهایش به خط امام گردن گذاشتند و وارد "نظام" شدند. تشکیلات مفصل و منسجم حجتیه زیرزمینی شد و به تربیت کادرپرداخت.



آیت اله خامنه ای که همراه نزدیکترین مشاورش دکترعلی اکبر ولایتی، پیشتر در جلسات مرکزی حجتیه درمشهد حضور می یافت، در زمان حضور در جبهه های جنگ عراق به جذب سپاهیانی پرداخت که با اندیشه های او همراه یا نزدیک بودند.

وقتی آیت اله خامنه ای در روندی که امروز تحت پرسش قرار گرفته و هنوز دقایقش، از جمله مرگ یا قتل سیداحمدخمینی روشن نیست، جانشین آقای خمینی شد "روحانیت و بازاریان متحد با آنها به تدریج به طبقه برخوردار تبدیل شده بودند و خود نمی‌توانستند به تنهایی از ثروت و قدرت خود محافظت کنند. آنها به مردم عادی برای پاسداری از قدرت خود اطمینان نداشتند و نیرویی بی هویت و مطیع برای انجام این کار می‌خواستند. آیت‌الله خامنه ای این موضوع را بیست سال پیش به درستی متوجه شد و به سازماندهی اوباش و لات‌های محلات در گروه‌های لباس شخصی و بسیج در سراسر کشور پرداخت و سپاه و بسیج را از نیروهای غیر مطیع تصفیه کرد." ( مجید محمدی)

پیروزی محمد خاتمی و آغاز اصلا حات، بلافاصله توسط علی اکبر ولایتی به جریانی مشابه گورباچف تشبیه شد که هدف آن براندازی نظام جمهوری اسلامی است.

برای مقابله با تکرار سرنوشت اتحاد شوروی بود که نیروهای گوناگون وابسته یا نزدیک به بنیادگرائی جمهوری اسلامی تحت رهبری آیت اله خامنه ای متحد شدند. باندهای متعددی هم که در سیستم "حامی پرور" جمهوری اسلامی به قدرت و ٍثروت رسیده بودند به این مجموعه پیوستند که تاکتیک حذف تدریجی اصلاحات و جامه مدنی را برای تبدیل جمهوری اسلامی به "خلافت اسلامی" پیش می برد.

بعد از برکشیدن محموداحمدی نژاد در انتخابات سال 1384، مهدی کروبی به قدرت گرفتن گروهی "بی ریشه" درانقلاب اسلامی اشاراتی مکرر داشت. محمد خاتمی به اسلام باقرائت فاشیستی و طالبانی اشاره کرد. مصطفی تاجزاده، از ترکیب "طالبان شیعی" استفاده برد.میر حسین موسوی جمع بندی آخررا بصورت "فرقه" ارائه داد.

در روزهای پایانی سال، بر این جریان نام های دیگری چون"امپراطوری دروغ" و"جمهوری اوباش" هم نهاده اند.

اکنون می توان دریافت "فرقه" بر اساس برنامه ای که بیشتر ناظر به آینده رهبری در جمهوری اسلامی بود، وارد صحنه انتخابات شد. بنیادگرایان با اجرای این نقشه چند منظوره که از مدت ها پیش آماده شده بود، قصد داشتند در یک انتخابات مهندسی شده، روحانیون میانه رو و در راس آنها هاشمی رفسنجانی را خانه نشین و جریان اصلاحات رابه شیوه دهه 60 سرکوب کند.

نقشه با کودتایی انتخاباتی عملیاتی شد. احمدی نژاد را با 25 میلیون رای برنده اعلام کردند و نزدیک به 15 میلیون رای هم به حساب موسوی ریخته شد. آیت اله خامنه ای هم که گویا هدایت این جریان را بر رهبری کل کشور ترجیح می دهد، شتابان به میدان آمد تا با حکم شرعی نتیجه انتخابات را تثبیت کند.

و روز بعد: "جویباران خواست های متفاوت و جنبش های گوناگون مدنی دو دهه گذشته در بستر رودخانه سیاست به هم پیوستند" و جنبش سبز از اعماق جامعه ایران متولدشد وبا شعار "رای من کو؟" (فرج سرکوهی) به خیابان آمد.

به نوشته میر حسین موسوی که روز به روز جای خود را بعنوان یکی از رهبران نمادین جنبش سبز بیشتر استوار می کند "اوج حضور مردم راهپیمایی در روز 25 خرداد بود که باید تاکید و تکرار زیادی روی آن کرد و نگذاشت به فراموشی سپرده شود. نوع اجتماع و حرکت مردم در آن روز نشانگر نظم و نشاط و مراقبت بود و مردم مراقب شعارهای خود و مواظب همدیگر بودند."

محمد باقر قالیباف شهردار تهران که به جناح مقابل جنبش سبز تعلق دارد، اعلام کرد که دراین روز دونیم میلیون نفر در راهپیمائی تاریخی سبز حضور داشته اند.

تاریخ ورق خورده بود. آب رفته دیگر به جوی باز نمی گشت. جامعه مدنی ایران رای خود را می خواست و: "این روند در قالب مبارزه برای حقانیت، مشروعیت و به رسمیت شناخته شدن «رای اکثریت» به عنوان «تنها» مبنای قانون گذاری، مدیریت و حاکمیت جامعه، در سطح جامعه کل مطرح و در چالش های پس از انتخابات ریاست جمهوری در فرهنگ، روان شناسی و شعور جمعی جامعه کل، و حتی در گفتمان سیاسی جناح های حاکم، نهادینه شد."( فرج سرکوهی)

از 22 خرداد تا روزهای پایانی سال که پنجره ها رو به اولین بهار سبز سیاسی ایران باز می شود، اهل "فرقه" کوشیده اند به هرقیمت شده باسرکوب و زندان ، با به خون کشیدن جوانان در عاشورا، بر قراری حکومت نظامی در 22 بهمن و چهارشنبه سوری به روزهای پیش از انتخابات بر گردند؛ ودراین مسیر بیشتر و بیشتر "نظام" را تاحد یک "دیکتاتوری نظامی" و"حکومت اوباش" تنزل داده اند.

در آخرین هفته سال، رهبر جمهوری اسلامی که مانند همراهانش به "افسانه ای که خود ساخته‌اند و ظاهرا خودشان هم این افسانه را باور کرده‌اند" دلبستگی عجیبی دارد، دست به اشتباه تاکتیکی دیگری می زند و فتوا بر غیر شرعی بودن چهارشنبه سوری می دهد. و مردم ایران "سیاسی ترین چهارشنبه سوری تاریخ ایران" بر پا می کنند. "ژنرال های سرمایه دار" همه نیروی نظامی ـ امنیتی خود رابسیج می کنند تا شعله باستانی مراسمی ملی ـ آئینی را خاموش کنند. و ایران یکصدا به رهبر جمهوری اسلامی پاسخ می دهد: "چهارشنبه سوری آئین ماست، نه خرافه."

با این فتوا هر ترقه و فشفشه و آتشی که برپا شد معنای مخالفت با رژیم و خامنه‌ای را در بافت سیاسی امروز پیدامی کند. مردم حتی در حواشی شهرهای بزرگ با دستنبد سبز به خیابان ها می آیند و شعار"یا حسین، میرحسین" مانند بوته ها شعله می کشد. فیلم هائی از مراسم چهارشنبه سوری می رسد که لرزه بر اندام آدمی می اندازد از این خشم و کینه که درآنهاست و دشنام هایی را نثار رهبری می کند که باد کشته و اکنون توفان درو می کند.

بسیاری از صاحبنظران چهارشنبه سوری را فراندومی دیگر تفسیر می کنند: "میلیون‌ها‌ایرانی با حضور در مراسم چهارشنبه سوری به خامنه‌ای که گفته بود از این کار اجتناب کنید «نه» گفته‌اند. آنان عملا گفته‌اند که ولایت او را نمی‌پذیرند. قاطبه آنان نیاز نداشته‌اند که به خیابان بیایند و نارضایی خود از حاکمیت را داد بزنند، و بلکه عمدتا در خانه‌های خود این کار را کردند. در این شب بزرگترین تظاهرات سرتاسری ایران علیه حاکمیت مذهبی ایران صورت گرفته است." ( دکتر حسین باقر زاده)

سال سبز به روزهای آخر می رسد و راه را بر سالهای سبز باز می کند. جنبش سبز که حتی هنوز یک ساله هم نیست، دراین سال راه صدساله رفته است.

از منظر تاریخ ایران: "اگر 1357 سال جلوس رعیت بر تخت خدایگان های تاجدار بود سال 1388 سال شروع حماسه بزرگ شهروندان بالغ و رشید در جستجوی حق رای و سلامت انتخابات خود برای رهائی از قیمومت های مدعیان ظل اللهی وبه کرسی نشاندن حاکمیت ملی بود. سال نوید به سحر رسیدن استبداد تاریک کهن ایرانی به یمن پربرکت حقوق و آزادیهای مقدس مدنی، اجتماعی و سیاسی و درراس همه آنها صندوق و برگه رای. اغراق نیست که بگویم این سال نیز همانند دوران های مشروطه و ملی کردن نفت از جهت تکوین و تحول سیاست داخلی ایران و جایگاه و تاثیر این تحول در روند سیاسی ژئوپولیتک جهانی و به ویژه کشور های منطقه و اسلامی سالی مبنائی خواهد بود. آنچه در این سال رخ داد نوعی طلوع و بروز نشانه ظهور فرآیندی تازه در سپهر سیاست ایران بود." ( احمد سلامتیان)

از زوایه تحولات بنیادین در خاورمیانه- قلب انرژی جهان: "درگیری اساسی عصر ما و جنگ واقعی تمدنها، یادرگیری غرب و اسلام نیست، بلکه جنگی است که در قلب اسلام درگرفته است. جنگی که تا سرحد مرگ جلو می رود: نبردمیان اسلام دموکراتیک و اسلام بنیادگرا." (برنار هانری لوی، فیلسوف فرانسوی"

و ایران ما ـ مانند همیشه تاریخ- در قلب این نبرد تاریخی جای دارد. تحول در ایران در کل منطقه و سپس در آرایش قوای سیاسی جهانی منعکس می شود. و در این نبرد سترگ، جهان همراه جنبش سبزی است که درکمتر از یک سال باندازه انقلابی کلاسیک تجربه و فرهنگ دارد.

بر اثر جنبش سبز، آرایش نیروی سیاسی بکلی در ایران دیگرگونه می شود، تفکیک نیروها در درون حاکمیت شدت می گیرد، گسل صدساله تجدد- سنت تا اندرونی سر به مهر روحانیت شیعه راه باز می کند و مانند تجربه همه تاریخ بخش تحول خواه حاکمیت درکنار مردم قرار می گیرد. این ویژگی جامعه ایران در دوران گذار است که جنبش مدرن سبز، رهبران نمادین نیمه مدرنی دارد.

شعار: "یاحسین، میر حسین" اولین جنبش مدرن و مدنی قرن بیست و یکم را به اعماق سنت پیوند می زند. پلی است بین دو جهان به لحاظ تاریخی و کیفیتی متفاوت. از گسل میان این دوجهان تنها می توان از پلی گذشت که جامعه ایران با شاخه های جوان و ترد ساخته است.

بیانیه جبهه مشارکت در روزهای پایانی سال صحنه مبارزه اجتماعی را چنین می بیند: "از یک سو ملّتی به پا خاسته و مصمّم با خواست هایی روشن در چارچوب قوانین کشور و از سوی دیگر اقلیتی قدرت طلب با تمام ابزارهای تبلیغاتی و اطلاعاتی و امنیتی و نظامی و اقتصادی، قراردارند و آنچه اینک مانده است اراده خلل ناپذیر مردمی است که جز حق خود را نمی خواهند."

در این تصویر کلی، می توان آرایش قوای جدید بر آمده از سال سبز را با استفاده از مدل علیرضا جلائی پور چنین تفکیک کرد:

ـ بنیاد گرایان شیعه که به نام های گوناگونی چون "فرقه"، "طالبان شیعی" و.... نامیده می شوند. این گروه بندی از کودتای انتخاباتی 22 خرداد دررهبری اصولگرایان قرار گرفته اند، اما با اسامی مختلف مستعار فعالند. تنها دریک انتخابات آزاد و اتمام پروسه جدائی آنها از سنت گرایان می شود دید اساسا دارای وزن اجتماعی هستند یا نه؟ این گروه که شکنجه، تجاوز و قتل را در کارنامه خود دارند، دستگیری فعالین عرصه های مختلف اجتماعی ـ سیاسی را تا آخرین روزهای سال ادامه می دهد. آخرین خبرهای روزجمعه حاکیست حسین مرعشی را برای تحمل یک سال حبس دستگیر کرده و کسانی را برای اجرای حکم اعدام به سلول انفرادی برده اند.

ـ اصولگریان- سنت گرایان که هنوز بعنوان متحد بنیادگرایان عمل می کنند. جلایی پور وزن اجتماعی آنها را 20 درصد ارزیابی می کند.

ـ جنبش سبز در مدل یاد شده به دوگروه سبز مدنی با 40 درصد و سبز انقلابی با 20 درصد وزن اجتماعی تقسیم شده اند.

جنبش سبز در متن خود که 60 درصد وزن اجتماعی را شامل می شود، درزمانی کمتر ازیک سال دست آوردهای بزرگی داشته که درتاریخ صد ساله مبارزه مردم ایران برای کسب آزادی یکه است واز جمله: تولد شهروند به جای توده، تغییر گفتمان جامعه ایران ازانقلاب به اصلاح، جانشین ساختن حق مداری به جای تکلیف مداری، نزدیکی نخبگان قشرهای مختلف اجتماعی، حرکت به طرف تالیف واژگان فرهنگ مدرن، تعیین مرزهای لائیسیته ومذهب و ایجاد پیوند ارگانیگ بین ایرانیان سراسر جهان ...

جنبش سبز که تبلیغ می شد در 22 بهمن "دودشده و به هوا رفته" از آتش مراسم چهارشنبه سوری ققنوس واربرمی خیزد و در پیام نوروزی میر حسین موسوی با چشم انداز خود روبرو می شود: "اگر جنبش بخواهد پیش برود و عقب گرد نداشته باشد باید دامنه اهدافش را در بین مردم توسعه داد، هم در میان اقشار مختلف مردم و هم در شهرهای مختلف، باید مسائل اقتصادی را برای مردم توضیح داد، باید به مردم نشان دهیم که برای کم شدن فشار اقتصادی، برای ثبات زندگی، برای کاهش طلاق و بسیاری مشکلات دیگر و کاهش آسیب های اجتماعی به اصول قانون اساسی برگشت. این را مردم باید حس کنند. نباید حس کنند این جنبش فقط در رای مردم خلاصه شده است و تنها خشم ناشی از پایمال شدن رای شان است. باید از تکیه بر نخبه ها فراتر رویم و به گروههای مرجع دیگر و تاثیر گذارجامعه متوجه شویم. باید به سمت معلمان، کارگران و اقشار مختلف برویم و مسائل را برای آنها توضیح دهیم و اگر فراگیری هرچه بیشتر امواج حق خواهی رامی خواهیم باید این ندا به گوش همه اقشار جامعه برسد."

سال تمام می شود. بهار می شود. می خواهند کسانی را در آستانه بهار میهمان مرگ کنند. عزیزان بسیاری با بهار در گوشه سلول دیدار می کنند. بهاره هدایت و هنگامه شهیدی وهمه شیر زنان در بند، عیسی سحرخیز، احمد زیدآبادی، مسعود باستانی..... و دیگر همکاران ما در زندان های مخوف بهتر از ما خواهند دید که بهار از سد وسیمان و میله می گذرد و در کنج سلول شکوفه می زند.

ما در کنار سفره های هفت سین با ندا و سهراب ودیگر جانباختگان می نشینیم، کتاب حافظ رابه نام آنها می گشائیم و تفال می زنیم. ما آنها را با شعر و سیب و آینه تکرار می کنیم. ما با سبزه های نوروزیِ، یاد رفتگان و نام عزیزان در بند را در آینه های مکرر خانه می دهیم و ایران را یکسره سبز می کنیم.

سالی که رفت، سال شکوفائی بود. همه چیز نشان داد جنبش سبز برگشت ناپذیر است. سالی که می آید، سال "صبرواستقامت"، سال رسیدن میوه آزادی است که بر درخت تاریخ ما قرنی است انتظار می کشد تا دامان هزار رنگ دختران ایران زمین را بارور کند.

Monday, March 22, 2010


جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۸
سال سبز
هوشنگ اسدی
hooasadi(at)yahoo.frسال سبز شد . زمانه ورق خورد. از دل استبداد دیرسال، دیگر بارنهال آزادی سر برکشید و سال 1388 سالی سرنوشتی در تاریخ معاصر ایران شد.

کسی از منظر تاریخ سال رفته را ورق می زند: "سال 1388 یکی از گذر گاه های بسیار مهم و نقاط عطف تاریخی ایران معاصر است. از آن سالهای پر برکتی که دوران سازند." ( احمد سلامتیان)

دیگری به تحول درونی نظر دارد: "سال ۱۳۸۸ از منظر دگرگرگونی فرهنگ، فلسفه و گفتمان سیاسی در سطح جامعه کل، و نه لایه های کم شمار، از گره گاه ها و نقطه عطف های مهم تاریخ معاصر ایران بود." (فرج سرکوهی)

بیانیه حزب مشارکت، سال رفته را چنین ارزیابی می کند: "سالی که گذشت در تاریخ جمهوری اسلامی ایران بی نظیر و نقطه عطفی در مسیر حرکت مردم ایران به سوی آرمان دیرپای آزادی و مردمسالاری و حق تعیین سرنوشت محسوب می شود."

می توان در نگاهی سخت اجمالی ، تحول حاکمیت انقلاب اسلامی در سی سال گذشته راکه به "نقطه عطف" سال 1388 رسید، چنین ترسیم کرد:

انقلاب اسلامی که با تکیه به "سنت" به قدرت رسید، از زمان رهبری آیت اله خامنه ای به جانب " بنیادگرائی" چرخشی اساسی را تجربه کرد. "بنیاد گرائی شیعه" که به وِیژه از طریق رهبرخود، ریشه هایش را در فدائیان اسلام، حزب موتلفه اسلامی و انجمن حجتیه در ایران می یابد؛ پیوند نظری عمیقی هم با نظریه های "سید قطب" دارد. سید قطب نویسندهٔ نظریه‌پرداز و عضو اخوان المسلمین که دوکتاب اصلی اش پیش ازانقلاب توسط آیت اله خامنه ای به فارسی ترجمه شده،مصری بود.شهرت او بیشتر به سبب بازنگری وی در تاثیر اصول‌گرایی اسلامی بر تحولات اجتماعی و سیاسی است.بسیاری او را بانی "بنیاد گرائی اسلامی" بشمار می آورند و شایسته لقب "پدرمعنوی القاعده" می دانند. فدائیان اسلام که به خاطر ترورهایشان شهره شدند، از طریق نواب صفوی اندیشه و سیاست سید قطب را وارد فرهنگ سیاسی شیعه کردند.آیت اله خامنه ای گفته است که در آغاز الگوی نواب صفوی به مبارزه اجتماعی جلبش کرده است.

حزب موتلفه اسلامی و فدائیان اسلام در زمان حیات آیت اله خمینی، اغلب ارگان های اصلی اقتصادی وامنیتی را دراختیار گرفتند و به یکی از ستونهای اصلی ـ به ویژه در بخش اقتصاد ـ مبدل شدند. انجمن حجتیه، اما مجبور شد مسیر دیگری را برگزیند.

در هفته های اول پیروزی انقلاب، آیت الله خزعلی به نیابت از شیخ محمود حلبی ـ رهبر و بنیانگذار حجتیه- نزد آقای خمینی رفت و پیام حلبی را به او داد: "حجتیه 30 هزار کادر دارد که می تواند آن را در خدمت جمهوری اسلامی قرار دهد." آقای خمینی فورا این پیشنهاد را رد کرد و گفت که انقلاب احتیاجی به این کادرها ندارد. مدتی بعد هم که اختلاف بر سر احکام اولیه و حکم حکومتی بالا گرفته بود و شورای نگهبان چوب لای چرخ مجلس خط امامی و میرحسین موسوی می گذاشت، آقای خمینی نامه ای کوتاه برای این شورا که در آن احمد جنتی و آیت الله خزعلی حضور داشتند، نوشت و این جمله تاریخی را در آن گنجاند: "مواظب باشید، اینها- حجتیه- اگر مسلط شوند همه چیز را برباد خواهند داد."

سازمان حجتیه، ظاهرا فعالیت خود را متوقف کرد.برخی از کادرهایش به خط امام گردن گذاشتند و وارد "نظام" شدند. تشکیلات مفصل و منسجم حجتیه زیرزمینی شد و به تربیت کادرپرداخت.



آیت اله خامنه ای که همراه نزدیکترین مشاورش دکترعلی اکبر ولایتی، پیشتر در جلسات مرکزی حجتیه درمشهد حضور می یافت، در زمان حضور در جبهه های جنگ عراق به جذب سپاهیانی پرداخت که با اندیشه های او همراه یا نزدیک بودند.

وقتی آیت اله خامنه ای در روندی که امروز تحت پرسش قرار گرفته و هنوز دقایقش، از جمله مرگ یا قتل سیداحمدخمینی روشن نیست، جانشین آقای خمینی شد "روحانیت و بازاریان متحد با آنها به تدریج به طبقه برخوردار تبدیل شده بودند و خود نمی‌توانستند به تنهایی از ثروت و قدرت خود محافظت کنند. آنها به مردم عادی برای پاسداری از قدرت خود اطمینان نداشتند و نیرویی بی هویت و مطیع برای انجام این کار می‌خواستند. آیت‌الله خامنه ای این موضوع را بیست سال پیش به درستی متوجه شد و به سازماندهی اوباش و لات‌های محلات در گروه‌های لباس شخصی و بسیج در سراسر کشور پرداخت و سپاه و بسیج را از نیروهای غیر مطیع تصفیه کرد." ( مجید محمدی)

پیروزی محمد خاتمی و آغاز اصلا حات، بلافاصله توسط علی اکبر ولایتی به جریانی مشابه گورباچف تشبیه شد که هدف آن براندازی نظام جمهوری اسلامی است.

برای مقابله با تکرار سرنوشت اتحاد شوروی بود که نیروهای گوناگون وابسته یا نزدیک به بنیادگرائی جمهوری اسلامی تحت رهبری آیت اله خامنه ای متحد شدند. باندهای متعددی هم که در سیستم "حامی پرور" جمهوری اسلامی به قدرت و ٍثروت رسیده بودند به این مجموعه پیوستند که تاکتیک حذف تدریجی اصلاحات و جامه مدنی را برای تبدیل جمهوری اسلامی به "خلافت اسلامی" پیش می برد.

بعد از برکشیدن محموداحمدی نژاد در انتخابات سال 1384، مهدی کروبی به قدرت گرفتن گروهی "بی ریشه" درانقلاب اسلامی اشاراتی مکرر داشت. محمد خاتمی به اسلام باقرائت فاشیستی و طالبانی اشاره کرد. مصطفی تاجزاده، از ترکیب "طالبان شیعی" استفاده برد.میر حسین موسوی جمع بندی آخررا بصورت "فرقه" ارائه داد.

در روزهای پایانی سال، بر این جریان نام های دیگری چون"امپراطوری دروغ" و"جمهوری اوباش" هم نهاده اند.

اکنون می توان دریافت "فرقه" بر اساس برنامه ای که بیشتر ناظر به آینده رهبری در جمهوری اسلامی بود، وارد صحنه انتخابات شد. بنیادگرایان با اجرای این نقشه چند منظوره که از مدت ها پیش آماده شده بود، قصد داشتند در یک انتخابات مهندسی شده، روحانیون میانه رو و در راس آنها هاشمی رفسنجانی را خانه نشین و جریان اصلاحات رابه شیوه دهه 60 سرکوب کند.

نقشه با کودتایی انتخاباتی عملیاتی شد. احمدی نژاد را با 25 میلیون رای برنده اعلام کردند و نزدیک به 15 میلیون رای هم به حساب موسوی ریخته شد. آیت اله خامنه ای هم که گویا هدایت این جریان را بر رهبری کل کشور ترجیح می دهد، شتابان به میدان آمد تا با حکم شرعی نتیجه انتخابات را تثبیت کند.

و روز بعد: "جویباران خواست های متفاوت و جنبش های گوناگون مدنی دو دهه گذشته در بستر رودخانه سیاست به هم پیوستند" و جنبش سبز از اعماق جامعه ایران متولدشد وبا شعار "رای من کو؟" (فرج سرکوهی) به خیابان آمد.

به نوشته میر حسین موسوی که روز به روز جای خود را بعنوان یکی از رهبران نمادین جنبش سبز بیشتر استوار می کند "اوج حضور مردم راهپیمایی در روز 25 خرداد بود که باید تاکید و تکرار زیادی روی آن کرد و نگذاشت به فراموشی سپرده شود. نوع اجتماع و حرکت مردم در آن روز نشانگر نظم و نشاط و مراقبت بود و مردم مراقب شعارهای خود و مواظب همدیگر بودند."

محمد باقر قالیباف شهردار تهران که به جناح مقابل جنبش سبز تعلق دارد، اعلام کرد که دراین روز دونیم میلیون نفر در راهپیمائی تاریخی سبز حضور داشته اند.

تاریخ ورق خورده بود. آب رفته دیگر به جوی باز نمی گشت. جامعه مدنی ایران رای خود را می خواست و: "این روند در قالب مبارزه برای حقانیت، مشروعیت و به رسمیت شناخته شدن «رای اکثریت» به عنوان «تنها» مبنای قانون گذاری، مدیریت و حاکمیت جامعه، در سطح جامعه کل مطرح و در چالش های پس از انتخابات ریاست جمهوری در فرهنگ، روان شناسی و شعور جمعی جامعه کل، و حتی در گفتمان سیاسی جناح های حاکم، نهادینه شد."( فرج سرکوهی)

از 22 خرداد تا روزهای پایانی سال که پنجره ها رو به اولین بهار سبز سیاسی ایران باز می شود، اهل "فرقه" کوشیده اند به هرقیمت شده باسرکوب و زندان ، با به خون کشیدن جوانان در عاشورا، بر قراری حکومت نظامی در 22 بهمن و چهارشنبه سوری به روزهای پیش از انتخابات بر گردند؛ ودراین مسیر بیشتر و بیشتر "نظام" را تاحد یک "دیکتاتوری نظامی" و"حکومت اوباش" تنزل داده اند.

در آخرین هفته سال، رهبر جمهوری اسلامی که مانند همراهانش به "افسانه ای که خود ساخته‌اند و ظاهرا خودشان هم این افسانه را باور کرده‌اند" دلبستگی عجیبی دارد، دست به اشتباه تاکتیکی دیگری می زند و فتوا بر غیر شرعی بودن چهارشنبه سوری می دهد. و مردم ایران "سیاسی ترین چهارشنبه سوری تاریخ ایران" بر پا می کنند. "ژنرال های سرمایه دار" همه نیروی نظامی ـ امنیتی خود رابسیج می کنند تا شعله باستانی مراسمی ملی ـ آئینی را خاموش کنند. و ایران یکصدا به رهبر جمهوری اسلامی پاسخ می دهد: "چهارشنبه سوری آئین ماست، نه خرافه."

با این فتوا هر ترقه و فشفشه و آتشی که برپا شد معنای مخالفت با رژیم و خامنه‌ای را در بافت سیاسی امروز پیدامی کند. مردم حتی در حواشی شهرهای بزرگ با دستنبد سبز به خیابان ها می آیند و شعار"یا حسین، میرحسین" مانند بوته ها شعله می کشد. فیلم هائی از مراسم چهارشنبه سوری می رسد که لرزه بر اندام آدمی می اندازد از این خشم و کینه که درآنهاست و دشنام هایی را نثار رهبری می کند که باد کشته و اکنون توفان درو می کند.

بسیاری از صاحبنظران چهارشنبه سوری را فراندومی دیگر تفسیر می کنند: "میلیون‌ها‌ایرانی با حضور در مراسم چهارشنبه سوری به خامنه‌ای که گفته بود از این کار اجتناب کنید «نه» گفته‌اند. آنان عملا گفته‌اند که ولایت او را نمی‌پذیرند. قاطبه آنان نیاز نداشته‌اند که به خیابان بیایند و نارضایی خود از حاکمیت را داد بزنند، و بلکه عمدتا در خانه‌های خود این کار را کردند. در این شب بزرگترین تظاهرات سرتاسری ایران علیه حاکمیت مذهبی ایران صورت گرفته است." ( دکتر حسین باقر زاده)

سال سبز به روزهای آخر می رسد و راه را بر سالهای سبز باز می کند. جنبش سبز که حتی هنوز یک ساله هم نیست، دراین سال راه صدساله رفته است.

از منظر تاریخ ایران: "اگر 1357 سال جلوس رعیت بر تخت خدایگان های تاجدار بود سال 1388 سال شروع حماسه بزرگ شهروندان بالغ و رشید در جستجوی حق رای و سلامت انتخابات خود برای رهائی از قیمومت های مدعیان ظل اللهی وبه کرسی نشاندن حاکمیت ملی بود. سال نوید به سحر رسیدن استبداد تاریک کهن ایرانی به یمن پربرکت حقوق و آزادیهای مقدس مدنی، اجتماعی و سیاسی و درراس همه آنها صندوق و برگه رای. اغراق نیست که بگویم این سال نیز همانند دوران های مشروطه و ملی کردن نفت از جهت تکوین و تحول سیاست داخلی ایران و جایگاه و تاثیر این تحول در روند سیاسی ژئوپولیتک جهانی و به ویژه کشور های منطقه و اسلامی سالی مبنائی خواهد بود. آنچه در این سال رخ داد نوعی طلوع و بروز نشانه ظهور فرآیندی تازه در سپهر سیاست ایران بود." ( احمد سلامتیان)

از زوایه تحولات بنیادین در خاورمیانه- قلب انرژی جهان: "درگیری اساسی عصر ما و جنگ واقعی تمدنها، یادرگیری غرب و اسلام نیست، بلکه جنگی است که در قلب اسلام درگرفته است. جنگی که تا سرحد مرگ جلو می رود: نبردمیان اسلام دموکراتیک و اسلام بنیادگرا." (برنار هانری لوی، فیلسوف فرانسوی"

و ایران ما ـ مانند همیشه تاریخ- در قلب این نبرد تاریخی جای دارد. تحول در ایران در کل منطقه و سپس در آرایش قوای سیاسی جهانی منعکس می شود. و در این نبرد سترگ، جهان همراه جنبش سبزی است که درکمتر از یک سال باندازه انقلابی کلاسیک تجربه و فرهنگ دارد.

بر اثر جنبش سبز، آرایش نیروی سیاسی بکلی در ایران دیگرگونه می شود، تفکیک نیروها در درون حاکمیت شدت می گیرد، گسل صدساله تجدد- سنت تا اندرونی سر به مهر روحانیت شیعه راه باز می کند و مانند تجربه همه تاریخ بخش تحول خواه حاکمیت درکنار مردم قرار می گیرد. این ویژگی جامعه ایران در دوران گذار است که جنبش مدرن سبز، رهبران نمادین نیمه مدرنی دارد.

شعار: "یاحسین، میر حسین" اولین جنبش مدرن و مدنی قرن بیست و یکم را به اعماق سنت پیوند می زند. پلی است بین دو جهان به لحاظ تاریخی و کیفیتی متفاوت. از گسل میان این دوجهان تنها می توان از پلی گذشت که جامعه ایران با شاخه های جوان و ترد ساخته است.

بیانیه جبهه مشارکت در روزهای پایانی سال صحنه مبارزه اجتماعی را چنین می بیند: "از یک سو ملّتی به پا خاسته و مصمّم با خواست هایی روشن در چارچوب قوانین کشور و از سوی دیگر اقلیتی قدرت طلب با تمام ابزارهای تبلیغاتی و اطلاعاتی و امنیتی و نظامی و اقتصادی، قراردارند و آنچه اینک مانده است اراده خلل ناپذیر مردمی است که جز حق خود را نمی خواهند."

در این تصویر کلی، می توان آرایش قوای جدید بر آمده از سال سبز را با استفاده از مدل علیرضا جلائی پور چنین تفکیک کرد:

ـ بنیاد گرایان شیعه که به نام های گوناگونی چون "فرقه"، "طالبان شیعی" و.... نامیده می شوند. این گروه بندی از کودتای انتخاباتی 22 خرداد دررهبری اصولگرایان قرار گرفته اند، اما با اسامی مختلف مستعار فعالند. تنها دریک انتخابات آزاد و اتمام پروسه جدائی آنها از سنت گرایان می شود دید اساسا دارای وزن اجتماعی هستند یا نه؟ این گروه که شکنجه، تجاوز و قتل را در کارنامه خود دارند، دستگیری فعالین عرصه های مختلف اجتماعی ـ سیاسی را تا آخرین روزهای سال ادامه می دهد. آخرین خبرهای روزجمعه حاکیست حسین مرعشی را برای تحمل یک سال حبس دستگیر کرده و کسانی را برای اجرای حکم اعدام به سلول انفرادی برده اند.

ـ اصولگریان- سنت گرایان که هنوز بعنوان متحد بنیادگرایان عمل می کنند. جلایی پور وزن اجتماعی آنها را 20 درصد ارزیابی می کند.

ـ جنبش سبز در مدل یاد شده به دوگروه سبز مدنی با 40 درصد و سبز انقلابی با 20 درصد وزن اجتماعی تقسیم شده اند.

جنبش سبز در متن خود که 60 درصد وزن اجتماعی را شامل می شود، درزمانی کمتر ازیک سال دست آوردهای بزرگی داشته که درتاریخ صد ساله مبارزه مردم ایران برای کسب آزادی یکه است واز جمله: تولد شهروند به جای توده، تغییر گفتمان جامعه ایران ازانقلاب به اصلاح، جانشین ساختن حق مداری به جای تکلیف مداری، نزدیکی نخبگان قشرهای مختلف اجتماعی، حرکت به طرف تالیف واژگان فرهنگ مدرن، تعیین مرزهای لائیسیته ومذهب و ایجاد پیوند ارگانیگ بین ایرانیان سراسر جهان ...

جنبش سبز که تبلیغ می شد در 22 بهمن "دودشده و به هوا رفته" از آتش مراسم چهارشنبه سوری ققنوس واربرمی خیزد و در پیام نوروزی میر حسین موسوی با چشم انداز خود روبرو می شود: "اگر جنبش بخواهد پیش برود و عقب گرد نداشته باشد باید دامنه اهدافش را در بین مردم توسعه داد، هم در میان اقشار مختلف مردم و هم در شهرهای مختلف، باید مسائل اقتصادی را برای مردم توضیح داد، باید به مردم نشان دهیم که برای کم شدن فشار اقتصادی، برای ثبات زندگی، برای کاهش طلاق و بسیاری مشکلات دیگر و کاهش آسیب های اجتماعی به اصول قانون اساسی برگشت. این را مردم باید حس کنند. نباید حس کنند این جنبش فقط در رای مردم خلاصه شده است و تنها خشم ناشی از پایمال شدن رای شان است. باید از تکیه بر نخبه ها فراتر رویم و به گروههای مرجع دیگر و تاثیر گذارجامعه متوجه شویم. باید به سمت معلمان، کارگران و اقشار مختلف برویم و مسائل را برای آنها توضیح دهیم و اگر فراگیری هرچه بیشتر امواج حق خواهی رامی خواهیم باید این ندا به گوش همه اقشار جامعه برسد."

سال تمام می شود. بهار می شود. می خواهند کسانی را در آستانه بهار میهمان مرگ کنند. عزیزان بسیاری با بهار در گوشه سلول دیدار می کنند. بهاره هدایت و هنگامه شهیدی وهمه شیر زنان در بند، عیسی سحرخیز، احمد زیدآبادی، مسعود باستانی..... و دیگر همکاران ما در زندان های مخوف بهتر از ما خواهند دید که بهار از سد وسیمان و میله می گذرد و در کنج سلول شکوفه می زند.

ما در کنار سفره های هفت سین با ندا و سهراب ودیگر جانباختگان می نشینیم، کتاب حافظ رابه نام آنها می گشائیم و تفال می زنیم. ما آنها را با شعر و سیب و آینه تکرار می کنیم. ما با سبزه های نوروزیِ، یاد رفتگان و نام عزیزان در بند را در آینه های مکرر خانه می دهیم و ایران را یکسره سبز می کنیم.

سالی که رفت، سال شکوفائی بود. همه چیز نشان داد جنبش سبز برگشت ناپذیر است. سالی که می آید، سال "صبرواستقامت"، سال رسیدن میوه آزادی است که بر درخت تاریخ ما قرنی است انتظار می کشد تا دامان هزار رنگ دختران ایران زمین را بارور کند.

Thursday, March 18, 2010

B-Hoseyn zadeh

تاریخ انتشار: ۲۶ اسفند ۱۳۸۸, ساعت ۲:۲۲ قبل از ظهر
جنبش مدرن سبز
بهرام حسین زاده

اینکه آمریکا در منطقۀ خلیج فارس به برقراری سیستم دفاعی خود می​پردازد و با تقویت بنیۀ نظامی متحدانش، میزان مشارکت آنان را برای درگیری​های احتمالی در منطقه بالا می​برد؛ و اینکه می​کوشد با برقراری تحریم​های گوناگون به ناتوان کردن نیروهای مسلح جمهوری اسلامی بپردازد، و اینکه این​همه صبوری بخرج می​دهد تا جهانیان را قانع کند که این دولت جمهوری اسلامی، یاغی بر قوانین معتبر بین​المللی​ست و باید منزوی و منزوی​تر شود، همه و همه برای آن است که در درگیری محتمل پیش رو، تلفات کمتری بر نیروهایش وارد شود. تا بتواند بدون فشار افکار عمومی داخل آمریکا و با دست و بال بازتری بجنگد و بر اهداف خود دست یابد. دولت آمریکا از همین الان دارد به کشته​شدن هر یک از سربازانش در جنگ احتمالی آینده می​اندیشد و از همین الان از بخاک افتادن آنان پیشگیری می​کند. اگر الان به این موارد نیاندیشد و بر آنها راه چاره نیابد، در بحبوحۀ نبرد که برای تدبیر بر چنین اموری بسیار دیر شده است.

تاثیرگزاری بر آینده، فقط می​تواند از حال شروع شود. آنکس که امروز خود را آماده می​کند برای آن است که از هزینه​های قابل اجتناب فردا پیشگیری نماید. هر چه امروز با آرامش و دیدی باز به تدارک آینده بپردازیم، از بسیاری اشتباهات و تلفات جلوگیری کرده​ایم.

اینکه جمهوری اسلامی از اصول اولیۀ انقلاب خودش منحرف شد امری نبود که در این ده بیست ساله اخیر رقم خورده باشد. این "زور" امروز از "بازوان" دیروز نشأت گرفته است. ما در تمام تاریخ معاصر خود با همین شکست​ها مواجه بوده​ایم: از اصلاحات امیرکبیر و انقلاب مشروطه و وقایع سال سی و دو و انقلاب سال پنجاه و هفت، همه و همه به ناکامی رسیده​اند و علتش هم در بن​بستی​ست که از نگرش کهنه و سنتی جامعه ما سرچشمه می​گرفت. مبنای این نگرش با درجا زدنِ در تاریخ بر این امر استوار شده، که "زور" حلال مشکلات است. هم مردم و هم حکومت​هامان هر دو بر همین باور با هم جنگیده​اند و نتیجه برای هر دو یکسان بوده است: شکست.

اینکه در طول تاریخ هر چه به عقب​تر می​رویم، با کاربرد بیشتر زور مواجه می​شویم (این امتداد دارد تا روزگاران زیست حیوانی​مان) باعث آن شده تا "زور" در ذهن و روان جامعه و آحادش جای ویژه​ای را در حل اختلافات اشغال کرده باشد. فرمول "ز نیرو بود مرد را راستی"، رفته رفته دارد برعکس می​شود. این سیستم هنوز هم که هنوز است در جهان به تناسب چگالی "تفکر سنتی" که بر بستر نیروی ماند و عادت سخت​جانی می​کند، حضور دارد.

اما جهان دیگری نیز در حال شکفتن است، جهانی که "مدرن" است و در آن "نیرو" از "اندیشه و خرد" برمی​خیزد. پیروزی چین​خوردگی​های مغز بر پیچ​و​تاب​های عضلات بازو. در این جهان مدرن، توانایی​های به ارث رسیده از جهان حیوانی​مان، کمرنگ و کمرنگ​تر می​شوند و توانایی​هایی رخ می​نمایند که "انسانی"​ست. امروزه دیگر برای جنگیدن، ارزش "اطلاعات" و "دانش" کمتر از ارزش باروت نیست و حتی بسی مهمتر از آن است.

در جنبش سبز ما هم تحولاتی در همین راستا، در حال رخ دادن است. بکار نبردن "خشونت و زور" و بجای آن، ترغیب رقیب به گفتگو، برتری دادن خرد بر هیجان، اطلاع​رسانی بجای تهییج، شعر بجای شعار، تکثر بجای وحدت، پذیرش حق همگان حتی مخالفین، اینهمه نقد و انتفاد علنی از جنبش سبزمان، همه و همه نشانگر یک تحول تاریخی تازه در رویکرد جامعه بر موضوع تحولات اجتماعی​ست.

فراموش نکنیم که تاکنون هر حرکتی داعیۀ این را داشته است که: «من نماینده تمام مردم هستم. من یعنی مردم و مردم یعنی من. و در این میان البته که خدا و تاریخ نیز با منست.» در همبن انقلاب بهمن یکی از شعارهایش این بود که:«سکوت هر مسلمان خیانت است به قرآن.» یعنی یا با من، یا خائن به قرآن و "قرآن" یعنی همه چیز. اما امروزه بسیاری از دوستان جنبش سبز به راحتی اذعان می​کنند که نیروهای بیرون از جنبش سبز هستند و یا حتی نیروهای فراوانی در درون این جنبش، "منتقدین" آن هستند. این جنبش ادعای نمایندگی تمام مردم ایران را ندارد. نمی​گوید "من" یعنی کل ایران. نمی​​گوید که هر که از من نیست، دشمن این مرز و بوم است، به روشنی و صراحت می​گوید که من نمایندۀ اقشار مدرن شهری هستم که خواهان برقراری دموکراسی برای ایرانم. منافع من در گسترش دموکراسی و آزادی در تمام شئون جامعه نهفته است و درین راه با تمام جنبش​هایی اجتماعی مانند جنبش زنان، جنبش​های قومی، جنبش کارگران، جنبش دانشجویان و... که چنین تمایلات و اهدافی را دارند، بدون هیچ پیش​شرط و یا ادعای هژمونی، همراهم. این یعنی نمونه​ای مدرن برای جنبشی امروزی.

جنبشی که باور دارد متناسب با وزن اجتماعی هر کدام از اقشار و طبقات اجتماعی، باید سهم و حقی برای آنان در اداره جامعه قائل شد و انتخابات آزاد و سالم، یگانه راه تقسیم قدرت اجتماعی​ست. این که در انقلاب​ها یک طبقه یا یک قشر، به نام کل جامعه، قدرت را در دستان خود قبضه می​کند، دیگران را از فعالیت آزاد بازمی​دارد و سهم آنان در مدیریت اجتماعی را انکار می​کند، در جنبش​های مدرن منسوخ شده​است.

این جنبش​های مدرن، پیش از هر چیز، حرکت​هایی "غیرایدئولوژیک" هستند. آرمان​های دور و دراز ندارند. چیزهای خیلی گنده و عجیبی مطرح نمی​کنند. پای​شان بر روی زمین است و تمام خواست​هاشان برای بهبودی اوضاع زندگی این جهانی​ست. این جنبش​ها، رابطۀ انسان و خدا را نیازمند دخالت دولت و حکومت نمی​دانند.

همچنان که محتوای این جنبش​ها با جنبش​های تاکنونی متفاوت است، شکل و شیوه برخورد آنها با مسائل هم چیزی خاص خود آنهاست. شاید مهمترینِ این ویژگی​ها که بتوان گفت این باشد: این جنبش​ها "دشمن" ندارند و در ذهن خود "دشمن" نمی​آفرینند. اینها سعی دارند که مخالفین را صرفاً بعنوان مخالف یا رقیب بدانند و ببینند. دشمن انگاشتنِ رقیب یا مخالف، راه را برای "خشونت و حذف و نابودی" باز می​کند. اما جنبش سبز با آسیب​شناسی تحولات پیشین اجتماعی، بخوبی در یافته که بطور مثال:شکستِ انقلاب پنجاه و هفت از آن رو بود که انگاشت، سرنگونی دیکتاتور معادل نابودی دیکتاتوری​ست و با انگاره​ای ساده پنداشت سرنگونی اینها، بطوری "فیزیکی" امکان​پذیر است. حال آنکه "دیکتاتوری"را، صرفاً چیزی در قامت حکومت دیدن، یک "معلول​گرایی"​ست. [...] هر کسی که بخواهد براین بنیاد کج بنشیند، نمی​تواند "دیکتاتور" نشود. ما باید با دگرگون کردن بنیادی حیات اجتماعی​مان، بر آن بنیان​هایی بتازیم که می​تواند از میرحسین ما هم یک دیکتاتور بسازد. در انقلاب بهمن دیکتاتور رفت اما دیکتاتوری باقی ماند و حالا اینهمه کشته نداده​ایم که همان بنیان​ها باقی بمانند و بعد از ولایت مطلقۀ فقیه، ولایت​های دیگری را بر ما مسلط کنند. ما نخستین جنبش احتماعی ایران هستیم که برای خود "دشمنی" ندارد. اولین جنبش تاریخ ایرانی هستیم که باور داریم: کشتی کشور بدون همکاری تمام نیروهای اجتماعی، به گل خواهد نشست. ما در همکاری رقیبان و مخالفینمان "ذینفعیم". قوانین نباید تنها منافع ما را تامین کنند. اگر نیروهای رقیب و مخالف منافع​شان تامین نشود چرا باید در چرخاندن چرخ​های کشور بکوشند؟ آنکه کوتاه مدت می​اندیشد تصور می​کند با سرنگونی جمهوری اسلامی همه چیز درست می​شود و حال آنکه تجریه ثابت کرده که سرنگونی یک نیروی سیاسی بمعنای محو و امحای پایگاه و بدنه اجتماعی آن نیرو نمی​تواند باشد. جناح مخالف با تقلب و هزار ترفند، اصلاح​طلبان را از قدرت به زیر کشید اما مگر می​تواند بدنه اجتماعی اصلاحات را هم از حیات اجتماعی نابود کند؟ و بدنه اجتماعی اصلاحات، آن نیرویی​ست که با عدم همکاری​اش به حاکمیت نشان می​دهد بدون همکاری او چرخ کشور نمی​چرخد. حالا خیال کنیم که ما در موضع قدرت بودیم و رقیب "همکاری" نمی​کرد! آیا بغیر از این بود که ما نیز از گرداندن کشور ناتوان می​شدیم؟؟؟

ازین تئوری فرسوده باید دست برداشت که موضوع سیاست "کسب قدرت سیاسی" است، واقعیت بر سر راه ما وظایف دیگری نیز نهاده است. وقتی می​گوییم جنبش سبز، صرفاً یک جنبش سیاسی نیست بلکه سرآغاز یک فرهنگ اجتماعی مدرن نیز هست، بر این وظائف نظر داریم.

گام​های شمرده امروز برای پیشگیری از خطاهای شتابان فرداست. کیفیت را فدای کمیت نکنیم، "تند رفتن" هیچوفت بر "خوب رفتن" برتری ندارد.

Monday, March 15, 2010

Bahram - Hoseyn zadeh

تاریخ انتشار: ۲۲ اسفند ۱۳۸۸, ساعت ۱:۵۷ قبل از ظهر
برسد به دست عالیجناب کودتا
بهرام حسین زاده

خب رسیدیم به روزی دیگر از این تلخ و شیرین روزها. روزی که دوباره لبخند تاجزاده از افق خانه اش دمید و برق و اشک شوق را به هزاران چشم نشاند. روزی که میرحسین و کروبی و خاتمی و بسیاری دیگر از اصلاح‌طلبان به دیدار مصطفی رفتند و در تمام عکس‌ها میتوان خنده‌ای را دید از سر شادی و "غرور". این عکس‌ها را نگاه کنید، آنچه که با روشنی درین عکس‌ها و عکس‌های بازگشت دیگر زندانیان موج می‌زند شکوه نگاه و لبخندی‌ست که از سر "آسودگی وجدان" بچشم می‌خورد. به راستی مگر انسان چه می‌خواهد بجز اینکه در محیط زندگانی‌اش مورد نیاز باشد و بتواند با رفع این نیاز محیط‌اش، اعتبار و احترامی به دست آورد و با افزایش این اعتبار و احترام، آدمیان پیرامونش، او را "دوست" بدارند.

بله جناب عالیجناب، ما افرادی داشتیم اصلاح‌طلب و مقبول. اما شما با این کودتا و دستگیری‌ها و زندان و کُند و زنجیرتان چه کردید؟ بجز اینکه از میان این اصلاح‌طلبان، "قهرمان​ها" ساختید؟ و در آنسوی ماجرا، شماها چه بودید؟ عده‌ای "اصولگرا" که گیرم اندکی تندرو هم هستند!!! حالا چه شده‌اید؟ دیگر بهیچوجه همان اصول‌گرایان تندرو نیستید، آدمکشانی هستید شکنجه‌گر و متجاوز. تا دیروز کسانی بودید که جامعه اگر نه از ته دل، ولی لااقل در ظاهر به شما احترامکی می‌گذاشت. ولی رساندید کار را بدانجا که هر کودکی بر سر کوی و برزن بی حرمتی شما را جار می‌زند. نگاه کنید به نوشته​ دختر عرب​سرخی برای تاجزاده، چیزی نمانده که بنویسد: تو قدیسی. اما درین میان از قضا سرکانگبین صفرا فزود و توانستید نهضت نویسندگی همسران و دختران زندانیان را به راه بیاندازید. با همین اصرار شما بود که فخر تمام سادات​تان، زنی شد که دل به دل تاجزاده بسته است.

چرا نمی​خواهید بیاندیشید؟ تا کنون کسی اگر بود که دوستش داشتیم چند نامی بیش نبود: خاتمی... و در فاصله​ای دورتر حجاریان و دو سه نفر دیگر. همین و بس. اما حالا چه می​کنید با این حس بزرگ ملی دوست داشتن​ها؟ میدانید... با نام میرحسین، انگار نام قدیسی بر لب رانده می​شود که میتواند گناهان تمامی فرزندان آدم را بر دوش بکشد؟ یک ناصری دیگر با صلیبش بر دوش.

شما از نویسنده​ و هنرمندی مانند زهرا رهنورد، بانویی ساختید در قامت مام میهن، بانوی ایران​شهر، شهربانوی دل​ها.

وقتی نام کروبی می​آمد بیاد مجلس ششم و استنادش به حکم حکومتی و ماجرای قانون مطبوعات می​افتادم، اما حالا همو شیخ شجاع ماست، بزرگی در قامت حامی شکنجه​شدگان.

صدها نام با زندان​های شما به سنجۀ مردم درآمدند و چه بسیار سرافراز ازین آزمون بیرون آمدند: بهزاد نبوی​ها، رمضان​زاده​ها، فراهانی​ها،...

براستی این جمله بهزاد نبوی که گفت: "من به میرحسین خیانت نمی​کنم" را آیا می​توانید از "سست​عناصران" پیرامونتان، امید شنیدن داشته باشید؟

از نام ندا و سهراب و خشایار و ... نمیگویم که ادامه داستان سیاوش و سهراب است: یکی داستانی پر از آب چشم.

دست بردارید. ابتدایی​ترین چیز برای حس حکومت کردن، داشتنِ اندکی اتوریتۀ معنوی در نزد حکومت شوندگان است. شما که دیگر حتی در میان خانواده​تان هم به چشمی مقبول نگریسته نمی​شوید.

اگر زن و فرزندانِ مردی، اتوریتۀ او را نپذیرند، او نمی​تواند در خانه​اش هم نقش "مرد خانه"!!! را بازی کند، چه برسد به اینکه شما میخواهید علیرغم میل ملتی بر او حکومت کنید.

فراموش نکنید که ما آمده​ایم مسالمت را در برابر خشونت قرار بدهیم و صلح را در برابر جنگ. تسامح را در برابر تعصب و بخشش را در برابر انتقام.

ما میبخشیمتان، دستان خون​آلودتان را به اشک مادران داغدارمان می​شوییم و در اقیانوس محبت​مان غسل تعمیدتان می​دهیم.

بازگردید.