Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Friday, November 20, 2009

تاریخ انتشار: ۲۸ آبان ۱۳۸۸, ساعت ۱:۳۶ بعد از ظهر
جنبش سبز، خشم یا خشونت
غزل رزاقی



گاهی در حال خواندن تحلیل های متفکران و بزرگان جنبش احساس می کنم که تا چه حد از واقعیت ماجرا بی خبر مانده اند و این به زعم من بزرگترین خطری است که جنبش سبز ما را تهدید می کند. یاد دکتر شریعتی می افتم و می ترسم که مبادا جرقه ای بزند، شاید جرقه پیروزی، ما در چهره های هم نگاه کنیم و احساس کنیم که همدیگر را نمی شناسیم و آنگاه این بیگانگی و نا آشنایی ما را به کجا خواهد برد؟

همه می دانند و می پذیرند که هسته جنبش سبز در ایران و در میان توده ی جامعه متوسطی است که سالهاست انکار شده اند و من از میان آنها هستم. از میان جمعی که وطن را ترک نکرده اند، مانده اند و میخواهند بمانند. از میان آنها که تا پایان سال 87 مشکل چندانی بیش از موارد منکراتی با جمهوری اسلامی نداشته اند. مردمانی که تحصیل کرده اند وخوب می فهمند، اما سیاستمدار نیستند و تئوری نمی دانند؛ مردمی که از مدرک جعلی کردان و آبروریزی دوربان زجر می کشند. مردمی که خاتمی را دوست دارند اما از او گله دارند که چرا بودنشان را باور نکرد. این مردمان به قول رفیقی، شن های کف رودخانه اند، مردمان جنگ ، مردمان تحریم ، مردمان تولید در فضای پر ارتشای ایران، مردمان تحقیق در فضای رانت های علمی، مردمان زندگی، مـردمان ایران، اینان سالهـاست که نـادیده شـدن را تحمل می کنند، گاه می آیند و خـودی نشـان می دهند و معادله ای را بر هم می زنند و نگاه می کنند که آیا کسی وجود پرشکوهشان را دیده است؟ و دوباره قهر می کنند و دوباره و چند باره می آیند.

سالهاست که خشمگین اند که چرا دهانشان را می بویند، چرا عشق ممنوعند، چرا همیشه باید مرئوس روسای کم سوادتر و بی عرضه تر باشند، و مهمتر اینکه چرا مجبورند که درخانه خودشان در ایران خودشان که ارث پدرانشان است، خودشان نباشند، چرا باید برای رضای آنها که فسادشان عرش خدا را به فغان آورده، حجاب بر سر کنند و بر سر دختران خردسالشان نیز، چرا؟ چرا در زمانهایی که قهر نکرده اند باید به پای صندوق بروند و از میان بد و بدتر، بد را انتخاب کنند...، همه اینها مایه خشمی مزمن است که می بایست باورش کنیم. این مردمان هر روز بیشتر و بیشتر تحمل جمعی این ظلم مکرر را بالا بردند تا آنجا که حکومت با آوردن رئیس جمهوری وقیح، مهمترین ابزار ماندنشان و شبه زندگی کردنشان را از آنها گرفت. دیگر این چهره ی کریه با آن دروغ های فاحش و رفتار ناصواب راهی برای خود فریبی برایشان باقی نگذاشت و داروی تحمل آفرینی سی ساله ی ما ناگهان از اثر افتاد. دیگر نتوانستیم خودمان را گول بزنیم و نفسی بکشیم .

اینکه چه گذشت از التماس ها به خاتمی برای آمدن و بعد دل به موسوی بستن، شاید مجالی دیگر بطلبد اما ما مردمان از میان آن دو نفر که نه احمدی نژاد بودند و نه با او هم نژاد، موسوی را برگزیدیم. چرا ؟ چون احساس کردیم که اکثریت ما او را ترجیح می دهند، لباس کروبی هنوز ما را می ترساند اگر چه شجاعت و صراحتش عقده های سرکوب شدنمان را سخت قلقلک می کرد. اما ما مردمان، موسوی را برگزیدیم و هرگز نباید فراموش شود که مهمترین دلیلش احمدی نژاد نبودن بود. اینکه تا قبل از انتخابات چه امیدها در دل پروردیم ، چه شورهای نهان را تا نیمه های شب در خیابانهای تهران فریاد کشیدیم، حکایتی کهنه و برای من سخت درد آور است. آن خنده های امیدوار، آن شوق و نشاط، آن کری خواندن های شبانه و آن شالهای سبز، کابوس شبهای من است و همه شادیمان نه برای موسوی برای این بود که ما انکار شدگان، ما ظلم دیدگان، ما منکراتی ها و زبان درازها، عشق ممنوع ها، همدیگر را یافته ایم و دانستیم که ما بی شماریم و لحظه ای را برای عرض اندام از دست ندادیم. ما فکر کردیم که این ما هستیم که بر سر موسوی با نظام معامله می کنیم و موسویشان را رئیس جمهور می کنیم تا بدانند که ما هستیم. همان مایی که معادلات ناطق را سال 76 بر هم ریختیم و باز هم انکار شدیم ، مایی که اسلامی نیستیم، ما مسلمانیم اما چوب اسلام در دست نداریم و از خوردن شلاق اسلام خسته ایم که زخم ضربه های آن را از اندازه پاچه ی شلوار در دبیرستان ، تا کمیته انضباطی دانشگاه ، تا حراست اداره و صدها خاطره دیگر بر روح و روان داریم .

ما فکر کردیم که پیروزیم نه در به ریاست جمهوری رساندن موسوی که در اثبات بودنمان و بیشمار بودنمان، در اثبات اینکه ماییم که مماشات کرده ایم و کشور را به آنها سپرده ایم . غافل از اینکه خود غلط بود آنچه می پنداشتیم .

اما 23 خرداد، بیش از هر بار در تاریخ، انکار شدیم، ما نبودیم، رای ما نبود، رای ما دزدیده شد و اینبار نتوانستیم، دیگر نتوانستیم که آن داروی شفابخش خود فریبی را بکار بگیریم که آنها هیچ روزنه ای برای فرار ما از آنچه بر سرمان آوردند باقی نگذاشتند. به ما توهین شد و دیگر تاب تحمل نداشتیم. ما جماعت توهین شدگانیم. مگر در خصوصی ترین مسائل زندگیمان سرک نکشیدند و دم بر نیاوردیم؟ مگر استعدادمان را زیر پا له نکردند و باز هم تحمل کردیم؟ هر لحظه لحظه زندگی ما به جرم " آنها نبودن" سرشار از توهین بود اما این جنایت دیگر ورای تحمل بود. ما خشمگین شدیم، بله خشمگین شدیم، گویا ناموسمان را راهزنان به یغما برده اند، درد کشیدیم و تحمل نکردیم چرا که ما بی شماریم و آنها دانستند که ما بی شماریم و با ما چنین کردند، چه توهینی فراتر از این ؟

اما ما مردمان سبز در گذر از این سالها و حوادث، بسیار می دانیم و خوب می فهمیم که راه ما از خشونت و بی دادگری نمی گذرد که ما مردان راه خشونت نیستیم. ما مردمان استقامت و فهم و آگاهی، راه مدنیت را دنبال کردیم، همان راهی که سالهاست در پیش گرفته ایم .

مبارزه مدنی ما سالهاست که آغاز شده و دلیل شکست اصلاح طلبان هم آن بود که ما را ندیدند. اصلاح طلبان به نظام چنگ زدند و ندیدند که بر روی شاخه های جوان جنبش سبز ما ایستاده اند، جنبش سبز سالهاست که آغاز شده شاید پیشتر از سال 76، شاید آن سالهایی که چپی ها و روحانیون مبارز جناح تندرو بودند و ما مردمان ساکت و بی ادعا و بی هویت رفتیم و راستی های میانه روی آن زمان را یکپارچه به مجلس فرستادیم تا روزنه های تنفسمان از آنچه بود تنگتر نشود، اما کسی ما را ندید، از حماسه ی دو خرداد بگذریم، ما مجلس ششم را یکدست تقدیم اصلاح طلب ها کردیم اما آنها هم ما را ندیدند، چرا که خاتمی هم ما را ندید. نمی دانم شاید دیدند اما باور نکردند که بی شماریم و قابل اتکا. پس سبزها خوب می دانند که مدنیت را چگونه صرف کنند، نه، عمدتاً کتابهای اصول مبارزات مدنی را نخوانده اند اما هر کدام می توانند کتابی در این باب بنویسند، این مردمان سبز خیابانهای ایران، بهتر از هر سیاستمدار و جامعه شناسی می دانند که در کف شیر نر خونخواره ای به اسیری گرفتارند اما راهشان اینبار تسلیم و رضا نیست. راهشان از بودنشان می گذرد. درست از همان نقطه ای که به شرف و حیثیتشان تجاوز شد، همان چیزی که سالهاست از انکار شدنش زجر می کشند برنده ترین سلاحی است که در دست دارند. فقط باشند و مرتب به همدیگر اطمینان بدهند که هستند، علی رغم اینکه رسانه ی ملی کشورشان هر روز و هر شب بیش از همیشه انکارشان می کند.

همه اینها مقدمه ای بود تا به 13 آبان برسیم و آنچه بر ما مردمان گذشت و من زبانه کشیدن خشم را در چشم های پرشور سبزها دیدم. در مقابل بودن ما سلاحی که دشمن در دست گرفته در درجه اول ایجاد وحشت است ، وحشت. چرا که آنها خوب می دانند در طول سالیان با ما چه کرده اند و همه آنچه بر ما رفته و می رود سخت ترسناک و ورای شجاعت انسانی است، اما اینبار ندانستند که بی رحمانه ترین شلاق این سی سال را روز 23 خرداد بر تن ما زدند و ما سخیف ترین تجاوز به ناموسمان را همان روز تجربه کرده ایم و آنها نفهمیدند که دیگر چیزی برای از دست دادن برایمان باقی نگذاشته اند.

13 آبان جمعیت از هر سو، از هر خیابان و هر کوچه به سمت میدان هفت تیر می خروشید، صدای مرگ بر تو از زیر زمین های مترو سطح خیابان ها را می لرزاند، در تمام خیابان ها صدای کف زدن های پرشور و مرگ بر دیکتاتور با شعارهای طنز گونه ی این مردمان مصمم به گوش می رسد و لباس شخصی ها در میان جمعیت به این سو و آنسو می روند و مرتب کد می دهند ، و هفت تیر، سراسر دژخیمی که اینبار بودنت را نمی خواهند. زنجیر می کشند، باتون می زنند، ناسزا می گویند و لگد می زنند، به جرم بودن و هنوز سبز ماندن. ما مردمان سبز انتظار سکوت می کنیم، نگاه می کنیم و راه می رویم. می رویم و باز می گردیم و باز هم تن به باتون ها و زنجیرهایشان می دهیم. اینبار بودنمان را نمی خواهند ، امروز به صدای بلند می گویند که شما بی شمارید، شما را دیده ایم اما حق بودن ندارید، خانه پدری را غصب کرده ایم، یا بمیرید یا بروید و این حتی شاید از انکار بدتر است. در مرحله ی انکار بازهم راه فراری برای خود فریبی هست اما این فریاد بمیرید دیگر ورای تحمل اندیشه های سبزمان بود.

ما دهان بسته و بی شمار گذر می کنیم و شاهد چند ده نفر جیره خواریم که پرچم تابان و فریاد زنان می گذرند و بی شرم از حضور مافریاد می زنند که لشکریان عاشق رهبرند.

خشم فروخورده ی ما میوه ی توهین مکرر به موجودیت ماست، به بودن و باهم بودن ما و همین است دلیل دلاوری پر رنگ تر زنان چرا که زنان ما بودنشان ، شاخص بودنشان و تواناییشان همواره بیشتر و بیشتر انکار شده و بیشتر و بیشتر مجبور شده اند که به بودنی جز ذاتشان تظاهر کنند.

در هر سوی میدان هفت تیر هر لحظه شلیک گاز اشک آوری و جمعیتی هراسان ، در هرلحظه انتظار ضربه ای و در هر گذر صدای چندش آور باتون های برقی ، در ابتدای هر کوچه ای مجروحی درحال ناله کردن و باران لگدهای ماموران به آنان که قصد کمک دارند. اینجا کجاست؟ تهران آسوده ی فروردین 88 کجا و این صحنه کارزار کجا؟ ولی در میان همه این آتش و دود و فریاد آنچه بیشتر مرا می ترساند نگاه های خشمگین سبزهاست. شاید چشمان من هم اینگونه بودند، چه اگر بودند حرجی نیست.

این ترس از ستمگر مایه ی خشم است ، این دهان بسته و پر فریاد مایه خشم است ، این ناموس بر زمین افتاده و مظلوم مایه ی خشم است ، آن صدای نا عادل که از صدها بلندگو فضـای مفتح را می لرزاند مایه ی خشم است ، شیرودی که با وجود این همه مامور در خیابان ها هنوز لبالب پراست از نیروهای تازه نفس مایه خشم است ، آن قطره های خون بر چهره آن دختر زیبا مایه خشم است ، آن ناسزاهای تحقیر کننده از دهان کثیف ترین و ابله ترین مردمان که بر سر شریف ترین انسان ها می بارد و دم بر نمی آورند مایه خشم است، خشم ، خشم ، ... و چقدر ما مردمان می دانیم و چقدر خوب می فهمیم که هرگز حتی آن پسران پرشور پانزده ، شانزده ساله ی ما دست به سنگی نبردند تا خشم را با فروریختن شیشه ای تسکین دهند ، چقدر می دانیم و چقدر انسانیم که آن جمعیت ده بیست نفری جیره خوار را طعنه ای نمی زنیم تا شاید دلی شاد کنیم .

خشم بر ما ممنوع نکنید چرا که هیچ ملتی بهتر از ما نمی داند که خشم را چگونه مهار کند و در کدام ظرف مدنیت جا بدهد.

13 آبان روز تسخیر خیابان های تهران توسط دانشجوهاست و آنگاه که فرزندان دانشگاه را در پشت درهای دانشگاه زندانی می کنند و مجال خروج نمی دهند ، از آن جان های مشتاق آغوش مردم ، از آن دلهای پرشور و آرمان خواه جز خشم چه توقع دارید؟ هیچ نکردند و تنها خشمگین شدند. مگر آن شعارهای مرگ و لعن و نفرین جز از دلی پر خشم بر می آید. روز قدس ، روز آزادی بود ، روز نشاط ، روزی که مجبور شدند زنده ماندنمان را باور کنند. آن روز کسی سبزها را خشمگین نکرد و سبزها جز ذاتشان ، جز نشاط و شوق آزادی فریادی نزدند. اما امروز فریاد دادخواهی به کروبی از سر درد است و فقط یک شعار نیست ، درک آنچه در سیزده آبان گذشت آسان نیست و من 13 آبان را شروع فصلی دیگر در جنبش سبز می دانم و بر همین اساس وزش بادهای موسمی اش را انتظار می کشم، اما هم اکنون بیاندیشیم تا چه کنیم که طوفان نشود؟ 13 آبان روزی است که ما مردمان دانستیم که راهی جز رفتن انکار کنندگان نیست و یکباره عزم جزم کردیم و فریاد زدیم که باید بروند. ما بسیار تلاش کردیم که آنها دست از انکار بردارند و اینچنین نشد.

نه تجربه جنبش های مردمی و انقلاب دارم و نه تسلطی بر اصول جامعه شناسی اما آنروز چهارشنبه در دلهای سبز مردمان این جنبش، اتفاقی افتاد که حتماً باید شناسایی شود.

Saturday, November 7, 2009


یکشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۸
تسخیر خانه خشونت طلبان
مسيح علي نژاددانشجوی معترض! اینبار به جای تسخیر لانه جاسوسی، خانه خشونت طلبان وطنی را تسخیر کرده ای

هربار که بحرانی دامن کشور را می گرفت، دیواری کوتاه تر از دیوار کوی دانشگاه تو نبود. نخستین خانه، خانه تو بود که با حمله جریانی موسوم به لباس شحصی ها آورا می شد روز سر تو باقی براران و خواهران ات و تا کنون هیچ دادگاهی هویت واقعی این جریان را هویدا نکرد. با این همه اما در مقام یک دانشجوی زخم خورده، هرگز به زخم زدن بر نیامدی و خشونت را با خشونت پاسخ ندادی چه آنجا که به جای بالا رفتن از در و دیوار سفارت و روزنامه های معلوم الحال، مستقیم از وارد بیت بزرگان شدی و در جوار آقای خامنه ای نشستی و مودبانه زبان به نقد گشودی و چه آنجا که در راهپیمایی خرداد ماه و آبان ماه به کمک بسیجی محاصره شده در حلقه مردم شتافتی و همه خشم خود فرو خوردی تا نامت در کنار نام خشونت طلبان ننشیند. در سیزده آبان هزار و سیصد و هشتاد هشت نیز ، درست سی سال پس از تسخیر سفارت آمریکا، خانه خشونت طلبان وطنی را تسخیر کردی. حضور و حماسه ای که تو آفریدی هیچ کم از بازتاب تبلیغاتی وسیع سیزده آبان روزهای انقلاب نداشت آنگاه که تمام رسانه های دنیا به جای شنیدن یک صدا و به آتش کشیدن پرچم یک کشور مشخص، از همان رسانه ملی خودمان گرفته تا رسانه های معتبر تمام دنیا، فریاد علیه دیکتاتوری حاکم در خود ایران را شنیدند و به پایین کشیدن تصویر خشونت طلبان داخلی خود ایران را دیدند؟

دانشجوی معترض!

درست است که سخنران رسمی و صاحب تریبون اصلی سالگرد این حادثه تاریخی، حداد عادل رییس کمیسیون فرهنگی مجلس شورا بود و در سخنرانی اش، هراسیده و ترس خورده تلاش کرد تا فریاد زند: "تسخیر لانه جاسوسی، ترکیدن بغض در گلوی ملت بود"، اما تنها چند قدم آن سو تر، این صدای ترکیدن بغض در گلوی تو بود که سخنران خودش را به نشنیدن می زد. تو به جای آنکه از دیوار هیچ خانه و لانه ای بالا روی در همان کوچه پس کوچه های خانه خودت، حریم و حاشیه امن حاکمیت دروغ را تسخیر کردی. سفیر صلح شدی و تمام ایران را این روزها به نام آزادیخواهان و راهپیمایی کنندگان آرام اش می شناسند. اگر ابراهیم اصغرزاده و معصومه ابتکار و محسن امین زاد و محسن میردامادی و باقی دانش آموزان روزهای انقلاب با تایید موسوی خوينی ها و آیت الله خمینی و آیت الله منتظری و رهبران دیگر روزهای انقلاب از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتند و این روزها بعد از گذشت سی سال، بخش هایی از این مبارزان نسبت به آن شیوه مبارزه خود ابراز پشیمانی می کنند، تو با همراهی و رهبری تک تک شرکت کنندگان در همین راهپیمایی، چنان مصمم و مطمئن به میدان مبارزه آمدی که سی سال بعد، ممکن نیست ذره ای از ظرافت کردارت پشیمان باشی. در سیزده آبان امسال ما به و دنیا به جای آنکه گزارش دهیم دانشجویان ایرانی بهر علیه خشونت اسرائیل شعار دادند پرچم آمریکا را به آتش کشیدند، اعتراض تو به دولت و حاکمیت خشونت کشور خودمان را گزارش کردیم. آنچه که در تمام این سالها هرگز رخ نداده بود و این یعنی روز دانش آموز دیگری در تقویم سیاسی ایران ثبت شد.



هم میهن!

هم اینان که بی سابقه ترین شیوه های حمله به مردم معمولی را در سیزده آبان امسال به کار گرفتند ، شاید نمی دانستند که اینبار تاریخ نویسان جوان ایرانی پاسخ خشونت را با خشونت نمی دهند. نمی دانستند که تو هم کلاسی هایت در مراسم دعا و مهمانی های خود نقشه بالا رفتن از دیوار دولت و بیت بزرگان را نمی کشید. برنامه ای برای پوشاندن پرچم هیچ کشوری را بر تن حیوان ها و چهارپایان بی زبان و به رژه واداشتن شان در خیابان های تهران را ندارید. برای همین، کسانی که در قاموس شان همه را مثل خود می پندارند پیش از برگزاری راهپیمایی سیزده آبان با خیال اینکه که مبادا جمعی به سبک سیاق خودشان به بهانه برگزاری دعای کمیل دارند نقشه حمله به حریم امن دولت شان را می کشند، فرمان دستگیری فله ای را صادر کردند. ولی باز هم خیالشان آسوده نشد و تنها یک شب پیش از برپایی راهپیمایی به خانه دانشجویان معترض حمله ورد شدند و تنی دیگر از معترضان را به حبس بردند این هم دل و دنیای ناامن پریشان خاطران را سامان نداد و در روز راهپیمایی نیز تمامی راههای ارتباطی را در دنیای مجازی و حقیقی بستند و بر سر در سفارت خانه های کشور دوست (روسیه) نگهبان و آژان گذاشتند و در کیسه کاسبان شان باتوم و گلوله و گاز اشک آور ذخیره کردند و در شهر رهایشان کردند تا به جان دختران جوان شهر بیافتند.



دخت ایران!

دخمه ای که در آن همکلاسی هایت را به بازجویی نشانده اند، باتوم به دستانی درست شبیه همین کسانی دارد که تو در سیزده آبان هشتاد و هشت در خیابان دیده ای. به همان آرامی که تو با آن برادر نظامی حرف می زدی و او به جای جواب دادن با تمام توان باتوم را در برابر صورتت بالا می کشید، هم کلاسی هایت نیز برای بازجوهایشان با همان آرامی حرف می زنند اما هر آنچه آنجا می گذرد هرگز مجال انتشار و به تصویر در آمدن نمی یابد. حق بده به همکلاسی هنوز به بند نشده ات که گاهی بترسد و پا پس بگذارد و تا ته خیابان انقلاب با تو نیاید. درست وقتی که باتوم به صورت ات کشیدند و تو آرام گیج خوردی و نقش زمین شدی باید به او حق بدهی که آرام به همراهانش می گوید اینها که در برابر این همه شاهدان عینی ابایی ندارند و باتوم را به سر و صورت رهگذران می کشند، در خلوت کهریزک و حاشیه امنی که هیچ چشم ناظری نیست با ما چه خواهند کرد؟ لابد هر آنچه در آنجا می گذرد، آینه اش را در خیابان دیده ای اما جهان هم دیده است حاکمیتی که می خواست از کارکرد تبلیغاتی راهپیمایی های متعددی چون قدس و سیزده آبان و... برای مشروعیت بخشیدن به دولت اش بهره ببرد چگونه همان راهپیمایی های رسمی اش را از دست داده است و همان کارکرد تبلیغاتی دیگر تنها به کار معترضان شان می آید. یعنی از این پس تمام خیابان ها و راهپیمایی ها و مناسبت هایی که می توانست ابزار تبلیغاتی یک حکومت باشد درست به ضد خودش تبدیل شده است. چرا که اینبار تو و باقی همکلاسی هایت به جای تسخیر سفارت خانه های خارجی، وجب به وجب خانه خشونت طلبان کشور خودمان را تسخیر کرده اید و از هم اکنون این جریان دلش نگران حضور همین جمعیت در حسینه های شهر است و مردمی که یک "یاحسین" اگر بشنوند صد "یا میرحسین" فریاد خواهند زد.



یار دبستانی!

یادمان باشد که به دنیا بگوییم فرقی برایمان نمی کند اوباما با ما باشد یا با آنها. ما خودمان با هم هستیم و خوب می دانیم که چشم امید به کشور دیگری داشتند تنها در مرام همانان است که هنوز خورشید از پشت کوه بیرون نیامده، به نام قانون برای خوش خدمتی و نگهبانی از سفارت روسیه، بسیج می شوند اما همان قانون در زمان دیگری اجازه حمله به سفارت خانه های دیگر را هم صادر می کند و در بزنگاهی دیگر درهای زندان شان را به روی کسانی که روزی سفارتخانه شیطان بزرگ را در ایران تسخیر بودند نیز باز می کنند. خطاب نامه امروزم قرار بود همان دانشجویان دربندی باشند که روزی حادثه سیزده آبان را ساختند اما حماسه ای که تو و همکلاسی هایت در سیزده آبان امسال ساختید، افتخاری به مراتب بزرگتر آفرید که باید به کرات آن را تکرار کرد: دانشجوی ایرانی به جای آنکه برای گرفتن حق خود از دیوار "دشمن" بالا رود، آرام و قانونمند وارد بیت بزرگان می شود و همانجا چشم در چشم می ایستد و حرف اش را می زند. دانشجوی ایرانی به جای آنکه از دیوار دولت دروغ بالا رود، سینه به سینه دولتمردان می ایستد و آزادی دوستان زندانی خودش را خواستار می شود. دانشجوی ایرانی کسی است که وقتی می بیند نیروی خشمگین و عصبانی هوادار دولت تحمل یک راهپیمایی سکوت را هم ندارند، به جای آنکه دست هایش را برای تلافی باتوم فرود آمده بر صورت خواهرش بالا ببرد، دست هایش را برای توصیه به همکلاسی هایش بالا می برد تا همه را به آرامش دعوت کند و به همکلاسی هایش بگوید: بگذار از دست ما عصبانی باشند و از این عصبانیت بمیرند اما ما نمی کشیم.

Sunday, November 1, 2009


کلمه: مهندس میرحسین موسوی در آستانه ی یوم الله سیزدهم آبان بیانیه ای خطاب به ملت شریف ایران صادر کرد . به گزارش “کلمه” متن کامل این بیانیه به شرح زیر است.ا







بسم الله الرحمن الرحیم

در تاریخ معاصر ما سیزدهم آبان یادآور سه حادثه است. در نخستین از این رویدادها امام خمینی از ایران تبعید شد و نهضت در فترتی سیزده ساله فرورفت. رژیم شاه پس از به دست آوردن چنین نتیجهای باید خود را شماتت کرده باشد که چرا این راه حل ساده را پیش از آن به کار نبست. یک قیام بود و یک امام که وقتی از صحنه دور شد دیگر چیزی از شور تحولخواهی باقی نماند. آیا به راستی امام خمینی در حرکتی که آغاز کرد تنها بود؟ هرگز چنین نبود، زیرا هرگز چنین نیست که یک فرد بتواند به تنهایی در صحنه جامعه تحولات نمایان ایجاد کند. پیروان او بسیار بودند، اما آنان شبیه به یارانی نبودند که سالها بعد پیرامونش را گرفتند، آن زمانی که گفت «رهبر ما آن طفل سیزده ساله است …»ا

دومین سیزدهم آبان روز رهبران سیزده ساله است؛

دانش آموزانی که برای تظاهرات در محوطه دانشگاه تهران گرد آمده بودند و مورد یکی از سبعانه ترین کشتارها قرار گرفتند. تجربه رژیم از حوادث دهه چهل بود که موجب چنین حرکات خونینی شد. تصور بر آن بود که اگر با همان قاطعیت گذشته عمل کنند از نو به همان نتایج خیرهکننده دست مییابند، حال آن که زمینه اجتماعی کاملا تغییر کرده بود؛ زمین تغییر کرده بود و زمان تغییر کرده بود و مهمتر از آن جان انسانها تغییر کرده بود. دیگر حکومت شاهنشاهی با یک امام تنها روبرو نبود. این بار کسانی گرد او جمع شده بودند که شاید به اندازه پدرانشان او را نمیشناختند یا سخنانش را نشنیده بودند، اما به اندازه امام خود شور در سینه داشتند؛ آنها همچون پدرانشان برای به راه افتادن لازم نبود که پیدرپی شماتت شوند.ا

درباره سومین سیزده آبان بسیار گفته شده است، تا جایی که بعید است کمترین اطلاعی از آن ماجرا ناگفته مانده باشد؛

از جمله آن که در این رویداد امام از دانشجویان مسلمان پیروی کرد. ظاهرا این دانشجویان بودند که خود را پیرو خط امام میخواندند، اما در واقع این امام بود که حرکت آنان را دنبال نمود. قطعا هیچیک از رهبران و فرماندهان انقلاب در شکل دادن به آنچه در این روز اتفاق افتاد نقشی نداشت. حتی خود دانشجویان تصور میکردند بعد از چند روز حادثه تمام میشود و به خانه هایشان باز میگردند. ولی امام این رویداد را پیگیری کرد و آن را انقلابی بزرگتر از انقلاب اول نامید. تنها امامی که درد یک سکوت سیزده ساله را چشیده باشد میداند که جامعهای شکلیافته از چوبهای فرمانبر و خشک از خود جوششی ندارد و حیات پاکیزهای ندارد. او مردم را رهبر میپسندید، زیرا میدانست که گذر از یک گردنه تاریخ برای سعادت هیچ ملتی کافی نیست. آنان باید از چنان خودانگیختگی و بصیرتی برخوردار شوند که در هر عصری و نسلی بتوانند راه را از بیراهه بشناسند و بپیمایند. مردم ما امروز رهبرانند و این همان آرزوی بزرگی است که امام برای آنان داشت. او ما را دعوت کرد به سوی آن چیزی که ما را زنده میکرد.ا

آنک سیزدهم آبان، این سبزترین روز سال دوباره از راه میرسد. آیا امروز قابلتصور است که حرکت مردم بر اثر بازداشته شدن همراهی از همراهی خاموش شود؟ اگر اینگونه باشد دستاوردهای چهل و پنج سال تاریخ معاصر خود را از دست دادهایم، و اگر چنین نباشد این نشانهای از ریشه های انقلابی ماست.ا

ما به اتکای این ریشه هاست که سبز شدهایم، ریشههایی که اگر از آنها دور شویم به همان چیزی تنزل خواهیم کرد که مخالفان مردم آرزو میکنند. به این خاطر است که جا دارد با هر تلاش افراطی در این جهت برخوردی احتیاط آمیز داشته باشیم.ا

حرکت ما از واگذار کردن اسلام به جبهه خرافه پرستان و سپردن انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان، از ناچیز شمردن میراث و میوه مبارزات یکصدساله مردم ایران و جایگزین کردن آن با تصوراتی گنگ، و از جدایی و بیگانگی نسبت به ریشه های تاریخی اش نفع نمیبرد، ا

و اگر برخی دولتهای بیگانه بر ترویج چنین تمایلاتی اصرار دارند شاید در این کار سودی ملاحظه میکنند. آنها اگر لازم باشد با وجدانی آرام بر سر جنبش امروز ایرانیان پشت میز معامله مینشینند و به همان مقدار آزادی و توسعه سیاسی که در کشورهای همسایه وجود دارد برای ملت ما قناعت میکنند و در این قناعت قابل سرزنش نیستند. این ما هستیم که اگر مصالح خود را به درستی تشخیص ندهیم باید ملامت شویم.ا

این روزها هر نگاهی که به نگاهی میافتد از پیروزی میپرسد. کی به آن میرسیم؟ چه چیز ما را به آن میرساند؟ کدام قدم و اقدام آن را به پیش میاندازد؟ و چه چیز آن را کمال میبخشد؟ تمامی وجود ما دعا و سوال است و وعده خداوند که فرمود هر آنچه مسئلت کنیم مقداری از آن را اجابت خواهد کرد. و آتاکم من کل ما سالتموه. (و از هرآنچه از او خواستید به شما داد). همین که خواسته ای در جامعه متولد میشود دیگر هیچ کس قادر نیست از برآورده شدن آن ممانعت کند و دولتها تنها میتوانند بر مقادیری چون زمان و میزان و شکل تحقق آن تاثیر بگذارند.ا

آیا ما هم میتوانیم بر این مقادیر اثر داشته باشیم؟ آری. المعروف بقدر المعرفه؛ انسانها به قدری که بصیرت و آگاهی از خود به نمایش میگذارند در خور نیکوییها قرار میگیرند. کما این که در این چند ماه مردم ما بیش از آن که از رنجهای خود گنج به دست آورده باشند از برکات خردمندی خود بهرهمند شده اند.ا

راه سبز ما یک مسیر عقلانی است و این یک بشارت است، زیرا نشان میدهد که ما تا انتها بر سر خواسته های خود مستحکم خواهیم ایستاد. اگر دچار تندروی و رفتارهای افراطی بودیم شک نکنید که با دستانی خالی از نیمۀ راه باز میگشتیم، زیرا افراط راه را برای تفریط باز میکند.ا

اگر برای قبول این حقیقت به مثال نیاز دارید به سیاست خارجی دولتمردان بنگرید. همان وقتی که آنان مناسبات بین المللی کشور را به اغراض تبلیغاتی آلوده کردند و از خردورزی و متانت کناره گرفتند میشد حدس زد که به زودی مصالح بلندمدت مردم را به هیچ معامله خواهندکرد. شانزده سال پیش از این تهیه سوخت برای تاسیسات هستهای تهران امری بود که نه مسئولان و نه رسانه ها انجام آن را یک خبر مهم تلقی نمیکردند. امروز قسمت اعظم محصول فعالیتهای هستهای کشور ،که این همه جاروجنجال به خود دیده و چندین تحریم برای ملت به همراه آورده است، گویا باید برای تامین همین نیاز ساده تحویل کشورهای دیگر شود، شاید بعدها لطف کنند و اندکی سوخت در اختیار ما بگذارند. آیا این یک پیروزی است؟ یا یک تقلب آشکار، که چنین تسلیمی فتحالمبین نامیده شود؟

دولتمردان نه مشکلات جهان را حل کردند و نه بر حقوق تردیدناپذیر ملت خود تاکید نمودند، که با گشاده دستی از این حقوق عقب نشستند. آنها نشان دادند که حتی در تسلیم شدن و کرنش کردن افراط گرند.ا

حتی اگر با تلاش دلسوزان از واگذاری دستاوردهای کشور در زمینه انرژی صلح آمیز هستهای جلوگیری شود از عواقب افراط و تفریطهای دولتمردان ایمن نشدهایم، زیرا رفتارهای آنان زمینه را برای اجماع بین المللی جهت اعمال تحریمها و فشارهای بیشتر به ملت ما فراهم کرده است.ا

چیزی که ما میتوانیم از این ماجرا بیاموزیم آن است که خود دچار افراط نشویم.ا

دیر یا زود – بلکه به امید خدا بسیار زود – مخالفان مردم صحنه را ترک میکنند. آیا آن روز باید کشوری تخریب شده برای ملت باقی بماند؟

آن چیزی که امروز باید نگران آن باشیم مصالح کشور است، زیرا کشور جز صاحبان اصلی اش کسی را ندارد که در این باره ابراز نگرانی کند. ساختن فردا را باید از امروز آغاز کنیم.ا

باید برای فردا چنان مهیا باشیم که اگر همین فردا از راه رسید یکه نخوریم. باید هریک از ما مردم نه فقط نقش پیشوایی که مسئولیت آن را نیز بر عهده خود احساس کنیم.ا

تاکید بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی یک راهبرد کلیدی برای ساختن فرداست. با چنین راهبردی ما در تاریکی قدم نمیگذاریم و میراثهای به جا مانده از مبارزات نسلهای پیشین را به هیچ تقلیل نمیدهیم. ا

و هر آنچه از آرمانها و خواستههایمان که جا بماند با زندگیهای خود آن را به دست میآوریم، زیرا ساختار ظاهری هرگز تمام آن چیزی، بلکه قسمت اصلی آن چیزی نیست که در جامعه واقعیت دارد. بخش اصلی این واقعیت زندگیهای ماست. دستگاه ظاهری میتواند فرزندان انقلاب را همچون تبهکاران دستگیر کند و لباسهای تحقیرآمیز بر قامتشان بپوشاند و مردم میتوانند با نگاهشان از آنان قهرمان بسازند و به آنان افتخار کنند. در این رودررویی کدامیک برندهاند؟ دستگاه ظاهری میتواند آنان را در دادگاههای نمایشی محکوم کند و نگاه مردم میتواند آنان را در پیشگاه وجدان خویش حاکم بداند. به راستی کدامیک از این دو در واقعیت جامعه حکومت میکنند؟ دستگاه ظاهری با برخوردهای توهینآمیز خود خانوادههای آنان را سرافکنده و خوارشده میخواهد و نگاههای مردم آنان را در عین تلخکامیهایی که میچشند سربلند میبیند. کدامیک از این دو نگاه بر احساس این خانوادهها چیره است؟ دقت کنید که تنها در نگاه مردم این همه قدرت وجود دارد و تا اینجای کار هنوز حرفی از دیگر تواناییهای آنان نگفتهایم. دستگاه ظاهری میتواند برای این خانوادهها تنهایی و عسرت تدارک ببیند و مردم میتوانند آنان را در آغوش بگیرد؟ به راستی کدامیک از این دو بر کار خود غالبند؟ دستگاه ظاهری میتواند دانشجویان غریب را به جرم ابراز عقیده از خوابگاه محروم کند و معیشت آنان را در تنگنا قرار دهد و شبکههای اجتماعی میتوانند با حمایتهای خود از آنان پشتیبانی کنند. تاثیر اقدام کدامیک از آنها بیشتر است؟ به راستی کدامیک از آنها قدرتمندتر است؟ بلکه اساسا تقابلی میان این دو وجود ندارد؛ یکی هست و دیگری نیست، زیرا این زندگیهای ماست که به هر امری در نظم ظاهری جامعه معنا میبخشد. ما در چند ماه گذشته نه با شکستن این نظم، که با تغییر معنا دادن به آن از راه زندگیهایمان صحنه جامعه را تغییر دادیم. ما چه نیازی به شکستن این نظم داریم در حالی که در هر شرایطی این ما هستیم که با زندگیهای خود به آن جهت میدهیم.ا

بعد از این نیز راه ما این است. در شرایطی که اصول متعدد قانون اساسی بتوانند بیمحابا معطل بمانند حقیقت آن است که فرقی میان قانون خوب و بد وجود ندارد. ساختار سیاسی کشور اگر بهترین نظم ممکن باشد به چه کار میآید اگر زندگیهای ما به آن اعتبار نبخشد، یعنی معنی برایش تدارک نبیند، آن را تنفیذ نکند و اجرای بدون تنازل آن را مطالبه ننماید؟ به همین ترتیب اگر این ساختار واجد اشتباهات و عقب افتادگیهای واضح بود ما تنها در صورتی میتوانستیم آن را اصلاح کنیم که نخست معنای آن را اصلاح میکردیم و این کار را با زندگیهای خود انجام میدادیم.ا

البته بسیارند ملتهایی که این توانایی خود را به جا نمیآورند و ترجیح میدهند قدرت را به قدرتمندان وابگذارند. آنها در جامعه خود پیشوا نیستند، ولی مردم ما هستند.ا

سیزدهم آبان میعادی است تا از نو به یاد آوریم که در میان ما مردم رهبرانند. این روز عزیز را به ملت ایران تبریک میگویم و برای گروهی از آفرینندگان این مناسبت که اینک در بندند و دیگر اسیران نهضت سبز از خداوند آزادی، شکیبایی و پاداشی متناسب با نیتهای بلندشان آرزو میکنم.ا



میر حسین موسوی